به نام خدا ، خب میریم کههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه بترکونیم!
علی الحساب یه آهنگ خوب بشنوید
آهان این شد
دیگه جشن تولد و اینهاست البته به من تذکر اخلاقی دادن دیگه اینجا مجلس لهو و لعب راه نندازم .
به قول یه دوستی میگفت یه بار توی یه مجلسی میگفتن موسیقی و دست زدن حرامه . یکی پاشده گفته خب دست زدن حرامه ، قبول، ولی دست زدن به چی!!
یعنی آدم هرچقدرهم که ایمان قویی داشته باشه هرچقدرهم سعی کنه هرطور که شده ادامه بده، هرچقدر هم سعی کنه شاد و با روحیه باشه ، هر چقدر هم بمب انرژی و حرارت باشه . وقتی با یه کاپشن نازک بهاره توی این هوا پاشه بره بیرون ، همانا سزاش اینه که پدرجدش جلوی چشماش ظاهر بشه!
خب حال شما خوبه. کیف می کنید هوا رو . قندیل بستیم .
نمی دونم واسه چی اینو می نویسم
یادم نیست دقیقا چند سالم بود شاید 5سال این حدودا، یادمه میرفتم بالای پله های اضطراری ساختمون. طبقه آخر. میشستم روی پله ها ، بعد اطرافو نگاه میکردم . درختهای انجیر حیاط بغلی با اون حوض آبی کوچولوشون که همیشه بی آب بود. آدمایی که توی ساختمون این طرفیه بودن . هی از پشت میزاشون بلند میشدن میرفتن بعد دوباره برمیگشتن. بعدنها فهمیدم بهشون میگن کارمند. یادمه ظهرها همیشه با آینه نور مینداختم توی پنجره اتاقهاشون گاهی هم روی سرشون بعد تا بلند میشدن برگردن ببینن از کجاست سریع میشستم قایم میشدم . نصف من توی اون بالکن و آدمهای دنیای بالکنی بود .
یه صندلی گذاشته بودم ، درس میخوندم ، گاهی غذا میخوردم ، حتی واسه کنکور تست میزدم .
چشمهام رو می بستم . کف پاهام رو تکیه میدادم به دیواره سیمانیش. از این سیمان دون دونها . ذهنم پر از دون دون . پر از قومبولیهای بزرگ و کوچیک . عین موجهای کوچولو.
همیشه توی اتوبوس کنار پنجره میشینم ، زل میزنم به آدما اونایی که پشت ماشینن، کلافه و توی ترافیک . اونی که پیاده است و دستش پر از کیسه و خرید . سر کلاس زل می زنم به استاده دستهاش که میره بالا و پایین و دهنش که عین ماهی باز و بسته میشه بدون صدا . زل میزنم به کتابایی که میخونم مسیری که توی سلول راه میفته ، اولی که دومی رو راه میندازه دومی که سومی رو ، سومی که چهارمی رو ، چهارمی که .... یعنی مپ کیناز کیناز میدونه قراره مپ کیناز رو فعال کنه ؟ یعنی گیاه میدونه باید حلقه پیرول کلروفیلش توی چه حالتی باشه تا رنگش سبز بشه؟ یعنی واقعا میدونه؟
یه آنزیم کوچولو توی اون مسیر به اون بزرگی و شلوغ پلوغی مگه کی رو میشناسه . اون فقط کار خودشو میکنه میدونه باید توی اون لحظه توی اون محل این کار رو انجام بده حالا آنزیم دومیه رفت چیکار کرد دیگه دست اون نیست . تمام زندگی آنزیم به اون کاریه که اونجا اون لحظه باید انجام میداد. آخه زندگی اینا هم چند لحظه بیشتر نیست مثل ما که چند سالی عمر نمیکنن .
سرم هنوزم پر از قومبولیای بزرگ و کوچیکه . دارم از آنزیما یاد میگیرم اینکه شاید خیلی زیاد باقی نمی مونن اما تمام تلاششونو میکنن تا کاری رو که باید انجام بدن ، انجام بدن . زندگی منم پر از لحظه هاست ، نه، زندگی من حاصل جمع لحظه هاست شایدم حاصلضرب .
لحظه هایی که میان و باید تمام تلاشم رو بکنم تا کاری که اون لحظه باید انجام بدم رو ، انجام بدم حالا فردا باشم یا پروتئازوم از سلول حذفم کرده باشه ، نمی دونم اونم خودش یه لحظه دیگه اس!
نمیدونم فردا هم هستید یا نه ولی امروز که نمودار فعالیتتون رو کشیدم کولاک کرده بودین. شبتون بخیر پروتیینهای کوچولوی عزیز من
در یخچال رو می بندم.
از در ساختمون که میرم بیرون هوا تاریک شده ، مسجد دارن اذان میگن.
وایمیسم لحظه رو گوش کنم،
الله اکبری که لای جیغ جیغ دسته گنجشکا گم شده اونم درست با پس زمینه قرمز صورتیه آسمون
۱۳۸۷ آذر ۲۶, سهشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
2 نظر:
سرویس های خبری، مجموعه ای از عکس های جشن تولد شفا رو،رو خروجی هاشون گذاشتن D:
البته شاید هم از سالهای گذشته باشه. اینجا
جالب بود. تمی دونستم آنزیم ها فقط تا یه جایی مسوول طندگی هستن و از جایی دیگه به بعد رو می سپرن دست دیگری. فضای نوشته ات جالب بود و آموزنده. آفرین
ارسال یک نظر