‏نمایش پست‌ها با برچسب نوشته های بهار. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نوشته های بهار. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ فروردین ۲۱, دوشنبه

memories of a geisha


خاطرات یک گیشا فیلمی درام محصول سال 2005هست که برنده 3 اسکار شده و در مورد زندگی دختر 9 ساله ای است که از روستای خودش به یک خانه گیشا فروخته میشه این فیلم به زیبایی تو رو به کوچه های تنگ و تاریک و قهوه خانه ها و خانه گیشا میبره .صدای قدمهایی که به سختی برداشته می شوند وصدای خش خش کمینوها وفتی قدمهای ریزو تند برمیدارن تو رو به اون حال و هوا میبره به همراه موسیقی فوق العاده اش .فیلم پر از لحظه هایی است که بهت تلنگور می زنه وبهت امید میده که اون چیزی که میخوای زمانی سراغت می اد که انتظارش رو نداری .امیدوارم این فیلم رو ببینید و ازش لذت ببرید بعضی از نقل قولهاش رو اینجا مینویسم
It is too pretty a day to be so unhappy. Did you fall down? Why so shy? Nothing to be ashamed of, we all stumble from time to time
None of us find as much happiness in this life as we should.
Now promise me one thing, next time you take a tumble... no frowns
In that moment, I changed from a girl facing nothing but emptiness, to someone with purpose. I saw that to be a geisha could be a stepping stone to something else... a place in his world.
We do not become Geisha to pursue our own destinies. We become Geisha because we have no other choice She paints her face to hide her face. Her eyes are deep water. It is not for Geisha to want. It is not for geisha to feel. Geisha is an artist of the floating world. She dances, she sings. She entertains you, whatever you want. The rest is shadows, the rest is secret.
Water is powerful. It can wash away earth, put out fire, and even destroy iron

Excerpt:about an stunning movie


۱۳۹۰ اسفند ۱۵, دوشنبه

descendant یانسل ها فیلمی درام با بازی زیبای جورج کلونی هست و بنظر من واقعا ارزش دیدن داره .فیلم به زیبایی بهت میگه شاید در بهترین و شادترین لحظه زندگیتت بدترین اتفاق برات بیفته و تو وقت نداشته باشی به همسرت بگی که اگه بهش خیانت کردی برای این بوده که می خواستی ازش طلاق بگیری و یا لااقل در موردش باهم حرف بزنین و یا بتونی قبل از مرگت تصویر زیبایی از یک مادر برای دخترت بجا بذاری و جمله زیبای جورج کلونی هنگام خداحافظی از همسرشGoodbye, Elizabeth. Goodbye, my love, my friend, my pain, my joy. Goodbye. Goodbye. Goodbye
چیز قشنگ دیگه این فیلم اینه که همه تصمیم به بخشیدن می گیرن تا رها شن.امیدوارم این فیلم رو ببینیدو لذت ببرید

Excerpt: Your Text Here


۱۳۹۰ دی ۴, یکشنبه

به جهنم که پیر می‌‌شوی
دیوانه !!!!!
چروکِ زیر چشمانت
همانقدر زیباست
که چینِ رویِ دامنت


نیکی‌ فیروزکوهی


از کتاب بال‌هايي براي پرواز

مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد همه آرزوی تملک آن را داشتند.
باديه‌نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد.
حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد باديه‌نشین تعویض کند. باد‌يه‌نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، با ید به فکر حیله‌ای باشم.
روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می‌کرد، در حاشیه‌ي جاده‌ای دراز کشید.
او می‌دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می‌کند. همین اتفاق هم افتاد...
مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد.
مرد گدا ناله‌کنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم.
روزهاست که چیزی نخورده‌ام نمی‌توانم از جا بلند شوم دیگر قدرت ندارم.
مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد.
مرد متوجه شد که گول باديه‌نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! می‌خواهم چیزی به تو بگویم.
باديه‌نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد.
مرد گفت: تو اسب مرا دزديدی. دیگر کاری از دست من برنمی‌آید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن.
برای هیچ‌کس تعريف نکن که چگونه مرا گول زدي...
باديه‌نشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟
مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درمانده‌ای کنار جاده‌ای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسي به او کمک نخواهد کرد.
باديه‌نشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند ، اسب اصیل را به صاحب واقعی آن پس داد ...

