۱۳۸۷ دی ۲۹, یکشنبه

لايه به لايه


الان نشستم روي يه قالي کرِم. هموني كه تو تهران، تو اتاق ِ خودم افتاده بود.
تو هم حتما الان نشستی جلوی سبزی های پاک کردت. تلویزیون هم داره توی هال غوغا می کنه رو بروت.

سرما خوردم. لیوان ِ آب داغ پهلومه. همون لیوانی که از مغازه ی چایی فروشی خریدیم. اون روز جات خالی اینقدر چایی بو کردیم. اینقدر ادا در آوردیم! گاهی یه چایی بوی ِ بدی می داد و چشم های لوچ شده ی من خنده دار میشد. و اون عطر ِ ملایم ِ یاسمن ِ سفید هر دو مون رو مسحور ِ خودش کرد.

هر انساني مرکز ِ یه گله. بعضی ها مثل ِ یاسمن شش تا دوست دارن. گلبرگ هایی نزدیک به تو، از تو شروع میشن تا خیلی خیلی دورترها. تو این صفحه های سفید رو می بینی اطرافت که نمیذارن خاکی رو که ازش بیرون اومدی رو ببینی.

گاهی سرد میشه و بیشتر میان دورت و تمام ِ آسمون رو میگیرن. کم کم گرم میشی و خوابت می گیره.

صبح که بیدار میشی هنوز خورشید در نیومده. تو همه ی آسمان رو می تونی ببینی با دو رنگی های آبی و سیاهش و نقطه های جواهرش. اما هنوز جنگل طلوع نکرده برات.

بعضی ها هم مثل ِ میخک هزارتا دوست دارن. لايه به لايه. بعضي از گلبرگها نزديكتر و بعضي دورتر. گلبرگهای نرمتر و لطيف تر به تو نزديكترند و گلبرگهاي درشت تر و ضخيم تر دورترند.

مامان، اطراف من ديواره. ديوارهای کرم که قدرتشون رو در حفاظت ِ من از سرما به رخم می كشن. اما مامان، خودتم خوب ميدوني من هيچ ديواری رو به رسميت نمی شناسم.

راستي، هفته ي پيش یه طرح ِ جدید رو شروع کردم. با زغال دوباره. هر کاری می کنم عادت نکردم رنگ ها رو به رسمیت بشناسم. 40 تا رنگ افتاده اینجا و من فقط زغال رو بر میدارم. از گلبرگ هام دارم می کشم. در تمام ِ مدتی که می گردم روی این صفحه ی سپید به این فکر می کردم که چقدر آسونه روی صفحه ی سیاه ِ سیاه خط های سپیدِ سپید کشید.

... محمد



Excerpt: A leter to my mom.-.


4 نظر:

Ghazaleh گفت...

چه تشبیه با مزه ای بود تشبیه آدمها به مرکز گل! (: خیلی ظریف بود.
نامهِ خیلی قشنگی بود، پر از حرفهای ظریف و پرمغز! ممنون محمد از اینکه رو شفا گذاشتیش.

parnian گفت...

چقدر صميمي و زيباست اين نامه
تا حالا نگفته بودي محمد گاه نقشي هم ميزني به رنگ سپيد ،
چقدر خوبه كه آدم بتونه در بين ديوارها ،‌به گلبرگاش فكر كنه ، گلبرگهايي كه روحش رو از سرما نجات ميدن.

Mahzad گفت...

این متنت بو میداد! پر از بوهای خوب (:

بهار گفت...

چه نامه لطیفی!
نرمی زغال وراحتی رقصوندنش روی کاغذو کمک گرفتن از انگشتها برای پاک کردن اشتباهات انقدر خوب ادمو غرق می کنه که نیازی به رنگ احساس نمی شه برای استفاده از 40 تا رنگت مجبوری زغال رو قایم کنی تا برش نداری