۱۳۸۷ مهر ۲۵, پنجشنبه

وسیعم کن

چه تقارن جالبی واقعا!؟ درست پشت سر نوشته دوستی به نام امید ، صبح اومدم خوندم همچین با انرژی کامنت هم گذاشتم سروتونین مولکول شادیه و اینا .................

شنیدید میگن در هر حالی هستی خوب یا بد بدان که موقتیست ، آره واقعا هم موقتیست !

هنوز نصف روز هم ازش نمیگذره یکی از با ارزشترین دلخوشیهای زندگیم چیزی که همیشه دلم رو گرم میکرد بهم قدرت میداد گرمم میکرد توی این هوای سرد و ابری ِ مزخرف ، صاف جلوی چشمام پر پر شد .

آخ .....

آخ ........

آخ.........

انصاف نبود انصاف نبود ، بعد این همه سال .......... یعنی حق من نیست !؟ با شماها نیستم با خدام تو آگاهی تو همه چیزو دیدی تو همه چیزو خوب میدونی . تو که خوب یادته اون روزها رو اون شبها رو.....

آخ .........

چی دارم میگم چی دارم میگم

چه خوبه که توی سینما چراغا رو خاموش میکنن ، چند وقت پیش روی پرده یه خانمه بود که توی اوج بی کسیش گوشه اتاق قرآن رو گرفته بود توی بغلش . من و اون خانمه داشتیم با هم اشک می ریختیم ، چه خوب که چراغا خاموش بود، آخه من میشناختم این حال رو ، وقتی توی اوج بی کسی قرآن رو بغل میکنی حتی نمیتونی لاش رو باز کنی فقط می چسبونیش به قلبت و اشک و اشک . وقتی که آروم تر شدی لاش رو باز میکنی .

قرآنو چسبوندم به قلبم ..........

میخوام بازش کنم ، میترسم ....

نکنه چیزی نگه نکنه .......

من کسی رو جز تو ندارم

آخ.............

آخ ..........

.

باز میکنم

.

طه از آیه 9 تا 37 صفحه 528

میخواهی داستان موسی را بدانی ، آنگاه که آتشی مشاهده کرد و به خانواده خود گفت کمی صبر کنید که من آتشی دیدم یا پاره ای از آن آتش برای شما آورم یا از آن به جایی راه جویم .......

چون نزدیک آتش شد ندا آمد که موسی کفشهایت را در آور که به وادی مقدس طوی قدم گذاشته ای .............

منم خدای یکتا هیچ خدایی جز من نیست ..........

باز هم آیات بزرگتر خود را به تو نشان خواهیم داد.............

گفت خدایا سینه ام را بگشای

کارها را برایم آسان گردان

ناتوانی را از کلامم بردار حرفم را قابل درک کن.............

تا تو را سپاس گویم تا تو را به یاد آورم.............

به حقیقت که تو می بینی....

خداوند گفت موسی هرآنچه که خواستی همه به تو عطا شد...

و ما بار دیگر بر تو منت نهادیم ............

.

.

.

.

.

.

.

.

6 نظر:

Mohammad گفت...

امیدوارم این هم موقتی باشه مهزاد. کمکی از ما بر میاد؟

مهزاد گفت...

آره موقتیه حتما موقتیه.ان شا الله همه چی درست میشه. ممنون

امیر گفت...

مهزاد مهزاد..
وقته اذان ِ
بغضم ترکید باز..
بی موقع بود..
نمیدونم..
مدتهاست که می خوام بیام و حرف بزنم ..
روزایی بود که می خواستم بیام اینجا و از شفا کمک بخوام..
بی اونکه بیام و چیزی بگم شفا کمکم کرد..
نه،
خدا به واسطه شفا کمکم کرد..
لحظه هایی بود که حتی برای استادن به نماز شرم داشتم و خجالت می کشیدم..
تو همین روزهای نزدیک و نه چندان دور..
می خواستم بیام از ترسم بنویسم..
از هجوم ِ وحشت به گستره ی وجودم..
منم پناه بردم به قرآن
خواستم حرفهای خدا رو بشنوم در لحظه..
خدا باز خجالت زده ام کرد..
میگم بهت چی گفت..
دارن اذان می گن..
غروب شد باز..
بر می گردم..

parnian گفت...

از صميم قلب آرزو ميكنم ، اين اتفاق زندگيت هم به خير و خوبي ختم بشه شايد الان گفتنش سختت باشه،،مهزاد جان ولي خودتم ميدوني ‌حتماً مصلحتي درش بوده ،‌خدا سينه ات رو گشاده ميكنه ،‌منمطمئنم
دلخوشي هاي زندگي كم نيستند ، اگه يكي از دلخوشي هاي زندگيمون كم شد چه باك كه آنكسي كه اصل دلخوشيه ماست پابرجاست .

parnian گفت...

دل قوي دار دختر

من شكوفايي گلهاي اميدم را در روياها ميبينم
و ندايي كه به من ميگويد
گر چه شب تاريك است
" دل قوي دار"
سحر نزديك است

Anonymous گفت...

وای مهزاد که چه آیاتی برات باز شده بود.چقدر این آیه رو دوست دارم چقدر جلابخش روح آرزومند ما ادماست .به راستی‌ که مظهر حقانیت قران رو به تنهائی می‌شه تو این آیات دید.روحمو تصفیه کرد .دستت درد نکنه ' آرزو می‌کنم با تمامی قلبم که خدا کارها رو برات آسان گرداند و سعه ی‌ صدر بهت بده ؛ به همه ما.

امید