۱۳۸۷ آذر ۱۴, پنجشنبه

هشت سال "تنها خود را نصیحت کردن"


هشت ساله شدیم! خیلی وقته که داریم روی اینترنت می نویسیم و جالب اینه که من فکر می کنم بهترین استفاده رو از اینترنت رو ما شفایی ها کشف کردیم. تبدیل ِ خود به چیزی برتر!

هیچ وبلاگی شبیه به شفا هنوز ندیدم. وبلاگ ها اکثرا شبیه به هم هستن اما چرا حتا یک وبلاگ شبیه به شفا نیس؟! این مهمه و چیزی رو به من نشون میده. ما چیزی هستیم ورای تعاریف ِ موجود از اینترنت. ما تنها وبلاگی هستیم که اینترنت رو برای کشف ِ خودمون استفاده می کنیم. اینه که شفا تا سال ها یگانه خواهد ماند.

این فلسفه ی عملی جدیدیه که هشت سال ِ شفا رو زنده نگه داشته و اونقدر پویا هست که بتونه وبلاگ های مشابهی رو کم کم به وجود بیاره. شاید بعضی از همین نویسنده های ما تمایل داشته باشن که از ما جدا بشن و هسته های جدیدی رو بسازن که البته در این صورت لینک ِ داثمی ِ اون ها در شفا همیشه خواهد بود. هسته هایی برای تبدیل ِ خود به خود ِ بهتر، از طریق ِ نوشتن برای خود.

ما کسی رو نصیحت نکردیم یا اگر کردیم سعی کردیم تکرار نشه و همین ما رو شاداب نگه داشته. من آدم ِ هشت سال ِ پیش نیستم، مسلما تغییرات زیادی کردم. باسواد شدم و با تجربه. اما مهم اینه که شفا از لابلای همه ی این سال ها نجات پیدا کرده و با ما اومده و هشت ساله شده. یه بچه ی باسواد ِ کلاس ِ دومی دیگه شده! این نشانه ی خوبیه که نشون میده راه ِ بهتر شدن از طریق ِ شفا راه غلطی نیست، ساکن نیست، محکوم به سکون و یا شکست نیست.

یکی از امیدهای ما اینه که روزی بچه های ما همین جا بنویسن و امید داریم که این آرزو روزی برآورده بشه.

تولد ِ شفا تا 15 دسامبر (روز ِ تولد ِ شفا) ادامه خواهد داشت. این تولد بهانه ای شده که یادداشت های سال پیش رو مرور کنیم. تولد اگه فرصت ِ مرور باشه خیلی با مسماست! از بین نوشته های خودم شادی بتونم بگم اهمیت یکی از نوشته هاییه که روی خودم اثر زیادی گذاشت. البته نوشته های دیگه ای هم داشتم که هنوز ارتباط حسی با من برقرار می کنه مثل ِ مقصد فقط یه نقطه نیست.یا زندگی آتش ِ زیر ِ خاکستر است.

سال ِ پیش اتفاقات بسیار جالبی در شفا رخ داد. مهزاد و غزاله در کتاب درسی شون یه چیزی پیدا کرده بودن که به نظر اشتباه بود. راجع به تهمتی بود که به ایران زده شده بود. نامه ای نوشتن به دکتر موری نویسنده ی اون کتاب. بعد از ماهی و وقتی جواب جالبی گرفتن از نویسنده که ازشون عذر خواسته بود و گفته بود که نامه ی اونا باعث شده که او مجدد بررسی کنه این ادعا رو و فهمیدن غلطه و در نسخه ی بعدی تصحیح می کنن. اصل ماجرا بسیار خواندنی است که اینجا می تونین بخونین. جالب تر این که این حرکت ِ بسیار جالب مورد توجه خبرگزاری های ایرانی قرار نگرفت و هرچند نامه ای نوشته شد اما کسی انعکاسی به آن نداد!

پرنیان، که فکر کنم همه قبول داشته باشن که فرشته ی پاک ِ وبلاگ ِ شفاست و رحمت ِ خداست بر ما، با عطر مطلبی مهم به همه ی ما یادآوری کرد. مجید با داستان جالبی بهمون گفت که هواپیماش سقوط کرده! واقعا شیرین بود. مرجان خیلی کوتاه نوشت که بسیار نوشته ی مهمی بود. هدی هم کشف جالبی کرده بود که به همه مون یاد داد معنای یک آیه واقعا چیه. اسماعیل کم نوشت اما مطلبی که از یک متر خاک نوشت بسیار معنادار بود. امیر به ما تذکر دادکه توی این زندگی با این همه شلوغ پلوغی ما تنهاییم در حضور ِ خدا.

فوراور ِ 84 عزیز هم به ما یادآوری کرد که حساب کتاب ِ خدا، با طرز حساب کتاب ما آدما خیلی خیلی فرق داره. حتی نوع ِ خواستن ِ خدا با نوع خواستن ِ ما آدما فرق داره.

