زمستان بود و شب، و من در آپارتمانی کوچک بودم با مادرِ جوانی که در هال خانه نشسته بود و در جایی پشتِ ورودیِ راهروی خانه به طوری که من نمیدیدم و فقط می شنیدم گریه میکرد و با مردی حرف میزد، و من در اتاقی کوچک با پرده ای کلفت و قهوه ای چندان فاصله ای نداشتم با پنجره سردی که آنطرفش منظره ی تاریک و برفی یک پارکینک یک ماشین بود و ماشین کوچک برف روب داشت برف های تازه باریده ی روبروی مجتمع مسکونی ما را جمع می کرد. از طبق اول یا دوم نگاهش می کردم، برف یکجایی نشسته بود آن وسطهای شیشه ی پنجره ی من، روی جایی که حتما کثیف بوده از چیزی مثل ریق پرنده. داشتم فکر میکزدم آیا فردا با این برف تعطیل است؟ سعی کردم جایی که برف جمع نشده را بیابم. آن دورها دو خانم داشتند روی برفها راه می رفتند. از قطار پیاده شده بودند که از دانشگاه یا از سر کار برگردند خلنه. برفهای زیر کفششان ناچیز می زد. بعض چیزی را داشتم. نه تعطیل نشدن فردا. بعد از مدتی دیدن برف روب برگشتم به داخل خانه و سمت هال رفتم. هال کوچک با میز ناهارخوری بزرگ که تازه مادرم تمیزش کرده بود از شام. تلویزیون نظرم را جلب کرد. سرم را به سمت تلویزیون کردم الکی که به آن مرد و مادرم بیتوجه باشم مادرم هول شد و با گریه گفت آمدی؟ نمیدانم چرا صدای پدرم آمد که میگفتند مثل فروشگاه ریوی بزرگ بود و مثل نمیدونم چی قوی بود. با این صدا بیدار شدم و با شدت چهره فشردم به دلتنگی که بابام کو.
۱۳۹۸ تیر ۲۹, شنبه
زمستان بود و شب، و من در آپارتمانی کوچک بودم با مادرِ جوانی که در هال خانه نشسته بود و در جایی پشتِ ورودیِ راهروی خانه به طوری که من نمیدیدم و فقط می شنیدم گریه میکرد و با مردی حرف میزد، و من در اتاقی کوچک با پرده ای کلفت و قهوه ای چندان فاصله ای نداشتم با پنجره سردی که آنطرفش منظره ی تاریک و برفی یک پارکینک یک ماشین بود و ماشین کوچک برف روب داشت برف های تازه باریده ی روبروی مجتمع مسکونی ما را جمع می کرد. از طبق اول یا دوم نگاهش می کردم، برف یکجایی نشسته بود آن وسطهای شیشه ی پنجره ی من، روی جایی که حتما کثیف بوده از چیزی مثل ریق پرنده. داشتم فکر میکزدم آیا فردا با این برف تعطیل است؟ سعی کردم جایی که برف جمع نشده را بیابم. آن دورها دو خانم داشتند روی برفها راه می رفتند. از قطار پیاده شده بودند که از دانشگاه یا از سر کار برگردند خلنه. برفهای زیر کفششان ناچیز می زد. بعض چیزی را داشتم. نه تعطیل نشدن فردا. بعد از مدتی دیدن برف روب برگشتم به داخل خانه و سمت هال رفتم. هال کوچک با میز ناهارخوری بزرگ که تازه مادرم تمیزش کرده بود از شام. تلویزیون نظرم را جلب کرد. سرم را به سمت تلویزیون کردم الکی که به آن مرد و مادرم بیتوجه باشم مادرم هول شد و با گریه گفت آمدی؟ نمیدانم چرا صدای پدرم آمد که میگفتند مثل فروشگاه ریوی بزرگ بود و مثل نمیدونم چی قوی بود. با این صدا بیدار شدم و با شدت چهره فشردم به دلتنگی که بابام کو.
۱۳۹۸ اردیبهشت ۲۲, یکشنبه
واسطه گرفتن تایید دیگران
کسی که میخواد کاری بکنه: یا مطمئن هست که کارش درسته، یا شک داره که درست باشه. اگر مطمئن باشه که نظر دیگران مهم نیست. اما اگر شک داره باید قبول کنه که دیگری هم همین شک رو داره. نمیشود بواسطه گرفتن تایید دیگران کاری رو درست انگاشت. من این اصل ساده رو درمورد هر چیزی به کار میبرم.
