‏نمایش پست‌ها با برچسب نوشته های امیر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نوشته های امیر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ تیر ۹, یکشنبه

حرمت ِحریم دوستی تا کجاست؟


سلام دوستان ...
چقدر این واژه حرمت داره؟ آره همین واژه ی " دوست " رو می گم ،
همین عزیز واژه ی به ظاهر ساده ی معمولی که شاید تو روزها و لحظه هامون خواه و ناخواه بارها و بارها تکرار می شه و گاهی اونچنان پررنگ می شه و ما رو درگیر خودش میکنه که عین مشغله های خودمون بهش مشغول میشیم و تمام روحمون رو درگیر خودش می کنه و گاهی هم ...
بگذریم ...
اما امروز بعد از قریب ِ سی و چهار سال ، امشب کوبه ی این سوال عجیب داره ناقوس وار می کوبه تو اطاقک ِ وجودم که حرمت حریم این واژه تا به کجاست ؟
دارم از آدم ها حرف می زنم ... از دوستیهاشون ... از غصه هایی که برای هم می خورن و از غمها و بغض ها و نگرانی هایی که  به خاطر همدیگه تحمل می کنند ... چه از اونهایی که شونه به شونه ی همدیگه و چه از اونهایی که حتی روح دیگری ازش خبر نداره ...
تا کجا دوستی وظیفه به حساب میاد و تا کجا میشه مثل ِ ادای یک دین و از کجا به بعد میشه یه جاده ی یک طرفه ... میشه عذاب میشه رنج میشه ...
دوست عجیب واژه ی پر حرمت و عزیزیه در نظرم و حرمت واژه رو تنها واژه ست که میتونه بشکنه و خورد کنه ...
در حریم ِ پر حرمت ِ این واژه به راحتی هر حرفی نزنیم ... هر نظری رو به راحتی ابراز نکنیم و بی محاکمه و ناعادلانه و عجولانه هرگز هیچ حکمی در حق  هیچ دوستی صادر نکنیم ...
شما رو به حرمت ِ همین واژه کمی درنگ کنید پیش از گفتن ِ واژه ها در حق دوست... پیش از بالا بردن صدا در حریم ِ پر حرمت  این نام ِ به ظاهر ساده که به همین سادگی بر هر انسانی که دور و بر ماست و دارد اسم ِ دوست را بر خود یدک می کشد نهاده نشده!
نگران شدنها در حق ِ انکه دوست ِ ماست کمترینیست که از یک دوست بر می آید حتی اگر ما هیچ کاره ی آنی باشیم که دارد سرمان داد می کشد و بازخواستمان می کند که چرا سراغ او را از دیگری گرفته ایم ...
دارد شبیه هذیان های شبانه میشود بعد از اینهمه دور ماندن از اینجا ...
خدایا شکرت که اینجا هنوز چراغی روشن است و دوستانی دارم ... شکرت خدایا بینهایت شکر... از اینجا تا بلندای نزدیک ِ شانه هایت تو را شکر ...

Excerpt: Some Words About Importance Of Friends And Friendship ...

دوست داشتید! در «گوگل‌+» یا «فیس‌بوک» شراکت‌ (share) کنید.

۱۳۹۱ بهمن ۱۳, جمعه

از دردیست که می کشیم


دیروز داشتم با دوستی درباره اینکه چرا حال و هوای خیلی دلا ابری و گرفته است مدتهاست حرف میزدم 
نمیخوام منفی ببافم یا اینکه سیاه نمایی کنم یا هرچیزی از این دست
اما این روزها به وضوح دارم می بینم که حس و حال و شور و علاقه و عشق و شادی و واژه هایی از این تبار روز به روز داره کمتر و کمتر میشه تو زندگی ما آدمها و بخصوص تو جامعه ی کنونی وطنمون ایران ! دوستم می گفت که لحظه هایی که شارژ هستیم تعداد و عمق و زمانشون خیلی کمتر از زمانها و لحظه هاییه که دشارژ و بی امید و افسرده ایم... مدتها و مدتهاست که به این موضوع دارم فکر می کنم و از بس که این و اون و خودم و خوداشون برای من و خودشون و دیگرون نسخه پیچیدن و جواب نداده دیگه از شنیدن هرچی تئوری و نظریه ست در این باب و از این دست واقعن خسته شدم
باور کنید دلایل و عوامل زیادی رو هم بررسی کردم، اینکه بگی ریشه ی اقتصادی داره نه نیست ! آدمایی رو میشناسم که در عین خوب بودن اوضاع ریالی که چه عرض کنم حتی دلاریشون ، بازهم نشاط و شور و حالی به چشم نمیخوره در زندگیشون
این افسردگی و بی نور زیستن تو نسل من که اواخر دهه پنجاه بودم و تا اواسط دهه شصت خیلی بیشتر و بیشتر به چشم می خوره
گاهی به این فکر می کنم که زندگی نبایستی اینی بوده باشه که من ، تو این سی و خوردی سال تجربه اش کردم و دلم می گیره بعدش ... و اینجا از جاهاییه که هنوز درش چراغی روشن مونده و امید داره تو هواش تو واژه هاش ، چیزی که هممون نیاز داریم بهش این روزها با هم حرف زدنه و امیدهای  به جا مونده تو وجودمون رو با هم قسمت کردن
درد ی بی دردی زجانم برده طاقت
دردهای زیادی در آن ِ واحد چنگ میندازه به وجودمون که در عین حال همشون رو کتمان می کنیم و سکوت تنها حرفیست که همه خیلی خوب بلندند این روزها برای زدن
حتی بعضی ها هستند که می گویند اینها همه از باقی ماندن در دنیای تجرد است اما خدا خودش شاهد است که چنین نیست
چندین و چند دوست و آشنای زن و بچه دار می خواهی نشانت بدهم که دلانه های ناگفته ی ما و دردهامان بایستی بیاید و لنگ بیندازد در برابر سفره ی دلش؟
چیزی که عیان است و نامحسوس و آرام دارد می خورد قشر ِ عظیمی از جامعه ی بی نشاط ی نا امیدمان را ، ناگفتنی ها و همین حرفهائیست که از جنس ِ نگفتن است و دردهائیست که خاموش و بی صدا و انگار ناگزیر همه داریم به دوش می کشیم و دم بر نمی آوریم
واسه همینه که وقتی محمد اینجا پستی میگذاره با این عنوان که از زندگی چی فهمیدی تا حالا ؟ خیلی ها میان و میخوننش و حتی لایکش می کنن به قول ِ خارجیا اما جیک ِ کسی در نمیاد و فقط می خونه و میزاره میره و تو دلش آشوب میشه و شروع می کنه مثل ِ من ، مثل ِ دیوونه ها تو دلش با خودش حرف زدن هی تکرار این سوال که واقعن چی فهمیده از زندگی تا حالا و جواب دادن بهش و قانع نشدن و باز پرسیدن و باز جواب دادن و و و و 
آره مهدی عزیز جریان از این قراره که همه کار دارن و این کاری که بایستی از جنس ِ عشق باشه و بزرگ شدن و قد کشیدن انگاری ریسمانی شده واسه آروم آروم به دست ی خودمون به دار کشیدنمون
این روزها همه در عین ی بیکاری هم حتی سرشون شلوغه و حتی حال و حوسله ی خودشون رو هم ندارن گاهی ، چه برسه به من و تو عزیز
باز تو شجاع ترین بودی مهدی که مهر سکوت رو شکستی
کاش که میشد اینجوری نمیشد یا که اینکه یه روزی میومد که درست می شد
-----------------------------------------------------------------------
 پ .ن : عکس مربوط به سفر یک ماه پیش به بندر کوش آداسی یا همون جزیره پرنده تو کشور ترکیه ست که وقتی دیدم مهدی نوشته که محمد فانوس اینجا رو روشن نیگه داشته اومد تو ذهنم که بگذارمش اینجا و تقدیمش کنم به شفا و روشن نگاه دارنده ی همیشگی فانوس آون ، محمد عزیز


۱۳۹۱ تیر ۳۰, جمعه

دانشمندی که نویسنده شد

ارنستو ساباتو، ۲۴ ژوئن ۱۹۱۱ در حومه بوئنس آیرس در خانواده‌ای پر فرزند به دنیا آمد
در جوانی به گروه‌های چپگرا پیوست و برای مدتی رئیس فدراسیون کمونیست‌های جوان بود
در دانشگاه در رشته فیزیک درس خواند و پس از اخذ مدرک دکترا به پاریس رفت و در دانشگاه سوربن، در موسسه کوری به فعالیت مشغول شد
.پس از جنگ جهانی دوم به نوشتن روی آورد و در سال ۱۹۴۸، تونل را منتشر کرد
پس از پایان حکومت نظامیان در آرژانتین، به درخواست رائول آلفونسین، رئیس جمهور وقت این کشور، ریاست کمیسیونی را پذیرفت که در مورد سرنوشت ناپدید شدگان دوران حکومت نظامیان تحقیق می‌کرد
.یافته‌های این گروه تحقیق، با عنوان «دوباره هرگز» منتشر شد
.در آرژانتین او برای بسیاری به عنوان یک قهرمان شناخته می‌شد
در یکی از مصاحبه هاش به این سوال که آیا ادبیات پیشرفت می کند جواب جالبی داده
" ادبيات تكرار مي شود، اين علم است كه پيشرفت مي كند"
ارنستو ساباتو در سی ام آوریل امسال در سن 99 سالگی در گذشت

قسمت های زیبایی از کتاب  "قهرمانان و گورها"

معجزه به نظر می رسد که این همه جان های انسانی بتوانند در مناطق یکسانی از گیتی پهناور به دنیا بیایند ، نشو و نمو کنند ، و بمیرند بی آنکه با یکدیگر آشنا شوند .

