‏نمایش پست‌ها با برچسب نوشته های غزاله. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نوشته های غزاله. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه

شیطان



شیطان چیه؟


این سوال رو خیلی ها تا امروز مطرح کرند و خیلی ها هم جواب دادند. ( و هنوز میدهند)


چند وقت پیش بود که یک خواب بد دیدم. خواب دیدم دارم با یکی که انگار آشنا هست فوتبال بازی میکنم و میگیم و می خندیم و همه چیز خوبه که یک دفعه وقتی اون همبازیم رفته بود توپ رو بیاره یه پیرمردی آمد و بهم گفت شیطانه! مراقب باش. و همین موقع یه دفعه اون آدم عوض شد، سرخ و برافروخته و ... شیطان شد و دستم رو محکم گرفت. از سوزش دستم از خواب پریدم. تمام موهای تنم سیخ بود، فکر اینکه شیطان اینقدر بهم نزدیک بوده، ... و من نمیدونستم ... و خدایا چیکار کنم؟ تو 2-1 ساعت بی خوابی و فکر و خیالم، همش میگفتم این چی بود من دیدم؟ اگر شیطان جدا اینقدر نزدیکمه باید چیکار کنم، یعنی کیه؟ حالا چه جوری ازش فرار کنم؟ :D


هنوزم نفهمیدم چرا اون خواب رو دیدم. اما حقیقتش فعلا که به این نتیجه رسیدم : شیطان خودم هستم. شیطانی در غالب آدمیزاد و جن و روح خبیث و ... در کار نیست. شیطان، بخشی از وجود همهِ ماست. همون بخشی که موقع خرابکاری آنقدر بلند بلند تشویقمون میکنه که انگار هییییچ صدای دیگه ای وجو نداره و بعد وقتی تموم میشه، لال میشه. سکوت ترسناکش از موفقیتش میگه و اینکه باز هم ندونسته گول خوردیم. بحث معنوی نمیکنم، اما ماآدمها جدا یادمون میره که شیطانی در کار نیست. همه چیز خود ما هستیم، خوب و بد و زشت و زیبا. خبیث، حسود، طمعکار، بخیل، دروغگو، ... یا مهربون، بخشنده، صادق و فداکار. اگر شیطانی بیرون میزنه از ضعف مدیریت ماست که یک جزء، افسار کل رو در دست میگیره. جای هزار و یک قصه بافی بهتره یاد بگیریم به خودمون بهتر نگاه کنیم. و حواسمون باشه که نکنه ندونسته تو دل خودمون داریم یه شیطان، ترسناکتر از همهِ شیطانهایی که دیدیم بسازیم.


۱۳۸۸ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

سلام



این عکس رو شاید بیش از 1000 بار دیدم. اما نمیدونم چرا وقتی اینبار که به میل باکسم اومده بود، احساس کردم چقدر زیباست! احساس کردم ، میتونم ساعتها به هر گوشه اش نگاه کنم و بازم هی بیشتر دلم میخواد نگاهش کنم!
برای اولین بار بعد از مدتها احساس میکنم همینکه هستم، سالم و توانا و ... همین یعنی خییییییییییلی خوشبختم (:

۱۳۸۷ اسفند ۳۰, جمعه

تولد عید شما مبارک


دوستان عزیز خواننده و نویسندهِ شفایی که انشالله تا الان فایلهای پادکست رو ساختید و فرستادید! من خودم الان مال خودم رو ساختم و فرستادم، شما هم اگر این کار رو نکردید زودتر انجامش بدید.

و اما تا 4-3 ساعت دیگه چرخش زمین در مدار به دور خورشید کامل گردیده و سال جدید آغاز میشه. لحظهِ هیجان انگیز یک آغاز دوباره!

فکر میکنم یه 10000 باری گفتم که قاصدکها رو دوست دارم، علتش هم گفتم! ( مهزاد میگه دیگه حال ما رو از هر چی قاصدکه به هم زدی تو! D; ) حالا!


یه سال خوب- خوب از لحاظ اینکه خوب نگاهش کنید، که هر جوری نگاهش کنید همونجوری میبیندش! - برای همه دوستان آرزو میکنم. پر از پیغامهای خوش و هیجان انگیز و غیر منتظره که از اون بالا بالاها سوار قاصدک براتون فرستاده بشه.


و راستی، نصیحت یک دوست خوب که پر بیراه هم نگفت : " مراقب باشید سر سال نویی چی آرزو میکنید که اگه آرزوتون برآورده شد شاکی نشید!"

(; سال نو همگی مبارک




Excerpt: HAppy New year, and have a year full of unexpected GREAT news!





