۱۳۸۶ شهریور ۲, جمعه

لیلی نام تمام دختران زمین است

چه لذتی داره وقتی در به در توی خیابون شلوغ و پر از دود انقلاب به دنبال کتابی می گردی که دلبخواهت باشه
و چه قدر ناامید می شی وقتی هرچی می گردی ، اونی رو که می خواهی پیدا نمی کنی .
از سر بی حوصلگی داشتم به کتاب هایی که پشت ویترین بود نگاهی میکردم .
اما یکدفعه بین اون همه کتاب های به درد نخور ، عنوان یه کتاب توجهم رو جلب کرد
لیلی نام تمام دختران زمین است. با یه اشتیاق عجیبی رفتم تو مغازه و وقتی فهمیدم که نوشته خانم نظر آهاری خریدمش ، تا الان خودم سه چهار دوری خوندمش و تک تک کلماتش تمام وجودم رو تازه کرد تازه ی تازه ، دلم می خواست احساس وجدی رو که از خوندنش پیدا کردم با شما قسمت کنم ، اما نمیشه ،
خیلی خوشحالم ..خیلی ،خیلی ،خیلی...
هم برای اینکه خانم نظر آهاری رو پیدا کردم ، هم برای اینکه یک زن هستم
.آخ اگه میدونستید ...قسمت هایی از اونو براتون می نویسم

لیلی نام تمام دختران زمین است

خدا گفت : زمین سردش است .چه کسی می تواند زمین را گرم کند ؟
لیلی گفت: من
خدا شعله ای به او داد .لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت .
سینه اش آتش گرفت ، خدا لبخند زد ، لیلی هم .
خدا گفت : شعله را خرج کن . زمینم را به آتش بکش .
لیلی خودش را به آتش کشید . خدا سوختنش را تماشا کرد .
لیلی گر میگرفت .خدا حظ میکرد .لیلی میترسید ، میترسید آتشش تمام شود
لیلی چیزی از خدا خواست ، خدا اجابت کرد .
مجنون سر رسید ، مجنون هیزم آتش لیلی شد . آتش زبانه کشید .آتش ماند . زمین خدا گرم شد.
خدا گفت : اگر لیلی نبود ، زمین من همیشه سردش بود.
لیلی تشنه تر شد
لیلی گفت : امانتی ات زیادی داغ است .زیادی تند است.
خاکستر لیلی هم دارد می سوزد امانتی ات را پس می گیری ؟
خدا گفت : خاکسترت را دوست می دارم ، خاکسترت را پس می گیرم .
لیلی گفت : کاش مادر می شدم ، مجنون بچه اش را بغل میکرد .
خدا گفت : مادری بهانه عشق است . بهانه سوختن ، تو بی بهانه عاشقی ، تو بی بهانه می سوزی .
لیلی گفت : دلم زندگی می خواهد ، ساده ، بی تاب ، بی تب
خدا گفت : اما من تب و تابم ، بی من میمیری ...لیلی گفت : پایان قصه ام زیادی غم انگیز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پایان غصه ام را عوض می کنی ؟ خدا گفت : پایان غصه ات اشک است ، اشک دریاست ،
دریا تشنگی ست و من تشنگی ام تشنگی و آب ، پایانی از این قشنگتر بلدی ؟
لیلی گریه کرد ، لیلی تشنه تر شد .خدا خندید .

لیلی زیر درخت انار
لیلی زیر درخت انار نشست ، درخت انار عاشق شد ، گل داد ، سرخ سرخ شد .
گلها انار شد. داغ داغ ، هر اناری هزارتا دانه داشت ، دانه ها عاشق بودند ، دانه ها توی انار جا نمی شدند
انار کوچک بود دانه ها ترکیدند ، انار ترک برداشت .خون انار روی دست لیلی چکید .
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید .مجنون به لیلی اش رسید .
خدا گفت : راز رسیدن همین بود . کافی ست انار دلت ترک بخورد.
خدا مشتی خاک گرفت . می خواست لیلی را بسازد ، از خود در او دمید ،
و لیلی پیش از آنکه باخبر شود عاشق شد . سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد ، لیلی باید عاشق باشد ، زیرا خداوند در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد ، عاشق می شود
لیلی نام تمام دختران زمین است ، نام دیگر انسان .

خدا گفت به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید .آزمونتان تنها همین است :
عشق ، و هر که عاشق تر آمد ، نزدیکتر است .پس نزدیکتر آیید ، نزدیکتر.
عشق کمند من است ، کمندی که شما را پیش من می آورد . کمندم را بگیرید و لیلی کمند خدا را گرفت .
خدا گفت : عشق فرصت گفتگوست ، گفتگو با من . با من گفتگو کنید .
و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد . لیلی هم صحبت خدا شد .
خدا گفت : عشق همان نام من است که مشتی خاک را به نور بدل میکند
و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند ...

شیطان از انتشار لیلی می ترسد
خداوند به شیطان گفت : لیلی را سجده کن . شیطان غرور داشت ، سجده نکرد
گفت : من از آتشم و لیلی از گِل است
خدا گفت : سجده کن ، زیرا که من چنین می خواهم .
شیطان سجده نکرد . سرکشی کرد و رانده شد و کینه لیلی را به دل گرفت
شیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات فرصت خواست ، خدا مهلتش داد
اما گفت : نمی توانی ، هرگز نمی توانی ، لیلی دردانه من است . قلبش چراغ من است و دستش در دست من .
گمراهی اش را نمی توانی حتی تا روز واپسین .
شیطان می داند لیلی همان است که از فرشته بالاتر میرود و می کوشد لیلی را زخمی کند
عمریست شیطان گرداگرد لیلی می گردد و دستهایش پر از حقارت و وسوسه است
او بد نامی لیلی را می خواهد . بهانه بودنش فقط همین است .
می خواهد قصه لیلی را به بی راهه کشد .نام لیلی رنج شیطان است . شیطان از انتشار لیلی می ترسد .
لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد .

لیلی نام دیگر آزادیست ، دستهای شیطان پر از زنجیر بود ، شیطان آدم را در زنجیر می خواست
لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست .

لیلی گقت : کاش مجنون این همه خودخواه نبود ، کاش لیلی را میدید
خدا گفت : لیلی بمان ، قصه بی لیلی را کسی نخواهد خواند ،
لیلی گفت : این قصه نیست ، پایان ندارد ، حکایت است ، حکایت چرخیدن...

خدا گفت : مثل حکایت زمین ، مثل حکایت ماه . لیلی بچرخ ...
لیلی گفت : کاش مجنون چرخیدنم را میدید . مثل زمین که چرخیدن ماه را می بیند .
خدا گفت : چرخیدنت را من تماشا می کنم ، لیلی ، بچرخ ...
لیلی چرخید ، چرخید و چرخید و چرخید ...

خدا گفت ، لیلی عشق می ورزد تا نمیرد .دنیا، لیلی زنده می خواهد .
لیلی آه نیست . لیلی اشک نیست .لیلی معشوق مرده تاریخ نیست
لیلی زندگیست ، لیلی ! زندگی کن .اگر لیلی بمیرد ، دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد ؟
چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد ؟ چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند ؟
چه کسی غبار اندوه را از طاقچه زندگی بروبد ؟ چه کسی پیراهن عشق را بدوزد ؟
لیلی قصه ات را دوباره بنویس