‏نمایش پست‌ها با برچسب نوشته های پرنیان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نوشته های پرنیان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ آذر ۵, شنبه

جای نومیدی نیست




تا آن هنگام که ستارگان می درخشند
جای نومیدی نیست
تا آن هنگام که شبها بر برگها شبنم می نشانند
و آفتاب چهره ی صبح را زرین میکند
جای نومیدی نیست ،
هر چند که سیل اشک بر گونه ها روان شود .
وقتی تو آه میکشی بادها آه میکشند
و زمستان غصه های خود را چون برف
بر گور برگهای پاییزی فرو می بارد ،
اما زمین بار دیگر زنده میشود
و سرنوشت تو از کائنات جدا نیست
پس همچنان در سیر و سفر باش
و اگر چندان شاد و سرخوش نیستی
نومید و دلشکسته نیز مباش...
امیلی برونته

۱۳۹۰ تیر ۴, شنبه

ای جان جانان
همیشه سعی میکنم تنم را پاک نگه دارم
چون میدانم نوازش جاودانه ات روی تن من است
همیشه سعی میکنم ناحقیقت ها را از دلم دور نگه دارم
چون میدانم تو آن حقیقتی که چراخ خرد را در جانم روشن کرده است
من همیشه سعی میکنم همه ی بدیها را از دلم بیرون کنم
و عشقم را شکوفا نگه دارم
چون میدانم تو در معبد دل من نشسته ای
و تلاش من این خواهد بود که تو را در کارهایم آشکار کنم
چون میدانم قدرت توست که به من توان عمل میدهد

***********************
این ذکر گفتن و تسبیح گرداندن را رها کن
در آن کنج تاریک و تنهای معبد با درهای بسته چه کسی را میپرستی؟
چشمهایت را باز کن و ببین که خدایت روبه رویت نیست
او آنجاست که برزگر زمین سفت را شخم میزند
او آنجاست که راه ساز سنگها را میشکند
او با آنهاست ، در آفتاب و رگبار
و پیرهنش همه خاکی ست
آن خرقه ی مقدس را درآور
و حتی مثل او روی زمین خاک آلود بنشین!

رهایی ؟ کجا باید دنبال رهایی گشت ؟
استاد ما بندهای آفرینش را به خودش بست
او تا ابد به همه ی ما بسته است
از مراقبه هایت بیرون بیا
و گلها و بخورت را کنار بگذار!
چه غم اگر لباست پاره و کثیف است ؟
با همان خاک و عرق جبینت به دیدارش برو
و کنارش بایست

چند قطعه شعر از اشعار رابیندرانات تاگور، شاعر ، نمایشنامه نویس و فیلسوف و نخستین آسیایی برنده جایزه نوبل

۱۳۹۰ اردیبهشت ۹, جمعه

وقتی به عظمت این عالم نامتناهی فکر میکنم دنیایی که در او ن خورشید ما تنها یه ذره ی غبار و بلکم کوچکتر از این ِ
وقتی از کشفهای جدید جستجوگران این عرصه ی پهناور خبری میرسه ، با خودم فکر میکنم من توی این بی نهایتِ عالم کجا جا دارم اصلاً انسان این اشرف مخلوقات که خدا فقط و فقط موقع آفرینش او به خودش آفرین گفته همین موجود ِ دوپای ناچیز و ضعیف و کوچکه که داره روی این ذره ی غبارِ معلق در فضای بیکران وول میخوره ،
واقعاً راز این جهان کجاست ، اصلاً رازو رمز این عالم تمومی داره ؟داریم دورتر و دورتر میریم ،از زمین به منظومه و از آنجا به کهکشان و کهکشانهای دیگر ، نمیدونم از سیاهچاله ها و سفید چاله ها و دیگه نمیدونم چی چی داریم سر در میاوریم ولی تمومی نداره
راز این جهان و راز انسان .
چه سریه که خدا اینقدر به این مخلوقش مینازه ، در وجود این انسان چیه ؟در فکرش چی میگذره که جهانی در اون جا میگیره ؟
واقعاً کل این عالم برای ما خلق شده و برای به کمال رسیدن ما و یا سرگرمی ما ؟
انوقت ما کجای کاریم ؟هنوز با کوپن گوشت و یارانه ی گاز و برق سرگرمیم ؟هنوزم تنها دغدغمون گروون شدن گوجه فرنگیه
من که سردر نیاوردم ولی بعضیها هم اینطوری میگن :


دوست علمی من شریفترین زنی که دوست من بود ، شبی پس از بحث بسیار با این سخن به گفتگوی ما پایان داد که :

چکیده و نتیجه ی آنچه ما از علوم کهنه و نو و مکاشفات عمیق و زمین شناسی ها و تاریخ ها و ستاره شناسی ها ، نظریه تکامل و اصول ماوراءالطبیعه و همه ی معارف دیگر میدانیم این است که ما و کائنات همه به پیش میرویم ، آهسته میتازیم و بی شک رو به بهتری داریم ، و زندگی این راه بی پایان و این سپاه ِ بی انتها بی هیچ درنگ به پیش میرود و به هنگاه به انتها میرسد و جهان ما و نژاد آدمیان و روح و کیهانهای بیشمار که در زمان و مکان گسترده اند همه فراخور حال خود در بند مقصودی هستند
و بی شبهه به جایی می روند...

والت ویتمان - کتاب خوشه های علف

۱۳۹۰ فروردین ۲۴, چهارشنبه

دوباره سلام

بهار رسیده ،یه ماهی میشه ولی من تازه از خواب زمستونیم بیدار شدم. زمستون که رفت یه چیزی از غمهای ما رو هم با خودش برد که برد ... دلم نمیخواد این بامدادان روشن بهار رو از دست بدم که مثل کودکی هایم گاهی خندان ِ و گاهی گریان ِ طبیعت در این ماه ها نور خاصی داره که از آسمان ، از ابرها ، از درختا ، از چمن ، از گلها و از قلب آدماعبور میکنه و اونو شفا میده. فکرمیکنم ما هم هنوزخیلی جوون تر از اونی باشیم که این نشا ط و سرسبزی نتونه روی ما اثر کنه سبز باشید و بهاری...

