‏نمایش پست‌ها با برچسب نوشته های اسماعیل. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نوشته های اسماعیل. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۶ دی ۲۰, پنجشنبه

فقط یک متر خاک

این روزها هوا به شدت سرد است.دمایی که بدون حضور وسیله ای گرمازا تحمل آن غیر ممکن است.شب در آن سوی پنجره دما از 20- درجه هم پایین تر می رود اما صبح که از خواب برمی خیزیم و شیر آب را باز می کنیم دمای آن قطعا بالای صفر است چون هنوز مایع است.لوله های آب حداکثر 1 متر پایین تر از سطح زمین قرار دارند.این یعنی یک متر پایین تر از سطح زمین می تواند 20 درجه گرمتر از سطح زمین باشد.
در مقدار ناچیزی خاک بدون اینکه سوختی بسوزاند یا انرژی مصرف کندچنین انرژی بزرگی نهفته است.زمین کره حیات است ، کره زندگی ، گوی خوش نقشی که انرژی حیاتمان را حتی در این سرمای استخوان سوز ِ مرگ نشان ، در دل خویش جای داده است.انرژی زندگی را حتی در یک متر از این خاک می توان دید.تمام گرمایی که امروز و آینده ، من و تو ، برای زنده نگه داشتن خود نیاز داریم از این خاک تامین می شود.
تصور کن !! تنها و تنها به خانه خود فکر کن.دست کم 15 سال است که با گاز غذایت را می پزی ، حمامت را گرم می کنی و آن را مرحمی می کنی بر روی زخم ِ شلاق ِ سوز زمستان.
حیرت آور نیست ؟ تنها تامین انرژی یک خانه بسیار شگفت انگیز است چه رسد به یک شهر و یک کشور !!!
این گاز نیز از قلب تپنده زمین به من و تو ارزانی شده است.ما بسیار بی انصافیم و بی انصافی ما رنگ الهیت و حق به جانبی به خود گرفته است.آیا تا کنون شنیده ای که در کنار عناوینی همچون عرفان ، خداشناسی و فلسفه نامی از زمین شناسی برده شود؟ ابدا. بلکه این علم نجوم است که در ردیف این مضمامین قرار می گیرد.
آن لحظه که ما با بی انصافی تمام پشت به زمین کرده ایم و معنای زندگی را در آسمان هفتم جستجو می کنیم زمین بدون هیچ معنا و توجیهی ، سخاوتمندانه انرژی حیات را در رگ های ما می دمد.آیا این انصاف است؟
ما غریب نوازان ِ ماهری هستیم.ما کمتر آشنایانی که بدون چشم داشت به ما خدمت می کنند را می بینیم.
سازمان هایی فضایی عظیم ، تحقیقات گسترده ، هزینه های فوق کلان برای اکتشاف ِ فضا به راه انداخته ایم.تا دورترین کهکشان ها را مورد مطالعه قرار داده ایم اما........
اما بیش از 90 درصد اقیانوس ها هنوز ناشناخته اند.خنده دار نیست؟
گفته می شود اگر بشر بجای اینکه این همه انرژی ، وقت و هزینه خود را در نگاه کردن به آسمان و فضا صرف می کرد ، بر عکس به زیر پای خود ، زمین اختصاص می داد ، امروز توانسته بود تونلی به هسته زمین بزند و تنها یک تونل چنان انرژی عظیمی می داد که در کل کره زمین دیگر نیاز به هیچ نیروگاهی اعم از فسیلی یا هسته ای نداشتیم.آن یک تونل ، انرژی مورد نیاز همه مردم این کره را تا پایان تاریخ تامین می کرد.
آیا در این صورت زمین ِ امروز زیبانر و پاک تر نبود؟
در عوض ایستادن فلان احمق بر روی کره ماه چه نفعی به حال زمین و من و تو داشته است؟
دیدن عکسهای مریخ که آن هم یک زمین دارد و یک آسمان کدام در راه مانده که از سرما یخ زد و مرد را نجات داد؟
این همه جستجو برای یافتن آثاری از حیات در فضا ؟؟!!! انرژی عظیم در زیر پای ماست در یک متر از خاک ِ حیات خانه ما و آنگاه به امید یافتن حیاتی کم رمق و بی خاصیت در فضا چشمها به آسمان دوخته شده است.
گویا ما علاقه ای به چیزهای روشن و بدیهی نداریم و تنها ازمه آلود بودن و نظریه پردازی لذت می بریم.


ما با آسمان و زمین ِ درون خود نیز چنین معامله ای را کرده ایم.بزرگان را در آسمان قرار داده ایم و هر خدمتگزار ِ بی چشم داشتی همچون جسم خود را با فراموشی خود لگدکوب می کنیم تا به آن آسمان برسیم.
آیا ممکن است کسی که می گوید "بزرگان" در ذهن خود به "کوچکان" اعتقاد نداشته باشد؟؟
آن " کوچک "، همان زمینی ست که ریشه های تو بدون او خشک می شود و آسمانت بی معنا خواهد بود.
آن" کوچک "، همان فراموش شده ایست که وقتی به ستایش زیبایی دانه برف مشغول بودی به آرامی پالتویی را به دوش تو انداخت تا سردت نشود و به این موضوع نیاندیشی که همین برف زیبا این روزها جان چندین انسان را گرفت.
وای از روزی که زمین نیز مانند ما سودای بزرگ شدن به سرش بزند !!
اگر کوچکی قدر خود را بدان و حسرت ِ بزرگ بودن را به جلوی حسرت خورندگان پرتاب کن و اینقدرخود را از آسمان دور نبین که دسیسه ایست ماهرانه از جانب ذهنت تا همیشه روی زمین بمانی
واگر بزرگی مانند بزرگان نام ِ بزرگی را به کوچکان نسبت بده
و اگر انسانی "هستی شناس" هستی مانند هستی هر دو مفهوم بزرگی و کوچکی را به زباله دان بیانداز