آیا ما این همه نسبت به آدم های دیگر سخت گیر می بودیم اگر به راستی به این فکر می کردیم که آنها روزی خواهند مرد و آن وقت هیچ کلمه ای از آنچه را ما به آنها گفته ایم نمی توانیم پس بگیریم ؟

 البته که دوستت دارم احمق جان . ولی آزارت می دهم . دلیلش هم صاف و ساده این است که دوستت دارم . این را می فهمی ؟ آدم کسانی را که به آنها بی تفاوت است آزار نمی دهد .

 برای انسان ها زمان هرگز دوباره تکرار نمی شود و هیچ گاه دوباره به آن صورت که یک وقتی بود بر نمی گردد و وقتی احساسات آدم تغییر کرد یا رو به زوال گذاشت دیگر هیچ معجزه ای نمی تواند کیفیت اولیه را به آن برگرداند . 

منابع :
http://www.bookcity.org
http://bestbooks.blogfa.com


Excerpt: Your Text Here

۱۳۹۱ خرداد ۱۴, یکشنبه

فرصتی دوباره ...


زندگی آدمیزاد فرصتی بوده میان آهی و دمی و این فرصت مکث گونه ای که به لحظه و دم و " آن " و هر چیز دیگری هم تعبیر می شود اتفاق افتادن یا نیفتادنش تابع هیچ نظم و قانون خاصی نیست اما عجیب عزیز و دوست داشتنیست ... و ارزشمند
من به اینجا تعلق دارم
مگر نام اینجا " شفا " نیست ؟
و نام ِ من امیر
خدایی که همین نزدیکیهاست و هر لحظه آبستن ِ معجزه ای دیگر از اوست برای بودن و ادامه دادنم فرصتی دوباره در اختیارم گذاشت و داشتم میشنیدم به وضوح صدایش را می گفت : برو ببینم اینبار می خوای چیکار کنی
و نگاهم داشت آن نگاهدارنده از تمامی سختی ها
حالا که اینجا هستم حس آرامش عجیبی دارم
من علاوه بر تعلقم به اینجا ، مدیون اینجا هم هستم
حالم که بهتر شد بیشتر خواهم نوشت و خواهم گفت
هنوز خستگی این سفر سخت در جان من است و باید جان بگیرم


Excerpt: Your Text Here

۱۳۹۰ فروردین ۲۰, شنبه

دیشب تو خواب ، خواب ِ " شفا " رو میدیدم



سلام ،
خواب ِ قشنگ ِ دیشبم بهونه ای شد واسه الان اینجا نوشتنم
من خیلی اینجا رو دوست دارم خیلی
این خیلی که میگم اندازه بغل ِ باز و دستای گشوده ی بچه های کوچولوست وقتی میخوان بیشترین مقیاس رو از دوست داشتنشون نیشون بدن.
دیشب خواب ِ شفا رو دیدم،
یعنی خواب ِ " محمد " رو و چند تا دیگه از بچه های قدیمیه اینجا رو
البته چهره ی محمد رو روشن و واضح میدیدم هر چند هیچوقت ندیدم اش.
دور ِ یه سفره مانندی نشسته بودیم و داشتیم حرف میزدیم با هم ،
اون سفره هه بی شک شفا بوده ،
من توی این همه سال خیلی از این سفره لقمه گرفتم و به قول محمد بزرگ شدم و همواره دوست داشتم قدردان ِ این بزرگ شدن باشم.
شکرگزاری نعمت ی بودن ِ چنین جایی هم نوشتن در اون و حرف زدن با اهالی عزیز ِ اینجاست.
هرچند این روزها دیدن ِ این صفحه و هر لحظه دسترسی بهش مشکل شده چه برسه به نوشتن درش اما " خواستن همان و توانستن همان"
میمونه مشغله های زندگی یا بهتره بگم نبرد در کارزار ِ سخت ِ بودن که روز به روز هم بر سختی ها و ناملایمتی هاش داره افزوده میشه ...
نمیخوام سیاه بگم و بنویسم بعد ی اینهمه ماه ، اما گاهی وقتها روز به شب میرسه بی اونکه حتی فرصت ِ یک صفحه مطالعه و خلوت با خودمون رو داشته باشیم یا برای دیدن و تجربه کردن ی این دنیای بزرگ ِ ناشناس بتونیم وقت بگذاریم...
گاهی وقتها هم الکی شلوغش می کنیم و ساعتها وقتمون در رنج ِ از تنهایی و تکرار سپری میشه ...
با تمام ِ اینها " شفا " مثل ِ یه مدرسه ی قدیمی پابرجا خواهد موند و با سرزدن بهش یاد ها زنده خواهد شد واسمون از روزهای کوچیک بودنمون ...
بهترین راه برای ورود و استفاده از امکانات بلاگر و عبور از سیستم فلفلینگ وی پی ان سرورهاست ،البته یه سروری که سرش به تنش بیارزه و بتونه سرویس خوبی ارائه بده!!!
هر چند مستلزم صرف هزینه ای معادل 10 هزارتومن برای یک دوره سه ماهه ست ( که یه جورایی پول ِ زوره اما کاریش نمیشه کرد ) اما می ارزه یه جورایی...
و در پایان :

اي خداي ِ نزديكتر از رگ ِ گردن به من،

تنها از تو " لياقت " و توان ِ شكر ِ داده هاي بي انتهايت را مي طلبم.

چشم ام مي گشايي،

روحم به پرواز در مي آوري،

در لحظه مسافرم مي كني و ميبري و بازم مي آوري،

دستم مي گيري و در لحظه در عرشت به ضيافتم فرا مي خواني،

دم بر نمي آورم.

خود را رها مي كنم.

وقتي " تو" هستي،

وقتي " دوست " هست،

" واژه " هست،

" برادر" هست،

" اميد " هست،

" رنگ " هست،

" آسمان" هست،

" زندگي " هست،

" عشق " هست،

و " ايمان " هست و " تو " هستي و " تو " هستي و " تو " هستي،

مرا به نام فرا خوانده اي وقتي،

چگونه بمانم؟!

چگونه بنالم؟!

چگونه به ناتمام ام رضا دهم؟!

چگونه راضي شوم به اينگونه بودني؟!

مرا جز عرصه ي عرش ِ كبريايي ات راضي ام نمي كند.

من جز به كمتر از " تو " راضي نمي شود روح ِ عاصي و جان ِ بي قرار و جدا افتاده ام.

مرا راه مي دهي،

مرا راه مي دهي و راه را نشانم مي دهي.

چگونه بمانم؟!

چگونه نيايم؟!

چگونه بودنم را به كمترين هايي كه از آن ِ من نيست و وصله ي ناجور ِ نافرمي بيش نيست بيالايم؟

چگونه شكوه كنم!

كم بياورم!

نا اميد باشم!

خسته باشم!

اينهمه اي كه بخشيده اي و نمي بينم و نميدانم و هنوز به دركش نرسيده ام تا كجا هايم كافيست ومي آوردم و من بي خبر ِ آنم.

مرا ببخش...

هيچ آبي را ياراي فرو نشاندن ِ اين آتشي كه در من نهاده اي نيست كه نيست!