۱۳۸۸ اسفند ۲۳, یکشنبه

تنها نقطه ی آبی رنگ پریده



این عکسی ست که فضا پیمای voyager از زمین گرفته است .عکسی که زمین را در فضای بیکران نشان میدهد .
کارل ساگان فضانورد آمریکایی کتابی با همین عنوان نوشته است ،کتاب جالبیه ، در قسمتی از این کتاب میخوانیم :
دوباره به این نقطه نگاه کنید ، همین جاست ، خانه اینجاست ، ما اینجاییم .تمام کسانی که دوستشان دارید ، تمام کسانی که میشناسید ، تمام کسانی که چیزی تا به حال در موردشان نوشتید، تمام کسانی که وجود داشته اند زندگی شان را در اینجا سپری کرده اند .
برآیند تمام خوشی ها و رنجهای ما در این نقطه جمع شده .هزاران مذهب و ایدوئولوژی که آفرینندگانشان از صحت آنهاکاملاً مطمئن بوده اند . تمامی شکارچیان و صیادان ،تمامی قهرمانان و بزدلان ،تمامی آفرینندگان وویران کنندگان تمدن ،تمامی پادشاهان و رعایا ،تمامی زوجهای جوان و عاشق ،تمامی پدران و مادران ،کودکان امیدوار ،مخترعان و مکتشفان ،تمامی معلمان اخلاق ، همه ی سیاستمداران فاسد ،تمامی ابرستاره ها ،تمامی رهبران کبیر،تمایم قدیسان وگنهکاران در تاریخ ، اینجا زیسته اند ،
در این ذره ی غبار در فضای بیکران هستی و در مقابل اشعه ی خورشید شناور .
زمین ذره ای خرد در برابر عظمت جهان است .به رودهای خون که توسط امپراطورها و ژنرالها و حاکمان بر زمین جاری شده ، البته با عظمت و فاتحانه، بیاندیشید .این خونریزان و اربابان ، فقط لحظات کوچکی از این نقطه بوده اند ، به بی رحمی های بی پایانی که ساکنان گوشه ای از این نقطه که توسط ساکنان گوشه ی دیگر متحمل شده اند بیاندیشید ، چقدر اینان به کشتن یکدیگر مشتاقند ، چقدر با حرارت از یکدیگر متنفرند .
تمام شکوه و جلال ما ، تمامی حس خود مهم بینی بی پایان ما ، توهم اینکه ما دارای موقعیت ممتاز در پهنه ی گیتی هستیم ، به واسطه ی این عکس به چالش کشیده میشود ، سیاره ی ما لکه ای گم شده در تاریکی کهکشانهاست ،در این تیرگی و عظمت بی پایان ، هیچ نشانه ای از اینکه کمکی از جایی میرسد تا ما را از شر خودمان در امان نگه دارد ، دیده نمی شود .
زمین تنها جای شناخته شده است که قابلیت زیست دارد ، هیچ جای نیست (حداقل در آینده ای نزدیک) که گونه ی بشر بتواند به آنجا مهاجرت کند .
خوشتان بیاید یا نه زمین تنها جایی ست که میتوانیم روی پای مان بیاستیم .گفته میشود فضانوردی تجربه ایست شخصیت ساز که فرد را فروتن میسازد .شاید هیچ تصویری بهتر از این غرور ابلهانه و نابخردانه ی نوع بشر را در دنیای کوچکش به نمایش نگذارد .

برای من این تصویر تاکیدی است بر مسئولیت ما در جهت برخورد مهربانانه تر ما با یکدیگر
و سعی در گرامی داشتن و حفظ کردن این نقطه آبی رنگ ، تنها خانه ای که تاکنون شناخته ایم .


۱۳۸۸ بهمن ۷, چهارشنبه




!in life , answer to only one question matters
have you chosen a course that leads to a destination
? wich matters most to you

۱۳۸۸ بهمن ۵, دوشنبه


چند وقتی میشه که باغچه یخ زده و درختای تو باغچه سربریده شدند
شاخه ها خشک و شکسته افتادند رو خاک ،انگار پتویی از جنس مرگ رو باغچه ها کشیده شده یا شاید فرشته ی مرگ تو باغچه خونه کرده .
وقتی درختا رو با اره سر میبرن، دل آدم به جوری میشه ، اما اگه بدونیم چرا شاید دیگه تحملش راحتتر باشه .

بالاخره سبز خواهند شد
میدانم ، میدانم ، میدانم ...
یاد حرفای مولانا میافتم :
چرا شکفته نباشم ، خدا سبب ساز است
دری که بسته شود ، صد در دگر باز است
دل آدم گواهی میده راست میگه ،
خب حتماً راست میگه ...
راستی یادم رفت
... سلام...
+ لبخند






۱۳۸۸ شهریور ۱۸, چهارشنبه

هیچکس جز تو نخواهد آمد


هيچ‌كس جز تو نخواهد آمد
هيچ‌كس بر در اين خانه نخواهد كوبيد
شعله روشن اين خانه تو بايد باشي
هيچ‌كس چون تو نخواهد تابيد
چشمه جاري اين دشت تو بايد باشي
هيچ‌كس چون تو نخواهد جوشيد
سرو آزاده اين باغ تو بايد باشي
هيچ‌كس چون تو نخواهد روييد
باز كن پنجره صبح آمده است
در اين خانه رخوت بگشاي
باز هم منتظري؟
هيچ‌كس بر در اين خانه نخواهد كوبيد
و نمي گويد برخيز
كه صبح است، بهار آمده است
خانه خلوت‌تر از آن است كه مي‌پنداري
سايه سنگين‌تر از آن است كه مي‌پنداري
داغ، غمگين‌تر از آن است كه مي‌پنداري
باغ، غمگين‌تر از آن است كه مي‌پنداري
ريشه‌ها مي‌گويند
ما تواناتر از آنيم كه مي‌پنداري
هيچ‌كس جز تو نخواهد آمد
هيچ بذري بي تو
روي اين خاك نخواهد پاشيد
خرمني كوت نخواهد گرديد
هر كجا چرخي بي‌چرخش تو
هر كجا چرخي و بي‌خواهش تو
بي‌تواناييِ انديشه و عزم تو نخواهد چرخيد
انديشه خود را زين كن
تك‌سوار سحر جاده تو بايد باشي
و خدا مي‌داند
كه خدا مي‌خواهد تو «خودآ»يي باشي
بر پهنه خاك
نازنين
داس بي‌دسته ما
سال‌ها خوشه نارسته بذري را بر مي‌چيند
كه به دست پدران ما بر خاك نريخت
كودكان فردا
خرمن كشته امروز تو را مي‌جويند
خواب و خاموشي امروز تو را
در حضور تاريخ، در نگاه فردا
هيچ‌كس بر تو نخواهد بخشيد
باز هم منتظري؟
هيچ‌كس بر در اين خانه نخواهد كوبيد
و نمي‌گويد برخيز
كه صبح است، بهار آمده است
تو بهاري آري
خويش را باور كن