۱۳۸۷ اسفند ۲۵, یکشنبه

عروسک پشت پرده




زل زدم توی چشمهاش و دارم گوش میدم، داره از پروژه اش برام حرف میزنه. دو تا تیلهِ عسلی رنگه که بهش میگن عنبیه، وسطشون یه سوراخ مشکی که روزنهِ چشمهاست! علمای عهد عتیق میگن "پنجرهِ روح" بهش! دارم میرم توی سوراخی، همینجوری زل زدم به چشمهاش ... "چییییه؟ چرا اینجوری نگاهم میکنی بچه؟" صدای دوستم می پروندم از جا. "هیچی. داشتم گوش میدادم."
رفتم دفتر گروه، خانم منشی کارم داشت، داره توضیح میده که میخواد برای کمکی که میکنه قبض هم بگیره و ... "پنجره ها" باز جذبم میکنن. اینبار دو تا تیلهِ طوسی رنگ، به طرف نگاه من هی چپ و راست میشن، هر از چند گاه هم میرن اونور، روزنه نگاهم رو برده، پشت پنجره ها، یه چیزی هست، یه نیرویی کنجکاوم میکنه برم اون تو... " اصلا گوش میدی من چی میگم؟؟!" خاک به سرم. عجب آبرو ریزی شد! "بله، حتما همین کارو میکنم!"
رفتم توی آزمایشگاه دنبال دکتر X پیداش میکنم و سلام و علیک و ازش در مورد نمونه های در راه میپرسم. داره توضیح میده. این یکی تیله ها سبزند! اینبار سریعتر شدم، پشت پنجره هم میرسم، در شرف ورودم به " عالم پشت پرده ها" که یهو یادم میاد این آقای دکتر X دیگه دوستم و خانم منشی نیست که از 1 ساعت زل زدن برداشت منفی نکنه!!
رفتم دفتر خانم دکتر ر. و دارم بهش در مورد درخواستی که ازم کرده بود توضیح میدم. این دو تا تیلهِ قهوه ای آشنا هستند. دوستشون دارم. مهربونند، ولی شیطون و با جسارت! به چشمهاش که زل میزنم اونم زل میزنه، مثل بقیه دو دو نمیکنه نگاهش. انگار اونم میخواد ببینه پشت پرده های پنجره های من چه خبره؟ دارم راستشو میگم یا ...

سال اول که بودیم با گیاهی ما رو آشنا کردند به نام " عروسک پشت پرده". اولش اسم مسخره ای به نظر میومد. وقتی عکس دوم رو نشونمون دادن تازه معلوم شد چرا بهش میگن عروسک. و چرا پشت پرده!


از کشف این عروسک پشت پرده خوشم میاد. هر چند همیشه کار آسونی نیست. یعنی اصلا هیچ وقت کار آسونی نیست. تازه همیشه هم کار جالبی نیست، گاهی پشت پرده به جای عروسک چیزهای زشت و ترسناک قایم کردن، که همون بهتر هیچ وقت نمیدیدیشون! اما از پرده ها خوشم نمیاد. شاید چون خودم هم تقریبا هیچ وقت پشت پرده قایم شدن رو دوست نداشتم. شاید بر حسب شرایط این کارو کرده باشم ولی دوستش نداشتم، خیلی زودم خودم پرده رو زدم کنار!
پرده های زیادی رو- هر چند نصفه نیمه زدم کنار - و از پنجره های زیادی عبور کردم، و پشتش "دنیای پشت پنجره ها" ی متنوعی رو دیدم. بعضی ها اون پشت هم مرموز بودند، بعضی ها که اصلا اون پشت برهوت بود، خالیِ خالی. بعضی دنیای پشت پرده ها رو که میدیدم اصلا یک دل نه صد دل شیفته میشدم. از بس که با نمک و معصوم بود. بعضی پرده های پر نقش و لعاب رو که رد میکردم در کمال حیرت میرسیدم به یه دنیای خاکستری و خاک گرفته – کاملا بی ربط به رنگ و لعاب پرده هاش- و تازه اونجا بود که میفهمیدم اونهمه رنگ و لعاب جیغ! برای چی بوده!
ولی هیچ کدوم اینها منو به اندازهِ اون 4-3 تا دنیای خاص جذب نکرده. دنیاهایی که وقتی میرسیدم خیییلی آشنا میزد، انگار آینه ای بود، تصویری آشنا از دنیای خودم. هر چند پشت پوسته و کاغذ کادوی ( بخوانید پردهِ) متفاوت و گاهی متناقض.
همین 4-3 تا تصویر قشنگ و آشنا ترغیبم میکنه به ادامهِ این adventure ! به کنار زدن پرده ها، و گشتن لابلای عروسکهای پشت پرده.





Excerpt: I love to see the stories behind the eyes. the stries of the souls, as they say " eyes are windows to the soul"


۱۳۸۷ اسفند ۲۱, چهارشنبه

جایی به نام تپهِ سبز


یه جایی هست به اسم "تپهِ سبز"، از سرزمینهای خیالی من که وقتای خاص میرم اونجا : چراغ اتاقم رو خاموش میکنم، چشمهامو میبندم و روی تختم دراز می کشم. توی سکوت ریتمیک اتاق ( که البته با نوای دل انگیز یه آهنگ آرام بخش پر شده!) کم کم تصویرش میاد توی ذهنم. اون بالای تپه، روی چمنهای دشت دراز کشیدم، دامنهِ تپه سبز سبز و آسمون آبی تر از آبی. هیچ صدای نیست، سکوت مطلق تا جای که تو صدای حرکت کردن ابرها رو هم میشنوی و وقتی فریاد میکشی ... اسمشو داد میزنی همهِ دشت یه تنه میشه صدای تو.

وااااای ...
خوب ما بچه های بیچارهِ شهر دود و گازوییل که از این منظره ها نداریم، مجبوریم از imagination استفاده نماییم!


