۱۳۸۴ تیر ۱۵, چهارشنبه

رابين هود (2)

جوانان ديگري نيز، غير از رابين هود، به زندگي در جنگل روي آورده بودند و رابين هود در مدتي كوتاه تمام آنها را در گروهي به سركردگي خود متشكل كرد. قدرت اين گروه آنقدر زياد شد كه بجاي اينكه از جنگلبانها بترسند، جنگلبانها از آنها مي ترسيدند!

افراد گروه لباس يك شكل مي پوشيدند و هركدام علاوه بر تير و كمان، شمشيري كوتاه حمل مي كردند. سركرده آنها شيپوري شاخي داشت كه در مواقع نياز به يارانش، در آن مي دميد. زندگي آنها به خوشي (ولي با قانون شكني) طي مي شد. آنها گذشته از شكار حيوانات وحشي، ثروتمنداني را كه از جنگل مي گذشتند غارت مي كردند.

با وجود اينكه رابين هود يك راهزن بود اما بخاطر خوبيهايي او ديد مردم نيز نسبت به او مثبت بود. چون از فقرا دزدي نمي كرد و اغلب به آنها كمك نيز مي كرد. به يارانش دستور داده بود كه به زنان آسيب نرسانند و از آنها چيزي سرقت نكنند. وقتي به ضعيف ها ستمي مي شد، او حق آنها را پس مي گرفت.

مثلا يك روز شواليه اي به نام سر ريچارد با دو نفر از متعاقبانش در حال گذر از جنگل بودند كه رابين جلو آنها را گرفت. او با مشاهده چهره غمگين شواليه، علت را از وي جويا شد. شواليه گفت كه به علت باخت مجبور شده است زمين هايش را پيش كشيش كليساي سنت ماري (در يورك) گرو بگذارد و چنانچه تا فردا قرض خود را نپردازد تمام اموال او را مصادره خواهند كرد. اندوه شواليه رابين را هم متاثر نموده و موافقت كرد تا پول مورد نياز براي آزاد كردن زمين ها را به شواليه بدهد. شواليه با خوشحالي راهي شد واين سخاوت رابين هود موجب افزايش اعتبار او شد.

عزيزترين دوست و جانشين رابين هود؛ مردي بود به نام جان كوچولو. داستان عضويت او در گروه از اين قرار بود: رابين علاقه داشت به تنهايي در جنگل قدم بزند و پي ماجراجويي برود. يك روز در حالي كه به تنهايي از كوره راهي جنگلي مي گذشت، به نهري رسيد كه تخته باريكي روي آن گذاشته بودند...

TO BE CONTINUED
Mohammad