۱۳۸۳ دی ۱۱, جمعه
۱۳۸۳ دی ۹, چهارشنبه
زلزله شاید جزو طبیعیترین اتفاقات کره زمین باشه و بايد وجود داشته باشه. در تمام سيارات اين منظومه زلزله وجود داره.
The recent earthquake in Asia
فيزيک پيشه هاي ايراني دستگاه پيش بيني زلزله ساختن که تو دنيا ظاهرا همتا نداره. اما خيلي کار مونده. کسانيکه علاقه دارن به خدمت به مردم و علاقمند فيزيک و زمين شناسي هستن کم کم بايد دست به کار بشن و آرزوهاي قدرتمند کنن. که يتونن تو کنکور قبول شن. بدرخشن و به عنوان کار تحقيقاتي روي پيش بيني زلزله کار کنن. ايران کشور بسيار زلزله خيزيه و هميشه روي اين موضوع حساس و ضعيف بوده.
متاسفم که بچه هاي المپيادي همشون (۱۰۰٪) ميرن برق شريف ميخونن. درصورتيکه الان زمينشناسي بيشتر مورد نيازه ايرانه. و باز هم متاسفم که بچه هاي عارف و عاشق ايراني يهو تصميم ميگيرن که از رشته هاي کاربردي انصراف بدن و ادبيات بخونن. ادبيات به آدم ياد ميده سر به کار و دل به يار يعني چي. اذبيات مثل ورزش ميمونه. اگه شما از ورزش خوشتون بياد که نميريد انصراف بدين و تربيت بدني بخونين!
... محمد
۱۳۸۳ دی ۷, دوشنبه
آگاهی
حافظِ
من میخواهم بدانم خداوند این جهان را چگونه خلق کرده،است علاقه ای به این یا ان پدیده ندارم ،در طیف این عنصر یا ان عنصر لطفی نمی بینم من می خواهم اندیشه های او را بدانم ،مابقی جزئیات است
اینو البرت اینشتین گفته
به ظاهر راه متفاوتی رفتن ولی انگار تو زندگیشون یه هدف واحد داشتن
marjan
حقيقت چيزي نيست كه بتوان به آن رسيد حقيقت پيشاپيش در ما خانه كرده است ما حقيقت ايم . مطلوب همان طالب است. اما بي آنكه بدانيم خانه به خانه و كو به كو به دنبال حقيقت مي گرديم ما حقيقت را به جز در وجود خود در جايي ديگر پيدا نخواهيم كرد تنها را پيدا كردن حقيقت آنست كه از جستجوي آن در خارج از وجود خود دست بكشيم تنها را حقيقت آنست كه در سكوتي ژرف به سير درون برويم
لازمه يافتن حقيقت آن نيست كه كاري انجام دهيم بلكه آنست كه بسياري از كارهاي عبث را رها كنيم حقيقت چيزي حاضر و آماده نيست براي يافتن آن بايد غواصي كرد بايد به اعماق رفت ممكن است من حقيقت را يافته باشم اما از دادن آن به تو عاجزم نه اينكه نخواهم آنرا به تو بدهم بلكه اساسا قابل انتقال نيست .راهي براي بخشيدن حقيقت و جود ندارد اگر حقيقت بخشيده شود تغيير ماهيت مي دهد و به دورغ تبديل مي شود
بايد خودت حقيقت را كشف كني بايد خودت حقيقت را خلق كني انسان مسافر است مسافري كه از خود به خود سفر مي كند
راه اوست
رهرو اوست
مقصد اوست
انسان در ظاهر موجودي حقير و محدود است درست مانند يك شبنم اما شبنم راز تمامي اقيانوس ها را در خود دارد . اگر از بيرون به انسان نگاه كني او را خرد و ذره صفت مي بيني نه چيزي بيشتر اما اگر نگاه خود را به درون بچرخاني و او را از درون مشاهده كني او عالم اكبر است دنيايي است بزرگ و شگفت انگيز
osho
- - - - - -
اسماعيل
۱۳۸۳ دی ۶, یکشنبه
وقتی دعاها یمان مستجاب میشه
يك كشتي در يك سفر دريايي در ميان طوفان در دريا شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات يابند و به جزيره كوچكي شنا كنند.
