۱۳۸۷ آذر ۴, دوشنبه

دنیای تکراری ناشناخته مانده!ا



دقت کردید ما آدمها چه قدر بی توجه داریم زندگی می کنیم؟ امروز به تقویم که نگاه کردم دیدم نوشته 4 آذر، توی رادیو خانم مجری داشت می گفت امروز 4مین روز از ماه آخر فصل پاییزه. پیش خودم فکر کردم من 21 ساله که دارم توی این کره خاکی زندگی میکنم، یعنی هر کدوم از ماهها و فصلها و... رو 21 بار دیدم. حالا اگر مثلا من برم یه سیارهِ دیگه، یا اصلا بمیرم و برم اون یکی دنیا، بعد فرشته ها(یا حتی شیاطین!) اون بالای عرش بیان و بگن: خوب کرهِ زمین چه جور جاییه؟ چه شکلیه؟ هر زمان، هر فصل، هر روز هر فصل چه جوریه؟ من چی دارم که بگم؟؟!


واقعا از پاییز فقط میدونیم : فصلی که هوا خنک و بعد سرد میشه، بارون میاد، برگها میریزن! هیچوقت تجربی به پاییز دقت کردیم؟ اینکه دیگه دم دسته، همین دور و برمونه، هر روز کلی وقت داریم برای دیدنش. اما مثلا میتونیم از روز اول ماه آذر بگیم تغییرات نسبی محیط، هوا، حتی درختها و ریزش برگهاشون چه روندی رو داره؟ نمیدونم میتونم منظورمو برسونم یا نه، اما ما یادمون رفته دنیایی که تو کتابهای علوم میخونیم همین دنیای دور و برمونه. یادمون رفته که لازم نیست بلند و کوتاه شدن سایه ها، زرد و نارنجی شدن برگها، حرکت ابرهای بالای سرمون، طلوع و غروب خورشید رو از تو کتابها یادمون نگه داریم. که اینا همه چیزهایی هستند که هر روز خیلی عادی از کنارشون رد میشیم و حتی ثانیه ای بهشون دقت نمیکنیم. اگر بمیریم، و اونجا از فرشته ها بشنویم که : میگن تو زمین طلوع و غروبهای معرکه ای از خورشید هست. چی داریم بگیم؟ چند بار از ته وجود به لحظهِ طلوع و غروب نگاه کردیم؟ چند تا تصویر واقعی داریم از این لحظه ها؟ اصلا اگر بگن از زمین و زندگی اونجا چی رو بیشتر از همه دوست داشتی و تو ذهنت مونده، واقعا حرفی داریم بزنیم؟ ما به دنیای اطرافمون زیادی از حد بی توجه شدیم. دنیا اونقدرم که فکر میکنیم تکراری نیست!

وااای، چقدر شرم آوره، لحظه ای که به من بگن شبنم دم صبح روی برگ گلها چه شکلیه و من بگم نمیدونم، تا حالا از نزدیک ندیدم. و همه شون با حیرت نگاهم کنن که پس اینهمه وقت اونجا داشتی چی کار میکردی؟!


6 نظر:

Mohammad گفت...

این از اون متن های غزاله ای بود که نمی شه به کسی دیگه جز شما نسبتش داد. خوشحالم فرم و محتوای نوشته هات داره به سبک ِ خودت میشه و از بقیه فاصله گرفتی.

من یه پیشنهاد دارم برای هشتمین سالگرد شفا. اینکه ببینیم کدوم نویسنده ی شفا در طول سال گذشته رشد ِ بیشتری توی زندگی خودش احساس کرده. از الان یک ماه فرصت داریم که راجع به هم دیگه بنویسیم. مثلا هر کدوم ِ ما یکی از نویسنده ها رو انتخاب کنیم و بعد نوشته هاش رو در سال گذشته بررسی کنیم. خیلی کوتاه. یا اینکه به جای این کار سه نوشته ی بهتر به نظر ِ شما چی بوده اون ها رو در پستی جدید به بقیه معرفی کنیم و لینک بدیم. البته می تونیم به خودمنون هم لینک بدیم! حتا خود ِ نویسنده ها هم می تونن راجع به پشت صحنه ی نوشته هاشون بنویسن. به هر حال هشتمین سالگرد شفا در راهه! هر کدوم ِ این ها رو می تونیم بدون ِ توافق و رای گیری هز کسی برای خودش انجان بده. فقط بهتره برچسب ِ "هشتمین تولد شفا" رو به نوشته های این تیپی بزنیم.

