۱۳۸۷ آذر ۱۴, پنجشنبه

آنچه پشت سر بود و آنچه پیش روست



متن سردبیر محترم رو که خوندم یه دفعه رفتم تو فکر که این یک سال چی شد؟ میدونید، آدم وقتی تو ناف ماجرایی باشه تقریبا چیزی از وقایع و اثرات و تغییرات نمیفهمه، چون معمولا تغییرات موندگار و اساسی خیلی آروم رخ میدن( تغییرات عظیم که یه دفعه همه چیز رو بخوای کن فیکن بکنی، در اکثر موارد تب تندند و زود عرق میکنن)


حالا که خوب نگاه میکنم می بینم این یک سال خیلی شلوغ و پلوغ بوده برای من. اونقدر که وقتی یادم اومد من همش یک ساله دارم توی شفا مینویسم اولش باورم نشد، فکر میکردم این مدت یه 2.5-2 سالی میشه. اونقدر حجم وقایع عظیم بوده که به اندازهِ 3-2 سال میاد به نظرم :D

میدونید به قول مهزاد نویسندگی وب یه خاصیتی داره، اینکه آدم کم کم تو نوشته هاش از درونی ترین پوسته هاش مینویسه. همه تغییرات اون پوسته هم میشه توی نوشته ها دید. شاید به جرات بشه گفت ما بچه های شفا که همدیگر رو خیلی هم ندیدیم(بعضی هامون که اصلا هم رو ندیدیم!) هم رو خیلی بهتر میشناسیم از آدمهایی که هر روز دور و برمون هستند و ساعتها به اصطلاح باهامون در ارتباط هستند!

به آرشیو نوشته های خودم که رفتم، دیدم همه این تغییراتی که محمد بهش اشاره میکرد(و البته اگر صادقانه بخوام حرف بزنم واقا هم رخ داده!) تغییر درونی بوده. پشت صحنهِ این تغییرات - یعنی همهِ اون بالا و پایین رفتنها، سوار قطار شهربازی شدن و مست و ملنگ، بی خیال همهِ دنیا بودن و بعد در اوجِ خندیدن از اون بالا پرتاب شدن ;D !، احتمالا آسیب دیدن و کمی گریه کردن، ترسیدن، و بعد دوباره بلند شدن، برگشتن، ادامه دادن وبه همه چیز لبخند زدن، یاد گرفتن اینکه میشه قطارسواری رو دوست داشته باشی ولی باید مواظب بود، چرا که اعتبار زیادی به امنیت قطارهای شهربازی نیست و مهمتر اینکه دنیا هم فقط قطارسواری نیست!، درس گرفتن، دیدن و شنیدن، و ... - دید من رو عوض کرد و همین هم مهم بود. انگار کم کم عینکهای جدیدی به مجموعهِ عینکهات اضافه میشه، با اون عینکها دنیا خیلی متفاوت میشه. اصلا بعضی چیزها که با عینکهای قدیمی دیده نمیشد رو میتونی ببینی و کلی چیزهایی که تو اون عینک برق میزد حالا بی رنگ و لعاب میشه. میدونید واقعیت اینه که تو این دنیا ما عینک می خریم! به بهای اتفاقهایی که برامون میوفته. و این عینکها میتونند خوب باشند یا بد، چیزهای بهتری نشون بدن یا بدتر، دیدمون رو کاملتر کنند یا بسته، دیگه بستگی به خود ما داره که کدوم رو نگه داریم و کدومارو بندازیم دور. حالا که خوب نگاه میکنم میبینم این یک سال برای من خیلی پربرکت بود. چون من کلی عینک خریدم و از شانسم بیشترشون هم ارزشمند بودند، نگهشون داشتم J


می خوام صادقانه یه اعترافی بکنم. اینکه از بین همهِ این شلوغ پلوغ بازیهای یک سال گذشته، من امروز اینجام (که به نظر خودم جای خوبیه، اگر حمل بر خودشیفتگی نشه البته!) به عوامل مختلفی مربوط میشه. همیشه همراه اول، دوستهای خیلی خوب ( یکیشون رو خودتون میشناسید، اسم نمیبرم که بعدا گیسهام رو نکنه! ;D)، ... وبدون هیچ اغراقی حرفهای تسکین دهنده بچه های شفا که از ته قلبشون نوشتند!

بیاید موقع فوت کردن شمعهای 8 سالگیش دعا کنیم که تا آخر بمونه، همینقدر پاک و زلال و شفایی.

4 نظر:

Mohammad گفت...

از اون بالا در حال خنده افتادی؟ البته ورودت رو به جمع ِ پوست کلفت ها تبریک می گم!

parnian گفت...

خوشحالم كه هستي غزاله ،‌بودنت نعمته ، و اينكه هر روز يه قدم به جلو گام برميداريم
سرشار از زندگي باشي :)
راستي غزاله تولد تو كي ِ ؟

ghazaleh گفت...

پرنیان عزیزم خیلی خوشحالم که خوب و خوشی دلمون برات تنگ شده بود بابا D;
منم مثل تو و مهزاد متولد ماه مهرم خانمی :)

PARNIAN گفت...

واااااااااااااااااااااااااااي
ميدونستم مهري هستي ، اصلاً تابلو بود
چطوره يه وبلاگ راه بندازيم به نام متولد ماه مهر ؟ پايه اي؟
نه ولش كن همين جا مينويسيم،
ولي خيلي جالب بود ،راستي ساغرم مهري ِ
ميدوني متولدين ماه مهر اصولاً خيلي اكتيو و مهربان منطقي و صلح جو و اصلاح طلب هستن و كلاً خيلي خوبن D:
، دوستتون دارم مهري هاي عزيزم