مجتبی کاشانی

۱۳۸۸ تیر ۳, چهارشنبه

دختر كوچولوي صاحبخانه از اقاي "كي " پرسيد:
اگر كوسه ها ادم بودند با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟
اقاي كي گفت:البته !اگر كوسه ها ادم بود ند
توي دريا براي ماهيهاجعبه هاي محكمي ميساختند
همه جور خوراكي توي ان ميگذاشتند
مواظب بود ند كه هميشه پر اب باشد
هواي بهداشت ماهي هاي كوچولو را هم داشتند
براي انكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد
گاهگاه مهماني هاي بزگ بر پا ميكردند
چون كه
گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است
براي ماهي ها مدرسه ميساختند
وبه انها ياد ميدادند
كه چه جوري به طرف دهان كوسه شنا كنند
درس اصلي ماهيها اخلاق بود
به انها مي قبولاند ند
كه زيبا ترين و باشكوه ترين كار براي يك ماهي اين است
كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقد يم يك كوسه كند
به ماهي كوچولو ياد ميداد ند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند
وچه جوري خود را براي يك اينده زيبا مهيا كنند
اينده يي كه فقط از راه اطاعت به دست مياييد
اگر كوسه ها ادم بودند
در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت
از دندان كوسه تصاوير زيبا ورنگارنگي مي كشيدند
ته دريا نمايشنامه ييروي صحنه مياوردند كه در ان ماهي كوچولو هاي قهرمان
شاد وشنگول به دهان كوسه ها شير جه ميرفتند
همراه نمايش اهنگهاي محسور كننده يي هم مينواختند كه بي اختيار
ماهيهاي كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند
در انجا بي ترديد مذهبي هم وجود داشت
كه به ماهيها مي آموخت
"زندگي واقعي در شكم كوسه ها آغاز ميشود"


برتولت برشت

۱۳۸۷ اسفند ۱۸, یکشنبه

هر بار يكي آقا !

سالها قبل فهميدم با فرار از نگراني ،‌نميتوانم از شر ِ آن خلاص شوم ، بلكه بايد ديدگاهم را نسبت به موضوع عوض كنم .فهميدم كه نگراني از درون من است نه از بيرون .
زمان كه گذشت فهميدم زمان، خود به خود بسياري از نگراني ها را حل ميكند .در واقع مكرر ميديدم اصلاً يادم نميآيد هفته گذشته نگران چه بوده ام .برا ي خود قانوني درست كرده ام و آن هم اين كه درباره ي مسائل فكر نكنم مگر آنكه يك هفته از آن بگذرد .البته هميشه هم نتوانسته ام مشكلي را برا ي يك هفته مسكوت بگذارم ، ولي اجازه هم نداده ام قبل از گذشت هفت روز ، روي ذهن من سلطه ي كامل پيدا كند ‌حالا چه خود به خود حل شود ،چه برخورد ذهني من عوض شود و ديگر آن مشكل نتواند آزارم دهد .
خواندن فلسفه ي سر ويليام اوسلر كمك زيادي به من كرد .اين مرد هم پزشك متبحري بود ، هم بزرگترين هنرها ،‌يعني هنر زندگي كردن را خوب ميشناخت .يكي از گفته اي او بسيار كمكم كرد نگراني را از بين ببرم .سرويليام در يك مهماني شامي كه به افتخار او ترتيب داده شده بود گفت :

بيش از هر چيز ديگري ، موفقيتم را مديون اين هستم كه توانسته ام هر روز همان روز را به بهترين نحو انجام دهم و بگذارم آينده ،‌خودش از خودش مراقبت كند

برا ي حل مسائل، شعار زندگيم را از طوطي اي كه پدرم داستانش را برايم تعريف كرده بود ،‌ياد گرفته ام . پدرم ميگفت اين طوطي را در قفسي در مدخل ورودي باشگاهي در پنسيلوانيا گذاشته بودند .موقعي كه اعضا وارد باشگاه ميشدند ،‌طوطي بارها و بارها تنها كلماتي را كه بلد بود تكرار ميكرد :
آقا ،‌هر بار يكي ،‌هر بار يكي .
پدرم يادم داد كه مسائلم را به اين شكل حل كنم: هر بار يكي آقا ! هر بار يكي .
فهميدم اين شيوه ي برخورد با مسائل آرامم ميكنه و به من اجازه ميدهد وظايف بي شمارم را به شكل مطلوبي انجام دهم.
نوشته ي جان هومر ميلر نويسنده ي كتاب نگاهي به خودت بينداز

۱۳۸۷ اسفند ۳, شنبه

به جايي ميروند

دوست علمي من
شريفترين زني كه با من دوستي داشته است
زني كه اكنون در خاك انگليس خفته است
و اين شعر يادبود خاطره يگرامي اوست
گفتگويي را كه روزي با هم درباره ي آفرينش داشتيم چنين به پايان برد :
چكيده ي تمامي دانسته هاي كهن و نوين ما
از مكاشفات و بينشهاي ژرف
تا تاريخ و ستاره شناسي و تكامل و حكمت و فلسفه
همه اين است كه :
ما به پيش ميرويم
آهسته و آرام ميشتابيم
و بي گمان روي در بهتري داريم
و زندگي ، اين راه بي پايان
اين سپاه بي انتها
بي هيچ درنگ ، پيش ميروز و به هنگام پايان ميابد
و جهان ما و نژاد آدميان و روح
و كيهانهاي بي شمار ، گسترده در زمان و مكان
هر يك به فراخور شان خويش در بند مقصودي هستند
و همه بي شبهه به جايي ميروند
والت ويتمن
Walt Whithman

والت ويتمن شاعر آمريكايي بوده كه تو قرن 18 زندگي ميكرده. آزادي فكرش رو دوست دارم ،اينكه از پيروان هر طرز فكري يه نكته اي ياد ميگيره بدون اينكه ردشون كنه ، گاه پدر شعر آزاد تو آمريكا لقب گرفته.
آدم مذهبي نبوده در حقيقت هم به نوعي تمام مذاهب رو قبول داشته و هم هيچكدوم رو . صرفنظر از دين و مذهبش برام جالب ِكه اين آدم يقيني اينقدر محكم داره كه اين جهان و ما انسانهايي كه توش هستيم داريم به يه سمتي حركت ميكنيم و حتي كيهانهاي بي شماردر پي ِ مقصودي هستند ،
تو يه شعر ِ ديگه ميگه :
عجب دارم از مردمي كه معجزه رو انكار ميكنند
در حالي كه من تو جهان جز معجزه نميبينم ،
خواه در خيابانهاي منهتن راه بروم
يا با پاي برهنه در كنار ساحل بر لب آب گام بردارم
يا در بيشه اي زير درختي بنشينم
يا هنگام روز با كسي كه دوستش دارم گفتگو كنم و ....اينها همه برايم معجزه است
باز هم تاكييد ميكنم اين آدم عقايد مذهبي ِ مسيحيان رو نداشته و حتي اتهامهاي دروغيني ازطرف ِ بعضي از آنها به والت ويتمن زده ميشده ولي با تمام اين احوال او معجزه بودن اين جهان رو باور داشته .
به نظرم اين آدم هر جا زندگي ميكرد بلد بود چطور از زندگي لذت ببره ،‌وقتي با لذت از تماشاي زنبوري حرف ميزنه كه اطرافش بال ميزنه يا پرواز پرنده ها به حيرتش ميارن ، هميشه تازگي حيات رو حس ميكنه ، هميشه مدهوش و حيران اين همه جنب و جوش و عظمتي ست كه در اين عالم وجود داره.
اين به نظرم محصول نبوغ اين آدمه ، نبوغي كه به او ميگه اين عظمتها و شگفتيها بي مقصود نيست ، به او راز پرواز يه زنبور ،‌يا چهره ي مسافري كه رو به روش نشسته ، شگفتي غروب و ستاره هاي خاموش، معجزه ي هر متر مربع سطح زمين و هر متر مربع از فضا ، معجزه ي دريا و ماهي هايش و جنبش ِ امواج و راز اين جهان رو براش آشكار ميكنه .اين نبوغ اين آدم ِ .

