۱۳۸۹ مرداد ۲۳, شنبه

و نیایش ...



یکی از غم انگیزترین و دلخراشترین صحنه ها در دنیا دیدن ِ جنگلیست که دارد می سوزد و حریق در افتاده در زمین اش ...
و از امیدبخش ترین و دل انگیزترین ِ آنها دیدن ِ رویش ِ جوانه های سبز است از کنار ِ تنه های سوخته در حریق ...
آآآآآآآی ی ی خدای جان !
حریق ِ در افتاده در بیشه زار ِ جان هی می سوزد و می سوزاند و تمامی ندارد انگار !
و تنها به امید رویش ِ آن جوانه ی سبز ِ ناز ِ طفلک ِ کوچک ِ عزیز ، در همسایگی ریشه هایم است که هنوز اینچنین راضی و خشنود می سوزد این زمین و دم بر نمی آورد این درخت از سوختن اش ...
بسوزانم خدا تا آنجایی که قرار است اما ناامیدم مکن از حادثه ی باز روئیدن ام ...
امشب بیش از هر زمان ِ دیگری باش خدای جان که بیش از هر زمان به تو " نیاز " دارم ...
و این روزها و شبها بیش از هر زمان ِ دیگری مدام به خودم می گویم :

"وسیع باش،
وتنها،
و سربه‌زیر،
وسخت..."


" سهراب "

4 نظر:

Mohammad گفت...

این خصوصیات عده ای از دوستان من که میرن دنبال تنهایی هست. من ار این راه برگشتم. الان با دیگران بودن رو بیشتر لذت بخش می دونم.
وسیع باش: من نمی دونم این یعنی چی خیلی کلیه و می تونه یکی رو گمراه کنه که وسیع باش یعنی مثلا ساکت باش یا گوشه گیر باش.
تنها: چراتنها؟ با هم کارها بهتر انجام میشه بیشتر هم خوش می گذره.
سر به زیر: چرا خجالتی؟
سخت: خوبه این. قابل درکه. یعنی عالیه. آدم باید پوست کلغت بشه به نظرم.

امیر گفت...

سلام ،
اون تعبیری که من از وسعت داشتم اینجا و دوستش میداشتم همون تعبیریه که از
" زب اشرح لی صدری ... " میشه ،
به نوعی سعه ی صدر و وسعت ِ روح و جان!
وسیع بودن رو من در صبر در برابر مصائب ِ دنیا می بینم بزرگ منشی ...
و تنهایی ...
چه خوب که تو برگشتی از این راه !
من هم دوست ندارم تنها باشم ، اما این روزها عجیب دارم تجربه می کنم تنهایی به معنای واقعی کلمه رو که آرزو می کنم هر چه زودتر تموم بشه...
چون عادت ندارم به این تنهابودن اما گویی لازمه ...
و سربه زیر ، از همون کودکی بچه ی سر به زیر و آرومی بودم از وقتی یادم میاد .
و سخت .
این سخت رو یه باید ِ بزرگ باید کاشت کنارش که اگه سخت نباشی کلاهت پس ِ معرکه ست ناجور ...
و ممنون از گفته هات محمد عزیز

مهزاد گفت...

امیر جانم می‌شه بگی‌ چرا داری میسوزی، می‌شه ساده بگیش اصلا بری سراغ اصل مطلب، از بین کلمات شاعرانه بیاریش بیرون تا بفهمیش، ما هم بفهمیمش، رو بازی میکنی‌؟

امیر گفت...

سلام مهزاد ،
کاش می شد گفت ،
این سوختن از سر ِ اشتیاقه ،
شاعرانه نیست ،
واقعیته ،
به قول ِ خودت من خودم تو فهم ِ اصل ِ مطلب اش موندم !!!
خداوند گاهی امتهان نهایی هاش رو خیلی سخت میگیره ...
تو دعا کن از این امتحانش قبول شم و رفوزه نشم ، باقیش حله !
مهزاد دیدن ِ کامنتت خیلی خوشحالم کرد و یه جورایی حال و هوام عوض شد...
ممنون