تپهِ سبز معمولا جاییه که من برای فریاد زدن، گریه کردن، برای تخلیه روح و روان میرم! شاید چون وقتی رو نوک تپه وایسادی همهِ دنیا زیر پاته و تو به یک نفر نزدیکتری. تا اونو میبینی بغضت میترکه که " آخ من خسته شدم! تو نمی خوای به دادم برسی ؟؟!"


روی تپهِ سبزم، تمام امشب و دیشب. دوست ندارم پایین بیام. دوست ندارم یادم بیاد که تپه خیالیه و آدمهایی که ازشون دلگیرم دور و برم هستند. فعلا اصلا حوصلهِ اونها رو ندارم. فعلا، تا اطلاع ثانوی فقط و فقط تپهِ سبز!

۱۳۸۷ اسفند ۱۳, سه‌شنبه

نتیجه سیاه چاله + نور چی میشه؟


دوستی پریروز سوال جالبی ازم پرسی، هر چند اون لحظه در جوابش خندیدم و گفتم : " وااای، نگو این حرفو، معلومه که اینطور نیست!" اما بعدا بین ابعاد وجودی خودم هم نزاع برپا شد! سوال این بود: " من الان یه سیاه چالهِ بزرگم که فقط تاریکی مطلق داره. هر چقدرم نور و روشنایی بهم بدی باز تاریکم، شرایط الن من ظلماته کامله، نور رو می بلعه بدون ذره ای انعکاس! حالا تو بگو به سیاه چاله یه دنیا نور هم بدی مگه براش فرقی داره؟!"


خوب سوال ذهن من این بود: " حاصل جمع سیاه چاله و ستاره چیه؟" از نظر فیزیکی- کوانتومی، نجومی،... نمیدونم اما برای من اینا دو تا دنیای متفاوتند. نور و تاریکی، حاصل جمع نور و تاریکی چیه؟ اولش گفتم بیا مثبت باشیم،" نور!" بعد دیدم نمیشه چون سر منطق رو با مثبت بازی نمیشه گول مالید.


جواب آخر که امروز مفصل برای طراح سوال هم ارائه کردم: " خوب به بَعد تاریکی و نور بستگی داره، اما همیشه نور قویتر بوده چون حتی کمی نور و خیلی تاریکی هم اون تاریکیه رو از مطلق بودن در میاره. ولی واقعا یه وقتایی ظلمات مطلق داریم و نور موجود کافی نیست، نتیجه اینکه تاریکی میبره."

اما...

اما،این خیال خام که "من الان end سیاه چاله ام و تمام شدم و سوختم و دیگه فایده نداره" حرف مفتی بیش نیست! چرا؟ چون عزیزم وقتی هنوز داری نفس میکشی این یعنی اینکه هنوز رگهِ مهمی از نور به نام حیات در رگهای شما جاریه. سیاه چاله شدن یعنی حذف یعنی حیات و همه چیزهای دیگه تعطیل، اگر سیاه چاله بشی خود طبیعت - خود خالق طبیعت- از صفحه پاکت میکنه. اگه هنوز پاک نشدی یعنی امیدی هست!


۱۳۸۷ اسفند ۱۰, شنبه

قل اعوذ برب الفلق


از دوست جون عزیز که جدا میشم یک بند دارم به سوالی که پرسید فکر میکنم؟ "چرا وقتی هوا کمی تاریک میشه ملت اینجوری میشن؟! تو این تاریکی چی هست که آدمها رو اینطور بی پروا و ... میکنه؟" و دارم به جوابی که از دهن خودم در اومد اما هنوز خودم تو کفِش موندم فکر میکنم: " چون تاریکی بهانه ای میشه برای مخفی کردن و پوشوندن پلیدی و کثیفی ها!"


خوب که فکر میکنم می بینم آدمهای زیادی دور و برمون هستند که اینجوریند! دنبال تاریکی، دنبال خلوت، دنبال یه پردهِ طبیعی که قایم کنه خیلی چیزها رو و بعد... نوعش هم مهم نیست ها. مهم اینه که یه بهانه با قدرت نسبتا مناسب باشه تا بتونه یه بخشی از وجودشون رو خفه بکنه! همونی که با پوزخند جالبی نگاهت میکنه تا ببینه کِی از رو میری؟ گوشه راهرو برای سیگار کشیدن، کنج دستشویی پارک برای مواد زدن، توی خیابون پرت و ناشناس با کسی قرار دیدار گذاشتن، گوشه حموم با تلفن پچ و پچ کردن و توی کوچه خلوت و تاریک متلک انداختن به یه دختر تک و تنها.

و یه چیزی دایم داره میاد تو کله ام، تا نوک زبونمم رسیده :


قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ* مِن شَرِّ مَا خَلَقَ* ... به خداوند خالق فلق... به خداوند خالق نور... پناه میبرم از آنچه آفرید... از تاریکی، از تاریک پرستان


یه جمله رو از معلم زیست دبیرستانم هیییچ وقت فراموش نمیکنم : کاری رو بکن که همه دنیا هم علیه ات قد علم کردن با قدرت وایسی و بگی، آره! من این کارو کردم، من کردم چون فکر میکنم درسته، چون خودم خواستم و پاشم هستم! آخه وقتی خودِ خود تو برای انجامش دنبال تاریکی و سوراخ سنبه میگردی که مبادا کسی ببینه، یا مبادا بقیه بفهمن تو این کارو انجام میدی، از باقی دنیا چه انتظار؟
هر وقت تونستی جواب خودت رو بدی، هر وقت برای ساکت کردن اون عقل در حال پوزخند زدن به تاریکی و خفا پناه نبردی، اون موقع کارت ارزش حرف زدن و ... کلا ارزش داره!