... محمد
۱۳۹۷ اسفند ۱, چهارشنبه
چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم
۱۳۹۶ بهمن ۸, یکشنبه
عین آدمی که باطریش تموم شه
میگفت همه ی خونه رو خودش کفپوش چوبی کارگذاشته بود تا در چند سال آینده راحت باشه. گفت چند هفته ی دیگه بیاین خونهمون. گفتیم حتما.
چند روز بعد از اون مهمونی بهش پیام دادم رفیق اَرّه داری واسه چند دقیقه ازت قرض بگیرم؟
دو هفته جوابی نیومد. حتا دعوت هم نکرد. دیگه مطمئن شدم که چیزی شده و شاید شوخی بدی کردم که دیگه نمیخواد حرف بزنه. تا اینکه خانمش پیام داد از مبایل رفیقم که سه هفتهس ای سی یو اِ و
بیهوشه
ناگهان تو خونه افتاده بود زمین. عین آدمی که باطریش تموم شه. چند ماه گذشته و این روزها به شدت حالش وخیم شده. خیلی دعا می کنم برگرده پیش بچه ی کوچکش و پدری کنه.
... محمد
۱۳۹۵ اسفند ۴, چهارشنبه
بابا و جهان
اين حس فهميدن علم. اينكه فهميدن چيزها و فرايندهاي همه اينجايي (دنيايي و خاكي) براي فهميدن اينكه چطور درمان ناتواناييها كنيم. اينكه چيزي از اينجا ممكنه به درد اونورم هم بخوره. چيزي وراي فهميدن اين كه اين جهان چيه!
... محمد
تلگرام شفا: https://t.me/shefablog
۱۳۹۵ آبان ۳, دوشنبه
چشاتو وا کن
۱۳۹۵ شهریور ۱۸, پنجشنبه
پادکست ۶۳ شفا
۱۳۹۵ خرداد ۲۰, پنجشنبه
ببین وصلی!
احساس می کنم شبیه به کینک کونگی شدم که پشت میله ها حبسه و هی داره میله ها رو تکون میده تا خلاقیتهاش آزاد بشه.
دستبندی کشی سفارش دادم روش نوشته: ببین وصلی. See you're connected عکسشو میذارم اینجا.
... محمد
۱۳۹۵ فروردین ۱۲, پنجشنبه
جیب کوچک خالقم
۱۳۹۵ فروردین ۲, دوشنبه
بیا
تو هم وقتی قول می دهی. بیا...
... محمد
۱۳۹۴ آبان ۲, شنبه
که آدمی بچهای شیوهی پری داند
بچه ها خیلی به خدا نزدیکند. بچه ی چهار روزه ی من هم همنیطوره! معلومه. گاهی وقتی من رو به زحمت می بینه فکر می کنه این چقدر سرد تر از خداست. این کیه دیگه که منو دوست هم داره دیگه. چقدر سست تر و بی شور تر از خداست. چقدر بی موزیک تر از خداست. می خوام ازش بپرسم ببینم خدا رو یادشه؟
... محمد
۱۳۹۴ شهریور ۱۲, پنجشنبه
خدا دکتر دایر را در آغوش گرفت
We Love You Forever Dad/Wayne
The Dyer Family
--------------------------------------------
۱۳۹۴ شهریور ۲, دوشنبه
خیس پریدن از روی چاله ها
پریدن از لابلای چاله ها و گاهی افتادن به درون یک چاله! خیس پریدن از لابلای چاله ها!
... محمد
۱۳۹۴ خرداد ۸, جمعه
پرت شدن به جلو
گاهی هم پرت میشی به آینده. همه چی رو بیخود و زايد و بی ثبات می بینی.
این به جلو پریدن ها هر چند واجبه که کمی به خودت بیارتت اما واقعا خیلی جدی نگیرشون. خیلی پیش بینی هاش درست نیست. یک جور حقه بازیه که مغز می کنه با امتداد دادن ِ زندگی الانت به سالهای دیگه. یک جور پیش بینی از اینکه اگه همینطور به همین چیزا باور داشته باشی چیزی که برات اتفاق می افته اینهاست.
تلنگرش توی اینجاهاست که باورهای بهتری نیاز داری برای ادامه ی راه. اونایی که با هزار سختی بدست آوردی فقط تا اینجا می تونستن بیارنت. دیگه نمی تونن ببرنت جلوتر. به باورهای قوی تری که تو رو بالاتر ببره نیاز هست که باید بدستشون بیاری. سریع جستجو رو شروع کن و باورهات رو کمی خونه تکونی کن.