۱۳۸۷ بهمن ۳۰, چهارشنبه

خوشبختي واقعي

خوشا به حال ِ كسي كه با بدكاران مشورت نميكند و راه گناهكاران را پيش نميگيرد و با كساني كه خدا را مسخره ميكنند همنشين نميشود ،2 بلكه مشتاقانه از دستورات خداوند پيروي ميكند و شب و روز در آنها تفكر ميكند .
3. او همچون درختي است كه در كنار نهرهاي آب كاشته شده و به موقع ميوه ميدهد و برگهايش هرگز پژمرده نميشود ، كارهاي او هميشه ثمربخش است .
4. اما بدكاران چنين نيستند .آنها مانند پر ِ كاهي هستند در برابر باد پراكنده ميشود .
5. آنها در برابر مسند داوري خدا محكوم خواهند شد و به جما عت خدا شناسان راه نخواهند يافت .
6. درستكاران توسط خداوند محافظت و هدايت ميشوند ،‌اما بدكاران به سوي نابودي پيش ميروند .

مزامير حضرت داوود ، مزمور ِ اول

۱۳۸۷ بهمن ۲۳, چهارشنبه

عشق هرگز نميميرد



عکس از هیوا مسیبی از سایت فوتو دات آی آر

باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم که هرگز عشق نبوده و نیست؛ حتی اگر هیچ‌کدام از خاطراتم شکل عشق نداشتند. حتی اگر هیچ‌وقت معشوق کسی نبودم.
باور نمی‌کنم. هرگز باور نمی‌کنم که تنها نیروی جهان عشق نیست؛ حتی زمانی که آدمکها نقابی به صورت گذاشته‌اند و رنگِ بی‌رنگی به اطراف پاشیده‌اند که با اولین باران شسته می‌شود.
نه! من آن رنگها و نورها و لحظه‌ها را فراموش نمی‌کنم. همهٔ پیمانه‌هایی را که خلق کردیم تا خالی بمانند، به یاد خواهم داشت. و من خالق آن بادهٔ ناخورده را از یاد نمی‌برم. حتی اگر هنوز آن‌قدر بزرگ نشده باشم تا بفهمم.
حتی اگر هیچ‌گاه نفهمم.
حتی اگر نخواهی که بفهمم، باور نمی‌کنم که «عشق دروغی است که شاعران به ما یاد داده‌اند!»
آن زمان که شیرین با دیگری عشق‌بازی کند، یا که من فقط تماشاچی بازی عشق دیگران باشم... نه، نه! حتی آن زمان هم ایمانم را از دست نمی‌دهم!

وبلاگ پادراز

در این جهان عشق نیست ؛حتی وقتی عشق هست ! اما چه بر سرمان می آمد اگر عشق نداشتیم تا دردها و خطاهايمان را مرهمي باشد .عشق مثل آن رمان املی برونته ، عشق هرگز نمیمیرد ، نسیمی ست که در طاووسی ها میوزد صورتت را نوازش میکند و میرود ...

شیرین کوچه ایست که شاید از آن میگذریم تا به بهشت برسیم ؛ شیرین بهانه ایست برا ی عشق و برای آنکه داستان عاشقی بی لیلی و بي مجنون نمیشود ؛داستان لیلی ها و مجنونها ؛ شیرین ها و فرهادها تمام میشود ولی داستان عشق پايان ندارد

عشق هرگز نمیمیرد ...

۱۳۸۷ بهمن ۲۰, یکشنبه

طرح من !



ميگم يادتونه قديما ، مهد كودك كه ميرفتيم يه دفتر ميدادن يه طرح و نقش توش بود و ما بايد رنگش ميكرديم و ما هم چقدرم قشنگ خط خطيش ميكرديم به جاي رنگ زدن ،
عجالتاً اين تيكه رو داشته باشين ...

يادم مياد يه بار ، يه جايي ، بهم گفت : اگه به خدا و عالم غيب ايمان داري و روزي كه ازت خيلي چيزا پرسيده ميشه ، بهتره بدوني كه خدا هيچ وقت ازت نميپرسه چرا مادام كوري يا املي ديكنسون يا عرفان نظر آهاري يا مادر ترزا ....نشدي ، اصلاً او هيچوقت اينو ازت نخواسته .ازت ميپرسه چرا پرنيان ايماني نشدي ؟ هموني كه من خلقش كردم ،‌چرا رشد نكردي دانه ي من و نه تنها رشد نكردي بلكه زير خاك موندي تا پوسيده شدي .
اوني كه من خلق كردم و تو بايد تكميلش ميكردي كو ؟ چي كارش كردي عزيز ِ من ؟

تو خيلي كتابا خونده بودم كه خودت باش و به درون خودت بازگرد و از اين حرفا ، ولي اين جمله ،نميدونم ،‌روي من خيلي اثر كرد .
مدام توي ذهنم ِ و هيچوقت بيرون نميره عميق درك كردم . فقط يكي تو دنيا هست از من، فقط يكي ،‌ هيچكس شبيه من نيست. روح و جسم و ذهن من تو جهان يگانه ست ،‌دچار نارسيسيسم نشدم باور كنيد از من فقط و فقط يه بار خلق شده از ابتداي آفرينش تا حالا ، از تو هم همينطور ،از اون يكي هم همين ، پس ديگه جايي براي حسادت و حسرت نيست ، فقط هر كس بايد طرح خودشو رو رنگ بزنه،‌خط خطيش نكنه،
آروم آروم رنگش كنيم ،‌يه رنگ قشنگ كه بهش بياد ،


۱۳۸۷ دی ۳۰, دوشنبه

عشق من آنجاست



عشق من آنجاست ، در آن جايي كه دانه ها سبز ميشوند و ريشه ها به هم ميرسند و آفرينش در ميان پوسيدگي ،‌ خود را ادامه ميدهد .
گويي بدن من يك شكل موقتي و زود گذر است ،‌ميخواهم به اصلش برسم ،‌ميخواهم قلبم را مثل يك ميوه ي رسيده به همه ي شاخه هاي درختان آويزان كنم ...