دو نجات يافته نمي دانستند چه كاري بايد كنند اما هردو موافق بودند كه چاره اي جز دعا كردن ندارند. به هر حال براي اينكه بفهمند كه كدام يك از آنها نزد خدا محبوبترند و دعاي كدام يك مستجاب مي شود آنها تصميم گرفتند تا آن سرزمين را به دوقسمت تقسيم كنند و هر كدام در يك بخش درست در خلاف يكديگر مانند.
نخستين چيزي كه آنها از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول ميوه اي را كه بر روي درختي روييده بود در آن قسمتي كه او اقامت مي كرد ديد و مرد مي تونست اونو بخوره. اما سرزمين مرد دوم زمين لم يزرع بود.
هفته بعد مرد اول تنها بود و تصميم گرفت كه از خدا طلب يك همسر كند. روز بعد كشتي ديگري شكست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يك زن بود كه به بخشي كه آن مرد قرار داشت شنا كرد. در سمت ديگر مرد دوم هيچ چيز نداشت.
بزودي مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بيشتري نمو. در روز بعد مثل اينكه جادو شده باشه همه چيزهايي كه خواسته بود به او داده شد. اگر چه مرد دوم هنوز هيچ چيز نداشت.
سرانجام مرد اول از خدا طلب يك كشتي نمود تا او و همسرش آن جزيره را ترك كنند. صبح روز بعد مرد يك كشتي كه در سمت او در كناره جزيره لنگر انداخته بود را يافت. مرد با همسرش سوار كشتي شد و تصميم گرفت مرد دوم را در جزيره ترك كند.
او فكر كرد كه مرد ديگر شايسته دريافت نعمتهاي الهي نيست. از آنجاييكه هيچ كدام از درخواستهاي او از پروردگار پاسخ داده نشده بود.
هنگامي كه كشتي آماده ترك جزيره بود مرد اول صدايي غرش وار از آسمانها شنيد :" چرا همراه خود را در جزيره ترك مي كني؟"
مرد اول پاسخ داد "نعمتهاي تنها براي خودم هست چون كه من تنها كسي بودم كه براي آنها دعا و طلب كردم دعا هاي او مستجاب نشد و سزاوار هيچ كدام نيست "
آن صدا مرد را سر زنش كرد :"تو اشتباه مي كني او تنها كسي بود كه من دعاهايش را مستجاب كردم وگرنه تو هيچكدام از نعمتهاي مرا دريافت نمي كردي"
مرد از آن صدا پرسيد " به من بگو كه او چه دعايي كرد كه من بايد بدهكارش باشم؟"
" او دعا كرد كه همه دعاهاي تو مستجاب شود"
ما هممون مي دونيم كه نعمتهاي ما تنها ميوه هايي نيست كه برايش دعا مي كنيم يلكه اونها دعاهايي ديگران براي ماست.
A voyaging ship was wrecked during a storm at sea and only two of the men on it were able to swim to a small, desert like island.
The two survivors,not knowing what else to do, agreed that they had no other recourse but to pray to God. However, to find out whose prayer was more powerful, they agreed to divide the territory between them and stay on oppositesides of the island.
The first thing they prayed for was food. The next morning, the first man saw a fruit-bearing tree on his side of the land, and he was able to eat its fruit. The other man"s parcel of land remained barren.
After a week, the first man was lonely and he decided to pray for a wife. The next day, another ship was wrecked, and the only survivor was a woman who swam to his side of the land. On the other side of the island, there was nothing.
Soon the first man prayed for a house, clothes, more food. The next day, like magic, all of these were given to him. However, the second man still had nothing.
Finally, the first man prayed for a ship, so that he and his wife could leave the island. In the morning, he found a ship docked at his side of the island. The first man boarded the ship with his wife and decided to leave the second man on the island.
He considered the other man unworthy to receive God"s blessings, since none of his prayers had been answered.
As the ship was about to leave, the first man heard a voice from heaven booming, "Why are you leaving your companion on the island?"
"My blessings are mine alone, since I was the one who prayed for them," the first man answered. "His prayers were all unanswered and so he does not deserve anything."
"You are mistaken!" the voice rebuked him. "He had only one prayer, which I answered. If not for that, you would not have received any of my blessings."
"Tell me," the first man asked the voice, "What did he pray for that I should owe him anything?"
"He prayed that all your prayers be answered."
For all we know, our blessings are not the fruits of our prayers alone,but those of another praying for us.
