۱۳۸۷ آذر ۱۰, یکشنبه

روياي بيداري



من ِ مصلحت اندیش ِ ذهن گرا
در چرا های دنیا ملول گشته بودم و متحیر از تلخی سرنوشت بی عطاء
در درک باید ها و نبایدها در گل مانده بودم و سخت دلشکسته از بی رحمی دنیا
که ناگه خود رو در فرای دشت سر سبز و وسیع دیدم، نوازش نسیم عظیمی رو حس کردم که کم کم تمام وجودم رو فرا گرفت، انگار که زمان آن فرا رسیده بود تا تغییر کند حال و هوای گنگ و موهوم ِ ابریِ من

چه دلهره شیرینی داشتم در آن هنگام، گویی لحظه معاشقه عاشق و معشوق باشد و من در این دیدار سرشار از شور و ایمان ...
من در آغوش او بودم یا او در آغوش من نمی دانم، من عاشق تر بودم یا او نمی دانم،
در لطافت نیروی بیکران عشق و خرد وصف ناپذیری مشعوف بودم و غرق در برکت و شادی

هوشیارتر گشتم و او را همچو استادی فرزانه و پر تواضع دیدم، ندایم داد و گفت جانان من، مرا پندی ده،
حیران ماندم گویی که او شاگرد شده بود و من استاد
صمیمیت و مهربانی استاد، شاگرد را جسارت داد تا بیاندیشد بلکه پاسخی جوید، شایسته روح عظیمش
گذری زدم به انباشته های حجیم ذهنی ام اما هیچ نیافتم، هیچ، آخر کِی شمعی بتواند با نور خود خورشید را ره بنماید
در پی پاسخ در پیچیده گی های ذهنم گمگشته و سرگشته که ناگهان در دلم نوری دیدم و ندایی را شنیدم،

در تعاملات زندگی
بهترین باش که می توانی
بهترین را انجام بده که در توان داری
و الباقی را رها کن و بسپار به دست تقدیر الهی

زیباترین و پرمعناترین کلامی بود که شنیده بودم
چه در ایجاز هر آنچه میخواستم دانستم، انگار که آسان گردد معمای جبر و اختیار

از شوق و شادی گریستم
و باز گریستم ...

و اکنون
آری انگار که هوایم بارانیست و پر راز
من سبک بالم و آرام و پر از حس پرواز

من اکنون سرشار از عشقم، شادم، آزادم
من اکنون یک انسانم، شکرگزار و در آغاز

هادی


Excerpt: Be the best, Do the best, Leave the rest