۱۳۸۶ مهر ۱۲, پنجشنبه

بینای کور

والعصر*ان الانسان لفی خسر

صبحي زود پيش از طلوع خورشيد، مردي ماهيگير به رودخانه رسيد. در ساحل به چيزي برخورد كرد كه به نظر كيسه اي از سنگ مي آمد. كيسه را برداشت، تورش را در كناري نهاد و در ساحل منتظر طلوع خورشيد شد.
او منتظر دميدن شفق بود تا كار روزانه اش را شروع كند. با تنبلي، سنگي از آن كيسه در آورد و به ميان رودخانه ي آرام پرتاب كرد. سپس سنگي ديگر انداخت و يكي ديگر. در سكوت بامدادي صداي برخورد سنگ با آب برايش خوشايند بود، پس يكي يكي سنگ ها را به درون رودخانه پرتاب كرد.
خورشيد به آرامي بالا مي آمد. تا اين وقت او تمام سنگ هاي آن كيسه را به جز يكي كه در كف دست نگه داشته بود، به ميان رودخانه انداخته بود. وقتي كه در نور خورشيد به آنچه كه در دست داشت نگاه كرد، قلبش تقريباً ايستاد، نفسش بند آمده بود! يك قطعه الماس در دست داشت. او يك كيسه از اين الماس ها را به رودخانه پرتاب كرده بود، اين آخرينش است كه در دست دارد. فرياد كشيد. گريه كرد. او اتفاقي به چنين گنجينه اي برخورد كرده بود. ولي در تاريكي، ناخواسته، تمامش را دور انداخته بود.
به نوعي، ماهيگيري خوش اقبال بود، هنوز يكي باقي مانده بود. پيش از اينكه اين يكي را نيز دور بيندازد، نور دميده بود.

۱۳۸۶ شهریور ۲۲, پنجشنبه

روزه یا غذا نخوردن؟

نوشته زیر یک نقل قول است:

رياضت چيست؟ اگر كسي در مقابل خورشيد بايستد، فكر مي كنند كه او رياضت مي كشد. اگر كسي روي تختي از خارها بخوابد، مي پندارند كه مشغول رياضت كشي است. اگر كسي گرسنگي بكشد، فكر مي كنند كه رياضت مي كشد. مفهوم ما از رياضت كشي بسيار مادي و بدني است. براي بيشتر مردم رياضت كشيدن يعني شكنجه دادن به بدن. اگر كسي بدنش را آزار بدهد، آنوقت رياضت مي كشد! در حقيقت، رياضت كشي ربطي به آزاردادن بدن ندارد. رياضت كشيدن چيزي مطلقاً متفاوت و منحصربه فرد است.
اگر كسي روزه بگيرد، فكر مي كنيد كه او مشغول رياضت كشيدن است ، ولي او فقط از گرسنگي دارد مي ميرد. ومن تا آنجا پيش مي روم كه مي گويم او حتي روزه هم نگرفته است، فقط غذا نمي خورد. غذانخوردن و بدون غذا زندگي كردن يك چيز است و روزه داشتن چيزي كاملاً متفاوت است.
يك اوپواس upvaas، روزه داشتن، يعني زندگي كردن در حضور الوهيت. اين يعني بودن در نزديكي روح خود. اين يعني نزديك بودن به روح خويش. و غذانخوردن يعني چه؟ زندگي بدون غذا يعني نزديك بودن به بدن. اين ها دو چيز كاملاً متضاد و مخالف هستند.
يك انسان گرسنه به بدنش نزديك تر است تا به روحش. در مقايسه، انساني كه معده اش پر است كمتر به بدنش نزديك است. انسان گرسنه هميشه در فكر غذا، معده و بدنش است. خط فكري او در حول محور بدن مي چرخد. مشغوليت اساسي او بدن و غذاست. اگر گرسنه بودن يك فضيلت مي بود، آنوقت فقر چيزي مي بود كه سبب غرور مي شد. اگر گرسنه ماندن چيزي روحاني بود، كشورهاي فقير معنوي مي بودند. ولي آيا مي دانيد كه هيچ كشور فقير نمي تواند روحاني باشد؟ دست كم تاكنون چنين اتفاقي نيفتاده است. يك كشور فقط وقتي مي تواند روحاني باشد كه ثروتمند باشد.
روزهايي را به ياد داريد كه كشور هاي شرق مذهبي بودند، هندوستان كشوري مذهبي بود، ولي آن روزها، دوران ثروت بسيار، شادماني و فراواني بسيار بودند. ماهاويرا و بودا شاهزاده بودند. تمام بيست و چهار پيشواي مذهبي جين همگي شاهزاده بودند. اين يك تصادف نيست. رياضت هميشه در وسط فراواني آغاز مي شود. انسان فقير به بدنش نزديك است. انسان غني شروع مي كند به رها شدن از بدن، يعني كه نيازهاي بدني او برآورده شده و او براي نخستين بار از نيازهاي تازه كه نيازهاي روحش هستند هشيار مي شود.
براي همين است كه من مايل نيستم شما گرسنه بمانيد، يا ديگران را واداريد كه گرسنه باشند و يا فقر را معنويت بخوانيد. كساني كه اين چيزها را مي گويند در توهم به سر مي برند و ديگران را نيز فريب مي دهند. آنان فقط از فقر حمايت مي كنند و راه هاي كاذبي براي احساس رضايت يافتن پيدا مي كنند. گرسنه ماندن هيچ ارزشي ندارد. آري، اين ممكن است كه در حالت روزه، غذا را از ياد ببريد و بدون آن ادامه دهيد، ولي اين امري كاملاً متفاوت است. ماهاويرا تمرين رياضت مي كرد. او گرسنه نمي ماند، روزه مي گرفت. او توسط روزه داشتن پيوسته مي كوشيد به روح نزديك تر شود، آنگاه حضور بدن را از ياد مي برد و اين لحظات مي توانند ادامه يابند و يك يا دو روز و يا حتي يك ماه چنين بگذرد. در مورد ماهاويرا چنين گفته شده كه او در طي دوران رياضتش كه دوازده سال طول كشيد، فقط سيصدوپنجاه روز آن را غذا خورد. يك يا دو ماه مي گذشت بدون اينكه چيزي بخورد. فكر مي كنيد كه اگر او گرسنه بود، دو ماه به سادگي مي گذشت؟ يك انسان گرسنه مي مرد. ولي ماهاويرا نمرد، زيرا در طول آن دوران از بدنش آگاه نبود. چنان قرابت و نزديكي به روحش وجود داشت كه او از وجود بدنش بي خبر بود.
و اين رازي بزرگ است... اگر از حضور بدن بي خبر باشي، بدن شروع مي كند به عمل كردن براساس يك نظام كاملاً متفاوت و ديگر نيازي به غذا ندارد. اينك اين يك واقعيت علمي است كه اگر كاملاً از وجود بدن ناهشيار باشي، بدن براساس يك نظام كاملاً متفاوت عمل مي كند ونياز به خوراك زياد ندارد. و هرچه شخص بيشتر وارد دنياي معنويت شود، برايش بيشتر ممكن خواهد بود تا انرژي بسيار ظريفي از غذا دريافت كند كه براي يك شخص معمولي ممكن نيست
زماني يك مرد مذهبي با من به سر مي برد و به من گفت، "من امروز روزه دارم." گفتم، "حتماً منظورت اين است كه خوراك نخواهي خورد، ولي روزه نيستي!" گفت، "فرقش چيست كه خوراك نخورم يا روزه بگيرم؟" گفتم، " وقتي غذا نمي خوري، از غذاخوردن دست برمي داري و به غذاخوردن فكر مي كني. روزه گرفتن يعني اينكه ديگر به غذا علاقه اي نداري، با روح در ارتباط هستي و غذا فراموش مي شود."