البته اگه دوست دارین می تونین کار دیگه ای انجام بدیم یا هیچ کاری نکنیم! یه پادکست ِ تولد هشتم هم که می تونه فکری باشه توپ. درباره ی هشتمین سالگرد شفا ایده هاتون رو یا فایل های پادکستتون رو بفرستید (با موضوع ِ آزاد به مدت ِ دو دقیقه)

غزاله گفت...

ممنون محمد از لطفت. راستش اینجوری که میگی من بیشتر می ترسم که یه وقتی گاف ندم D;
در مورد سالگرد شفا، به نظر من ایدهِ پادکست خیلی خوبه، به شرط اینکه همه دست بدن و شرکت کنند! شما یه deadline اعلام کنی هم که نظم بیشتری میده به کار و عالی میشه.
از همهِ نویسنده ها هم بخواهیم که به مدت یک هفته هر کدوم یک نوشته در مورد 8 سالگی شفا، پشت صحنه و یا هر چیزی که شما پیشنهاد دادی با لیبل 8 سالگی شفا بذارن.
پیشرفت یکسال رو هم میشه با یه همه پرسی بررسی کرد(مثل همون نظرسنجی ها که قبلا ترها انجام شده.)سوالات و جزییاتش هم فکر کنم خود شما انجام بدی، یا هر کسی که ایدهِ خاصی داره، بهتر باشه.
خیلی پرحرفی کردم. اینها پیشنهاد من بود.اما خوب حتما از این کارها رو بکنیم، تولد دوستان بهانه ایه تا کلی جنب و جوش و انرژی به فضا وارد کنیم. تولد شفاست، باید به هر حال مایه بذاریم دیگه؟!

ه. ا. گفت...

محمد تو یه زمانی چهار پنج نوشته پشت سر هم نوشتی که با همه نوشته های دیگت فرق داشت. اینجا
http://shefa.blogspot.com/2008_08_01_archive.html

از بین این همه آن داستان آهوی تشنه با وجود کوتاهی و ادامه ی آن توسط مهزاد که البته زیبا بود اما ادامه اش از جنس خودش نبود هنوز می تونم بگم یه شاهکاره توی همه نوشته هات. سوال من اینه. چرا دیگه اونطور نمی نویسی. چی شد که نوشتی این سه چهارتا متن را و چی شد که دیگه ننوشتی. آدمی که اون آهو رو می نویسه حیف نیست بیاد سلامتی موبایلی بنویسه یا آقای شلنگ بنویسه؟!!! چرا خودت رو اینطور پایین آوردی. این همیشه تو دلم بوده که چرا تو یکهو همه رو شکه می کنی با نوشته ی عجیب و غریبی که یک تکه شاهکاره و بعد مدام مطالب کم ارزش می نویسی بعدش. دلم می خواهد با صداقتی که همیشه داشتی جواب من رو بدی. متشکرم.

هادي گفت...

من همين الان پست "شايد پاهاش رو بلرزوني" رو خوندم (http://shefa.blogspot.com/2008_08_01_archive.html)،‌ چقدر زيبا بود والبته دغدغه من هم بودو هست و خواهد بود.

خدايا پناهم ده و هرگز مگذار كور سوي ساحل اميد از مقابل چشمانم محو شود.

شادي و آرامش نميخواهم اگر تو باشي پشت و پناهم

هادي

Mohammad گفت...

ه. ا. عزیز. من یه آدمم. من رو همین طوری قبول کن. من همه ی نوشته هام رو دوست دارم و از همه شون عبور می شم.

Mohammad گفت...

عبور داده میشم.