۱۳۸۷ دی ۵, پنجشنبه

نغمه که ساز شد رفتی تو..


هر صبح،
پیش از آن که نورهای جاری در فضا از راه برسند،
نوری به رنگ ِ خدا را به واژه های جاری از گلوی مناره ها بر جان ِ مشتاق ِ بی تابم می تابانی..
گوش می سپارم،
نه ، نه..
سر تا پا گوش می شوم برای شنیدن ات..
و باز در لحظه سر می رسد صدا ها.. ردیف می شوند واژه ها..
تو خدایی و گفته ای که هیچ تخلفی در وعده هایت وارد نیست..
و نیز گفته ای که انسانهایی که در وعده هایشان تخلف نمی کند را نیز دوست تر می داری..
وقتی صداهای گذرنده از آسمانها و پهنه ی دشت ها و کوه های سر به فلک کشیده ی برفی را می شنوم،
صدای دعوتی که مرا به آستان ِ حضور ِ تو،
که به کناره ی خود می خواند،
خجالت زده و شرمسار می شوم از همه خسران و نسیان در اجابت ِ دعوت ِ تو..
و تو چون همیشه در استجابت ِ مدام ِ خواستهای بی شمار ِ من..
.
.
.
هنگامه ی ظهر است،
تشنه است نه گلویم،
که تمامی وجودم تشنگیست..
آب را یارای یاری نیست با آتشی که در هیمه ی وجودم افتاده است..
به خود که می آیم،
می گویند رفته ای تو..
.
.
.
و غروب که می شود باز..
از دوردستها صدای آشنا می آید،
صدایی خنک اما دلتنگ..
گاه ِ ترنم ِ این نغمه،
که گویی از گلوی تمامی آفریده هایت به بیرون می تراود،
همه چیز می ایستد از حرکت،
می ایستد گویی زمان،
گویی که جهان و آنچه در اوست،
تا پایان ِ آن ترانه دست می کشد از پیر شدن،
من چنین می پندارم که گاه ِ نواخته شدن ِ این هارمونی آسمانی،
هیچ برگی از هیچ درخت ِ به تاراج ِ پاییز رفته ای،
در هیچ جای این جهان،
از شاخسارش جدا و نمی افتد بر زمین..
حتی برگ می ایستد از جدایی درخت..
اما تو،
برگ نبودی که نیفتی از درخت..
تو ،
تو با این ترانه ی خوشی که بدرقه ی راه ِ پر نور ات بود رها شدی ..
..

2 نظر:

ghazaleh گفت...

"تو خدایی و گفته ای که هیچ تخلفی در وعده هایت وارد نیست" ممنون امیر. زیبا بود.

parnian گفت...

چقدر دلنشين بود
ممنون از اينكه با ما قسمت كردي حس ِ‌خوبت رو