روزه گرفتن يك رياضت اصيل است. غذا نخوردن آسيب زدن به بدن و سركوب كردن بدن است. مردمي كه نفس دارند غذا نمي خورند و مردمان بي نفس روزه مي گيرند. غذا نخوردن نفس را ارضا مي كند: "من چندين روز است كه غذا نخورده ام!" اطرافيان تحسينت مي كنند و خوشحال هستند. خبر اينكه تو چقدر مذهبي هستي به همه جا منتشر مي شود. زجر دادن به بدن نفس را بسيار ارضا مي كند، بنابراين افرادي كه نفس هاي بزرگ دارند با اين موافق هستند.

۱۳۸۶ شهریور ۵, دوشنبه

نیش ِ لطف ِ خدای توَهُمی

عسی ان تحبّوا شیئا و هی شر لکم
مردي نابينا و دوستش از كويري گذر مي كردند. هر يك از آنان به سفري جداگانه مي رفتند، ولي در ميان راه ملاقات كردند و آن مرد ديگراز آن مرد نابينا دعوت كرده بوده تا به او ملحق شود. آنان براي چند روز با هم بودند و با مرور زمان دوستي شان عميق تر شده بود. يك روز صبح مرد نابينا زودتر از دوستش بيدار شد و دنبال عصايش گشت. زمستان بود و شبي سرد و كويري و بسيار سرد.
او عصايش را پيدا نكرد، ولي ماري در آنجا بود كه به سبب سرما خشك شده بود.
پس مرد نابينا آن را برداشت و خدا را شكر كرد و گفت، "من عصاي خودم را گم كردم، ولي تو به من عصايي بهتر و نرم تر دادي." سپاس خداوند را به جاي آورد و گفت "تو بسيار مهرباني."
سپس با عصايش به دوستش زد تا او را بيدار كند و گفت، "بيدار شو، صبح شده است."
وقتي دوستش بيدار شد و او را با آن مار ديد ترسيد و گفت، "اين چيست كه در دست داري؟ فوراً آن را بينداز! يك مار است، خطرناك است."
مرد نابينا پاسخ داد: "تو حسوديت مي شود كه عصاي زيباي مرا يك مار مي خواني. مي خواهي من آن را بيندازم تا تو آن را برداري ، من نابينا هستم، ولي احمق نيستم."
دوستش پاسخ داد، "ديوانه شده اي؟ آن را فورا دور بينداز! اين يك مار است و خطرناك است."
ولي مرد نابينا گفت، "تو روزها با من بوده اي و نتوانستي بفهمي كه من چقدر زرنگ هستم. من عصايم را گم كرده ام و اينك خداوند عصايي زيباتر به من داده است و حالا تو مي خواهي مرا گول بزني و مي گويي كه مار است."مرد نابينا كه خشمگين بود و مي پنداشت دوستش به او حسودي مي كند، به تنهايي به راهش ادامه داد. پس از مدتي كه خورشيد برآمد و هوا گرم شد، آن مار گرم شد و به زندگي بازگشت. ديگر سرد و منجمد نبود و آن مرد نابينا را گزيد و کشت.