برگرفته از کتاب بال‌هايي براي پرواز
نوربرت لش لايتنر

بران بودم که باشم که زندگی کنم
تنها باکنار زدن پرده ها، داشتن گلدانی پر از برگهای سبز با هر روز هرس کردن پیرها دیدن جوانه زدن جوانها.رقصیدن بهمراه رقص ریشه ها شان در اب.

بران بودم که عشق ورزم، عاشق بمانم ،شاد باشم و هر روز بیش تر از دیروز زنده بمانم

حالا هر روز به اندیشه هایم می اندیشم
به60 سالگی پدرم
هر روز به این می اندیشم که پدرم چه اسان از 60 سالگی به یک سالگی رسید !
به اشکهایش ،به نگاه معنی دارش، به تلاشش برای گفتن کلمه ای یا حتی اوایی
صورتش را غرق بوسه میکنم و تنها از او اشک میبینم
اری من این روزها به این چیزها می اندیشم واین اندیشه ها و
درد
دردمرا قورت میدهد، می بلعد
و استخوانهای ترک خورده مرا با بیرحمی در کنج دلتنگی خاطرات شیرین بالا می آورد

من فقط می خواستم روزها بی ثمر نباشندنمی خواستم خدای گلدانم باشم می خواستم بی درد باشم
من در سفرم بسوی خود، بسوی خدا، در اولین قدم بازماندم ،باتمام جوانی ام با تمام شورم جا ماندم.
اری من تنهابه پیری پدرم میاندیشم که به کودکی رسید.
گلدان سبزم از یادم رفت

Excerpt: how horribale this feeling is !the man who was your everything sleep there with out any ability.he is even more weakling than a child.



۱۳۹۰ آذر ۱۹, شنبه

برای بابام

خداروشکر که چشماش رو باز کرده مگه برای این لحظه برای دیدن چشماش ثانیه شماری نمیکردی ؟برو ،برو بچه انقدر عجول نباش.برو خدارو شکرکن.
مدام این جملات رو با خودم تکرار می کردم ولی سیل اشک رهام نمیکردودلم اروم نمی گرفت.
چرا منو نمیبینی بابا؟ چرا به اون دور دورا خیره شدی؟ بابامن اینجام شاید نه برای اینکه تو به من احتیاج داری برای اینکه من بهت احتیاج دارم.مگه نگفتی پشتتم مگه نگفتی با یک تلفن پیشتم .پاشو دیگه پاشو دلم برای اون لبخند پر از عشقت تنگ شده.
بابا دستام رو فشار بده می خوام بگم بهشون که بیداری .بابا....بابا........
بابا اصلا اینها رو ولش کن نگام کن فقط تو چشام نگاه کن فقط یک نگاه
بابا دلم تورو میخواد بهش چی بگم به این دلِ........ ؟
بابا
بابا می خواستم بگم دوست دارم حتی اگه نگاهم نکنی

Excerpt:my father is in coma and now he just can open his eyes.this is my feeling about the moment that I see him.


۱۳۹۰ آذر ۷, دوشنبه


تو تمام معنی زندگی هستی برام . انگاه که به بهانه یخ زدن یا ترسیدن مرا محکم در اغوش می گیری،نمیدانی هیچ جایی برایم امنتر از اغوش کوچکت نیست.
بهترین هدیه خدا برای من

Excerpt: Your Text Here



باباجون یادت می اد هر جایی بیکار می شدی یک چرتی میزدی بعد به ما گیر میدادی که چرا انقدر می خوابین !پاشو دیگه بابا ده روز خوابیدی دلمون برای صفای دلت تنگ شده