هادی عزیز به ما یاد داد که اصلاً قصد از زندگی ِآدمی حذف ِ دردسرها از زندگی نیس، بلکه با افزایش ِ پختگی و آگاهیمون به این قابلیت و توانایی خواهيم رسید که دردسرهامون رو خودمون به میل خودمون انتخاب و حتي طراحی کنیم. مراد عزیز در این مدت به ما رندی پوش را شناساند. کسی که با وجود ناراحتی زیاد سخت برای زندگی تلاش کرد. آقای پوش از بین ِ ما رفت، اما یادمون داد که زندگی چقدر باارزشه. همیشه عیادت از بیماران ِ بیمارستان ها حس ِ خوبی به آدم میده. اینکه اگه فلان آرزو هنوز برآورده نشده، اما در عوض سلامت با من هست.

ساغر از یک روز با شکوه طوری حرف زد که حسادت ِ ما رو برانگیخت و همه ی ما دوس داشتیم که یک روز مثل ِ او داشته باشیم. رضای عزیز هم ما رو با آقای دولابی آشنا کرد. خوشحالیم که این عزیز هم این روزها به آرزویی که داشت رسیده، از کنکور سرافراز بیرون اومده و داره با تلاش فراوان درس می خونه. میلاد عزیز هم که پادکستی ساخت بسیار به یاد ماندنی. جیک تصویرهای شفابخشش واقعا زیبا بودند و امید داریم که باز هم ما رو فراموش نکنه و از غار تنهایی هاش بیرون بیاد و برای شکوفه زدن مثل ِ همه ی ما زور بزنه!

اتفاقات دیگری هم افتاد، اتفاقاتی که سال های قبل نیفتاده بود. گردهم آیی ِ نویسندگان ِ شفا که به نظرم یکی از استثنایی ترین اتفاقات بود و همانطور که غزاله نوشت درست مثل این بود که شخصیت های داستان ِ مورد ِ علاقه ات از توی کتاب بیان بیرون و جلوت بشینن و باهات حرف بزنن. محشر بود. ما نزدیک به شش ساعت از حدود ِ دو و نیم تا حدود ِ هشت و نیم حرف زدیم و هنوز تازه بودیم! این گزارش رو مهزاد نوشت. به نظرم مهزاد یکی از قهارترین و زیباترین قلم ها رو داره و وقتی می نویسه چنان می نویسه که نمی شه مقاومت کرد و نخوند! همه ی مطالب ِ مهزاد زیبا هستن، و من از مهزاد درس ِ راستگو بودن، صریح بودن و با ادب بودن رو یاد می گیرم. همیشه توی ذهنم تصویرم از زنان ِ لر شده زنانی با جسارت، شوخ و سالم. دو پادکست هم از این گردهم آیی ساخته شد.

نامه ی زیبایی رو به یاد میارم که رضا کیانیان نوشت به خسرو شکیبایی که روی همه ی ما اثر داشت و می تونین اینجا بخونیدش.

یکی از نوشته های وبلاگ شفا هم در روزنامه ی نیویورک تایمز ترجمه و چاپ شد که البته ما هم از طریق ِ گوگل فهمیدیم این رو.

اما در این بین غزاله بسیار عمیق پیشرفت کرد. جلوی چشم های هاج و واج ِ ما سبک می گرفت نوشته هاش. نوشته هاش بیشتر ارتباط برقرار می کرد. غزاله ای که ابتدا از جیکنامه های دیگران می نوشت باورکردنی نبود که ببینی اینطور داره به نویسنده ای پر حس، عمیق و با سبکی یگانه ی خودش تبدیل بشه. غزاله هنوز با این مطلبش توی ذهن ِ من مونده اما همیشه مطالب جدیدش رو چندین باز می خونم. امیدوارم که این شکوفایی رو جدی بگیره و بنویسه، کتاب بنویسه و من فکر می کنم که اولین خریدار ِ کتاب هاش باشم.

برای همه ی نویسندگان شفا آرزوی سلامت می کنم، به نویسندگان جدید خیرمقدم می گم و امیدوارم در سال ِ نهم بتونیم شکوفاتر، سریعتر، بهتر و راضی تر از خود باشیم. بیاید آرزو کنیم که امسال چی می خوایم از این سیاره که به ما بده؟

... محمد



Excerpt: 8th Birthday of our weblog! A flashback to all posts in the last year.


10 نظر:

مهزاد گفت...

من آرزوم اینه برای خودم و همه که امسال هم جز سالهای خیلی متفاوت و غیر قابل پیش بینی باشه.

Ghazaleh گفت...

ممنون محمد، الحق که به عنوان میزبان این جشن تولد، چقدر خوب و کامل نوشتی. نوشته ات یه mp3 بود از شفای 8ام! تمام اون چیزهایی که توی این یک سال با نوشته های قشنگ شفایی های گل تجربه کردم، با خوندن این مطلبت بصورت فشرده دوباره حس کردم :)
راستی، ممنون از لطفت، امیدوارم اونقدر لایق باشم که با پیشرفت شفا و بهتر شدنهاش من هم رشد کنم و بهتر و بزرگتر و... بشم.