۱۳۸۶ مرداد ۳۱, چهارشنبه

صدای حکیم

تنزیل الکتاب من الله العزیز الحکیم
کوهنوردی تنها در روزی برفی به قله زد تا فتحش کند.شب شد و نا گهان در تاریکی سُر خورد و داشت به سمت پایین سقوط می کرد که طناب به دور کمرش پیچید و بین آسمان و زمین معلق ماند
در تا ریکی فریاد زد : خدایا کمکم کن
صدایی گفت : از من چه می خواهی؟
پاسخ داد : نجاتم بده
صدا گفت : باور داری که می توانم نجاتت دهم؟
پاسخ داد : البته که باور دارم.ایمان و اعتقاد دارم
صدا گفت : طناب را پاره کن ، من مراقبت هستم !!ا
تاریک بود و هیچ چیز دیده نمی شد
کوهنورد با خود اندیشید و زیر لب گفت : اگر طناب را پاره کنم به دره سقوط می کنم بهتر است طناب را محکم و دودستی بگیرم تا صبح شود.شاید رهگذری کمکی رساند
روز بعد اهالی آن منطقه آن کوهنورد را یافتند در حالیکه از سرما یخ زده و مرده بود. آویزان بود و طنابی به دور کمرش پیچیده شده بود و تنها یک متر تا زمین فاصله داشت
طناب را پاره کن ، تفکر کن ، نیکی کن ، به یاد ِ خدا باش ،نماز بگزار.....،طناب را پاره کن
آری در پشت ِ همه این صداها خبیری نهفته است و آگاه است که تنها یک متر تا زمین فاصله داریم او حکیم است و سخنش گمانه زنی نیست .در تاریکی هستی و خبری از چیزی نداری پس اعتماد کن و زودترطناب را پاره کن

۱۳۸۳ بهمن ۱۳, سه‌شنبه




بشر از نعمت عقل و قدرت آفرينش بهره مند شده است تا بتواند آنچه را به او ارزاني شده فزوني دهد اما او تا كنون نه يك آفريننده كه يك نابودگر بوده است جنگلها در حال ناپديد شدنند رودخانه ها خشك مي شوند حيات وحش نيست و نابود مي گردد اقليم از ميان رفته است و زمين هر روز بينواتر و پلشت تر مي گردد

CHEKHOV Anton
--------
S

۱۳۸۳ دی ۲۶, شنبه

شب

نقل است كه از يكي از خواص ِامام محمد باقر پرسيدند كه "او شب چون مي گذراند؟"
گفت
چون از شب لختي برود و او از اوراد فارغ شود به آواز بلند گويد :

"الهي و سيدي
شب درآمد و ولايت تصرف ملوك به سرآمد و ستارگان ظاهر شدند و خلايق بخفتند و صورت مردمان بياراميد و مردم از در ِ خلق رميدند و بايست هاي خود بنهفتند و به نوم درها فروبستند و پاسبانان برگماشتند و آنان كه بديشان حاجتي داشتند فروگذاشتند

بارخدايا
تو زنده اي و پاينده اي و بيننده
غنودن بر تو روا نيست و آنكه تو را بدين صفت نداند هيچ نعمت را مقر نيست
تو آن خداوندي كه رد سائل بر تو روا نباشد آنكه دعا از مومنان، بر درگاه او مستجاب است
خدايا
تو سائل را باز نداري
چون مرگ و گور و حساب ياد كنم چگونه از دنيا بهره اي پذيرم؟ پس از تو خواهم
-از آن رو كه تو را دانم و از تو جويم و تو را مي خوانم-
راحتي در حال مرگ بي برگ و عيشي در حالت حساب بي عقاب"

اين مي گفتي و مي گريستي

تذكرة الاوليا
عطار نيشابوري
--------------
s
تعالي شانه عما يقولون


امام محمد باقر داستان شگرفي حكايت كرده است:

من با مورچه گان سخن گفتم من به يكي از آنان رو كردم و پرسيدم : خدا مثل چيست آيا او
به مورچه شباهت دارد؟ مورچه پاسخ داد خدا؟؟ نه دقيقا - چون ما فقط يك نيش داريم
ولي او دو تا.

يعني همه فلسفه هاي شما به اين صورت هستند خدا دقيقا موجودي بزرگ تر و قوي تر از فرد معتقد گرفته مي شود شما يك نيش داريد و او دو تا.