Excerpt: Your Text Here


۱۳۹۰ آذر ۵, شنبه

شنیده بودم خاموشی ویرانه ها زیباست

لانه ما با نفسهای خوشبختی در لحظه لحظه های صبر و سبز زندگی اشیانه شده با نفسهای امید گرم شده،خانه ما ویرانه نیست چراغش را خاموش مکن

دل به تو دادیم از صدای باد نمی لرزیم با نفوذ شک رنگ نمی بازیم از وحشت آوار نمی لرزیم مارا به قله امید برسان دره جای ما نیست

Excerpt: Your Text Here


بابا برگرد خونه

با خودم این جمله رو تکرار میکردم،همه آدمها تو زندگیشون یک رنجی دارن با هرحسی تو هر سنی ، غافل از اینکه این رنج برمیگرده به نگاهشون به زندگی و........
و خوشحال بودم،خوشحال بودم به خاطر نگاهم به زندگی وراضی
تا
تا اینکه یک لحظه یک اتفاق یک ثانیه از زندگی ،زندگیم رو تغییر داد
محبوبترین بود برام عزیزترین بود برام دوستش داشتم ودوستم داشت بی قید و شرط. دنیا رو برای من میخواست ومن اسایش مطلق رو برای اون
حالا نیمه جان و گنگ روی تخت بیمارستان چشم انتظار که شاید به ما اجازه بدن از 24 ساعت 10دقیقه ببینیمش. میگن نمیفهمه ولی من سرازیر شدن اشک رو از چشماش می بینم بابام سراسر حس بود سراسر زندگی مگه میشه نفهمه؟!!!!!!!!
دلم براش تنگ شده نوبتی می بینیمش دوشنبه نوبتم میشه و من برای 15 دقیقه دوشنبه ها زندگی میکنم .


نامرد زدی و در رفتی !!!!!!!!!
اخلاقیات اینجاکجاست؟ انسانیت کو؟........
چی بگم؟


Excerpt:I want my father back .

I need to be released so I have to write forgive me



۱۳۹۰ اردیبهشت ۷, چهارشنبه

پاکی کودکی

وقتی خیلی زمینی میشی نمیتونی اسمونی بنویسی یک احساس گناه و ناپاکی تو نوشته هات موج میزنه که نمی تونی قایمش کنی .نمیدونم شاید این احساس برای این میاد سراغم که خودموبا پاکی بچه ای که داره تو اغوشم بزرگ میشه مقایسه میکنم
اره اسمونی ترین لحظه هام وقتی که با فرشته کوچولوم بازی های کودکانه میکنم و صدای خنده های از ته دلش که پر ازپاکیه منو تا اسمونها می بره و تکرار و تکرارش هیچ وقت اذیتمون نمی کنه.قشنگه انقدر قشنگه که می ترسی با نوشتن، کلمات حق مطلب رو ادا نکن .
باید دوباره پاک شم تا بنویسم.

۱۳۸۹ اسفند ۱۱, چهارشنبه

زنم در پیری گفت
معصویتم کی با باد رفت ؟
گفتم در هشت سالگی ات
عروسکت را بی اجازه بوسیدم


حسین حقیقیان
امشب دنیای قلموهایم رنگارنگند
میرقصند بر رنگها و می غلتند بر بومها
من نیز بر می خیزم با دلی مضطرب نگاهی ارام
دست در دستان قلموهایم
چشمه ای میکشم
زندگی در ان جوشان
من نیز میرقصم
صورتم ابی است
به ارامی به من گفت:
برای نقش بومت دعا میکنم تا به پرواز دراید در استانه تولدش .
به من گفت:
با او سخن بگو تا بداند توخیالت را برایش قربانی کردی
اری ارام بگیر در کنار بومت سبزی اش را برتنت بمال سبز خواهی شد در این سرما
از انروز که گفتی می خواهم ترا نقاشی کنم اما توانش نیست هر چند هر روز اینجا پیش روی منی