رضا متین وفا گفت...

سلام به همه ی دوستانم،در حقیقت بهترین دوستانم، در شفا
حرفی که از ذات پاک دل هر آدمی تراوش می کنه وقتی که با قلم عشق نوشته بشه ؛ هرکس آنرا بخواند قطعا بر روح و جان او تاثیر می گذارد
من حدود یکسال و شش ماهی میشه که با وبلاگ شفا آشنا شدم اما.....
سالهابود که با این مطالب و این پادکست ها و این ذات پاک آشنا بودم
اما این ها باعث شد تا من به مرور زمان این ها را جلا ببخشم
من تو این یکسال دید خیلی وسیع تر + عاشقانه تری نسبت به زندگی پیدا کردم و مهم تر از همه به حرف مولانا دارم می رسم که : هرچه آن خسرو کند شیرین بود.
من حدود بیست سالی میشه که زنده ام اما قطعا لحظه به لحظه این سالها رو زندگی نکردم منظورم این است که شاید مانند یک گیاه بودم یا میشه گفت لذتی نبردم و یا نفهمیده و بی عشق سپری کردم اما حالا آرزو دارم برای همه و برای خودم که از این عمری که ما در این دنیا داریم بهترین استفاده هارو ببریم لحظه به لحظه را با شادی با عشق زندگی کنیم و بفهیم چیکار داریم می کنیم.....
به نظر من نویسنده هایی که خیلی اکتیو بودن در درجه اول مهزاد بعد غزاله بعد پرنیان و کسی که نظر های سازنده به مطلبی میداد محمد بود
پادکست های شفا رو خیلی دوست دارم حتی باعث شده که من بخواهم به اونها تصویر ببخشم یعنی یک فیلم یا مستند از دل اون بیرون بکشم(که این کار به علم و وقت بیشتری نیاز داره که با گذشت زمان قطعا حل میشود)
سال شفایی امسال سال خیلی عالی برای من بود
اما سال شمسی ،که سه ماه و خورده ای از اون باقی مونده؛
یکی از بهترین سالها برای من تا حالا گذشته توی سال 1387 خیلی اتفاق ها برام افتاد(ناگوار وخوشایند) که همه ی اونها خداروشکر ختم به خیر شد امسال زندگی من عین یک قایق بود رو دریای مواج امیدوارم که برای شما هم تا الان خوب گذشته باشه
امیدوارم که این روزها سرد،
هوا بس ناجوانمردانه سرد است.
در کنار کانون گرم خانواده بهتون خوش بگذره
تشکر ویژه ای هم می خوام از برادر عزیزم محمد (سردبیر) و از خواهر عزیزم غزاله(نویسنده) که در شفا کمکم کردند تا بهتر بنویسم،
داشته باشم.و از محمد علی عزیزم(خواننده)
می خوام با جمله ی زیبای دکتر شریعتی به پایان برسانم:
چه رنجي است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهنده اي است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از كوير است.

رضا متین وفا گفت...

راستی محمد جان عکس که برای این مطلب گذاشتید واقعا عالیه دوست دارم چندتا اسم براش انتخاب کنم :
1-آزاده بودن
2-می خواهم حرکت کنم
3-نمی توانم زندانیه افکار غلط باشم
و در یک قاب و یک استاندارد بمانم
4-رشد کردن
5-به سوی تو می آیم ، هرچقدر که می خواهد راه سخت سخت باشد
در کل همه ی این ها یک معنی می دهد
بازم ممنون

سارا گفت...

شفا هشت سالگی ات مبارک.
به همه شما نویسندگان با ذوق شفا هم تبریک میگم که پنجره زیبایی را برای دیدن دنیا باز کردید. من خیلی وقت نیست که با شماها اشنا شدم و برعکس بقیه خوانندگان، اول با نویسندگان آشنا شدم.یه مهمون ناخوانده در گردهمایی نویسندگان.اما از اون به بعد شدم خواننده همیشگی شفا.خوشحالم از اینکه منهم میتونم جذابیتهای این عالم را با چشمهای بقیه هم ببینم اینطوری جذابتر هم میشه.

مهزاد گفت...

سلام و درود بر سارا خاتون (;

هادی گفت...

درود و سپاس محمد عزیز

سارا گفت...

سلام مهزاد جان . ممنون از لطفت

Mohammad گفت...

سلام سارا خاتون. ممنون از تبریک. امیدوارم بیشتر اینطرف ها ببینیمتون.

parnian گفت...

يه فلاش بك ِ عالي و كامل ، تقريباً همه ي گفتنيهارو گفتي محمد ، به نوبه ي خودم ازت تشكر ميكنم ،‌تمام خاطرات خوب يكسال مرور شد برامون.
اميدوارم شفا هميشه تازه و جاري و سبز و نارنجي بمونه .