شما هفتاد سال زندگي مي كنيد و او عمري بي نهايت دارد شما پير مي شويد ولي او هيچگاه پير نميشود
اما اينجا در كميت تفاوت هست نه در كيفيت خداي شما حاصل فرافكني ذهني شما و شكل اصلاح شده ، تغيير يافته و تزيين شده اي در ذهن شماست خداي شما خود شماست به همان صورتي كه خود مي خواهيد باشيد

اشو
freedom-osho
--------------
s

۱۳۸۳ دی ۱۸, جمعه

كل

قطعا اتم هايي وجود دارند و طبيعتي هست .پيش از هرچيز بايد بپذيرم كه من جزيي از آن وجود كلي هستم كه بر طبيعت حكومت
مي كند .پس از آن رو بايد قبول كنم كه من به وجهي با موجودات مشابه خويش خويشاوندم در حقيقت اگر اين ملاحظات را به
خاطر بسپارم از آن جهت كه جزئي از كل هستم در برابر هر چيزي كه كل برايم مقرر كرده باشد خشمگين نخواهم شد زيرا
جزء هرگز از آنچه كل از آن منتفع مي گردد زيان نخواهد ديد و در كل چيزي وجود ندارد كه به سود همگان نباشد
اين گونه امور بين همه طبايع مشترك است
اما طبيعت جهان ازين مزيت برخوردار است كه هيچگونه علت خارجي نمي تواند او را مجبور كند چيزي پديد آورد كه برايش
زيان آور باشد با به خاطر آوردن اين كه من جزئي از چنين امر كلي هستم از انچه پيش مي آيد راضي خواهم بود
از سوي ديگر از آنجا كه من خويشاوند طبايعي هستم كه با من مشابهند پس هرگز دست به كاري نخواهم زد كه براي جامعه
زيان آور باشد بالعكس در غم آنان شريك خواهم شد
اگر از چنين تعليماتي برخوردار باشم حوائجم چنان برآورده خواهد شد كه سراسر زندگيم با شادي توام خواهد بود

از كتاب انديشه ها
اثر ماركوس اورليوس
-----
اسماعيل

۱۳۸۳ دی ۱۳, یکشنبه

شكيبايي

وقتي كه درمان نيست ، درد را بايد پايان يافته دانست و آخرين اميد را از آن بريد . زاري پس از مصيبتِ گذشته نزديكترين راه براي جلب بدبختيهاي ديگر است آنچه روزگار مي ستاند نگهداريش محال است اما شكيبايي لطمات سرنوشت را به بازي مي گيرد كسي كه مالش را دزديده اند ولبخند مي زند خود چيزي از كف دزد مي ربايد و آن كس كه بيهوده افسوس مي خورداز مايه خود مي دزدد
shakespear-otello
-------
اسماعيل

۱۳۸۳ دی ۱۱, جمعه

حجابهاي نوراني
ابويزيد به حج چون رفتي ، مولع (حريص و مشتاق) بودي به تنها رفتن ، نخواستي كه با كسي يار شود . روزي شخصي را ديد كه پيش ِ پيش او ميرفت . در او نظر كرد و در سبك رفتن او ، ذوقي او را حاصل شد . با خود متردد شد كه عجب با او همراه شوم
شيوه تنها روي را رها كنم كه همراهي سخت خوش است . ولي باز مي گفت كه ارفيق الاعلي ، با حق باشم رفيق تنها . باز مي ديد كه ذوق همراهي آن شخص مي چربيد بر ذوق رفتن به خلوت . در اين مناظره مانده بود كه كدام اختيار كنم ؟ آن شخص رو واپس كرد و گفت نخست تحقيق كن كه منت قبول مي كنم به همراهي؟
او در اين عجب فرو رفت با خود كه از ضمير من چون حكايت كرد ؟ شخص ناشناس گام تيز كرد و.....0
از كتاب مقالات شمس تبريزي
------
اسماعيل

۱۳۸۳ دی ۷, دوشنبه

حقيقت
حقيقت چيزي نيست كه بتوان به آن رسيد حقيقت پيشاپيش در ما خانه كرده است ما حقيقت ايم . مطلوب همان طالب است. اما بي آنكه بدانيم خانه به خانه و كو به كو به دنبال حقيقت مي گرديم ما حقيقت را به جز در وجود خود در جايي ديگر پيدا نخواهيم كرد تنها را پيدا كردن حقيقت آنست كه از جستجوي آن در خارج از وجود خود دست بكشيم تنها را حقيقت آنست كه در سكوتي ژرف به سير درون برويم
لازمه يافتن حقيقت آن نيست كه كاري انجام دهيم بلكه آنست كه بسياري از كارهاي عبث را رها كنيم حقيقت چيزي حاضر و آماده نيست براي يافتن آن بايد غواصي كرد بايد به اعماق رفت ممكن است من حقيقت را يافته باشم اما از دادن آن به تو عاجزم نه اينكه نخواهم آنرا به تو بدهم بلكه اساسا قابل انتقال نيست .راهي براي بخشيدن حقيقت و جود ندارد اگر حقيقت بخشيده شود تغيير ماهيت مي دهد و به دورغ تبديل مي شود
بايد خودت حقيقت را كشف كني بايد خودت حقيقت را خلق كني انسان مسافر است مسافري كه از خود به خود سفر مي كند
راه اوست
رهرو اوست
مقصد اوست
انسان در ظاهر موجودي حقير و محدود است درست مانند يك شبنم اما شبنم راز تمامي اقيانوس ها را در خود دارد . اگر از بيرون به انسان نگاه كني او را خرد و ذره صفت مي بيني نه چيزي بيشتر اما اگر نگاه خود را به درون بچرخاني و او را از درون مشاهده كني او عالم اكبر است دنيايي است بزرگ و شگفت انگيز

osho
- - - - - -
اسماعيل

۱۳۸۳ دی ۶, یکشنبه

وقتی دعاها یمان مستجاب میشه

مطلبی که می خونید در یک وبلاگ خوندم .اون هم از جای دیگه کپی کرده بود.نمیدونم مرجعش کجاست.می بخشید.

