گفته بودم از پشت پنجره ام به زندگي نگاه كنم ، به آدما نگاه ميكنم ، هنوزم همينطوره .گاهي تيرگيشون ناراحتم ميكنه ، گاهي زندگي تيره و تار ميشه ، هر روز تيره تر و تيره تر ...چهره ي آدمها ، برگ درختا ، سفيدي جدول خيابون ، نيمكت رو به رو همه و همه رو يه گرد خاكستري ميپوشانه ، ديگه دلم نميخواد نگاشون كنم ،دلم رو تاريك ميكنن ، پرده رو ميندازم و بعد ديگه تو چهار ديواري خودم تنها ميشم ...
ولي زياد دوام نميارم ،
اونوقت ، خيلي آروم و آهسته نزديك پنجره ميشم ، پرده رو كنار ميزنم ، پنجره تقريباً سياه شده ،چيزي ديده نميشه جز سياهي ، لمسش كه ميكنم ،نوك انگشتم سياه ميشه ، انگشتم رو زود پاك ميكنم
ميرم يه دستمال سفيد ِ سفيد ميارم ،ميكشم رو پنجره ،.... آخ جون ، .داره روشنتر ميشه ، از ذوقم دستمالم رو خيس ميكنم و با دستمال ِ تر تند و تند ،محكم ميكشم رو پنجره ام .. بالا ،پايين ،چپ ،راست .
.با يه لبخند عميق از ته دلم ، عرق پيشاني ام رو پاك ميكنم ، از بيرون نور ميتابه به صورتم ، بعد ميرم عقب ميايستم .
حالا نگاش ميكنم ، چقدر روشن شده اتاقم ، چقدر قشنگ ِمنظره ي بيرون ، چقدر دوستشون دارم ...
در اتاقي كه به اندازه ي يك تنهاييست
دل من، كه به اندازه ي يك عشق است
به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مينگرد
***
آه سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من آسمانيست
كه آويختن پرده اي آن را از من ميگيرد
2 نظر:
کجا بودی با نوشته های قشنگت ، دلم تنگ شده بود(:
خانم خب از شیشه شور استفاده کن!
نبودی پرنیان جان؟ بابا زود زوذ بنویس ما دلمون تنگ میشه خوب!!
;)
ارسال یک نظر