۱۳۸۷ دی ۱, یکشنبه

کاشتن


سالهابود که درپی کاشتن بودم، نه کاشتن یک گل که می پژمردو درختی که فصلی می خشکدنه!
اخ خوش بحال فروغ که دستانش را در باغچه کاشت !
میخواهم بکارم دیگر گشتن و شک کردن و پرسیدن رانمیخواهم کنجی میخواهم برای ایستادن و تماشا کردن میخواهم بگویم خدا

سرانجام با تمام تردید و ترسی که داشتم روزی پاهایم را درباغچه کاشتم وای که اولش چقدر سخت بود خشک شده بودم زبانم بند امده بود وبر خلاف انتظارم مرا یارای سخن گفتن با هیچ کس نبود.

حالا اندکی بهترم و هرروز اتفاق نویی برایم می افتدتک تک رگهایم پراب است تک تک سلولهایم آواز گنجشکها است

وای که چقدر خوشبختم ان هنگام که همراه با قدمهای عابران تا دوردستهایی که تنها صدای کفششان می اید هم اوا میشوم انهنگام که برای عابران غمگین میشکفم وبرا ی انان که معنای زندگی را می دانند می رقصم میدانی با چه اهنگی اهنگ خنده کودکان کوله بردوش

این روزها حتی غار غار کلاغان هم برایم بد یومن نیست تنهاصدای پرنده خداست

چشمانم سبزاست لبانم سرخ و گیسوانم میرقصند در باد بدون ترس از دیده شدن
اخ چقدر شیرین است در انتظار عابری برای خوش امد گویی نشستن هرچند تعدادشان زیاد نیست انانکه که مرا مینگرندو صدای مرا میشنوند اما اگر هرکدامشان هرروز به دیگری بگوید زندگی چقدر ساده و زیباست همه چیز حل است

وای عاشق بارانم خصوصا حالا،که سقفی برسرندارم کاش اینان هم چتر بر سر نداشتن تا طبیعت باران خورده را ببینند .ببین،نفس بکش ،نترس، نترس که ترس تو را بیمار میکند نه این هوای مهربان پائیز. بیا و چون من هم اوا شو با ترانه باران

چه دوستان مهربانی دارم انقدر خوب برایم از سفرهایشان تعریف میکنند که ارزوی راه رفتن را از سرم بدر میکنند ،حالاتک تک بچه های دو کوچه انطرف تررا هم میشناسم وبازیهایشان را از برم از بس خوب این گنجشککان برایم ازشان گفته اند.

افتاب طلوع کرده چشمانم را میگشایم برای ملاقات دوستانم
میگشایمشان ولی سقفی بر سرم هست نه از جنس اسمان

اینبار هم خواب کاشتن دیدم

کاش در بیداری با تمام توان راه رفتن و سخن گفتنی که دارم هرروز چیز ی داشتم از خداکه به دوستانم بگویم

گلی را در باغچه کاشتم خدا کند اینبار نپژمرد


1 نظر:

مهزاد گفت...

"،حالاتک تک بچه های دو کوچه انطرف تررا هم میشناسم وبازیهایشان را از برم از بس خوب این گنجشککان برایم ازشان گفته اند."
(;
خیلی‌ قشنگ. ممنون