يك كشتي در يك سفر دريايي در ميان طوفان در دريا شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات يابند و به جزيره كوچكي شنا كنند.

دو نجات يافته نمي دانستند چه كاري بايد كنند اما هردو موافق بودند كه چاره اي جز دعا كردن ندارند. به هر حال براي اينكه بفهمند كه كدام يك از آنها نزد خدا محبوبترند و دعاي كدام يك مستجاب مي شود آنها تصميم گرفتند تا آن سرزمين را به دوقسمت تقسيم كنند و هر كدام در يك بخش درست در خلاف يكديگر مانند.

نخستين چيزي كه آنها از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول ميوه اي را كه بر روي درختي روييده بود در آن قسمتي كه او اقامت مي كرد ديد و مرد مي تونست اونو بخوره. اما سرزمين مرد دوم زمين لم يزرع بود.

هفته بعد مرد اول تنها بود و تصميم گرفت كه از خدا طلب يك همسر كند. روز بعد كشتي ديگري شكست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يك زن بود كه به بخشي كه آن مرد قرار داشت شنا كرد. در سمت ديگر مرد دوم هيچ چيز نداشت.

بزودي مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بيشتري نمو. در روز بعد مثل اينكه جادو شده باشه همه چيزهايي كه خواسته بود به او داده شد. اگر چه مرد دوم هنوز هيچ چيز نداشت.

سرانجام مرد اول از خدا طلب يك كشتي نمود تا او و همسرش آن جزيره را ترك كنند. صبح روز بعد مرد يك كشتي كه در سمت او در كناره جزيره لنگر انداخته بود را يافت. مرد با همسرش سوار كشتي شد و تصميم گرفت مرد دوم را در جزيره ترك كند.

او فكر كرد كه مرد ديگر شايسته دريافت نعمتهاي الهي نيست. از آنجاييكه هيچ كدام از درخواستهاي او از پروردگار پاسخ داده نشده بود.

هنگامي كه كشتي آماده ترك جزيره بود مرد اول صدايي غرش وار از آسمانها شنيد :" چرا همراه خود را در جزيره ترك مي كني؟"

مرد اول پاسخ داد "نعمتهاي تنها براي خودم هست چون كه من تنها كسي بودم كه براي آنها دعا و طلب كردم دعا هاي او مستجاب نشد و سزاوار هيچ كدام نيست "

آن صدا مرد را سر زنش كرد :"تو اشتباه مي كني او تنها كسي بود كه من دعاهايش را مستجاب كردم وگرنه تو هيچكدام از نعمتهاي مرا دريافت نمي كردي"

مرد از آن صدا پرسيد " به من بگو كه او چه دعايي كرد كه من بايد بدهكارش باشم؟"

" او دعا كرد كه همه دعاهاي تو مستجاب شود"

ما هممون مي دونيم كه نعمتهاي ما تنها ميوه هايي نيست كه برايش دعا مي كنيم يلكه اونها دعاهايي ديگران براي ماست.


A voyaging ship was wrecked during a storm at sea and only two of the men on it were able to swim to a small, desert like island.
The two survivors,not knowing what else to do, agreed that they had no other recourse but to pray to God. However, to find out whose prayer was more powerful, they agreed to divide the territory between them and stay on oppositesides of the island.
The first thing they prayed for was food. The next morning, the first man saw a fruit-bearing tree on his side of the land, and he was able to eat its fruit. The other man"s parcel of land remained barren.
After a week, the first man was lonely and he decided to pray for a wife. The next day, another ship was wrecked, and the only survivor was a woman who swam to his side of the land. On the other side of the island, there was nothing.
Soon the first man prayed for a house, clothes, more food. The next day, like magic, all of these were given to him. However, the second man still had nothing.
Finally, the first man prayed for a ship, so that he and his wife could leave the island. In the morning, he found a ship docked at his side of the island. The first man boarded the ship with his wife and decided to leave the second man on the island.
He considered the other man unworthy to receive God"s blessings, since none of his prayers had been answered.
As the ship was about to leave, the first man heard a voice from heaven booming, "Why are you leaving your companion on the island?"
"My blessings are mine alone, since I was the one who prayed for them," the first man answered. "His prayers were all unanswered and so he does not deserve anything."
"You are mistaken!" the voice rebuked him. "He had only one prayer, which I answered. If not for that, you would not have received any of my blessings."
"Tell me," the first man asked the voice, "What did he pray for that I should owe him anything?"
"He prayed that all your prayers be answered."
For all we know, our blessings are not the fruits of our prayers alone,but those of another praying for us.
Be Happy