از نامه هاي فروغ

۱۳۸۷ دی ۲۸, شنبه

اين روزا، حداقل تو ايران، تيتر اول همه ي خبر ها غزه ست و اتفاقات وحشتناكي كه هر روز تو اين سرزمين ميافته . تو اكثر كشورها راهپيمايي و تظاهرات و واكنش مردم به اين حادثه ي تاسف بار، بدون هيچ محركي و به طور خودجوش از طرف انسانهايي كه ظلم رو تحمل نميكنند، كساني كه هنوز براشون مهم ِ كه حتي گوشه ي ديگري در دنيا عده اي در رنج هستند ، برگزار ميشه .
كساني كه فارغ از دين و مليت و مذهب و قوم به حال انسان ديگري كه رنج ميكشد ، اشك ميريزند وعلي رغم مخالفت دولتهاشون فرياد مخالفت سر ميكشن .
چيزي كه برام اين روزا سوال برانگيزه اين ِ كه چرا تو كشور ما، ايران، حتي اينجور مسائل انساني هم بطور فرماليته و نمادين و يه جورايي از سربازكني انجام ميشه ؟ وقتي تو تلويزيون تظاهرات مردم كشورهاي ديگه رو پخش ميكنه ميبينم با چه شور و جوش و خروشي فرياد ميزنند ولي تعداد كمي از مردم ما كه آنهم با برنامه ريزيهاي قبلي و ...گرد هم اومدند اينقدر بي شور و حال هستند .به نظرم اين شور حتماً از يك اعتقاد دروني و ريشه دار و يك پشتوانه ي فكري محكم نشات ميگيره و من نميدونم چرا اينجا امثال ِ اين تظاهرات اينقدر بي رمق ِ ( حتماً تو تلويزيون ديديد شعار دهنده ها رو ،‌حركت كردنشون و شعار دادنشون كه حتي گاهي اشتباهي شعارها رو تكرار ميكنند ).
چرا تو ايران بيشتر روشنفكران مهر سكوت زدند رو لباشون در رابطه با اين قضيه و هنرمندان ما ترجيح ميدن خودشون رو كنار بكشن و چرا ديگه بحث فلسطين و آمريكا و اسرائيل و لبنان و نميدونم چه و چه ، براي مردم لوث شده و هزاران چراي ديگه كه شايد جامعه شناسان و روانشناسان بايد بهش پاسخ بدن .
گاهي فكر ميكنم شايد مردم ديگه خسته اند ، شايد اينقدر تو اين چند سال اين چيزا رو تو گوش مردم خوندند واونقدر خودشون درگير انواع و اقسام مشكلات هستند كه ديگه حوصله اي براشون نمانده ، ديگه فقط برامون مهم ِ كه اين بلا سر خودمون نيامده ، ديگه بقيه اش به ما مربوط نيست .
اما نه ! به نظرم هنوز در بين پيروان حسين! ريشه هاي آزادگي باقي مانده هست هنوز اميدي براي فرياد بر عليه ظلم وجود داره .
شايد آنچه باعث اين سكوت سنگين و سرد شده اين ِ كه در كشور ما اينطور واكنشها و رفتارهاي انساني اغلب رنگ و بوي سياسي گرفته و اغلب به عنوان ابزاري برا ي حاكمان جامعه مورد استفاده قرار گرفته ، شايد مردم از دولت خودشون (منظورم تنها اين دولت نيست ) سرخورده شده اند و حالا چون اين حركتها از جانب ِ دولت حمايت و تشويق ميشود ،‌ مردم از آن سرباز ميزنند .
شايد بگوييد اين طرز فكر درست نيست و الان به تنها چيزي كه بايد فكر كرد نجات مردم غزه است و تك تك مردم چهان مسئولند تا حتي شده كمترين قدم را بردارند ، شايد بگوييد اين خيلي حقيرانه فكر كردن است و وقتي انساني ديگر زير آوار و آتش ميميرد به هيچ جز نجات اونبايد فكر كرد ،
شايد مردم ما فكر ميكنند ازشون مثل ابزار استفاده ميشود ،‌شايد ديگه خسته شدند ، شايد اصلاً اين چيزا بايد آموزش داده بشه ، كه مثلاً انسان ، انسان است و از سختي و رنج او بايد تو هم در عذاب باشي نه اينكه اگه تو آمريكا زلزله اومد خوشحال بشي كه كفار دارن كم ميشن و يا اگه ظلمي بر سر مثلاً يهوديان وارد اومده حقشون بدوني و راحت قضاوت بشه .
من نميدونم ، فقط ميدونم متاسفانه اين اتفاق در جامعه ي ما داره رخ ميده. نميشه مردم رو محكوم كرد كه انسانيتشون كم شده ، از طرفي حتماً علتي داره ،‌شايد بايد ريشه يابي بشه ، ولي چيزي كه الان شاهدش هستيم خوشايند نيشت .
.لطفاً شما هم اگه فكري داريد كه كمك ميكنه بگيد .
ممنون

۱۳۸۷ دی ۲۱, شنبه

عزيز من بيا متفاوت باشيم

همسفر! در اين راه طولاني – كه ما بي خبريم و چون باد مي گذرد – بگذار خرده اختلاف هايمان را با هم، باقي بماند. خواهش مي كنم! مخواه كه يكي شويم؛ مطلقا يكي.مخواه كه هر چه تو دوست داري، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هرچه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نيز باشد. مخواه كه هر دو يك آواز را بپسنديم، يك ساز را، يك كتاب را، يك طعم را، يك رنگ را، و يك شيوه نگاه كردن را. مخواه كه انتخاب مان يكي باشد، سليقه مان يكي، و روياهامان يكي . همسفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معناي شبيه بودن و شيبه شدن نيست. و شبيه شدن، دال بر كمال نيست، بل دليل توقف است. شايد « اختلاف »، كلمه خوبي نباشد و مرا نگويد. شايد « تفاوت » بهتر از « اختلاف » باشد. اما بهر حال تك واژه مشكل ما را حل نمي كند. پس بگذار اينطور بگويم:

عزيز من! زندگي را تفاوت نظرهاي ما مي سازد و پيش مي برد نه شباهت هايمان، نه از ميان رفتن و محو شدن يكي در ديگري؛ نه تسليم بودن، مطيع بودن، امر بر شدن و دربست پذيرفتن. من زماني گفته ام: « عشق، انحلال كامل فرديت است در جمع ». حال نمي خواهم اين مفهوم را انكار كنم؛ اما اينجا سخن از عشق نيست، سخن از زندگي مشترك است، كه خمير مايه ي آن مي تواند عشق باشد يا دوست داشتن يا مهر و عطوفت يا تركيبي از اينها، و در هر حال، حتي دو نفر كه سخت و بي حساب عاشق هم اند، و عشق آنها را به وحدتي عاطفي رسانده است، واجب نيست كه هر دو، صداي كبك، درخت نارون، حجاب برفي، قله ي علم كوه، رنگ سرخ، بشقاب سفالي را دوست داشته باشند – به يك اندازه هم. اگر چنين حالتي پيش بيايد – كه البته نمي آيد – بايد گفت كه يا عاشق زائد است يا معشوق. يكي كافي ست. عشق، از خودخواهي ها و خودپرستي ها گذشتن است؛ اما اين سخن به معناي تبديل شدن به ديگري نيست.

من از عشق زميني حرف مي زنم كه ارزش آن در « حضور » است نه در محو و نابود شدن يكي در ديگري. عزيز من! اگر زاويه ديدمان، نسبت به چيزي، يكي نيست، بگذار يكي نباشد. بگذار فرق داشته باشيم. بگذار در عين وحدت، مستقل باشيم. بخواه كه در عين يكي بودن، يكي نباشيم. بخواه كه همديگر را كامل كنيم نه ناپديد. تو نبايد سايه كمرنگ من باشي من نبايد سايه كمرنگ تو باشم اين سخني ست كه در باب « دوستي » نيز گفته ام.

بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هر چيز كه مورد اختلاف ماست بحث كنيم؛ اما نخواهيم كه بحث، ما را به نقطه ي مطلقا واحدي برساند. بحث بايد ما را به اداراك متقابل برساند نه به فناي متقابل. چه خاصيت كه من، با همه تفردم، نباشم، و تو باشي، يا به عكس، تو با همه تفردت نباشي و همه من باشم؟

اينجا سخن از رابطه ي عارف با خداي عارف در ميان نيست، سخن از ذره ذره واقعيت ها و حقيقت هاي عيني و جاري زندگي ست. من كامو را بر ساتر ترجيح مي دهم، صادقي را بر ساعدي. باخ را بر بتهوون ترجيح مي دهم، عود را به جملگي سازها. كوه را به دريا، دالي را به پيكاسو. شاملو را، حتي به نيما.تو اما ساعدي را دوست تر مي داري و بالزاك را. پيانو و سنتور را به عود ترجيح مي دهي. نه دالي را طالبي نه پيكاسو را. ون گوك را به هر دو ترجيح مي دهي. شاملو را دوست داري، اما هرگز نه به قدر سهراب سپهري. دريا را دوست داري اما نه دريايي را كه بايد حسرت زده به آن نگريست... بيا درباره همه ي اينها به گفت و گو بنشينيم!

بيا بحث كنيم! بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم! بيا كلنجار برويم! اما سرانجام، نخواهيم كه غلبه كنيم و اين غلبه منجر به آن شود كه تو نيز چون من بينديشي يا به عكس. مختصري نزديك شدن بهتر از غرق شدن است. تفاهم، بهتر از تسليم شدن است. تا زماني كه تو ساعدي را ترجيح مي دهي، و سهراب را، درست تا آن زمان، ساعدي و سهراب مرا به تفكر و شناخت، به زنده بودن و حركت كردن وادار مي كنند. اگر تو، همه من شوي، من و تو سهراب را كشته ييم، و ساعدي را، و بسياري را... عزيز من! بيا، حتي، اختلاف هاي اساسي و اصولي مان را، در بسياري زمينه ها، تا آنجا كه حس مي كنيم دو گانگي شور و حال و زندگي مي بخشد، نه پژمردگي و افسردگي و مرگ، حفظ كنيم.

من و تو ، تو و من حق داريم در برابر هم قد علم كنيم. و حق داريم بسياري از نظرات و عقايد همديگر را نپذيريم بي آنكه قصد تحقير هم را داشته باشيم. گمان مي كنم اين جمله آخرين حقوقي ست كه در جهان كنوني براي انسان ها باقي مانده است: اين حق كه در خانه ي خود، در اتاق خود، و در خلوت خود، در باب بسياري از مسائل، منجمله سياست و آرمان هاي سياسي، اختلاف نظر داشته باشند. عزيز من! دو نيمه، زماني به راستي يكي مي شوند و از دو « تنها » يك « جمع كامل » مي سازند كه بتوانند كمبود هاي هم را جبران كنند، نه آنكه عين مطلق هم شوند، چيزي بر هم مضاف نكننند و مسائل خاص و تازه يي را پيش نكشند... پس بانو! بيا تصميم بگيريم كه هر گز عين هم نشويم. بيا تصميم بگيريم كه حركات مان، رفتارمان، حرف زدن مان، و سليقه مان، كاملا يكي نشود... و فرصت بدهيم كه خرده اختلاف ها، و حتي اختلاف هاي اساسي مان، باقي بماند

. و هرگز اختلاف نظر را وسيله ي تهاجم قرار ندهيم ... عزيز من! بيا متفاوت باشيم!

"نادر ابراهیمی "


