joy of fasting 21
-------------------
شهريار کوچولو گفت: سلام.
سوزنبان گفت: سلام.
شهريار کوچولو گفت: تو چه کار میکنی اينجا؟
سوزنبان گفت: مسافرها را به دستههای هزارتايی تقسيم میکنم و قطارهايی را که میبَرَدشان گاهی به سمت راست میفرستم گاهی به سمت چپ. و همان دم سريعالسيری با چراغهای روشن و غرّشی رعدوار اتاقک سوزنبانی را به لرزه انداخت.
-عجب عجلهای دارند! پیِ چی میروند؟
سوزنبان گفت: از خودِ آتشکارِ لکوموتيف هم بپرسی نمیداند!
سريعالسير ديگری با چراغهای روشن غرّيد و در جهت مخالف گذشت .
شهريار کوچولو پرسيد: برگشتند که؟!
سوزنبان گفت: اينها اولیها نيستند. آنها رفتند اينها برمیگردند.
-جايی را که بودند خوش نداشتند؟
سوزنبان گفت: آدمیزاد هيچ وقت جايی را که هست خوش ندارد.
و رعدِ سريعالسيرِ نورانیِ ثالثی غرّيد.
شهريار کوچولو پرسيد: اينها دارند مسافرهای اولی را دنبال میکنند؟
سوزنبان گفت: اينها هيچ چيزی را دنبال نمیکنند. آن تو يا خوابشان میبَرَد يا دهندره میکنند. فقط بچههاند که دماغشان را فشار میدهند به شيشهها.
شهريار کوچولو گفت: فقط بچههاند که میدانند پیِ چی میگردند. بچههاند که کُلّی وقت صرف يک عروسک پارچهای میکنند و عروسک برایشان آن قدر اهميت به هم میرساند که اگر يکی آن را ازشان کِش برود میزنند زير گريه...
سوزنبان گفت: بخت، يارِ بچههاست.
0 نظر:
ارسال یک نظر