۱۳۸۷ آذر ۱۲, سه‌شنبه

هورتونی زندگی کردن



امروز تصمیم جدیدی گرفتم!جدید ولی بانمک!میخوام هورتونی زندگی کنم !درواقع هورتونی فکر کنم. شنیدن صدای یک دنیای کوچولوی میکروسکوپی روی یک گرده تو حال پرواز!میتونی تصورش رو بکنی خیلی باحال!ولی تمرکز زیادی میخواد .تمرکزی که بتونی تو اینهمه هیاهو،صدای اون چیزی رو که ازت کمک میخواد بشنوی. اون چیزی رو که باید ، بشنوی. نه اون چیزهاو صداهایی که برای ردگم کنی ات اومده.

باید حواسمو جمع کنم! هرچند گوشهایی به بزرگی گوشهای هورتون و قلبی به مهربونی قلب اون ندارم ولی میخوام سعی ام رو بکنم واگه هزارتا دانا ی کانگوروایی خواستن جلومو بگیرن من همون راه قلبم رو برم چون اونها همه چیز رو اون چیزی میدونن که تجربه کردن یا بهشون اثبات شده نه اون چیزی روکه حس کردن.

یـــــــــــــا علی