Be Happy
مرجان
مسیح
ایرانیان هم در انتظار او بودند که همزمان با ستارهی شرقی متولد شود. داستان جستجوگری ایرانیان را در باب دوم انجیل متی میخوانیم :
"چون عیسی در ایام هیرودیس پادشاه در بیت لحم یهودیه تولد یافت، ناگاه مجوسی چند از شرق اورشلیم آمده، گفتند کجاست آن مولود که پادشاه یهود است؟ زیرا که ستارهی او را در شرق دیدهایم و برای پرستش آمدهایم. "
این ایرانیان که در متن ترجمه فارسی انجیل از آنان با تعبیر مجوس یاد شده، در متن انگلیسی رسمی برای آنها از واژهی Magi استفاده شدهاست؛ در توضیح این کلمه هم گفتهاند که Magi یعنی ستارهشناسانی که از سرزمین بابل یا عربستان آمده بودند (Holy Bible - صفحهی 51)
ایرانیان به استثناء تقویم خورشیدی که دقیقترین تقویم دنیاست و نیز کلمهی Magi که همان کلمه مغ است و سابقهی تمدنسازی که داشتند، در جستجوی مسیح بودند چنانکه سالها بعد، سلمان فارسی هم در جستجوی پیامبر اسلام بود. باب 2 انجیل متی سند روشن پیشتازی ایرانیان در قلمرو دانش و جستجوی معنویت است.
source
۱۳۸۳ دی ۴, جمعه
غرور و جاه طلبي سقوطم را موجب شد . درآسمان با فرمانرواي آسمان كه
۱۳۸۳ دی ۳, پنجشنبه
۱۳۸۳ آذر ۲۹, یکشنبه
به نظرم اين داستان ناقصه و همه چي رو از ديد مورچه ديده. يکي از خواننده هاي شفا اين داستان رو ادامه بده مه همه بدونن تو سر هزارپا چي گذشته و نهايتا چرا هزارپا دوباره شروع ميکنه به شور بيشتري به رقصيدن. حتا بعد از مدتي هزارپا صدها نوع ديگه ي رقص رو هم ياد ميگيره و هر روز يه جاي يه نوبت دو نوبت ميرقصه و تمام عالم رو از هنرش پرميکنه. جيکنامه ي من بفرستين تا اينجا بذارم (به اسم خودتون).
------
چون تا حالا کسي نامه اي در جهت تکميل قصه ي اسماعيل جان نفرستاده يه نظرگيري ساده اينجا ميذارم ببينيم آيا همه با آخر و عاقبت هزارپا موافقن؟
------
... محمد
۱۳۸۳ آذر ۲۷, جمعه
۱۳۸۳ آذر ۲۵, چهارشنبه
عشق يا عقل ؟
كمك گرفتن از تعداد پاهاي زياد خود و هماهنگي بين آنها در هنگام رقصيدن صحنه هاي بديع و بسيار جذاب و دلنشين خلق مي كرد
باوجود اينكه هزار پا موجودي كوچك و ناتوان بود اما بزرگترين حيوانات جنگل او را دوست داشتند و به او احترام خاصي قائل بودند
در ميان حيوانات جنگل مورچه اي بود كه هر روز به محل رقص هزارپا مي آمد وعبوس و ترش رو در گوشه اي مي نشست واز دور هورا كشيدنها و شادي حيواناتي كه از اين رقص سرمست شده بودند را نظاره مي كرد رفته رفته محبوبيت هزار پا مورچه را آزار داد
و حسادت او را بر انگيخت پس به فكر افتاد تا چگونه از محبوبيت هزار پا بكاهد و او را از صحنه بدر كند اين مورچه بسيار زيرك و
عاقل بود و مي دانست كه اگر بخواهد حيوانات را نسبت به هزارپا بدبين كند و به تبليغات منفي عليه او بپردازد شكست خواهد خورد چون او نه اندام نيرومندي داشت كه ديگران را وادار به اطاعت ازخود كند ونه هنري يا علمي داشت كه بتواند ابراز وجود كند اما او بسيار رند وتيزهوش بود او نمي توانست مثل هزار پا برقصد اما مي دانست چطور رقص را از او بگيرد
مورچه نامه اي نوشت و براي هزار پا فرستاد و هزارپا از لحظه اي كه اين نامه را خواند تا پايان زندگيش هرگز نتوانست برقصد
هرگز
اين نامه هيچ نقصي نداشت و خيلي محترمانه يبان شده بود اما اي كاش حسادت آن مورچه همچون برادران يوسف آشكار و روشن بود
كه به قول نظامي : خصمي كژدم بتر از اژدهاست كين ز تو پنهان بود آن بر ملاست
گرچه مورچه بسيار خرد و ناقابل بود و در ظاهر هيچ كاري از او بر نمي آمد اما
دشمن خرد است بلايي بزرگ غفلت از او هست خطايي سترگ
با عدوي خرد مشو خرد كين خرد شوي گر نشوي خرد بين
با همه خردي به قدر مايه زور ميل كش بچه شير است مور
در آن نامه جمله اي نوشته شده بود كه خواندن آن همچون چشيدن ميوه ممنوعه درخت شناخت بود درختي كه با طعم فناپذيرش مرگ