و هيچ ياسي را توان و ياراي در افتادن با اميدي كه در دلم نشانده اي،

و از آدمها زياد بد عهدي ديده ام و تنها تويي كه درتحقق ِ وعده هاي راستين و نوراني ات هيچ خللي وارد نيست و وفاي عهدت بر من عيان است و جان ِ جانم بي قرار ِ لايق ِ وفاي عهد ِ چون تويي بودن و تو را به تمام زندگي كردن.

تا هميشه يي كه هستي هم كه بنويسم پاياني ندارد " حرف " هايم با " تو "

به نام ِ نامي ِ اميد ِ رهايي از تاريكي هايم،

به نام ِ نامي ِ " نور " ات سكوت مي كنم،

و در دل به هزار آواي خاموش مي خوانمت...

-----------------------------------------
پ . ن 1 : چه حس ِ خوب و عزیز و وصف نشدنی میده به آدم بعد از مدتها نوشتن ، اون هم توی همچین جایی نوشتن!
نویسنده ها و بر و بچس شفا یالا بجنبید و به خط ! از من گفتن، کیف میده و امتحانش مجانیه ! مثل ِ حس ِ طعم ِ اون چایی خوش طعمه میمونه به قول ِ محمد !
پ . ن 2 : برگردید و یه گریزی به " شازده کوچولو " تون بزنید اگه هنوز داریدش ، اگه هم پیداش نمیکنید حتمن در اولین فرصت یکی نو و تازه اش رو بگیرید و شیرجه بزنید توش و زندگی کنید باهاش ... زندگی ...


۱۳۸۹ مرداد ۲۳, شنبه

و نیایش ...



یکی از غم انگیزترین و دلخراشترین صحنه ها در دنیا دیدن ِ جنگلیست که دارد می سوزد و حریق در افتاده در زمین اش ...
و از امیدبخش ترین و دل انگیزترین ِ آنها دیدن ِ رویش ِ جوانه های سبز است از کنار ِ تنه های سوخته در حریق ...
آآآآآآآی ی ی خدای جان !
حریق ِ در افتاده در بیشه زار ِ جان هی می سوزد و می سوزاند و تمامی ندارد انگار !
و تنها به امید رویش ِ آن جوانه ی سبز ِ ناز ِ طفلک ِ کوچک ِ عزیز ، در همسایگی ریشه هایم است که هنوز اینچنین راضی و خشنود می سوزد این زمین و دم بر نمی آورد این درخت از سوختن اش ...
بسوزانم خدا تا آنجایی که قرار است اما ناامیدم مکن از حادثه ی باز روئیدن ام ...
امشب بیش از هر زمان ِ دیگری باش خدای جان که بیش از هر زمان به تو " نیاز " دارم ...
و این روزها و شبها بیش از هر زمان ِ دیگری مدام به خودم می گویم :

"وسیع باش،
وتنها،
و سربه‌زیر،
وسخت..."


" سهراب "

۱۳۸۹ تیر ۴, جمعه

دوستی به نام ِ " پدر "



گاهی وقتا میشه که یه عزیز ِ عزیزتر از جان رو عین ِ جان همیشه ی نزدیک در کنارت داری و رنگش برات باخته و تو گیر و دار ِ روزمرگی های زندگیه همواره ، شده یه تکرار ِ همیشه انگار، که گاهی اونقدری رنگ می بازه که ...
گاهی تلنگر های دنیای سخت طوری بهت گوشزد می کنه که حواست رو دوباره جمع ِ اون عزیز ِ عزیزتر از جانت کنه که ...
این اسم گذاشتن ِ روزها هم به نام ِ این عزیزها خیلی آدم رو به فکر فرو میبره ،
تولد ها ، مناسبت ها ، روزهای نامدار ِ به نام ِ مادر ، به نام ِ پدر ، به نام ِ پدر ...
با هم عین ِ دوتا دوست بودیم ،
هرچند اون آخریا به خاطر درس و دوری کمتر میدیدمش اما دیدارهامون سخت گرم بود و تند می گذشت و باز دلتنگی جای خالیش رو می گرفت تو غربت ...
14 سال میگذره اما انگار همین دیروز بود ،
مثل ِ اکثر ِ بچه دبیرستانی هایی که ترم ِ اول دانشگاه رو به خیال ِ دبیرستان و با شوخ و شنگی به آخر ِ ترم رسوندن ، همون ترم اول کم آوردم و تو هر دو تا درس ِ فیزیک و ریاضی افتاده بودم !
بهمن ماه بود و توی خونه ای که زندگی می کردیم گاز شهری وجود نداشت و به زور ِ حواله های نفت ِ دانشجویی که با کلی زحمت و منت و تمنا جور می کردیم و هیچوقت کفاف نمی داد، با یه بخاری نفتی که بعضی وقتها هر چیزی توش می ریختیم تا روشن بمونه - از گازوئیل و مخلوط ِ گازوئیل و نفت گرفته تا چرک نویس ها و کهنه های پارچه و ... - یکی از اطاقهای خونه رو گرم می کردیم و اونجا سر می کردیم.
اون سال زمستون سختی بود و نفت و گازوئیل و چرک نویس و ... ته کشیده بود و سرمای بی سابقه ای بود.
برای گرفتن ِ نمره ها رفته بودم دانشگاه و با دیدن ِ رد شدنم توی 2 تا از درسهای پایه سرما به تمام ِ وجودم رخنه کرده بود.
هیچوقت فراموشم نمیشه اون درموندگی و استیصال که تمام ِ روحم رو تسخیر کرده بود و سخت درمونده بودم.
رفتم به میدونی که اسمش مخابرات بود و با تلفن کارتی زنگ زدم بهش ...
مثل ِ همیشه از همه چیز پرسید . از حال خودم تا درس و ... و نفت !
مجبور شدم دروغ بگم بهش که همه چیز مرتبه و هیچ کم و کسری نیست و اوضاع روبه راه و آرومه !!!
کمی آروم شدم و رفتم خونه و توی اطاق ِ سرد و تاریکم زانوهام رو بغل کردم و سرم رو گذاشتم رو زانوهام و در حالی که می لرزیدم از سرما زدم زیر ِ گریه ...
اون شب یکی از بدترین شبهایی بود که به یاد دارم ،
تنها بودم و هیچیک از 2 هم اطاقی دیگه ام نبودن و همه چیز برام ریخته بود به هم ...
الان که سالها ازش گذشته و بهش فکر می کنم می بینم که یک دنیا یاد گرفتم از اون شرایط و اون لحظه های سخت.
روز ِ فردای اون شب نزدیکی های ظهر بود که زنگ ِ در ِ حیاط به صدا در اومد !
دویدم و رفتم باز کردم در رو و درجا خشکم زد از تعجب !!!
اونچه میدیدم برام غیر قابل باور بود !
پدر !
پدر رو در مقابلم میدیدم با اون لبخند ِ همیشگی اش بر لب .
با خندیدن اش چشم هاش حرف میزد با آدم و دنیایی از سرور و آرام روونه می کرد سمت ِ جون ِ آدم .
در آغوش کشیدم اش و غرق ِ بوسه اش کردم .
همیشه برای هم اطاقی هام - امیر و آیدین - سوال بود که تو چجوری بابات رو میبوسی ؟!!! خجالت نمی کشی ؟!
و من افسوس می خوردم که اونها در سایه ی غروری بیجا و کذایی چطور دیواری به بلندای آسمون بین خودشون و پدرهاشون کشیدن !
گفت در رو باز کن و ماشین رو آورد توی حیاط و وقتی در ِ صندوق عقب اش رو باز کرد من از تعجبی آمیخته به شادی و حسی که توصیف و توضیحش واقعن غیر ممکنه خشکم زده بود !
میتونین حدس بزنین که با دیدن ِ 5 تا پیت ِ 20 لیتری پر از نفت ِ عزیز توی اون شرایط چه حالی به آدم دست میده !
این نفت به مراتب دوست داشتنی تر و لذت بخش تر از غذایی بود که مادر ِ همیشه دل نگران از اون راه ِ دور فرستاده بود برام.
.
.
.
اون شب یکی از عزیزترین و به یادموندنی ترین شبهای عمرم بود که هرگز از یادم نمیره هرگز .
توی اطاق ِ کوچک و محقرم که حالا هواش گرمای دلنشینی داشت کلی با هم صحبت کردیم تا دیروقت بیدار بودیم .
چراغ که خاموش شد و پدر خوابید من ساعتها غرق ِ تماشای اوی در خواب بودم و داشتم از وجود ِ نازنین اش که احساس ِ بودن ِ خوب گونه اش تمام ِ حجم ِ اطاقم رو پر کرده بود ، استفاده می کردم و از لذت و حال ِ عجیب و شوری که داشتم خوابم نمی برد و دوست داشتم تا سحر و تا لحظه ای که قراره راهی بشه نظاره گرش باشم ...
حس ِ عجیبی بود ،
حسی شبیه این که انگار تمام ِ دنیا پشتیبان ِ تو باشد .
انگاری که دیگر هیچ کم نداری و سعادتی ناب و بی پایان تمام ِ وجودت را در بر گرفته است .
حسی که با هیچ نمی توان جایگزین اش کرد و گفتن اش سخت است و نا ممکن ...
.
.
.
مرداد که به آخرهای خودش برسه 10 سالی میشه که از دوستی باهاش بی نصیبم و پدر شده دوست جون ِ خدا .
دلم تنگ شده برای تیزیه سبیل هاش وقت ِ بوسیدنها ،
برای در آغوش کشیدن و کشیده شدنهای گاه ِ لحظه های ناب ،
برای حرف ها و دردهای " مرد " گونه اش که گاه برام تعریف می کرد .
برای تمام ِ او تنگ شده دلم ...
اما با دنیایی از یادهای عزیز و خاطرات خوب دلخوش هستم و جاری ...
و با میراثی ناتمام از واژه های " دوست " ، " مرد " ، " گذشت " و " ایثار " که برایم بر جای گذاشته .
قدردان ِ لحظه لحظه های عزیزانتون باشید و محبت هاتون رو در سایه های دروغین و پوچ ِ غرور یا هر حس ِ دیگه دریغ نکنید ازشون
قدردان ِ وجود ِ عزیز و گرانقدر ِ تک تک ِ عزیزانتون .
بخصوص،
دوستی به نام " پدر "
--------------------------------------------------------------------
پ . ن : ببخشید که اینهمه شد و اگه دلگیر شد و روز ِ پدر به همه ی پدرهای دنیا و بخصوص باباهای شفایی مبارک باشه .