۱۳۸۷ اسفند ۶, سه‌شنبه

آنگونه عاشقم که ...


زیبا،
زیبا هوای حوصله ابری است،
چشمی از عشق ببخشایم تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا!
زیبا،
زیبا هنوز عشق در حول و حوش چشم تو می چرخد،
از من مگیر چشم،دست مرا بگیر و کوچه های محبت را با من بگرد،
یادم بده چگونه بخوانم تا عشق در تمامی دلها معنا شود،
یادم بده چگونه نگاهت کنم که طرهِ بالایت در تندباد عشق نلرزد.
زیبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را احساس می کنم،


نیستان را یکجا هوای زمزمه دارم،
آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است،
زیبا چشم تو شعر، چشم تو شاعر است،
من دزد شعرهای چشم تو هستم
زیبا،
زیبا کنار حوصله ام بنشین،
بنشین و مرا به شط غزل بنشان،
بنشان مرا به منظره ی عشق،
بنشان مرا به منظره ی باران،
بنشان مرا به منظره ی رویش،
من سبز می شوم،
زیبا، زیبا ستاره های کلامت را در لحظه های ساکت عاشق بر من ببار،


بر من ببار تا برویم بهاروار!
چشم از تو بود و عشق، بچرخانم بر حول این مدار!
زیبا،
زیبا تمام حرف دلم این است:
"من عشق را به نام تو آغاز کردم،
در هرکجای عشق که هستی آغاز کن مرا!"




پ.ن : دکلمهِ این شعر قشنگ رو که از آقای "محمدرضا عبدلملکیان" هست رو من چند وقت پیش از کانال 2 با صدای زیبای "خسرو شکیبایی" شنیدم. ظاهرا از کاستی با نام "مهربانی" هستش ( این اطلاعات رو من از اینجا یافتم). خود شعر که زیبا بود - هست - تصور کنید با صدایی اونقدر دلنشین هم خونده بشه! من که هنوزم بعد از 2 ماه صداش رو تو سرم میشنوم

۱۳۸۷ اسفند ۲, جمعه


اغراق نکن، هرگز. اغراق و بزرگ کردن و گنده سازی باعث دردسر میشه، برای همه. و اول از همه هم برای خودت!


Excerpt: Never exagerate! You'll only make things worse this way.





۱۳۸۷ بهمن ۱۲, شنبه

پایان نامه


جدیدا تصمیم گرفتم برای خودم یه دفترچه درست کنم و توش چیزای مهمی که به درد میخوره بنویسم. این دفترچه قراره یه دفاعیه باشه برای بعد. یه دفاعیه از اینهمه وقت و انرژی که صرف کردم، از خودم، از زندگی ای که کردم و میکنم ( تا روزی که اون بعدن برسه!). قراره توی این دفتر چیزای باارزش و به درد بخور رو بنویسم. چیزهایی که وقتی ازم پرسیدن "خوب، بفرمایید چی کارا کردید؟ " بتونم رو کنم و یه جورایی آبرومو بخرند.
قراره وقتی در مورد چیزهایی که دیدم ازم سوال شد از آسمون بگم. اینکه فوق العاده زیباست، چه شب، چه روز، چه ابری و چه صاف. اینکه آسمونِ دنیای ما خیییلی قشنگه و ای عرشیان که تا حالا آسمون زمین رو ندیدید نصف عمرتون بر باده. ( البته باید حتما یه فقره آسمون کویر رو هم ببینم چون مطمئنم اون خودش از زیباترینهای طبیعته! قابل توجه بعضیها که هر دفعه میخوایم تور کویر اسم بنویسیم هی میگن الان سرده، الانم گرمه!! اگه من آسمون کویر رو ندیده مردم پای اون بعضیها!) شایدم برای عرفانی تر کردن فضا این شعر رو بخونم:

برگ درختان سبز در نظر هوشیار
هر ورقش دفتریست معرفت کردگار
از قاصدکها هم حتما خواهم گفت، از رقصشون توی باد و اینکه همیشهِ همیشه تا دنیا دنیا بوده پیک بادپای طبیعت بودند. و اینکه میشه رد بوسهِ خدا رو روی اون پره های ظریف و نقره ای حس کرد. در جوابم پروانه ها هم خواهند بود. اون زمانی که از لابلای گلها یه دفعه بیرون میان و ... و البته زیباترین چیزی که دیدم نگاه معصوم بچه ها. پاکی و آسمونی بودن آدمیزاد رو فقط میشه توی همین بچه ها به وضوح دید.

باید خیلی دقت کنم وقتی ازم در مورد چیزهایی که یاد گرفتم می پرسن. قطعا اگر جواب بدم " ژنتیک و بیوشیمی و اکولوژی و تکامل و ..." همونجا شوت میشم تو باقالیها! این چیزا اونجا به درد کسی نمیخوره، اگر تو رو به جایی که باید نرسونده باشه، اگر اون چیزی که لازمه رو از توی اینها یاد نگرفته باشی هیچ وقت به درد نمیخوره.
حتما از قدرت دوستی میگم، میگم که یاد گرفتم دوستی یکی از نیروهای قوی طبیعته، و آدم اون نیرو اصلی اصلیه رو تا حدود زیادی توی دوستی احساس میکنه. از عشق هم میگم، هر چند جوابم خیلی ابتداییه ولی میگم که دیدم و یاد گرفتم چقدر زیبا و آرامش بخشه دیدن اون لحظه ای که کسی دیگری رو فقط بخاطر دوست داشتن، به خاطر اون چیزی که هست، دوست داره و بس. از امید و اعتماد هم میگم. اینکه یاد گرفتم این دو تا همون کیمیایی هستند که تو افسانه ها خوندیم! وای که چقدر مزه میده با این دو تا کیمیاگری کردن، از غیر ممکن به بودن رسیدن.