را به زمين آورد و آدم و حوا را از بهشت زيباي پروردگار بيرون كرد جمله اي كه هزارپا با خواندن آن به عالم جديدي وارد شد عالم
چون و چراها و كثرت و بي قراري در آن نامه پرسشي مطرح شده بود كه اگر هم براي آن جوابي وجود داشت به گنگي سوال خود
بود و هم مرتبه آن . پرسش و پاسخ هر دو مردودند زيرا حقيقت تنها در ساحت آن آگاهي است كه در آن هيچ پرسشي مطرح نمي شود
و هيچ جوابي شنيده نمي شود
تنها سكوت است و بس . در آغاز سكوت و نه صدا حاكم بود در ميانه سكوت حاكم است و در پايان سكوت خواهد بود سكوتي كه در
شكاف بين افكار جلوه مي كند و الماسهاي گنجينه خلاقيت در آن مي درخشند. پرسش مورچه اين سكوت را شكست و درون هزارپا
گفتگويي بي پايان و بي حاصل بر پا شد او اكنون ديگر مست و بي خويشتن نبود او به خود ، آگاه بود و هوشيار
و حالا ديگر رقص خود را ادراك مي كرد و نمي توانست در رودهاي سرمستي و خلاقيت جاري شود او نمي توانست ني لبك وجودش
را به كريشناي هستي تسليم كند تا در او بدمد و از نو به وجد آيد او نمي توانست غرق شود بلكه دست و پا مي زد و خود را به امواج
هستي نمي سپرد زيرا اين بار ذهن شيطان صفت او حاضر نبود به اين امواج سجده كند و تسليم گردد و به دنبال جوابي براي سوال
خود بود سوالي كه او را از وحدت با هستي جدا مي كرد و همچون درختي كه از ريشه قطع گردد كم كم رقصش خشك و نابود شد.
آيا مي توان يك نقاشي را به دو نيم كرد و هركدام را يك اثر هنري دانست؟ آيا مي توان هر يك از اعضاي انسان را از او جدا كرد و بر
هر كدام از آنها نام انسان نهاد ؟ آيا مي توان نت هاي يك موسيقي را پراكنده نواخت و نام آن را يك سمفوني ناميد؟
نقاشي ، انسان و موسيقي تنها با كنار هم قرار گرفتن اين اجزا و الفت و انس بين آنها مفهوم پيدا مي كنند كه اين وحدت تنها به اين مفاهيم
ختم نمي شود بلكه كل هستي در ارتباط باهم هستند و به قول فيزكدانان اگر پروانه اي در قطب شمال پرواز كند و طوفاني در قطب جنوب پديدار گردد اين دو به هم مربوطتند و هيچ شكاف و خط و مرزي نيست كه بتواند كائنات را به دو قسمت تقسيم كند
ما تري في خلق الرحمن من تفوات فارجع البصر هل تري من فطور* ثم الرجع البصر كرتين ينقلب اليك البصر خاسئا و هو حسير در آفرينش خداوند رحمن هيچ تضاد و عيبي نمي بيني بار ديگر نگاه كن آيا هيچ شكاف و خللي مشاهده مي كني سپس دوباره نگاه كن سرانجام چشمانت به سوي تو باز مي گردند در حالي كه خسته و ناتوانند
هزار پا قبل از خواندن نامه در هماهنگي با طبيعت در حاليكه از خود بي خبر بود با نبض هستي مطلق يگانه شده بود ولي پرسش مورچه هستي مطلق را اشاره رفت و از اينجا " من " متولد شد . چو هست ِمطلق آيد در اشارت به لفظ من كنند از وي عبارت
هزار پا ديگر درخشش مشبك هاي مشكات وجود را نداشت . چون نامه مورچه مصباح دل او را خاموش گردانيد
پرسش مورچه پرسشي بود كه همه جا به گوش مي رسد و رقص و وجد را از انسانها سلب مي كند . پرسشي كه همه روزه در مدارس دانشگاهها ، جامعه و در هر كوچه وخياباني دلهل را بي قرار ميكند مورچه در نامه اش نوشته بود
هزارپاي عزيز و دوست داشتني !!!! لطفا مرا آگاه كنيد كه هنگام رقصيدن ابتدا پاي 520 خود را از زمين بلند مي كنيد يا پاي 620 ؟
اينگونه است كه هزاران استعداد نهفته در وجود آدمي ناشكفته مي مامند چرا كه او در حال فكر كردن است
كه آيا ابتدا عاشق شود يا اينكه عاقل
بي رفتن ِ ره رموز مي انديشي برفي است كه در تموز مي انديشي
مردان جهان هزار عالم رفتند تو بر دو قدم هنوز مي انديشي
والله اعلم بالصواب
esmaeil
۱۳۸۳ آذر ۲۳, دوشنبه
ببينند طبيعت مى خواد چه چيزى به ما بگه
فرانك ويلچك
-----------------
•من از Nobelprize.org كه وب سايت رسمى بنياد نوبل است با شما تماس مى گيرم. مى خواهم مصاحبه كوتاهى با شما داشته باشم و آن را روى وب سايت بگذارم.