... محمد
۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۴, دوشنبه
خالق ِ پمپ بنزین
شده بازی قایم موشک. تو رو میجویم و نمی یابم. می دانم خیلی نزدیکی و از لای بیشه ها می بینی.
می بینی اون آدمی رو که روی برفها راه رفت. توی قبرستان بیابانی و پر خاک رفت. توی جنگل راه رفت. توی شهرها ی کوچک و بزرگ.آدمها دید و دوست شد و حرف زد. رفت کافه و ساعت ها به آدم هایی که می آمدند و می رفتند نگاه کرد. به کسی که درس می خواند و «با نهایت» بود. قدم های بسیار خوبی برداشت.
اونقدر نگاهش کردی که حالا حس می کند که بوی یک شهود میاد که در حال رخ دادنه؛ به یک اتفاق بزرگ نزدیک است. اتقاقی که با خودش همه چیز دارد. بویش هست. اما هنوز نیستش. اتفاقی که توی پمپ بنزین و در حال خرید چای می شود حسش کرد.
... محمد
۱۳۹۴ فروردین ۵, چهارشنبه
عقل ِ نگهدارنده
به نظرم میشه جوری زندگی کرد که با پیش بینی هات جور در نیاد.
من گاهی پیش بینی می کنم که زندگیم در ۵ سال و ۱۰ سال و ۱۵ سال آینده اینطوری و اونطوری میشه. دارم تلاش می کنم برای اینکه زندگی شبیه به چیزی بشه که باید بشه چرا که این راه ِ استانداردیه که برای رسیدن به آرزوهام وجود داره.
راهش استاندارده و توش یک عالمه تلاش لازمه و عنصر شانس هم هی مهمه؛ هی مهمه؛ هی مهمه... اگه این راه رو بگیرم به جایی می رسم که می خوام و شبیه میشم به کسانیکه اگه شبیهشون بشم بعد از اونجا به بعد راه خودم که یگانه ی خودمه بیشتر معلوم میشه. اما باید به اون نقطه رسید و برای رسیدن باید تلاش کرد.
اما نمی دونم چقدر واقعا لازمه اینطور بود. بعضی آدم ها می تونن و باید اینطور باشن. اما بعضی روحیه ها شاید همه چی براشون خیلی زود تکراری میشه. دست از تلاش بر می دارن و بی انگیزه میشن. همه چی رو همه ی آخر و عاقبت و همه ی زندگی ِ خودشون و عزیزانشون رو تو یک چشم به هم زدن می بینن. حتا بعد از مردنشون که میشن یکی مثل دیگری.
اینجور جاها تو زندگی که پیش میاد فقط و فقط خدا می تونه کمک کنه از منجلاب عقل بیرون بیام. به دنیای معجزه ها و عجیب ها پا بگذارم.
خدایا ممنونم که فقط عقل رو نیافریدی. کل ِ حیات رو با جرقه ای ناشی از عدم ِ عقلی استارت زدی و عقل فقط نگهداره ی خوبی برای حیاته. عقل یک نگهبانه برای حیات. نگهدارنده ی زندگی پس از خلقته. مثل نمک که نگهدارنده ی خوبیه برای مواد غذایی.
اعتقاد ِ من اینه که خلق و خلاقیت همه از جنس دیگری هستن. شاید بشه گفت چی هستن یا به چی نزدیکن اما انطباق ِ عقلی بر ماجرای خلق ِ هر چیزی، درواقع مثل ِ دیدن ِ سایه ی یک طاووس می مونه. طاووس ِ عقل، قلبش می تپه اما سایه اش چیزی نمی گه از این تپش.
... محمد
۱۳۹۳ اسفند ۲۵, دوشنبه
سیب (۲)
گوسفند؟
برگشتم توی بالکن. بالا رو نگاه کردم. کسی لبه ی پشت بام بود. شال روشنی داشت. بچه بود. برگشتم. دوربینم رو برداشتم. رفتم رو بالکن.
مردی که با لباس روشن میرفت رو دیدم. هنوز نزدیک خونه بود. روش زوم کردم. چند تا عکس گرفتم. برگشت به سمت دوربین. ازش چند تا دیگه عکس گرفتم.