مرجان

۱۳۸۳ دی ۴, جمعه

شيطان از زبان خودش

غرور و جاه طلبي سقوطم را موجب شد . درآسمان با فرمانرواي آسمان كه
هيچ شريكي از براي او نيست به جنگ و ستيز پرداختم آه ! اما چرا ؟ به راستي مستحق چنين رفتاري از سوي من نبود خدايي كه مرا بدان شكل در مقامي رفيع وبرجسته آفريده و هرگز بر من از بابت هيچ يك از خيرات و بركاتي كه در حقم روا داشته بود منت ننهاد بدانسان نيز كمر به خدمتگزاري او بستن هيچ سختي و محنتي در بر نداشت چه كار آسانتر ازآن كه به مدح و ستايش از او زبان مي گشودم ؟ ستايش و احترامي كه انجام آن ، كاري بس سهل و آسان بود چه كاري آسان تر از آن كه به شكرانه نعمت هايش به تسبيح او زبان مي گشودم؟
آن گاه كه بلندمرتبه بودم و در مقامي چنان رفيع به سر مي بردم پذيرش بندگي اورا موجب حقارت خود پنداشتم و آن را ناديده انگاشتم با خود انديشيدم تنها با يك درجه ارتقا مقام و منزلت بسان قادر توانا بلند مرتبه خواهم شد و در يك لحظه بدهي عظيم حق شناسي ابدي نسبت به او را كه به راستي سنگين و طاقت فرسا مي نمود ادا خواهم كرد هماره در انديشه جبران هماره در انديشه بدهكاري به سر مي بردم چونان كه از ياد برده بودم كه همچنان مشغول دريافت رحمت بي دريغ اويم درنيافتم كه روحي حق شناس و واقف به بدهي خويش هرگز بدهكار نيست بلكه بي وقفه بدهي خويش را ادا مي كند و همزمان بدهكار است و حسابش تسويه
آيا اين به راستي باري سنگين و طاقت فرسا بود؟ آه كاش تقد ير قدرتمندش مرا همچون قرشته اي با مقامي پست تر مي آفريد آن گاه همچنان سعادتمند در نيكبختي به سر مي بردم آنگاه هرگز اميدي موجب بروز جاه طلبي نمي گشت آه منم آن نگون بخت از كدامين مسير از خشم پايان ناپذير و اين نوميدي بي پايان بگريزم ؟ از هر راهي كه بگريزم هماره به دوزخ منتهي مي گردد زيرا كه من خود مظهر دوزخم در ژرفترين گودال گودالي باز هم ژرفتر در وجودم با دهانه اي بس گشاده و بس عريض كه پيوسته مرا به بلعيدن تهديد مي كند چونان كه در كنار آن دوزخي كه اينك از آن در رنج و عذابم همچون آسمان به نظر مي رسد
در چه رنج و شكنجه باطني ضجه مي زنم مني كه با عصاي فرمانروايي و تاج خود در برترين جايگه اينك به پست ترين موقعيت سقوط كرده ام وتنها از نظر سيه بختي برترم چنين است شادماني و سروري كزجاه طلبي عايد مي گردد
حال با نابودي هر اميدي به جاي مارانده شدگان و تبعيد يان مطرود ، بشر را كه لذت تازه او به شمار ميرود آفريده و اين جهان را نيز براي او خلق كرده است بدينسان بدرود اي اميدها و شادماني ها و همراه اميد بدرود اي ترس ها و تاسف و پشيماني هر خير و بركتي از وجودم رخت بربسته است اي بدي !! زين پس تو تنها دارايي و سرمايه من باش دست كم با تو قلمروفرمانروايي آسماني را ميان خود وفرمانرواي آسمان به دونيم خواهم كرد شايد با تو بيش از نيمي از عالم هستي را فرمان برانم آنگونه كه بشر و اين دنياي نو در مدتي كوتاه آن را درخواهند يافت
از دفتر چهارم بهشت گمشده اثر ميلتون
اسماعيل

۱۳۸۳ آذر ۲۷, جمعه


Esmaeil Posted by Hello

Esmaeil Posted by Hello

۱۳۸۳ آذر ۲۵, چهارشنبه


Esmaeil Posted by Hello

عشق يا عقل ؟

هزارپايي در يك جنگل به رقص زيبا و خارق العاده مشهور بود هر روز حيوانات جنگل براي تماشاي رقص او به محل زندگي هزار پامي آمدند و به دور او حلقه مي زدند و همه از رقص او شگفت زده مي شدند و كف زنان هزار پا را تشويق مي كردند هزارپا با
كمك گرفتن از تعداد پاهاي زياد خود و هماهنگي بين آنها در هنگام رقصيدن صحنه هاي بديع و بسيار جذاب و دلنشين خلق مي كرد
باوجود اينكه هزار پا موجودي كوچك و ناتوان بود اما بزرگترين حيوانات جنگل او را دوست داشتند و به او احترام خاصي قائل بودند


در ميان حيوانات جنگل مورچه اي بود كه هر روز به محل رقص هزارپا مي آمد وعبوس و ترش رو در گوشه اي مي نشست واز دور هورا كشيدنها و شادي حيواناتي كه از اين رقص سرمست شده بودند را نظاره مي كرد رفته رفته محبوبيت هزار پا مورچه را آزار داد
و حسادت او را بر انگيخت پس به فكر افتاد تا چگونه از محبوبيت هزار پا بكاهد و او را از صحنه بدر كند اين مورچه بسيار زيرك و
عاقل بود و مي دانست كه اگر بخواهد حيوانات را نسبت به هزارپا بدبين كند و به تبليغات منفي عليه او بپردازد شكست خواهد خورد چون او نه اندام نيرومندي داشت كه ديگران را وادار به اطاعت ازخود كند ونه هنري يا علمي داشت كه بتواند ابراز وجود كند اما او بسيار رند وتيزهوش بود او نمي توانست مثل هزار پا برقصد اما مي دانست چطور رقص را از او بگيرد


مورچه نامه اي نوشت و براي هزار پا فرستاد و هزارپا از لحظه اي كه اين نامه را خواند تا پايان زندگيش هرگز نتوانست برقصد
هرگز
اين نامه هيچ نقصي نداشت و خيلي محترمانه يبان شده بود اما اي كاش حسادت آن مورچه همچون برادران يوسف آشكار و روشن بود
كه به قول نظامي : خصمي كژدم بتر از اژدهاست كين ز تو پنهان بود آن بر ملاست