•كى متوجه شديد كه اين كشف واقعاً شايسته جايزه نوبل است؟
فكر مى كنم حدود سال ۱۹۷۵ يا ۱۹۷۶ بود كه احتمال مى دادم برنده جايزه نوبل شوم، يعنى قبل از آنكه ديگران متوجه شوند، ديويد گراس كه من با او كار مى كردم مطمئن نبود كه اين كشف از اهميت زيادى برخوردار باشد، اما من از همان اول مطمئن بودم.
•شما وقتى كه اين نظريه را كشف كرديد، خيلى جوان بوديد، مگر نه؟
بله من ۲۱ ساله بودم.
•اين موضوع مربوط به پيش از دريافت PhD است؟
بله اين كار بخشى از روند جست وجو براى انجام كار در دوره PhD بود.
•چه توصيه اى براى دانشجويان جوان امروز داريد؟
به خودتان و به طبيعت فكر كنيد.
•برنامه امروز شما چيست؟
برنامه امروز من بعد از صحبت با شما اين است كه سيم تلفن را بكشم و به تماس هاى تلفنى ديگر اعتنايى نكنم، پياده روى كنم، يك پياده روى طولانى و سعى كنم ذهنم را پاك كنم و بعد براى كارهايى كه بايد انجام دهم برنامه ريزى كنم.
ديويد گراس
----------------
•من از طرف Nobele prize.org، وب سايت رسمى موسسه نوبل تماس مى گيرم. شما اجازه مى دهيد كه اين مصاحبه را در اين وب قرار دهيم؟
باشه. مشكلى نيست.
•شما انتظار داشتيد كه امسال برنده اين جايزه باشيد؟
نمى دونم. فكر مى كردم شانس من يك به سه است.
•اما شما اين جايزه را براى كشفى كه بيش از سى سال پيش انجام داده بوديد گرفتيد.
درسته.
•از اون موقع تا به حال شما هر سال منتظر جايزه بوديد؟
نه. فقط بيست و نه سال آخرش رو.
•مى فهمم.
شوخى كردم.
•من با فرانك ويلچك صحبت كردم او گفت كه مطمئن بوده اين كشف مستحق جايزه نوبل بوده. اما شما مطمئن نبوديد.
منظورتون اينه كه او از اول مطمئن بود؟ از همان روز اول؟ مطمئن بود كه اين كشف مستحق جايزه نوبل بوده؟
•بله
خودش چنين چيزى گفته؟
•بله. اين عين چيزيه كه خودش گفته.
خوب، او جوانتر و بى تجربه تر بوده. راستش فكر مى كنم سه سال طول كشيد تا مدارك آزمايشى محكمى به دست بياورم و تازه اون وقت بود كه گفتم «مدارك صددرصد درسته».
•مى خواستيد متقاعد بشيد؟
بله.
•آيا شما در اوايل دهه ۷۰ مى دانستيد كه اين دو دانشجوى جوان يعنى فرانك ويلچك و ديويد پوليتزر داراى اين توانايى هاى بالقوه هستند؟ و يك جورهايى استثنايى هستند؟
خوب، فرانك اولين دانشجوى من بود.
•واقعاً.