عینک بزرگی بالای ابروش بود. شبیه به عینکایی که خلبان های قدیمی استفاده می کردن. بعد به بالا نگاه کردم. پسر کوچولو با شالش معلوم بود. نشسته بود و ستاره ها رو نگاه می کرد.
روش زوم کردم. چند عکس گرفتم. عکس ها رودر جاشروع کردم به دیدن.
صورتش رنگ پریده بود. موهای سفید. خیلی منو به یاد شازده کوچولو مینداخت. که به خلبان هواپیمای خراب شده توی بیابان اصرار داشت براش که گوسفند بکشه تا وقتی برگشت سیاره اش علفهای هرز اونجا رو بخوره. اما یوهو نگران هم شد که نکنه گل سرخش رو بخوره! اما بعد به خودش دلداری داد که نه روی گلش سرپوش میذاره. اما اگه یادش بره چی.
وقتی به بالا نگاه کردم پسر بچه نبود. سر کوچه رو دیدم خلبان هم نبود. عکس ها رو نگاه کردم. آخرین عکسم عکسی از دو لک لک بود که در روز گرفته شده بود...
... محمد
۱۳۹۳ اسفند ۲۳, شنبه
سیب (۱)
گفتم ببینم چیه. چراغ قوه ی کنار تخت را برداشتم و رفتم بیرون. همسرم خواب آلوده گفت: صدای چی بود؟
- نمی دونم.
رفتم تا جلوی درب کشویی و با جیغ لاستیکش نیمه بازش کردم. باد سرد وزیدن گرفت لای پرده ها. چراغ رو انداختم رو زمین. لکه ی روشنایی چیزی عجیب نشانم داد. یه کیسه ی سفید که چیزی توش بود. جلو رفتم و برش داشتم. سیب بود. یکدفعه چیزی محکم خورد پشت گردنم. فکر کردم همسرم شوخی کرده. گفتم: اه این چه ... برگشتم کسی نبود. چیزی از شونه هام افتاد. یک سیب دیگه تو دستمال.
کسی که حالا قایم شده بود از ترسش حتما اونا رو انداخته بود. بچه ای یا پیرزن یا پیرمردی از همسایه های بالا. لابد برای کمک. اما کمک به کی توی این نصف شبی. کسی از پایین توی پیاده روی جلوی خونه به خارجی چیزی گفت و رفت. توی مهتاب میشد کامل دیدش. مردی با کلاه و کاپشن روشن و بلند قامت.
سیب ها رو آوردم داخل خونه و درب رو کشیدم و بستم. چراغ اتاق رو روشن کردم. سیب ها معمولی بودن. اما روی دستمال چیزی به خارجی نوشته بود. کامپیوتر رو باز کردم تا با گوگل ترجمه ببینم چی نوشته. زبانش هلندی بود. نوشته بود: گوسفند. روی دومین دستمال هم نوشته بود: افتاد دوی بالکن. جوابت: گوسفند.
اومدم خوابیدم.
... محمد
ادامه دارد...
۱۳۹۳ بهمن ۲۳, پنجشنبه
ماهی و گربه
از مسعود فراستی خوشم میاد. منتقد خوبیست و درست حرف می زند. باعث رشد سینما می شود. به فیلم ها جایزه الکی نمی دهد.
اخیرا فیلمی دیدم بنام ماهی و گربه که فیلم عجیبی بود. ضمن همه ی جدید بودگی هایش از داستانش خوشم نمی آمد و کمی هم طولانی و خسته کننده بود. اما خلاق بود. دیدنش خوب است.
نقد مسعود را که خواندم راضی شدم. اینجا
خیلی خوب و متفاوت است آدم نترسد و نگذارد بترسانندش.
... محمد
پی نوشت: ترجیح شفا این است که اینجا مطلبی نوشته شود و کمتر از جایی کپی پیست شود.
۱۳۹۳ بهمن ۱۱, شنبه
فضای دورت
هر کسی به کمی فضا اطرافش احتیاج داره که بتونه توش حرکت کنه. توش آزاد باشه. توش حس کنه که اعتماد به خودش می تونه بکنه. نه نه. منظورم ابدا تنهایی نیست. یا حریم شخصی یا سکوت. اتفاقا موقع بحث با دیگران به این فضای آزاد بیشتر نیاز هست.
نادانی در مورد چیزهایی که باید بدانی و دروغ گفتن راجع به چیزهایی که باید توشون خیلی وحشیانه صادق باشی این فضا رو تنگتر می کنه.
... محمد