چگونه از عقاید احمقانه بپرهیزیم؟ :: برتراند راسل :: ترجمه: ابراهیم اسکافی

برتراند آرتورویلیام راسل (زادهٔ ۱۸ می ۱۸۷۲ - درگذشتهٔ ۲ فوریه ۱۹۷۰). ریاضیدان، منطق‌دان و فیلسوف بریتانیایی بود که آثارش در مورد تحلیل منطقی، فسلفه در قرن بیستم را تحت تاثیر قرار داد. برتراند راسل که موفق به کسب جایزهٔ نوبل نیز شد، در گفتاری کوتاه با عنوان « چگونه از عقاید احمقانه بپرهیزیم؟»، به روشنی به آسیب شناسی آفات تعصب، جزم و جمود، پیشداوری و .... در باورهای آدمی می پردازد.
برای پرهیز از انواع عقاید احمقانه ای که نوع بشر مستعد آن است، نیازی به نبوغ فوق بشری نیست. چند قاعده ساده شما را اگر نه از همه خطاها، دست کم از خطاهای ابلهانه بازمیدارد.
اگر موضوع چیزی است که با مشاهده روشن میشود، مشاهده را شخصاً انجام دهید. ارسطو میتوانست از این باور اشتباه که خانمها دندانهای کمتری از آقایان دارند با یک روش ساده پرهیز کند: از خانمش بخواهد که دهانش را باز کند تا دندانهایش را بشمارد. او این کار را نکرد چون فکر میکرد میداند. تصور کردن این که چیزی را میدانید در حالی که در حقیقت آن را نمیدانید، خطای مهلکی است که همه ی ما مستعد آن هستیم. من باور دارم که خارپشتها سوسکهای سیاه را میخورند، چون به من این طور گفته اند؛ اما اگر قرار باشد کتابی درباره عادات خارپشتها بنویسم، تا زمانی که نبینم یک خارپشت از این غذای اشتهاکورکن لذت میبرد، مرتکب چنین اظهار نظری نمیشوم. درهرحال، ارسطو کمتر از من محتاط بود. نویسندگان باستان و قرون وسطا اطلاعات جامعی درباره تکشاخها و سمندرها داشتند. با وجود آن که هیچکدامشان حتا یک مورد از آنها را هم ندیده بودند، یک نفر هم احساس نکرد لازم است از ادعاهای جزمی درباره آنها دست بردارد.
اغلب موضوعات از این ساده تر به بوته ی آزمایش درمیآیند. اگر مثل اکثر مردم شما ایمان راسخ پرشوری نسبت به برخی مسائل دارید، روشهایی وجود دارد که میتواند شما را از تعصب خودتان باخبر کند. اگر عقیده مخالف، شما را عصبانی میکند، نشانه آن است که شما ناخودآگاه میدانید که دلیل مناسبی برای آنچه فکر میکنید، ندارید. اگر کسی مدعی باشد که دو بعلاوه دو میشود پنج، یا این که ایسلند در خط استوا قرار دارد، شما به جای عصبانی شدن، احساس دلسوزی میکنید، مگر آن که اطلاعات حساب و جغرافی شما آن قدر کم باشد که این حرفها در افکار شما تزلزل ایجاد کند. اغلب بحثهای بسیار تند آنهایی هستند که طرفین درباره موضوع مورد بحث دلایل کافی ندارند. شکنجه در الاهیات به کار میرود، نه در ریاضیات؛ زیرا ریاضیات با علم سر و کار دارد، اما در الاهیات تنها عقیده وجود دارد. بنابراین هنگامی که پی میبرید از تفاوت آرا عصبانی هستید، مراقب باشید؛ احتمالاً با بررسی بیشتر درخواهید یافت که برای باورتان دلایل تضمین کننده ای ندارید.

یک راه مناسب برای این که خودتان را از انواع خاصی از جزمیت خلاص کنید، این است که از عقاید مخالفی که دوستان پیرامونتان دارند آگاه شوید. وقتی که جوان بودم سالهای زیادی را دور از کشورم در فرانسه، آلمان، ایتالیا و ایالات متحده به سر بردم. فکر میکنم این قضیه در کاستن از شدت تعصبات تنگ نظرانه ام بسیار مؤثر بوده است. اگر شما نمیتوانید مسافرت کنید، به دنبال کسانی بگردید که دیدگاههایی مخالف شما دارند. روزنامه های احزاب مخالف را بخوانید. اگر آن افراد و روزنامه ها به نظرتان دیوانه، فاسد و بدکار میآیند، به یاد داشته باشید که شما هم از نظر آنها همینطور به نظر میرسید. با این وضع هر دو طرف ممکن است بر حق باشید، اما هر دو نمیتوانید بر خطا باشند. این طرز فکر زاینده نوعی احتیاط است.

برای کسانی که قدرت تخیل ذهنی قوی دارند، روش خوبی است که مباحثه ای را با شخصی که دیدگاه متفاوتی دارد در ذهن خود تصور کنند. این روش در مقایسه با گفتگوی رودررو یک فایده و تنها یک فایده دارد و آن این که در معرض همان محدودیتهای زمانی و مکانی قرار ندارد. مهاتما گاندی راه آهن و کشتیهای بخار و ماشین آلات را محکوم میکرد، او دوست میداشت که تمام آثار انقلاب صنعتی را خنثا کند. شما ممکن است هرگز این شانس را نداشته باشید که با شخصی دارای چنین عقایدی روبرو شوید، زیرا در کشورهای غربی اغلب مردم با دستاوردهای فن آوریهای جدید موافقند. اما اگر شما میخواهید مطمئن شوید که در موافقت با چنین باور رایجی بر حق هستید، روش مناسب برای امتحان کردن این است که مباحثه ای خیالی را تصور کنید و در نظر بگیرید که اگر گاندی حضور میداشت چه دلایلی را برای نقض نظر دیگران ارائه میداد. من گاهی بر اثر این گونه گفتگوهای خیالی واقعاً نظرم عوض شده است؛ به جز این، بارها دریافتم که با پی بردن به امکان عقلانی بودن مخالفان فرضی، تعصبات و غرورم رو به کاستی میگذارد.

نسبت به عقایدی که خودستایی شما را ارضاء میکند، محتاط باشید. از هر ده نفر، نه نفر چه مرد و چه زن قویاً معتقدند که جنسیتشان برتری ویژه ای دارد. دلایل زیادی هم برای هر دو طرف وجود دارد. اگر شما مرد باشید میتوانید نشان دهید که اغلب شعرا و بزرگان علم مرد هستند؛ اگر زن باشید میتوانید پاسخ دهید که اکثر جنایتها هم کار مردان است. این پرسش اساساً حل شدنی نیست، اما خودستایی این واقعیت را از دید بسیاری از مردم پنهان میکند. همه ما، اهل هر جا که باشیم، متقاعد شده ایم که ملت ما برتر از سایر ملتهاست. ما با وجود دانستن این که هر ملتی محاسن و معایب خاص خودش را دارد، معیارهای ارزشیمان را به گونه ای تعریف میکنیم که ثابت کنیم ارزشهایمان مهمترین ارزشهای ممکن هستند و معایبمان تقریباً ناچیزند. دراینجا دوباره انسان معقول میپذیرد که با سوآلی روبروست که ظاهراً جواب درستی برای آن وجود ندارد. دشوارتر از آن، این است که بخواهیم مراقب خودستایی بشر به واسطه بشر بودنش باشیم، زیرا ما نمیتوانیم با ذهن غیربشری مباحثه کنیم.
تنها راهی که من برای برخورد با این نوع خودبینی بشر سراغ دارم، این است که به خاطر داشته باشیم بشر جزء ناچیزی از حیات سیاره کوچکی در گوشه کوچکی از این جهان است و همانطور که میدانیم در دیگر بخشهای کیهان هم ممکن است موجوداتی باشند که نسبت بزرگیشان به ما مثل نسبت بزرگی ما به یک ستاره دریایی است