گرچه مورچه بسيار خرد و ناقابل بود و در ظاهر هيچ كاري از او بر نمي آمد اما
دشمن خرد است بلايي بزرگ غفلت از او هست خطايي سترگ
با عدوي خرد مشو خرد كين خرد شوي گر نشوي خرد بين
با همه خردي به قدر مايه زور ميل كش بچه شير است مور

در آن نامه جمله اي نوشته شده بود كه خواندن آن همچون چشيدن ميوه ممنوعه درخت شناخت بود درختي كه با طعم فناپذيرش مرگ
را به زمين آورد و آدم و حوا را از بهشت زيباي پروردگار بيرون كرد جمله اي كه هزارپا با خواندن آن به عالم جديدي وارد شد عالم
چون و چراها و كثرت و بي قراري در آن نامه پرسشي مطرح شده بود كه اگر هم براي آن جوابي وجود داشت به گنگي سوال خود
بود و هم مرتبه آن . پرسش و پاسخ هر دو مردودند زيرا حقيقت تنها در ساحت آن آگاهي است كه در آن هيچ پرسشي مطرح نمي شود
و هيچ جوابي شنيده نمي شود
تنها سكوت است و بس . در آغاز سكوت و نه صدا حاكم بود در ميانه سكوت حاكم است و در پايان سكوت خواهد بود سكوتي كه در
شكاف بين افكار جلوه مي كند و الماسهاي گنجينه خلاقيت در آن مي درخشند. پرسش مورچه اين سكوت را شكست و درون هزارپا
گفتگويي بي پايان و بي حاصل بر پا شد او اكنون ديگر مست و بي خويشتن نبود او به خود ، آگاه بود و هوشيار

و حالا ديگر رقص خود را ادراك مي كرد و نمي توانست در رودهاي سرمستي و خلاقيت جاري شود او نمي توانست ني لبك وجودش
را به كريشناي هستي تسليم كند تا در او بدمد و از نو به وجد آيد او نمي توانست غرق شود بلكه دست و پا مي زد و خود را به امواج
هستي نمي سپرد زيرا اين بار ذهن شيطان صفت او حاضر نبود به اين امواج سجده كند و تسليم گردد و به دنبال جوابي براي سوال
خود بود سوالي كه او را از وحدت با هستي جدا مي كرد و همچون درختي كه از ريشه قطع گردد كم كم رقصش خشك و نابود شد.


آيا مي توان يك نقاشي را به دو نيم كرد و هركدام را يك اثر هنري دانست؟ آيا مي توان هر يك از اعضاي انسان را از او جدا كرد و بر
هر كدام از آنها نام انسان نهاد ؟ آيا مي توان نت هاي يك موسيقي را پراكنده نواخت و نام آن را يك سمفوني ناميد؟


نقاشي ، انسان و موسيقي تنها با كنار هم قرار گرفتن اين اجزا و الفت و انس بين آنها مفهوم پيدا مي كنند كه اين وحدت تنها به اين مفاهيم
ختم نمي شود بلكه كل هستي در ارتباط باهم هستند و به قول فيزكدانان اگر پروانه اي در قطب شمال پرواز كند و طوفاني در قطب جنوب پديدار گردد اين دو به هم مربوطتند و هيچ شكاف و خط و مرزي نيست كه بتواند كائنات را به دو قسمت تقسيم كند


ما تري في خلق الرحمن من تفوات فارجع البصر هل تري من فطور* ثم الرجع البصر كرتين ينقلب اليك البصر خاسئا و هو حسير در آفرينش خداوند رحمن هيچ تضاد و عيبي نمي بيني بار ديگر نگاه كن آيا هيچ شكاف و خللي مشاهده مي كني سپس دوباره نگاه كن سرانجام چشمانت به سوي تو باز مي گردند در حالي كه خسته و ناتوانند


هزار پا قبل از خواندن نامه در هماهنگي با طبيعت در حاليكه از خود بي خبر بود با نبض هستي مطلق يگانه شده بود ولي پرسش مورچه هستي مطلق را اشاره رفت و از اينجا " من " متولد شد . چو هست ِمطلق آيد در اشارت به لفظ من كنند از وي عبارت
هزار پا ديگر درخشش مشبك هاي مشكات وجود را نداشت . چون نامه مورچه مصباح دل او را خاموش گردانيد


پرسش مورچه پرسشي بود كه همه جا به گوش مي رسد و رقص و وجد را از انسانها سلب مي كند . پرسشي كه همه روزه در مدارس دانشگاهها ، جامعه و در هر كوچه وخياباني دلهل را بي قرار ميكند مورچه در نامه اش نوشته بود


هزارپاي عزيز و دوست داشتني !!!! لطفا مرا آگاه كنيد كه هنگام رقصيدن ابتدا پاي 520 خود را از زمين بلند مي كنيد يا پاي 620 ؟


اينگونه است كه هزاران استعداد نهفته در وجود آدمي ناشكفته مي مامند چرا كه او در حال فكر كردن است
كه آيا ابتدا عاشق شود يا اينكه عاقل

بي رفتن ِ ره رموز مي انديشي برفي است كه در تموز مي انديشي

مردان جهان هزار عالم رفتند تو بر دو قدم هنوز مي انديشي


والله اعلم بالصواب

esmaeil