۱۳۸۹ اردیبهشت ۹, پنجشنبه

دوست جونای خدا



امانت خدا بر زمین مانده بود.آدمیان می گذشتند بی هیچ باری برشانه هایشان.

خدا پیامبری فرستاد تا به یادشان بیاورد قول نخستین و بیعت اولین را.

پیامبر گفت ای آدمیان ...

ای آدمیان این امانت از آن شماست.

بر دوشش کشید.

این همان است که زمین و آسمان را توان بر دوش کشیدنش نیست.

پس به یاد آورید انسان را و دشواری اش را.

اما کسی به یاد نیاورد.

پیامبر گفت عشق است؛

عشق است که بر زمین مانده است.

مجال اندک است و فرصت کوتاه.

شتاب کنید و گرنه نوبت عاشقی می گذرد.

اما کسی به عشق نیندیشید.

پیامبر گفت آنچه نامش زندگی است نه خیال است و نه بازی.

امتحان است.

و تنها پاسخ به آزمون زندگی زیستن است...زیستن

اما کسی آزمون زندگی را پاسخ نداد.

و در این میان کودکی که تازه پا به جهان گذاشته بود ؛

با لبخندی پیامبر را پاسخ گفت.

زیرا پیمانش را با خدا به یاد می آورد

آنگاه خدا گفت،

به پاسخ لبخند کودکی جهان را ادامه می دهیم ...


" عرفان نظرآهاری "


پ.ن1: تقدیم به پارسای عزیز،

پ.ن2: عکس متعلق به " سپهر " ، دوست جون ِ اول خدا و بعدن خودم ، می باشد.


۱۳۸۷ بهمن ۱۸, جمعه

باران که می بارد تو می آیی ..



باران که میگیرد آرام می شود سوختنم ،
مثل ِ تنور نانی که آرام آرام سرد می شود ..
شعله ها می مانند از زبانه کشیدن های مدام در من .
باران که می بارد رام می شوم ،
اهلی ام می کند انگار این حادثه ،
تکه های خشکیده ی جانم را که سوی شکستن راهی اند،
جان ِ باز از دوباره می بخشد و راهی سمت ِ نورشان می کند باران .
باران که می بارد ،
زندگی کوبه اش را با ضرباهنگی آرام و مدام اما پرطنین و خوشنوا،
بر تمام ِ بودن ام می کوبد..
چون گاه ِ در افتادن ِ آب در میانه ی گندم های داغ ِ تازه آرد شده و رهیده از سنگ ِ آسیاب ،
بی تاب می شود جان ِ جانم گاه ِ باران ..
انگار که جان ِ گندم،
بی تاب ِ خمیر ِ نان شدن و یگانه گشتن با آبیست که در او افتاده ..

۱۳۸۷ دی ۵, پنجشنبه

نغمه که ساز شد رفتی تو..


هر صبح،
پیش از آن که نورهای جاری در فضا از راه برسند،
نوری به رنگ ِ خدا را به واژه های جاری از گلوی مناره ها بر جان ِ مشتاق ِ بی تابم می تابانی..
گوش می سپارم،
نه ، نه..
سر تا پا گوش می شوم برای شنیدن ات..
و باز در لحظه سر می رسد صدا ها.. ردیف می شوند واژه ها..
تو خدایی و گفته ای که هیچ تخلفی در وعده هایت وارد نیست..
و نیز گفته ای که انسانهایی که در وعده هایشان تخلف نمی کند را نیز دوست تر می داری..
وقتی صداهای گذرنده از آسمانها و پهنه ی دشت ها و کوه های سر به فلک کشیده ی برفی را می شنوم،
صدای دعوتی که مرا به آستان ِ حضور ِ تو،
که به کناره ی خود می خواند،
خجالت زده و شرمسار می شوم از همه خسران و نسیان در اجابت ِ دعوت ِ تو..
و تو چون همیشه در استجابت ِ مدام ِ خواستهای بی شمار ِ من..
.
.
.
هنگامه ی ظهر است،
تشنه است نه گلویم،
که تمامی وجودم تشنگیست..
آب را یارای یاری نیست با آتشی که در هیمه ی وجودم افتاده است..
به خود که می آیم،
می گویند رفته ای تو..
.
.
.
و غروب که می شود باز..
از دوردستها صدای آشنا می آید،
صدایی خنک اما دلتنگ..
گاه ِ ترنم ِ این نغمه،
که گویی از گلوی تمامی آفریده هایت به بیرون می تراود،
همه چیز می ایستد از حرکت،
می ایستد گویی زمان،
گویی که جهان و آنچه در اوست،
تا پایان ِ آن ترانه دست می کشد از پیر شدن،
من چنین می پندارم که گاه ِ نواخته شدن ِ این هارمونی آسمانی،
هیچ برگی از هیچ درخت ِ به تاراج ِ پاییز رفته ای،
در هیچ جای این جهان،
از شاخسارش جدا و نمی افتد بر زمین..
حتی برگ می ایستد از جدایی درخت..
اما تو،
برگ نبودی که نیفتی از درخت..
تو ،
تو با این ترانه ی خوشی که بدرقه ی راه ِ پر نور ات بود رها شدی ..
..

۱۳۸۷ آذر ۱۱, دوشنبه

همیشه نارنجی بمون..




تقدیم به دوست داشتنی ترین نارنجیه تو دنیا،

- البته بعد از پرتقال -

" شفا " :

نورهای جاری در دوردست ترین نقطه ی افق ِ نارنجی رنگ،
آرام و آهسته خود را به من می رسانند،
و هر روز و هر روز این اتفاق ِ زیبا تکرار می شود..
هرجای هر کجا هم که باشم فرقی نمی کند،
نورهای عزیز و دوست داشتنی،
با شوقی تمام،
گویی که هربار نخستین باریست که می تابند بر وجودم،
از فراز ِ کوه های بلند ِ برف گرفته و از لابلای شاخه های سر به آسمان سائیده ی کاجهای انبوه ِ جنگلی،
از راه می رسند و در لحظه خود را بی اختیار به دست ِ پرتوهای زندگی بخش و نورانی شان می سپارم ،
می گذارم تا قشنگ زیر و رویم کنند و گرمم کنند و گرمم کنند وحتی بسوزند و بروند تا روزی دیگر..
من به نورها اعتماد دارم..
نورهای جاری در دوردست ترین نقطه ی افق ِ نارنجی رنگ..
---------------------------------------------
پ . ن :یک پیشنهاد هم من دارم،
علاوه بر پیشنهاد محمد عزیز در مورد ِ پستهای 8 سالگی شفا، بیایید هر کدوم از نویسنده ها و خواننده ها برای " شفا " ،
برای خود ِ خود ِ " شفا " متنی بنویسیم..
یا یک جمله ی کوتاه و یا هر چیز ِ دیگه ای که توصیف ِ اون و جایگاهش باشه تو قلب و روح ِ ما..
دیگه اینکه من یه آرزوی کوچولو تو دلم دارم که کاش " شفا " تا همیشه نارنجی بمونه..