هنوز خیلی باید روی دفترم کار کنم، پایان نامهِ ناقصیه هنوز، خیلی جای کار داره، امیدوارم فرصت و درک کاملتر کردنش رو داشته باشم!




Excerpt: Working on my thesis, and the subject is " What did you learn from your life?" Still don't have any idea about the day I should present this but I definately need to be prepared! Who knows, there might be no time left.




۱۳۸۷ بهمن ۴, جمعه

بیخیالِ بودن یا نبودن. امید یا نامیدی؟ مساله این است




این متن محمد رو که دیدم یه دفعه یه عالمه تصویر و خاطره و کلمه هجوم برد به مغزم! یاد جوجه های پسر عموم افتادم، 2یا 3 سال پیش بود که عید پسرعموی کوچولوی من 2تا از این جوجه کوچولو مردنی ها خریده بود، از این جوجه مریضها که همینجوری بوی الرحمن میدن.بچه برای تقویتشون هم شروع کرده بود به نافشون گوشت قرمز بستن!!خلاصه یه 1هفته ای این جوجه ها بودند تا اینکه عموم اینها راهی مشهد شدند و این جوجه ها برای نگهداری به منزل ما انتقال یافتند.آقا از فردای ورود یه دفعه جفتشون افتادن زمین رو به قبله. حالا ما رو میگی از ترس داشتیم سکته میکردیم. کار 3 تامون (من و مامان و بابام!) شده بود هی آب قند و نمک و چه میدونم قرص و شربت به این دو تا دادن که بابا تو رو جدتون نمیرید این بچه میکشه ما رو!ظهر مامان و بابام برشون داشتند و رفتند کلینیک دامپزشکی! خلاصه آقای دکتره گفته اینها چی میخوردند گفتند گوشت قرمز. همونجا مامان و بابای منو شسته بود که آخه آدم به جوجه گوشت میده؟؟!


دکتره گفته بود تمومه، اینها همینجوری هم مردنی هستند الانم که این تغذیه ناسالم خرابتر کرده وضع رو ببریدشون بمیرن!توی راه خونه بابای من از یه پرنده فروشی هم مشورت میخواد و اون آقا (بعد از شستن مجدد بابای من که آخه جوجهِ مرغ گوشت قرمز؟؟؟)میگه به جفتشون چند قطره آب لیمو بدید شاید کمک کرد.خونه که رسیدند ما آب لیمو رو ریختیم تو حلقشون و گذاشتیمشون کنار اتاق من، دیگه هر چند دقیقه بلند میشدن دهنشونو باز میکردن ولی صدا نمیدادن باز میفتادن (علائم لحظهِ آخر عمر).با گوشی پزشکی رفتم صدای قلبشونو گوش دادم. ضربان قلبشون به طرز وحشتناکی پایین اومده بود. بردم گذاشتمشون تو حموم که جون دادنشونو نبینم.


عصری پسر عموم زنگ زد که چطورند جوجه هام؟ من هم که اصولا اعتقاد دارم با بچه ها باید روراست بود! از همون اول گفتم "ببین امیر جان حالشون بده، یه کم مریضن." گفتم الانه که بزنه زیر گریه و جیغ و داد. خیلی رلکس پرسید چشونه؟ گفتم اون گوشتهایی که بستی به نافشون سر دلشون مونده، احتمالا بمیرن. یه کم سکوت کرد بعد خیلی فیلسوفانه گفت : " نه، من دعا میکنم نمیرن. " خنده ام گرفته بود از سادگیش، گفتم " آره، دعا کن ولی اگه مردن عیبی نداره، جوجه ان دیگه" بازم جدی گفت : " من میدونم نمیمیرن. مطمئنم!"



جوجه ها 2روزی همونجور زار و نزار بودند خونه ما، بعدش که عموم اینها برگشتن جوجه ها برگشتند پیش صاحب اصلیشون.و نمردند.باور میکنید اون 2تا جوجهِ مردنی مرغ شدند؟ جوری که دیگه نگهداریشون ممکن نبود و تحویل یکی از روستاهای اطراف دادندشون! زنده موندشون از آب لیمو بود، یا شانس یا ... من که میگم دوای اصلی امید و اعتماد اون پسر کوچولو بود، سادگی ای که من بهش خندیدم ایمانی بود که اون به قدرت امید داشت. امید اون بچهِ 6 ساله به اینکه اگر از ته دلش دعا کنه و بخواد که جوجه های رو به موتش زنده بمونند، میمونند، و حتما این اتفاق می افته...