۱۳۸۷ دی ۱۱, چهارشنبه

مطالعه

مطالعه براي لذت و زينت و قدرت به كار مي آيد .لذت آن در تنهايي ، زينت آن در سخنراني و مجلس آريايي و قدرت آن در قضاوتها و عرصه ي سود و سودا آشكار ميشود .
كارشناسان و متخصصان ميتوانند در رشته ي خود عمل كنند و حتي در جزئيات يك يك نظر دهند ، اما طرح اجراي كلي امور بهتر است توسط دانشمندان جامع صورت گيرد .
مطالعه ي بيش از حد نشان كاهلي ست و گريز از عمل ، بهره گيري از مطالعه براي زيب و زيور خودنمايي ست و قضاوت در كارها تنها از روي كتاب ، كار نوآموزان دبستاني ست .
مطالعه، طبيعت و فطرت را كمال ميبخشد و خود با تجربه به كمال ميرسد .زيرا استعدادهاي طبيعي مانند گلها و گياهان وحشي هستند كه با مطالعه پرورش ميابند .اما مطالعه رهنمودهايي ميدهد كه بسيار كلي و بي حد و مرز است مگر آنكه به وسيله ي تجربه مهار شوند .
صنعتگران مطالعه را محكوم ميكنند و خود را از آن بي نياز ميدانند ،‌ساده دلان مطالعه را ميستايند و خردمندان از آن بهره ميگيرند زيرا مطالعه شيوه كاربرد خود را نمي آموزد بلكه شناخت و دريافتي ، بيرون و برتر از مطالعه ، آن را تعليم ميدهد و آن از مشاهده ي دقيق حاصل ميشود .
هيچگاه برا ي نفي و انكار و مجاب كردن ديگران مطالعه نكنيد و چنان نباشيد كه هر چه را خوانديد باور كنيد و مسلم بينگاريد و نيز برا ي مجلس آرايي و سخنوري كتاب مخوانيد بلكه برا ي آن مطالعه كنيد كه بسنجيد و بينديشيد .


بعضي كتابها را بايد چشيد ، بعضي ديگر را بايد بلعيد ، و تعداد كمي را بايد خوب جويد و هضم كرد .بدين معني كه بعضي كتابها را بايد نظري كرد و در گوشه و كنار آن بخشي را مطالعه كرد و گذشت ، بعضي را بايد يكبار بدون كنجكاوي و تمركز خواند و و كنار گذاشت وتعداد كمي را بايد بطور كامل و با دقت خواند و سنجيد و در آن تعمق كرد .
در خواند بعضي كتابها ميتوان وكيل گرفت يعني گزيده ي آنها را به جاي كتاب خواند ، اما اين امر درمسائل كم اهميت و كتابهاي سطحي پايينتر صادق است ،‌زيرا كتابهايي كه تقطير و تلخيص ميشوند مانند آب مقطر خواهند بود كه از طعم و مزه برخوردار نيستند .
مطالعه شخص را پرمايه ميكند ، گفتگو و مباحثه او را در بديهه گويي قوت ميدهد ، اما نوشتن به آدمي دقت ميبخشد .از اين رو ، اگر شخصي كم مينويسد بايد از حافظه اي قوي برخوردار باشد .اگر كمتر مباحثه ميكند بايد از استعداد بداهه گويي سرشار باشد و اگر كم مطالعه ميكند بايد خيلي طرار و عيار باشد كه بتواند چنين بنمايد كه ميداند آنچه را نمي داند .


مطالعه ي تاريخ انسان را خردمند ميكند ، شاعران ما را تيز طبعي و نكته گويي مي آموزند ، رياضيات ذهن را دقيق و باريك بين ميكند ، فلسفه عمق ميبخشد و علم اخلاق وقار و سكينه مي آورد و منطق و معاني بيان ما را در بحث و مجادله چابك ميكند و بطور كلي مطالعات تبديل به عادتها و خصلتها ميشوند .ميتوان گفت كه هيچ مانعي در راه رسيدن به فهم و ذوق نيست كه به نوعي مطالعه برطرف نشود ، چنانكه طبيبان جسم براي هر نوع بيماري جسمي نوعي از ورزش و رياضت را تجويز كرده اند .مثلاً ورزش پرتاب توپ براي مثانه و كليه سودمند است ، تيراندازي برا ي سينه و ريه ها ،‌پياده روي ملايم برا ي معده و سواركاري براي بهبود سر توصيه شده .بر همين نسق در ساحت ذهن و قواي باطني و اوصاف دروني ما نيز اصحاب حكمت توصيه هايي كرده اند ،‌از جمله اگر ذهن انسان پريشان و سرگردان باشد مناسب است به مطالعه رياضيات بپردازد ، زيرا در اثبات هر قضيه اگر ذهنش كمي منحرف شود بايد استدلال را از سر گيرد .اگر توانايي تشخيص ميان چيزها در آدمي ضعيف شده باشد بايد به مطالعه ي آثار اصحاب مدرسه مشغول شود زيرا آنها مسائل را به دقت موشكافي ميكردند و اگر ذهنش از شا خه اي به شاخه اي ديگر ميپرد و مساله اي طرح ميكند و به اثبات مساله اي ديگر ميپردازد بايد پرونده هاي حقوقي و قضايي مطالعه كند و به همين نحو برا ي درمان هر عيب و نقصاني در امور ذهني نسخه اي مخصوص تجويز ميشود.

فرانسيس بيكن ،

مقالات فرانسيس بيكن

۱۳۸۷ دی ۷, شنبه

كودك بودن



در معني كودك بودن

هيچ داني كودك بودن به چه معناست ؟
كودك بودن داشتن آن روحي ست كه از غسل تعميد جاري شده است.
كودك بودن ايمان داشتن است به عشق و مقام محبوبي و معشوقي ،
كودك بودن ايمان داشتن به ايمانها و باورهاست .
كودك بودن كوچك بودن است ، چندان كه پريان بتوانند در گوش زمزمه كنند
كودك بودن آن است كه از كدويي ،كالسكه ي زرين پديد آورند
و موشها را به اسبها
و پستي را به بلندي
و نيستي را به هستي بدل كنند
كودك بودن زندگي كردن در پوست فندق
و خود را شهريار فضاي بي پايان دانستن است
كودك بودن يعني جهاني را در يك دانه شن ديدن ،
بهشت را در يك گل وحشي مشاهده كردن
و بي نهايت را در كف دست نگه داشتن ،
و ابديت را در يك ساعت به زنجير كشيدن
.


فرانسيس تامپسون
ترجمه : دكتر الهي قمشه اي