۱۳۸۷ آبان ۲۸, سه‌شنبه

یا رب کی تواند کرد این شکر نعم ؟


خداوندا !
میدانم که سرت اکنون چقدر گرم دمیدن سحر و آغازیدن روز و از سر گرفتن زندگی و بیداری خفتگان ِ دیرین ِ این سوی زمین است..
و نیز برچیدن دامن ِ روز و گستراندن ِ دامن ِ شب و آرام و قرار گرفتن ساکنان آن سوی زمین..
آراستن ِ آسمان به زیور ِ ستارگان و ماه و مهتاب ..
و در سویی دیگر باریدن ِ برف و باران،
به اندازه و آنچنان که مقدر ِ خاک و مردمان ِ آن دیار است،
یا دمیدن ِ خورشیدی به موقع ِ خویش..
از راه رسیدن ِ توده ای سپید از مه..
وزیدن ِ بادهایی از سوهایی نا آشنا..
و هریک به هنگام و اندازه ای مقرر و مقدر..
یا پا به دنیا نهادن ِ طفلی در کجا ..
یا به آستان ِ حریم ِ تو باز آمدن ِ جانی آزاد در دیگر کجا..
یا ..
واااااااااااای خدای من !!!
تصور ِ این که در لحظه چقدر مشغول می توانی باشی سخت است برایم..
سخت نه،
که ناممکن است..
ناممکن است برایم در شمار آوردن ِ هرآنچه که به اراده و حضور و توجه تو جاریست در لحظه در تمامی هستی..
با تمامی اینها،
آنچنان به رویم لبخند می زنی،
آنچنان می خوانی ام،
گوش به نجوایم می سپاری،
حرفهایم را،
گله و شکایتهای گاه و بی گاه و نابجایم را با صبری عجیب گوش می دهی..
که گویی در لحظه تنها و تنها منم در حضورت..
که گویی همه جهان را کار و امور وا نهاده ای و اکنون این منم که درمرکز ِ دایره ی لطف و توجه و رحمت و مغفرت ِ توام..
عجیب سخت است خدایم ..
سخت است شکر ِ شایسته ی چون تویی داشتن را به جای آوردن..
---------------------------------------------------------------------
پ ن : راز ِ نهفته در آگاهی و شور و شعور و حضوری که در لحظه های سحر موج میزنه چیه؟
یا غربتی که هنگام ِ غروب ِ خورشید از آسمون پایین میاد؟

۱۳۸۷ مهر ۶, شنبه

قدر و بازگشت ..



داشتم برای شب آماده می شدم،
شب ِ احیا،
شب از راه رسیده بود ساعتها بود من داشتم برای زندگی کردن اش آماده می شدم..
جایی خوانده یا شنیده بودم که ما شبها بیشتر خودمان هستیم..
بی اختیار رفتم سراغ ِ کشوی نهان ِ خود،
تسبیح ِ مشکی یادگار ِ پدر رو که 8 سال بود انتظارم رو می کشید از توی قوطیِ فلزی اش درآوردم و آرام آرام لمس اش کردم و بر گردنم آویختم..
بی اختیار ساعت ِ یادگار مانده از واپسین و دوست داشتنی ترین سفرش رو هم بستم به دستم..
سجاده عزیزی رو که اونهم یادگار همان سفر بود رو هم برداشتم و راهی شدم..
گام که بر می داشتم، پدر رو در کنار ِ خود که نه، در درون ِ وجود ِ خویش احساس می کردم.
حس می کردم این من نیستم که دارم راهی می شوم،که پدر است که قصد ِ امامزاده کرده است برای پاسداشت ِ قدر ِ این شب ِ عالی قدر..
دومین بار بود که چنین احساس ِ عزیز و غیر قابل وصفی در من جان می گرفت..
اولین بار در سفر ِ حج ی که به نیابت از او داشتم برایش اعمال ِ حج رو به جا می آوردم چنین شور و شوق ِ بی نظیری از حضور و حلول ِ پدر بر وجودم سایه افکنده بود.
هنگام که همراه ِ مادر، مقیم ِ صحرای عرفات بودیم و وقوف در سرزمین مشعر و منی را درک می کردیم..
نفس که می کشیدم و دست هایم را که تکان می دادم و راه که می رفتم انگار من نبودم و گاه ِ نماز و نیایش این یگانگی به اوج ِ خویش می رسید..
و هنگام که نام ِ پدر رو برای اطلاع از انجام گرفتن ِ قربانی اش بلند صدا زدند از شوق بر جایم میخکوب شدم.. که حج ِ پدر انجام گرفته بود.. که باری سترگ از دوش ِ من برداشته بودند..
که این آغاز ِ راهی طولانی بود و نوید بخش ِ جاده ای نورانی..
هر آنچه امروز از آرام و قرار و نوری که در جانم دارم از خدا،
تمامی سهمی که از خدا در وجودم به ودیعه نهاده شده،
مدیون ِ پدر و سفر ِ مقدس ِ او هستم..
پدر عاشق شد و خواست و خواسته شد و پر کشید و سفر کرد و رفت..
پدر رفت و رسید..
فاصله ها رو همه از میان برداشت خداوند برای پدرم..
و حالا..
شبها عزیزند،
شب ها رو دوست تر می دارم،
که می گویند ما شبها بیشتر خودمان هستیم..
که چنین شبی عالی قدر،
که باید قدرش دانست و شکرانه اش را به نیکویی به جای آورد..

-----------------------------------------
پ .ن1 : دوست دارم برای اهالی دوست داشتنی و عزیز ِ این جای نازنین،
برای " شفا "، از پدر و سفری که رفت و تا همیشه امتداد یافت بنویسم..
و از سفرهای خودم..
و از اتفاق افتادن ِ خدای خودم..

پ.ن2: زندگی ما همیشه و همواره و در لحظه لحظه ی هر شبانه روز عرصه گاه ِ حضور ِ خداوند است و گاه انگار فراموشمان می شود این حضور ِ مدام.
اما لحظه هایی هم هست - که نمی دانم چرا شبهایی هست اغلب ! - که این حضور آنچنان رخ می نماید که شوق و شور و شعف و ... از درک ِ وجود ِ نازنین اش آنچنان در جان ِ آدم زبانه می کشد که آدمی را در لحظه، ناخود آگاه و بی اختیار به سماعی خود ساخته و عجیب و غریب وا می دارد..

پ.ن3: امسال هم از قرآن به سر گذاشتن و های های گریستن گریختم،
به قرآن گشودن و در آن اندیشیدن پناه آوردم ..
این متن در واپسین شب از شبهای قدر نوشته شد و چقدر دوست داشتم همون شب و در همون حال و هوا بگذارمش اینجا،
اما به علت در دسترس نبودن ِ Blogger از شهر کوچک ما تو این چند روز،تازه امروز موفق به ارسال اون شدم.

۱۳۸۷ شهریور ۸, جمعه

زیبایی..



من در سراسر زندگی ام،زيباتر و هيجان انگيز تر و شكوه آميزتر از اين داستان نديده ام و نه شنيده ام و نه خوانده ام كه در جنگ جهاني دوم،دو افسر ارشد نيروي هوايي ژاپن كه با هيتلر هم رزم بودند،در آن روز كه ديگر شكست خويش را قطعي يافتند و اسارت را نزديك و هر گونه تلاشي را بي ثمر،بي خداحافظي هاي رمانتيك و احساسات بازي هاي سوزناك،وارد فرودگاه نظامي توكيو شدند،
و هر كدام بر يك هواپيماي جنگي نشستند و به پرواز برخاستند و در آخرين دقايق غروب،در مسير اشعهء آفتاب،همچون دو تير به سوي خورشيد عاشقانه پر گشودند و لحظه اي بعد دو نقطهء مبهم در چهرهء افق مغرب از انظار حيرت زدهء كساني كه در فرودگاه توكيو ناظر اين نمايش شگفت بودند،ناپديد گرديد.
چقدر من از این خبر لذت برده ام!
از سال اول يا دوم دبيرستان همچنان لذت خلسه آور اين مردانگي پرشكوه و افسانه اي در جان من هست.
در آن سالها يادم است كه راديو دهلي مسابقه اي طرح كرده بود كه
<< زیباترین چیزها چیست؟>>
و من همين صحنه را فرستادم اما آقاي راشد برنده شد كه گفته بودند:
<< زيباترين چيزها نگاه دهقاني است به مزرعهء رسيدهء گندم هايش وقتي كه در هم افتاده اند و با نوازش نسيم خم مي شوند و برق طلايي آن را دهقان مي نگرد.>>
در عین حال که به رادیو دهلی در ترجیح نظر آقای راشد بر نظر من حق می دهم اما هنوز قانع نشده ام که نگاه دهقان به مزرعهء گندمهای رسیده اش زیباتر از بدرقهء خورشید تا عدم باشد!
آنچه مرا وا می دارد که در عین حال به قضاوت رادیو دهلی حق دهم این است که،
نظریه آقای راشد <<مفيد تر >> از نظر من است.
اما صحنهء بدرقهء خورشیدهنگام غروب و یا شتاب برای جان دادن با خورشید در بستر مغرب،
نفس ِ زیباییست،
زيبايي براي زيبايي،
هيچ زندگي و بويي از زندگي در آن نيست،
بويي از عقل در آن نيست،
كمترين رنگي از مصلحت،سود و عاقبت و نتيجه در آن نيست،
اصالت مطلق است،
اصالت،چيزي براي <<خودش>> و << به خودش>>،
اين است زيبايي.