خیلی چیزها رو باید از بچه ها یاد بگیریم.اینکه خیلی وقتها امید داشتن، یا بهتر بگم ایمان داشتن به یه اتفاق خیلی مهمتر از اینه که اون اتفاق واقعا بیوفته یا نه. نا امیدی یه علف هرزه، ما آدمها همه مون یه جورایی با نا امیدی درگیریم، با نیروهایی که می خوان به ما بگن تموم شد، آخرشه، به قول معروف : بازی رو باختی، تمام! این نیرو میتونه یه بیماری باشه ، شکست خیلی سخت ، با کله زمین خوردن و خرد و خاک شیر شدن ، همهِ عزیزان رو از دست دادن برای اون بچهِ زلزله زده، فقر و بدبختی و .... کار همهِ اینها نهایتا یه چیزه اینکه امید رو از ما بگیرن. و اگر اینکار رو کردن، در واقع زندگی رو ازمون گرفته ان! زندگی کردن به همین امیدوار بودنِ، به غیر ممکن ها ( به ظاهر، به چشم کورِ ما غیر ممکن ها!) ایمان داشتن. میگین دروغ میگم، به طبیعت به اطرافتون نگاه کنید، گوش بدید. ، فقط کافیه یه نگاه به آسمون آبی بندازید، به سکوت پر از معناش و اینکه می گرده و می چرخه و ... این بازی هییییچ وقت تموم نمیشه. هرگز نباید فکر کنی سوختی، رفت، تموم شد. حتی اگه واقعا بره! مهم اینه که امید و ایمانت نره.

۱۳۸۷ دی ۲۹, یکشنبه

بعیده، ولی میشه!ا



سوز سرما تا توی استخونم نفوذ کرده، و دندونام داره به هم میخوره، کاملا ناخودآگاه، درست مثل اون روز که م. بهم میگفت : " بسه دیگه، چقدر میلرزی!" تندتر راه میرم که گرم بشم و دارم فکر میکنم " باورم نمیشه!! همین 4 ماه پیش حسرت یه همچین سرمایی رو میخوردم. بستنی، آب یخ، کولر و ... تا یه کم از گرمای جهنمیِ تابستون کم بشه". انگار اصلا تصور همچین چیزی غیر ممکنه برام. یعنی واقعا 5 ماه پیش بود؟؟! نه!
درست مثل زندگی هر روزمونه، اینطور نیست؟ بزرگترین و شادی آورترین لحظه ها فقط چند ساعت، نهایت چند روز به یادمون میمونه. مثل مصیبتهای بزرگ زندگی. یه وقتی می آد باورمون نمیشه همین مثلا 1 ماه پیش بود که از فرط غم و بدبختی داشتیم خفه میشدیم،... وااااااااای که بشر چقدر فراموشکاره (:
دندونام که به هم میخوره خودم رو تو چلهِ تابستون تصور میکنم، گرما، خورشید و میوه های تایستونی، با یه لیوان آب یخ و زیر کولر... بعیده، یعنی آدم تو ناف سرما که وایساده عمرا باورش بشه همچین روزی میاد. دونه های برف که روی تنت میریزن انگار کم کم پوستت مزهِ آفتاب رو از یاد میبره، درست همونطور که آفتاب با چند بار تابیدن به تنت طعم یخ برف رو آب میکنه از وجودت.

اما میاد، میدونم که میاد، خوب 20 و اندی ساله که دیدم میاد. تابستون داغ و گرم میاد، و زمستون سرد و سفید بعدش و ...

درست مثل روزهای زندگی ...

بعیده، آدم تو ناف تاریکی که وایساده باشه عمرا باورش بشه بالاخره همچین روزی میاد، ولی میدونم که میاد. آسمون داره داد میزنه... داد میزنه که میاد.

۱۳۸۷ دی ۲۳, دوشنبه

جالب بود!!




۱۳۸۷ دی ۱۷, سه‌شنبه

آن روز...



ای که پیچید شبی در دل این کوچه صدایت
یک جهان پنجره بیدار شد از بانگ رهایت

تا قیامت همه جا محشر کبرای تو بر پاست
ای شب تار عدم، شام غریبان عزایت

عطش و آتش و تنهایی و شمشیر و شهادت
خبری مختصر از خاطره کرب و بلایت

همرهانت صفی از آینه بودند و خوش آن روز
که درخشید خدا در همه آینه هایت

کاش بودیم و سر و دیده و دستی چو اباالفضل
می فشاندیم سبک تر زکفی آب به پایت

از فراسوی ازل تا ابد ای حلق بریده
می رود دایره در دایره پژواک صدایت


از این شعر خیلی خوشم اومد، به نظرم از شعرهایی هستش که بیشتر از ناله و زاری به عظمت ماجرا اشاره کرده. به چیزهایی که اون روز رو موندنی کرد.

امروز تو یه مصاحبهِ تلویزیونی دیدم که از آدمها میپرسیدن بارزترین ویژگی آدمهای کربلا، امام حسین، حضرت عباس و ... چی بوده؟ یکی گفت مردانگی، یکی گفت شجاعت، یکی گفت با تقوایی، ... و آخرین نفر خیلی ساده گفت : عاشقی.







Excerpt: About "Ashoura" the great day we all should learn from.