۱۳۸۹ بهمن ۲۶, سه‌شنبه

باران می بارد
برف آب شده است
کوچه سبز است
گل یخ می نالد
بنفشه می رقصد
سبزی کوچه مرا سبز میکند
ساعت پرواز می کند
سبزه ها می خوانند
من ترا می خوانم و چشمانم می بیند
تو سبزه هارا شعر کردی بر درو دیوارها

من ترا خواندم

من تو را گم کردم
تو مرا یافتی در میان گلبرگهای کوچک بنفشه ها
من تو را خواندم
تو مرا شعر کردی بر کوچه باغها
من خود را یافتم
در میان تکرار روزهای پر مشغله ولی زیبا
چون ترا خواندم
اخ که چقدر خواندنت تسلی می دهد مرا

۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

من زنده ام

من اینجا نشسته ام در اتاقی پرشور، رام شده با پیراهن سیاه شب .
در این تاریکی مهتاب است که بر دورترین سرزمین خیالم نور می پاشد.
من بازی می کنم باخطوط از هم گسیخته مدادم و می جنگم برای بهم رساندشان تا طرحی نو بسازم .
آنان همچنان می گریزند ازهم ودوباره بهم می رسند بی انکه یاداورچیزی باشند.
این منم که آزاد می شوم
وفردا از خواب بر میخیزم نه مبهوت از جهان مردگان ، مدهوش از این همه زندگی در جهان
می اندیشم
براستی من با اینهمه لحظه های زنده جاری در نبضم چه میکنم؟

Excerpt:I am alive


سه شنبه های دوست داشتنی من وچشمه امید

وقتی داشتم می رفتم کلاس خیلی ناامید بودم با خودم گفتم این جلسه دیگه خداحافظی می کنم ،با این همه بوم و وسیله و بچه به بغل و اخر هم دیر رسیدن!تازه همه همکلاسی هام رو هم اذیت می کنم می خوام برم اونجا که ازادشم نه اینکه بیشتر دچار دلهره شم.
تو طول کلاس همش چشام پراز اشک می شد و بغضم در حال ترکیدن.وقتی با اقای مولاییان در مورد مشکلاتم حرف زد، پراز امید بود وهمه چیز رو طوری تغییر داد که بتونم بیام به کلاس.
اخر کلاس با شرمندگی در حالیکه پارسابخاطر خستگی و کلافگی مشغول کشیدن موهام بود و به سر و صورتم چنگ می انداخت سرمو پایین انداختم و گفتم ببخشید که مجبورم اینطوری بیام کلاس و همه کاسه کوزه ها رو بریزم بهم با تموم تموم مهربونی نگام کرد و دستی به صورت پارسا کشید و گفت میخوام باشی .
وقتی همه بهت می خندن که با این اوضاع داری میری کلاس و یکجوری دیگه نگات میکنن انگار می خوای بری تفریح! داشتن کسانی که حس تورو حس می کنن غنیمتِ .
مرسی استاد بخاطر بودنت.

Excerpt:How a great teacher can change your life with his kindness ,hopefulness and you know he is just full of powerful positive energy.Thank you teacher.


۱۳۸۹ دی ۱, چهارشنبه


۱۳۸۹ آبان ۲۴, دوشنبه

تو مهربانی



پیمانی که در زمان سختی با خدا می بندید،در زمان آرامش فراموش نکنید

این را که خواندم دلم گرفت.
خدایا چقدر پیمان بستم وهمان پیمان شکستم!
سرم را چون جوجه مرغی در بین شانه ها فرو می برم ودر خود و افکارو آرامشم غرق می شوم تا با تواز پیمانهایم سخن گویم
.
.
.
قلمم سخن می گوید ونقش می بندد مرا تکه تکه!تکه تکه!
.
.
.
خدا سخن میگوید می چسباند تکه هایم را
تو در ارامش باش من شکستنهایت را به دل نمی گیرم


Excerpt:I painted my feeling about the sentence because i am afraid of my tongue to be wrong again