گفتگوهاي تنهايي - دكتر علي شريعتي
------------------------------------
پ ن1:خوش به حالتون دوستان ِ عزیز و دوست داشنی شفایی به خاطر ِ اون " دیدار " به یادماندنی.
دلمان خواست اما نشد، نتوانستیم،
دور بودیم و دیر ماندیم،
اما از خواندن ِ راپورت های گویا و مستندتان بسی خرسند گشتیم و وقت به غایت نکو گشت بر ما.
پ ن2:بعضی وقت ها از داشته های زیبایمان غافلیم،
سر به زیری ها مان گاهی به قیمتی گزاف تمام می شود برایمان..
مثل ِ از دست دادن ِ چشم اندازهای بی بدیل و دوست داشتنی کشاورزان هنگام ِ برداشت ِ محصول در شالیزاران گسترده که این روزها از دیدن اش سیر نمی شوم،
مثل ِ خیلی دیگر از اتفاقات ِ به ظاهر ساده ای که هر روز ِ خدا تکرارمان می شود و ما بی تفاوت می گذریم از برابرش..

۱۳۸۷ مرداد ۲۱, دوشنبه

تو ببخش چون همیشه،تو بمان



مادر می گفت که آیه ای در سوره ی " الْمُلْك " هست که خوب که می اندیشی ؛

هفتاد ِ آدم را می سوزاند:


" إِنَّ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُم بِالْغَيْبِ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَأَجْرٌ كَبِيرٌ "

" بی ترديد كسانى كه در نهان از پروردگارشان مي ترسند ، براى آنان آمرزش و پاداشى بزرگ است."
آیه 12 سوره الملک
-------------
پ.ن:
1.این روزها سخت عطش ِ نوشته شدن دارم ،هم نوشته شدن و هم قصه روایت کردن..اما نمی توانم.
2.جایی صدای تولد می آمد،
" محمد " عزیز،
ببخش بی خبر موندیم اگر روز ِ میلاد ِ تو بود.
خیلی به تو مدیونم،روز ِ میلاد ِ وجود ِ گرانقدر و بخشنده ات بی شک از مبارک ترین روزهاست.
3.عزیزی چون پدر،
فرشته ای چون مادر،
نزدیکتر بیا..نزدیکتر..
نلرزد دلت،
" دم غنیمت است."
در گردنش بیاویز..
غرق ِ بوسه اش کن و به بویش،به عطر ِ حضورش سرمست شو..
آخراین روزها فرصت ِ با هم بودن ها خیلی کوتاست،خیلی..
4.سر ِ آخر اینکه:
خدایا شکرت که اینجا ؛
" شفا " ،
هست.

۱۳۸۷ تیر ۲۰, پنجشنبه

شور و حالی دارم امشب..



از میان ِ یادهای پارسال:
یکی هست که فکر می کرد قطار سوار شدن از جنس ِ آرزوست.
یا داشتن اطاقی دراز با کفی مفروش از آسفالتی از جنس جاده ای کهنه با خطوط سفید.
یا خلبان شدن...یا پرواز...یا...یا...یا...
اما حالا دیگه تنها آرزوش تبدیل شده به بزرگترین آرزوش،
یا بهتره بگم بزرگترین دغدغه اش تبدیل شده به تنها آرزوش.

" خدا "...
تنها آرزوی من خداست...
خيلي بزرگه واسه آرزو بودن...نه؟
يا واژهء آرزو كوچكتر از اونيه كه بتونه...
حاشیه نمی رم و هیچوقت تا این حد با خودم روراست نبوده ام تو عمرم.

کاش بودنی رو بیافرینم که لیاقت دیدار با چون تویی رو داشته باشم.
قطارم را سوار شدم و دیگر آرزویی ندارم از جنس ریل و قطار.

اطاقم را هم اگر عمری باشد خودم خواهم ساخت ولی،
چون توي رو به آرزو داشتن به دل خيلي قشنگه.
خدا سخت نیست...
حال حیرانی که این روز ها دارم به من اثبات کرد که چقدر ساده ست و گوارا و چقدر نزدیک.
دارم از آرزوهام میگم.
از آرزوی خودم،

يگانه آرزويي كه باورش دارم.
باقي همه افسانه اند ،

اگر هم حقيقت داشته باشند يا رنگ مي بازند ودير يا زود در سرنوشتم جاري می شوند و جامه ي آرزو بودن را وا می نهند.


دل از من برد و روي از من نهان كرد
خدا را با كه اين بازي توان كرد؟

امشب شب عجیب و عزیزیست ...

آبستن ِ عزیزترین حادثه ها از جنس ِ طلب و رحمت و اجابت است امشب.

خداوندا،
نه انتظار ِ بند زده شدن داريم و نه مي طلبيم كه اين شكسته شدن تموم شه،
فقط راضي نشو كه اين تيكه پاره هاي شكسته و نافرم و بي شكل ما

- كه به كار كسي نمي ياد -
خداي نا كرده دستي و پايي رو از خلق ريش و آزرده كنه،
كه اون روز عدم رو بر بودن ِ ما جاري ساز و به عقوبتي لايق دچار.

پ . ن :

حمیدم رفته سفر،

عزیز شده ترین داداشیم،

حمید رفته و همه رو با خودش مسافر کرده و زائر ِ حریم ِ امن ِ الهی.

هر چند میگن مقصود اوست و کعبه بهانه ای بیش نیست.

امشب هم شب ِ آرزوهاست و هم شب ِ کمیل ِ مدینه و هم شب ِ جاری شدن ِ کلی دل و جان ِ بی تاب و بی قرار ِ تشنه و نیازمند ،

سمت ِ " خدا " .

امشب حال و هوای کمیل و مناجات امیر و یس و الرحمن و .. رو دارم و جانم هم جان ندارد.

مدتها بود که دوست داشتم بیام " شفا " و " حرف " بزنم و " بنویسم "،

اومدم،

حرف زدم،

نوشتم،

اما باز بیش از آنی که قرار بود گفته و نوشته بشه در حجم ِ جان ِ بی تابم باقی ماند.
همین..


۱۳۸۷ فروردین ۲, جمعه

عیدانه


فصل،فصل بهاره،
راست میگن خب،حق با اوناست..
ما چی؟
حواسمون به همه جا هست؟
به مادر ها؟ پدر ها؟
چه اونهایی که پای سفره بودن امسال و " حضور " داشتند در کنارمون
و چه اونهایی که..
به بچه ها چی؟؟؟
وای بچه ها بچه ها بچه ها...
یکی بود که می گفت " عزیز ترین داشته ام یک تیکه بادکنک قرمزه ترکیده ست "
سخت نیست.
آسون و سهل و ساده ست..
و چه لذتی نهفته ست در پشت لبخندهای خدای گونه ی همین بچه ها.
اول ساده باشیم،
بعد نگاهی از سر سادگی به اطراف بیندازیم.
عید رو در دل انسانهایی که به معنای واقعی از عید بی نصیب هستند جاودانه کنیم.
یادش گرامی آقای هدایتی مرده قصه گوی برنامه ی " ما می توانیم " دوران کودکی.
آره،
ما می توانیم.
و واسه خاطر همین تونستن، اگه از انجامش غافل بشیم...!!!
وای از این بی خبری..