۱۳۸۷ دی ۱۶, دوشنبه

اول و آخر


بیا تابع حالت فکر کنیم. از پیچ و خم مسیرها بزن بیرون. اینکه آخه چه جوری ممکنه، یعنی میشه؟ اگر اینطوری بشه و اونطوری نشه و ... مهم نیست. اینقدر تابع مسیر نباش. تو تصمیمت رو بگیر، تو کاری که باید بکن. مسیر خیلی پیچیده تر از اونیه که فکرشو بکنی، مسیر پیچیده است، زیادم مهم نیست چون نباید به مسیر فکر کنی. اول و آخر مهمه، فقط به مقصد فکر کن، به اون جایی که میخوای برسی، به جایی که باید برسی، قدم به قدم جلو برو، کاری که باید بکنی بکن و تمام. بقیه چیزها رو بی خیال شو، بخوای تا ته راه رو به دقت ببینی، سرت گیج میره و پرت میشی پایین. پرتم نشی از شدت ترس و ناامیدی همونجا وا میری! اینقدر تابع مسیر فکر نکن. تابع حالت فکر کن.

۱۳۸۷ دی ۱۴, شنبه

دوست


خیلی خوبه که آدم دوست واقعی داشته باشه، امروز روز خوبی بود. امروز فهمیدم دوستهای خوبم همه شون برام خیلی عزیزند و مهم، تو زندگیم وجودشون خیلی کمکه برام. و اینکه دیگه نگران تنها موندن نیستم ( این از ترسهای بزرگ زندگی منه! فوبیای تنهایی) وقتی دوستهای خوب که مصداق حقیقی کلمه دوست/یار/رفیق باشند میتونی تنها نمونی، به خودت بستگی داره اما میتونی تنها نباشی. چون اونها هستند، از ته قلبشون (:

خیلی خوبه که آدم دوست واقعی داشته باشه

----------------------------------------------
فردا نوشت: امروز صبح با مناسبترین کلماتی که میشه شنید از دهان مهزاد بانو دلیل اونهمه آرامش و امنیت رو فهمیدم : " دوستهای آدم آدمهای خدایی هستند، کسایی که خدا با وجودشون خودش رو کنار تو قرار میده." (:

۱۳۸۷ دی ۷, شنبه

همینجوری



احساس میکنم پوست بدنم رو درسته کندند، هر چیزی حتی وزش نسیم هم تا عمق وجودم رو میسوزونه، اونقدر که اشکم در می آد. نه اینکه اتفاقی افتاده باشه ها، نه، خودمم نمیدونم چرا اینجوری شد، اما مدتیه (نه خیلی زیاد شاید یکی دو روز!) حس میکنم باطریم تموم شده. حتی وقایع عادی و روزمرگی همیشه رو هم نمیتونم تحمل کنم، چه برسه به چاله ها و دست اندازهای خفن. احساس آدمی رو دارم که میخواد سرما بخوره، هیچ جاییم درد نمیکنه اما انگار میخوام از حال برم، حس میکنم ضعف تمام وجودم رو گرفته. اما میدونم این ضعف از مریضی یا غم و غصه نیست، یه جور تغییر فازه، انگار که بخوام پوست بندازم! آره، خودشه. یه جور حس پوست اندازی. فعلا تو مرحله از دست دادن این پوست اولی هستم، امیدوارم بتونم تا آخر ادامه بدم.
میدونم که میتونم (: اگر قرار بود چیزی باشه که از پسش بر نیام هیچ وقت شروع نمی شد.




Excerpt: Things are changing again in an obvious way.



۱۳۸۷ دی ۶, جمعه

قهر سبز




از قهر و قهر بازی خیلی بدم میاد. یعنی اگر بخوام اعتراف کنم چند باری شده این کار مسخره رو انجام داده باشم ها، اما کلا به نظرم رفتار مسخره ایه!! اصلا کلمه کلا مسخره است: قهر! یعنی چی آخه؟ دو تا دوست ( قهر اصولا بین دوستها رخ میده دیگه، یعنی شما با هر کسی در هر رابطه ای که باشید وقتی قهر میکنید باهاش از اون بعد دوستی دارید عمل میکنید. مثلا وقتی من و مامانم قهر کنیم که رابطهِ مادر و فرزندی متزلزل نمیشه، ما همچنان مادر و دختریم. اما دیگه دوست نیستیم. ) بله داشتم میگفتم دو تا دوست وقتی اختلاف پیدا میکنند مجاز هستند بحث کنند، داد و بیداد کنند(در حد معقول)، اگر لازم شد دعوا هم بکنند ... اما قهر، مزخرف ترین عمل دنیاست!! تو اون بحث و جیغ و دعوا یه نتیجه ای هست، آدمها حرفشون رو میزنند، بالا و پایین میکنند تا بالاخره مشکل هم رو میفهمن ( حالا با یه کم سر و صدا) بعد همه چیز حل میشه. به قول دوستی " دعوا مثل بریدن یه طنابه و دوباره به هم گره زدنش، بعد از گره دو سر طناب نزدیکتر میشن". گاهی هم میبینی این اختلاف نظره خیلی وسیعه، همه اش تو جنگ و بحث و ... به سر میبری، به قول معروف "طناب تکه تکه شده"، خوب دیگه فایده ای نداره، دوستیه بریده میشه چون اینطوری برای هر دو بهتره! اما قهر بچه بازیه، یه رفتار 100% کودکانه و بی فایده. نه اینوری نه اونوری، نه سازنده است، نه مخرب. اتلاف وقت و انرژی! یه جور ناز کردن، یه جور" بگو غلط کردم تا باهات حرف بزنم".
نمیدونم سریال خانه سبز رو یادتونه یا نه. از سریالهای خیلی خیلی محبوب من بود. کسی قهر سبز رو به یاد داره؟ " قهریم اما حرف می زنیم!" اصولا من اگه قهرم بکنم دوست دارم قهر سبز باشه. پر از حرف و غرغر و خنده D:



۱۳۸۷ آذر ۲۲, جمعه

قاصدک عزیز دوست داشتنی




از بچگی عاشق قاصدکها بودم. از وقتی که خیلی کوچیک بودم، همیشه وقتی قاصدکهای سفید و نرم رو میچیدم و دستم می گرفتم مادرم بهم می گفت :"بهش بگو برو پیش مامان بزرگ و دایی بهشون سلام منو برسون و بگو خیلی دوستتون دارم." و قاصدکها از همون موقع برای من شدند پیک خبرهای خوش، خبر"دوستت دارم" ها، "زودتر برگرد" و "دلتنگتم" ها. کم کم بزرگتر که شدم اون خاطره ها از یادم پاک شد، اما قاصدک همیشه برای من یک پیک خوش خبر موند. هنوز هم وقتی می بینمش دلم یهو می لرزه، تو شلوغ پلوغی زندگی، دیدن پیک کوچولوی خوش خبر یه دفعه برت میداره و میبردت به یه دنیای دیگه، "یعنی کی برای کی پیغام دوستت دارم فرستاده؟ کی حرف دلشو به این قاصد بادپا گفته و اونو به دست باد سپرده؟ اگر پیغام رو نرسونه چی؟"
قاصدک رو دوست دارم. هنوزم با این پستچی کوچولو پیغامهای شیرین و خوش فرستادن آرومم میکنه، حتی اگر هیچوقت قاصد خوبی نبوده باشه، که اگر نمیتونه پیغامها رو درست برسونه، ایراد نه از اون، که از گیرنده ست.

۱۳۸۷ آذر ۱۸, دوشنبه

اگر دوست داری بشین مثل ... بالا سر قبری که توش مرده نیست گریه کن


من یک عادت نه چندان خوب دارم که البته تازگیها هم فهمیدم خیلی از اطرافیانم هم به این بیماری مبتلا هستند و فقط من رو درگیر نکرده: عادت تخیل بافی منفی! حالا این یعنی چه؟ یعنی اینکه می شینم و فکر می کنم اگر اتفاقی که ازش می ترسم، ازش فرار می کنم، ... بیوفته چی میشه؟؟!! من اون موقع چه حسی خواهم داشت، وای باید چی کار کنم!!؟؟؟ ماشالله اینقدر در تخیل استادم که گاهی راستی راستی باورم میشه اون اتفاق همین الان افتاده!!
استدلالم هم برای این کار اینه که "می خوام قبه ترسناک بودن ماجرا رو برای خودم بشکونم!" این عادت نه چندان دلنشین که خیلی وقتها باعث آزار من هم میشه، ادامه داشت تا اینکه چند روز پیش یه جمله از یه عزیز دوست داشتنی تق مثل پتک خورد به کلهِ ما(درست در بخشی از مغز که مسئول کنترل همین عادت بود!) :
" اگر دوست داری بشین مثل ... بالا سر قبری که توش مرده نیست گریه کن!" اولش که این حرف رو شنیدم کلی خندیدم، اما بعد که کم کم جمله برام جا افتاد دیدم چقدر جالب! من خیلی وقتها فقط برای یه قبر خالی زار زدم. ترسم از اتفاقهایی که ممکنه بیوفته، آسیبهایی که ممکنه ببینم، بدبختیهایی که ممکنه پیش بیاد خیلی اوقات فقط در حد تخیل من موند و اون اتفاق هیچ وقت نیوفتاد. تازه همون چندباری هم که افتاد، اصلا اون جوری که من فکرشو کرده بودم- اونقدر ترسناک و آزاردهنده- نبود. حالا که نگاه میکنم میبینم کلی از وقتم برای اون مثلا "مانورهای قدرتی برای افزایش پتانسیلهای تحمل پذیری خویش" حروم شده! هیچ کدوم به دردم نخورد، حتی یه ذره. مقاومت من با اون فکرهای آزاردهنده، با خودم رو تو شرایط بحرانی و منفی تصور کردن نبود که زیاد شد، اگرم قدرتی برای تحمل مشکلات کسب کردم به خاطر اتفاقها و دیدگا ههای مثبتی بود که تو زندگیم باهاش برخورد داشتم.
خلاصه اینکه کلا سر کار بودیم تمام این مدت. و از وقتی این ضربهِ ظریف اما کاری رو خوردم تصمیم گرفتم دیگه هیچ وقت به خودم اجازهِ همچین کاری رو ندم. نیازی نیست یه بخشی از وجودم رو دائما بترسونم و چنگ نگه دارم که شاید روزی واقعا پیش بیاد که بترسه و ...
زار زدن بالای سر یه قبر خالی فقط وقت شاد بودن رو ازمون میگیره، گریه و زاری رو هم بذاریم برای وقتی که (خدای ناکرده، زبونم لال،...) چیزی توی اون قبر گذاشتن و واقعا ارزش گریه کردن داشت.

____________________________________________________________

Excerpt: Let' s cry for things which are worth it. There's no good in preparing ourselves for scary moments by scaring ourselves, we'll know what to do then!