بله. من هم خيلى جوان بودم. وقتى او شروع به كار با من كرد من تقريباً ۳۱ ساله بودم. او اولين دانشجوى فارغ التحصيل من بود و فكر مى كردم كه همه دانشجويان فارغ التحصيل من در حد و اندازه فرانك هستند.
•حالا نظرتون عوض شده؟
من دانشجويان خوب ديگرى هم داشتم مثل اد ويتن. اما فهميدم كه همه دانشجويان به خوبى فرانك نيستند.
•نصيحتى براى دانشجويان جوان امروز داريد؟ آنها چه كار بايد بكنند و چه طور بايد مطالعه كنند تا يك روز برنده جايزه نوبل شوند؟
نصيحت من به دانشجويان اينه كه به مشكلات بزرگ فكر كنند. منظورم اينه كه روى چيزى كار كنند كه در آن كار احتمال پيشرفت داشته باشند اما هميشه مشكلات بزرگ را به خاطر داشته باشند. و با دقت نگاه كنند و ببينند طبيعت مى خواد چه چيزى به ما بگه.
•از چه زمانى فكر مى كرديد كه يك دانشمند بشويد؟ آيا از بچگى به اين موضوع فكر مى كرديد؟
بله. در واقع مى شد گفت كه من در سن ۱۳ سالگى تصميم گرفته بودم يك فيزيكدان نظرى شوم.
•دوباره به خاطر جايزه نوبل به شما تبريك مى گويم و اميدوارم در ماه دسامبر شما را در استكهلم ببينم.
منتظر اون روز هستم. متشكرم.
SOURCE
--------------------------
Join us in the community of Shefa in Orkut!
--------------------------
۱۳۸۳ آذر ۱۶, دوشنبه
خدا کنه بارون بیاد
تو جسم مرده مون دوباره جون بیاد
خدا کنه بارون بیاد
کارا سر سامون بیاد
صحرا پر از برکت باشه
دستا پر و پیمون بیاد
خدا کنه در وا بشه
نگار من مهمون بیاد
وقتی که یار مهمونمه
از سفره بوی نون بیاد
خدا کنه فراوونی
بیاره بار ارزونی
کسی واسه نداشتنش
نشه اسیر و زندونی
خدا کنه بارون بیاد
تو جسم مرده مون دوباره جون بیاد
LISTEN TO THE TARANEH
mohammad
--------------------------
Join us in the community of Shefa in Orkut!
--------------------------
۱۳۸۳ آذر ۱۴, شنبه
خدايا اون ماكزيمم اش رو ميگم!
”خدايا من از تو در خواست ميكنم به حق نوراني ترين مراتب انوارت،
در صورتي كه تمام مراتب آن نوراني است.
.پس خدايا در خواست ميكنم به حق تمام مراتب نورانيتت.“
خدايا ازت نور ميخوام كه جلوي پام رو ببينم.دور رو ببينم.يعني نوراني ترين نوري كه تا حالا توليد كردي رو ميخوام كه بهم بدي.
اما هر چي نگاه ميكنم ميبينم كه همه ي نور هاي تو روشن كننده هستن و تو نور تاريك كننده تا حالا نساختي.
پس خدايا،حالا كه اينطور شد ،همه ي همه ي همه ي نور هات رو با هم ميخوام كه همه اش خوبه.
”خدايا من از تو در خواست ميكنم به حق نيكوترين مراتب جمالت،
.در صورتي كه تمام مراتب آن نيكوست
خدايا پس در خواست ميكنم به حق تمام جمالت.“
خدايا ازت زيبايي ميخوام. يعني زيبا ترين زيباييي كه تا حال توليد شده از جانب تو رو ميخوام.اون ماكزيمم اش رو ميگم.
اما خدايا،كدوم زيبايي تو هست كه قشنگ نباشه. همه چيز رو در زيبايي خاصي آفريدي كه با زيبايي بقليش فرق داره. گل زرد قشنگه. آدم فكر ميكنه آخره قشنگيه اما گل بنفش كه مياد كنارش ميبيني زيبايي از يه جنس ديگه بهش اضافه شده.
تازه وقتي دو رنگ قشنگ به هم بيان زيبايي متعالي تري از مجموع اون دو زيبا توليد ميكنن.
خدايا پس من همه ي زيبايي هات رو ميخوام همه ي همه اش رو. باشه؟!
...محمد
--------------------------
Join us in the community of Shefa in Orkut!
--------------------------