پ ن : عید برای روزی بود که 13ام اسفندماه خداوند یکی از آرزوهای دیرینه ام رو برآورده کرد و هنگامی رسیدن بهار رو احساس کردم که دیروز مسافران خسته جانم پس از سفری دور و سخت و طاقت فرسا به مقصد رسیدند و انتظار من برای " شفا "ی مادرم آغازید.

۱۳۸۶ اسفند ۲۶, یکشنبه

رویاهایی واقعی از جنس دریا و کویر



1)

دستشان را می گیرم در تاریکی های شب؛

رویاهای خشک فراموش شده ام را،

آنهایی را که هنوز خیسی باران به تنشان رخنه نکرده است

و طراوت قطره راه به روحشان نبرده است.

و زیر آسمان بخشنده ی و ستاره ریز شب با هم قدم میزنیم.

شادمانه صورت کوچکشان را رو به آسمان می گیرند و با چشمان نیمه باز

- از نم نم باران - شوق و ذوق خیس شدنشان را با من شریک می شوند.

دیگر دستان همه شان را رها کرده ام؛

بعضی پیشاپیش من،

برخی از پشت سرم،

شوخ و شنگ و سبکبار می دوند و مرا غرق در لذت ٍ داشتنشان می کنند.

یکی شان اما - که هنوز آلوده ی باران نشده انگار و ترس از خیس شدن رهایش نمی کند -

انگشت مهربونه ی دست سمت شاگردم را

- انگشت بزرگ دست راست،همون که کنار انگشت اجازه...ببخشید اشاره ست -

رها نمی کند و آرام و آهسته کنارم قدم به قدم من راه می آید و از کنارم جدا نمی شود؛

دائم هم سر به بالا دارد و هی می نگرد در من و گاه زیر چشمی هم نیم نگاهی به همزادان رهای خویش می اندازد.

عزیزترینشان هم همین یکی ست و طفلکی ترینشان نیز هم همین است.

امشب می خواهم برای نخستین بار از " دریا " با آنها سخن بگویم.

می خواهم بگذارم پاک که خسته شدند و شلوغ بازی هاشان که تمام شد و بازگشتند کنارم سر حرف را باز کنم.

هرچه باشد زمستان در رفتن است و بهار در راه...

چشم که بر هم بگذارند بهارشان نیز سپری گشته است و تابستانشان فرا رسیده است.

و از این روست حرف فصلها که ناگزیرند به شنا و باید در دریا شنا کردن را تجربه کنند.

باید تمام تابستان را از لذت شنا کردن در دریا بهره مند گردند.

-------------------------------------------------------------------------------

2)

میگن: خارهای کویر همیشه در سفرند.

میگم: خوش به حالشون.

میگن دائم سوار بر باد،مدام سرزمینهای جدیدی رو تجربه می کنند و اتفاقاتی جدید را درک می کنند.

میگم:خوش به حالشون.

میگن: کویر خیلی جاها داره و این ماییم که که سوادمون قد نمیده به شناختنش.

میگم: من که تا حال کویر ندیدم و خوش به حال اونی که دیده و خوشتر به حال اون کسی که سوادش رو داره.

میگن: نه نه نه!!! خوش به حال ماه و مهتاب و ستاره، خوش به حال خارها، آخه اونها از رازهای کویر باخبرند.

میگم : خوش به حال صاحبشون...

------------------------------------------------------------------------------

پ.ن 1 : عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن.

پ.ن2:«خودخواهی های بزرگ با "آوازه" و "عشق" سيراب می شوند؛

اما دردمندی ها و اضطراب های بزرگ در انبوه نام و ننگ، در گرمای مهر و عشق همچنان بی نصيب می مانند.

انديشه ای که جهان را به رنگ و طرحی ديگر می فهمد، "خود" را چشمه نهرهای غيبی و صحرای وزش های غريب می يابد،

تنها و تنها در جستجوی "آشنا" است...

روحی که "پيام" دارد نه مريد می طلبد، نه عاشق...

آری، نه مريد، نه عاشق.

آشنا!»


" کویر - علی شريعتی "

۱۳۸۶ بهمن ۲۰, شنبه

جاده های سوی خدا...



اپیزود اول:
- مراقب خودتون باشید زیاد...
نمی دونم چرا دلم داره شور می زنه...
نمی شد که صبح راه بیفتید و شبانه اینهمه راه رو...
- همین راه رو که دیروز اومدیم داریم بر می گردیم ،جای هیچ نگرانی نیست!!!
نگران نباش،زنجیر چرخ و وسایل ایمنی و حتی باطری یدک و کارت سوخت اضافه هم حتی همراه داریم و جای هیچ نگرانی نیست...

کیلومتر های انتهایی اتوبان قزوین زنجان در منتهی الیه کمربندی قزوین...

ساعت 11:30 شب،دمای زیر صفر و یخ بندان و استیلای سرما...
صدای دلنشین موتور در حالی که با سرعت حدود 120 کیلومتر در ساعت،در حال صحبت با همراهان هستی،

به سکوتی ناگهانی و نگران کننده تبدیل می شه و ماشین با سنگینی و وقاری خاص در کنار شانه خاکی اتوبان متوقف می شه و...
یعنی مشکل از چی می تونه باشه؟
کارهای ابتدایی و ایرادهای معمول رو چک می کنم...
سالهاست که با اتوموبیلهای آمریکایی سر و کله میزنم و با هریسون که رفاقت و ارتباط خاصی دارم.
هریسون تنها برام یک شورلت کاپریس کلاسیک به یادگار مانده از سال 1985 نیست،هریسون یک دوست و همراه واقعیه که سفرهای زیادی رو با هم تجربه کرده ایم و تمامی اونهایی که منو می شناسند و دوستند با هریسون هم ارتباط خاصی دارند و دوستنش دارن.
بگذریم...
باطری چراغ قوه از سرما از کار می افته،
بنزین به کاربوراتور میاد اما...
به ظاهر همه چیز مرتبه و تنها برق اصلی موتور از جایی قطع شده و به شمع ها نمی رسه تا جرقه بزنن...
در همین حین تلفن همراهم زنگ میزنه...
دیدن نام اوستا عباس در صفحه ی تلفن احساس خوبی در من القا می کنه و امید بار دیگر سرتاسر وجودم را مملو از گرما می کنه.
دستانم یخ زده و گوشی روا به سختی در دست می گیرم...
از دوستان قدیمی باباست و پسرش توی شرکت ما کار می کنه و با هم سلام و علیک داریم.
به مجرد سلام و احوال پرسی مجال صحبت کردن ندادم به او و حال قضیه رو گفتم و شروع کرد به راهنمایی من...
بیشتر تستهای او رو انجام داده بودم و تنها...
سیم ورودی برق دلکو رو چک کن،ممکنه سوکتش شل شده باشه،
لابلای تاریکی با نور تلفن و تلاش مضاعف پیداش کردم و و جاش زدم...باطری نیمه جون با یه نیمه نفس بر جای مونده از خود موتور هشت سیلندر خورجینی هریسون با 165 اسب بخار قدرت رو بار دیگه به کار انداخت و در اون لحظه هیچ صدایی دل انگیز تر و دوست داشتنی تر از صدای منظم و مهیب اون هشت تا پیستون بیقراری نبود که آماده ی پیمودن 400 کیلومتر باقی مونده از جاده تا خونه رو بودند و برای حرکت و از جا کندن هیکل 5/2 تنی هریسون و رها کردنش تو جاده های شبانه، لحظه شماری می کردند.
جمع 4 نفره مون شادمانی می کرد و من نمی دونستم با چه زبونی از فرشته ی نجات خودم تشکر کنم که تو اون لحظه بی اون که من به فکرم برسه و برم سراغش خودش اومد و کارها رو از پشت تلفن درست کرد و نجاتمون داد.
فردای اون شب وقتی که اوستا عباس اومد شرکت و من باز شروع کردم به شکر و تشکر از او بهم گفت:
تو هیچ نپرسیدی ازم که اونوقت شب من چه کاری داشتم باهات که بهت زنگ زدم؟!!!
راست می گفت،آخه سابقه نداشت که اون موقع شب ییهو باهام تماس بگیره.
وقتی ازش پرسیدم گفت " یک خواب "
گفت: خواب بودم و پیرمردی در خواب روبرویم نشسته بود و با انگشت به نقطه ای دور در پشت سرم اشاره می کرد و می گفت که به حاجی کمک کن...
می گفت از خواب که پریدم و موضوع رو با پسرم در میون گذاشتم و گفتم که مطمئن هستم که باید به کسی کمک کنم،اما نمی دانم که!!! از او پرسیدم که یعنی چه کسی می تونه باشه؟
او گفت که تو در سفری و شاید مقصود تو باشی و من در لحظه باهات تماس گرفتم و ...
اوستا عباس به شوخی می گفت که ما " کلید اسرار " شده بودیم و می خندید.
و من در دلم آتشی در گرفته بود از خدا...

