۱۳۸۲ آذر ۲۹, شنبه

بدن

هر چیزی توی این دنیا بدن داره. همه جا یه بدنی دیده میشه. از بدن ِ یه برگ بگیر تا بدن ِ یه کهکشان. همه جا پر شده از خدا.



آفریدگار در کسوت ِ برگهای کوچولوی زرد و رقصان در باد

با لبخندی

از جلوی عینک ِ من می گذرد...

(کریستین بوبن)



ما هم بدن داریم. اما بعضیا بدنشون رو مثل خونه ای می دونن که باید مشتری پسند باشه. بعضیا هم اون رو زندون می پندارن.



بدنی مال ِ ما شده. چه دوسش داشته باشیم و چه ازش متنفر باشیم. پس دادن و عوض کردنی در کار نیس. اگه از چاقیش، از سیاه بودنش، از کوتاه بودنش، از نابینا بودنش یا فلج بودنش ناراضی هستین، جنگی رو بپا کردی که بازنده ی اصلیش یا تویی یا بدنت! هر کدوم که شکست بخوره، در واقع تو ضرر می کنی.



اگه بی حوصله ای، اگه سرت درد می کنه، اگه همیشه توی غش ِ خوابی یا اگه ذهنت برای درس خوندن کمکت نمی کنه، با بدنت آشتی کن. بپذیرش با تمام عیبهاش و خودت رو بغل کن. خجالت نکش که هیکلت متناسب نیست. که معلولی و ... . بدنت رو نوازش کن و بذار به لایه های بی انرژیش، به سلولهای تشنه ی عشقش، محبت نفوذ کنه. دستهات بیار بالا و ببوسشون. تو آینه از چهرت معذرت بخواه و ببوسش. اگه دستت قطع شده اون رو از همونجایی که داریش ببوس. خواهی دید که چطور بدن رام میشه و به خدمتت در میاد.



ملت میرن قرص اکستزی می خورن که شاد بشن. این مال این نیست که دل ِ خوش رو قحط کردن و دیگه شادی تموم شده تو دنیا. خدا که عقده ای نیست... شادی هست.... این مردمن که از صبح تا شب موسیقی سرشار از تکرار و کاملا ناکوک تو ماشین گوش میدن، با دوستاشون حرفای بی انرژی رد و بدل می کنن. فیلمای قتل و غارت و کاملا بی انرژی می بینن ... غذای کم انرژی می خورن و برای پول در آوردن از کم انرژی ترین جمله ها، که "دروغ" باشه، استفاده می کنن.



از همه بدتر این جنگیه که آدما با بدنشون راه انداختن. دماغش رو کارد میزنه. پوستش رو جراحی می کنه. شیشه فرو میکنه تو چشمش تا آبی به نظر بیاد و ... . این یعنی طرف از غذا، از موسیقی، از حرف زدن و از تفریح کردن اومده کم انرژی ترینشون رو انتخاب کرده. چیزایی رو انتخاب میکنه که قدرت ِ شاد کردنش رو ندارن. یعنی اصلا انرژی به بدن و به روح نمی دن. این آدم باید هم برای شادیش بره قرص بخوره. چون نمی دونه از چی لذت ببره. یا بعبارت بهتر روحش بنیه ی شاد شدن رو نداره. اون قرص رو می خوره و به دام ِ یه اعتیادش و توهمهای خطرناکش می فته. صبح تا شبش رو چیزای کم انرژی پر کرده.



بدنتون رو بپذیرین و نوازشش کنین. غذای سرشار از جوانه ی حبوبات، یه موسیقی ِ پرانرژی و پرواز دهنده ی روح، یه ورزش ِ صبحگاهی، و راستگویی (که پر انرژی ترین گفتاره) حتا موقع فروش اتومبیل و خونه و کتاب، می تونه انرژی فراوانی به بدنمون جاری کنه. بدنی که انرژی داره خودبخود شاد و تازه س.



اگه بدنت عیبی داره و فکر کنی دیگران به خاطر این عیب دوستت ندارن، این توهم می زنه روحت رو ذره ذره لت و پار کردی.



یادمون نره خیلیها مثل هلن کلر کر و لال و کور به دنیا اومدن، مثل دکتر هاوکینگ یا دکتر اد رابرتس فلج کامل بودن، مثل بور چاق بودن، مثل چاپلین کوتاه بودن، مثل دکتروین دایریا دکتر قمشه ای بی مو بودن، مثل ماندلا سیاه بودن و یا مثل انشتین کمردرد داشتن، یا مثل ماری کوری زشت بودن ... اما شاد بودن.



ماری کوری یه بار با شوهرش جایزه ی نوبل فیزیک رو گرفت و چند سال بعد با وجودیکه دو تا بچه داشت و شوهرش فوت شده بود، یه بار دیگه بخاطر کارهای جدیدترش بهش جایره ی نوبل شیمی رو دادن. خب می تونست نره. می تونست نکنه. می تونست بشینه خونه و بچه داریش رو بکنه. می تونست فقط تدریس کنه و بره ماشین مدل بالاتری بخره. مگه نیستن آدمای اینطوری؟ اما او خودش توی خاطراتش نوشته:



«من از صبح که از خواب بلند می شم و سوار دوچرخه ام می شم، می بینم که دوباره به طور معجزه آسایی همه ی درختای اطرافم شادن، خجالت می کشم که ناراحتم. می بینم من چقدر حقیرم که به دام ِ یه غم ِ ضعیف افتادم. پس سعی می کنم به انداره ی یک درخت شاد بمانم. حتا در بدترین لحظات.»



همه چیز تو دنیا یه جلوه ای از خداس. همه چیز شاده. "به همه گفتیم که به شوق به سوی ما می آیید یا به زور و جبر؟ همه گفتند البته که به شوق می آییم -قرآن



بر شوق برآیید، چو از آل ِ رسولید

رخ ِ ماه ببوسیدِ چو بر بام ِ بلندید

- مولانا



... محمد