اپیزود دوم:

- امتحان سختی در پیش دارم،
کاش که قبول شم.
دعا می کنی قبول شم؟
- آره هم دعا می کنم و هم نذر.
و من در لحظه برای خانواده ای که می دانستم به سختی محتاج کمک هستند و مادرو باهاشون رابطه ای نزدیک داره مبلغی نذر کردم
ولی بلافاصله دلم گرفت...
از اینکه این چه طور نذر کردنیه؟
از خدا خواستم که منو بخاطر اشتباهم مورد بخشش قرار بده و از گناهم بگذره.
آخه بخشش و انفاق اون هم مشروط به قبول شدن کسی؟!!!
این چطور می تونه در درگاه چون خدایی مقبول واقع بیفته؟
چه برسه به این که به صلاح بندگان خدا باشه!!!
قصد و نذرم رو پیش خداوند اینگونه تصحیح کردم که چه اون بنده ات قبول بشه و چه نه من کمک خودم رو خواهم کرد و خداجون خودت میدونی که توی دلم دوست تر میدارم که بهتره که قبول بشه و این اتفاق بیفته...
وگرنه هر آنچه که به صلاح بندگانت باشه توسط تو رقم خواهد خورد...
روزها گذشت و تو خبر قبولی ات رو با رتبه ی 7 – عددی که من عاشقانه دوستش می دارم – رو بهم دادی و وقتی من برای ادا کردن نذرم پیش مادر رفتم،
مادر پیش از آونکه من حرفم رو بزنم سر صحبت رو باز کرد و همان مبلغ مشخص رو برای همون خانواده از من مطالبه کرد!!!

--------------------------------------------------------------------------------
پ . ن: این اتفاق ها و چند تای دیگه که مجال تعریفشون نیست، هیچ توجیه دنیایی و عقلانی برام نداره و تمامی اونها تو مدت کمی اتفاق افتادن و باعث شدن تا سعادت و شور و شعور خاصی در زندگیم جاری بشه از قرار گرفتن در دایره ی توجه خاص خداوند.
نشانه ها را یک به یک در می یابم ،
چه در دنیای خواب و چه در عالم واقعیت از آنها لذت می برم.
جالب اینجاست که این روزها، خواب هایم هم از عالم خیال، گام در دنیای ملموس واقعیت ها نهاده اند یک به یک.
کسی بود که می گفت گفتن اینها با همگان صلاح نیست!!!
اما من دوست می دارم که این اتفاقات شیرین و این نشانه ها ی نورانی را با شما ها شریک شوم.


۱۳۸۶ بهمن ۵, جمعه

منصور حلاج


تا نگردي آشنا زين پرده رمزي نشنوي
گوش نامحرم نباشد جاي پيغام سروش

واردکلاس که می شد،زمین تکان می خورد،آنچنان با ایمان و اطمینان گام بر می داشت که چوب های کهنه و آرمیده در کنار هم کف کلاس،به افتخار آمدنش مارش بیداری سر می دادند.
از معدود معلمانی بود که با تمام شوخ و شنگی ها و شیطنت های زمان دبیرستان هرگز نخواستیم که کاش امروز نیاید...
درس ادبیات نداد تنها به ما،تک تک ما را " مرد " پرورد و درس زندگی مان آموخت.
می گفت که جز ادبیات و عروض و قافیه که در تخصص اوست،فلسفه و جامعه شناسی و تاریخ و حتی ابزار شناسی که زمانی گویا به دنبال حرفه و فن در دبیرستان ها تدریس می شده ، درس می داده.
می گفت در ابتدای دهه ی پنجاه حتی گواهینامه ی پایه یک گرفتم که مبادا وقتی که بر اثر انقلاب پاکسازی شدم از وزارت فرهنگ،کار امرار معاشم لنگ نماند و...
و اینکه در اواخر دهه ی پنجاه،با دستهای خالی و به یاری برادر مرحومش،در یکی از دور افتاده ترین روستاهای محروم محل خدمتش دبیرستانی افتتاح کرده بود و شاگردانی پرورده بود که حالا برخی از آنان از سردمداران و اساتید مطرح دانشگاه های منطقه ی خود هستند.
پای پیاده با آن قامت و هیکل ستبرش راهی دور را از آن سر شهر تا مدرسه مان می آمد هر صبح و وقتی می گفتیم که استاد حوصله ای دارید این همه راه را پای پیاده این وقت صبح،به شوخی می گفت:من خودم یه تریلی 18 چرخ هستم و خنده سر می داد.
و امروز از بد روزگار از آن قامت رعنا و هیکل ستبر،تنی نهیف و خسته و رنجور و صورتی به غایت خسته و لبخندی خسته تر بر جای مانده است و اما نگاه آن چشم ها هنوز می سوزد و بر می فروزد هر انسانی را که توان دمی نگریستن در آنها را داشته باشد.
بیماری های جور و واجور و سختی های زمانه جور ناجوری تکیده بود آن مرد را.
پس از سالها و سالها به بهانه ی هجرت یک دوست و هم کلاسی دیرین به اتفاق همسرش از ایران به سوی کشوری غریب،با چند تا از همکلاسی های قدیمی کلاس 12 ریاضی هماهنگ شدیم که به دیدارش برویم.
می گفت که برای یک معلم هیچ سعادت و آرزویی بالاتر از این نیست که از پس گذر سالها، شاگردانش را در اوج موفقیت ببیند.
می گفت امشب دست کم 2 سال عمرم بیشتر شد.
تک تک ما را به نوشتن تشویق می کرد، نوشتن هر آنچه از وادی و قلب و ذهن اندیشه هامان می گذرد.
هیجان زده شده بود ما را که دیده بود و با شتاب از حال و روزگار تک تک ما می پرسید و کار هایمان را جویا می شد و نفسش به شماره افتاده بود و وقتی همسر مهربانش او را از هیجان بر حذر می داشت گفت که خانوم نترس،من اینها رو که دیده ام هیچ چیزم نمی شود تو خاطرت جمع باشد.
برایمان شعر خواند با صدای محزونش،
بغض کرد،
شعر هایی که سالها و سالها در قفسه های فراموش شده ی کتابخانه ی شلوغ پلوغ و مملو از حرف ها و گفته های خاموشش خاک می خورده اند و تازه چهار،پنج سالی می شود که به اصرار اطرافیان کتاب و مجموعه اش کرده و به دست نشرش سپرده و با چه اقبال نیکی هم مواجه گشته.
می گفت سرتاسر نوشته هایم را جستجو کنی،جمله ای از مدح و ثنای آدمها نخواهی یافت...
شعر هایش همیشه رنگ عصیان داشته اند و درک و شعور و درد...
درد انسانها و درد وطن.
رنج می کشید از وضعی که هست.
از اینکه نمی تواند تنها پسرش را با جیب پر راهی شهر غریبش کند برای تحصیل.
رنج فراموش شدن...
عکسهایی که بالای سرش داشت حکایت از روزگار پرشور و سرشار از سازندگیش می کرد.
یک سو دست بر شانه ی احمد شاملو...
سوی دیگر شانه به شانه ی دکتر رضا براهنی...
دیشب شبی فراموش نشدنی برایم بود.
دیداری را که با هدیه دادن یکی یک جلد از کتابهایش که مزین به دست نوشته ای منحصر به فرد از برای هریک از شاگردانش بود و با فشردن تک تک آنها به سینه اش و بدرقه کردنشان با بهترین امید و آرزوها پایان گرفت را هرگز و هرگز و تا عمر دارم فراموشش نخواهم کرد.
شاعری را که "منصور" است نامش و "حلاج" تخلص می کرد را نیز...

----------------------------------------------
"تو را دوست مي دارم "

تو را دوست مي داشتم
من تو را هيچ وقت كم نمي خواستم
كم نمي آوردم !
تويي كه سطر به سطر حرفهايم پوشيده اي !
بوسيده اي !
و روي بعضي واژه هايم
پرچم سفيد كشيده اي
((آن وقت كه جهان هنوز به دنيا نيامده بود)) !
من تو را دوست مي داشتم
من در ايمن ترين كنج آغوشت
جاي مي گرفتم
تو اكنون دوستان جديدي
برايم كنار گذاشته اي
و چشمم را به متن وسيع جهان
باز كرده اي
اي كتابهاي خفته در قفسه ي سينه ام!...