۱۳۸۷ مهر ۲۵, پنجشنبه

Fear Is NOT an Art

امید جان زیر ِ مطلب ِ پرنیان عزیز نوشته که "آره، خیلی‌ خوبه که ما اون لبخندو میبینیم و امیدوار میشیم، اما درون ما ادامها پر از چیزهای دیگه ایه که...زشتن، هراس آورن، ..نگران کنند اند، ...کمی‌ از اونها هم بنویسیم تو شفا که شاید با شریک شدن این نوع تجربها بچه‌ها به هم کمک کنن که همیشه برا امیدوار شدن اگه بخوایم ذهنمونو به قشنگی و خوبی‌ منعطف کنیم، چیزهایی انکار شده باقی‌ میمونن.،شاید لازم باشه بعضی‌ وقتا برای حل مشکلات وآشفتگیهأیی که تو دیدگاهامون و فعالیتهامون وجود داره به جای دلخوشی به قشنگیا ،به یک اعترف درونی‌ و خودکاوی جدی دست بزنیم ، از اونها بنویسیم، و و روحیه محافظه کاری رو درون خودمون متعادلتر کنیم."

امید جان. من فکر می کنم کمال ِ هم نشین در من اثر کرد وگر نه من همان منفی بین ِ خواب-ترسناک ِ وحشت زده هستم که هستم. این اسمش ابدا محافظه کاری نیس اگه من توی شفا لینک ندم به این مطلب[1]، یا به این عکس[2]، یا به این دنیا [3]. من هم بلدم. به خدا من بسیاری از صحنه های ترسناک عالم رو یا به حضور در صحنه یا با فیلم دیدم و یه دنیا ترسیدم. اما چیزی (مطلقا هیچی) عایدم نشد مگر اتلاف ِ وقت برای بازسازی ِ اونچه ترس خراب کرده بود و برای دوباره دوست داشتن ِ گل. مثلا بعد از دیدن ِ تمام صحنه های ... طول کشید که چشمم گل رو باور کنه. زیبایی رو باور نمی کرد. شک کرده بود به همه چی اما کم کم ترسش که ریخت، دوباره فهمید فرقه بین ِ نومید کردن و امیدوار کردن.

خوندن ِ اخبار ِ منفی می دونی چی میاره، ضعف! یه آزمایش کن. یه دمبل ور دار! به یه چیز ِ زیبا فکر کن. هر چی. مثلا گل ِ زردی با دون دون های خال های سیاهش. توی باد داره لبه هاش ورجه وورجه می کنن و تا میشن. صدای تا شدنشون مثل ِ صدای بادبان قویه! توی نور ِ خورشید، که از کنار بهش می تابه، سایه ی یه ورش افتاده رو اینورش. حالا دمبل ِ 60 کیلویی رو بالا ببر. به راحتی بالا میره.

حالا به یه جنایت فکر کن. به اینکه توی این دنیای سیاه که دست به پنجره اش بزنی انگشتت سیاه میشه، به کسی که ازش می ترسی، به اینکه چقدر بدبختی و ... حالا دمبل رو ببر بالا. به خدا من نمی تونم حتا 35 کیلو رو دراین حالت بالا ببرم. من یقینا ضعیف شدم در این حالت ِ فکری. چرا؟ باید بیولوژیست ها و آنزیم شناس ها بگن.

اینو تو یه سخنرانی از دکتر دایر شنیدم و اجرا کردم و درست بود. دکتر دایر، که یک عارف و روانشناسه، میگه حتا به اخبار نومید کننده گوش هم ندین. نگران نباشین، این کار شما رو از واقع بینی دور نمی کنه.

شما واقع بین تر میشین وقتی گل رو باور می کنین.


زیبایی آدم رو قوی می کنه. جالبه که تقارن لعنتی بالاخره اینجا شکسته می شه. این نازیبایی نیست که ضعیف می کنه. این ترسه که آدم رو ضعیف می کنه. ترس نه زشتی. گاهی چیزی زشته اما ترسناک نیس. جنگ ِ بین زیبایی و ترس، جنگ ِ بین ِ امید و نومیدیه. فرق ِ این دو، فرق ِ بین ِ قوی شدنه و ضعیف شدن.

... محمد

[1] این لینک به مطلبی بود که می گفت پدر و مادری بچه ی خودشون رو شکنجه می کنن چون باور دارن که روح شیطان توی بچه هست. این بابا و مامان ِ مرده شور برده اعتقاد دارن به کسی از فامیل که فرقه ای داره. اون این جریان رو گفته به این بابا و مامان و بهشون گفته بچه شون رو اونقدر شکنجه بدن تا بمیره. بعدش هم یه روز بچه به معلم مدرسه گفته که بابا و مامانش بعد از داغ کردن ِ بدنش بهش گفتن دیگه خونه نیاد و توی بلوار ِ فلان ِ کرج وایسه و همین که یه ماشین رو دید که داره با سرعت حرکت می کنه خودشو بندازه جلوش! اون جایی که این خبر رو کار کرده بود آنچنان اون رو آب و تاب داده بود که به جای اینکه واقعیت مطرح بشه، به نوبل ّ ادبیات بردن در آینده فکر شده بود. بحث اینه که ای کاش خبرهای واقعی به صورتی مطرح بشه که آب و تابش کم بشه و به طور خلاصه به قسمت ِ آموزنده ی خبر تکیه بشه که آهای پدر و مادرهایی که گوساله وار به اینایی که فرقه سازی می کنن اعتماد می کنین، به هوش باشید که روانی هستید و باید قرص بخورید تا مواد شیمیایی مغزتون نقصش برطرف شه. این خبر می تونست افتادن ِ یک زوج ِ نامزد از یکی از ماشین های پرنده ی یک پارک باشه که در جا هر دو مردن. منتها ترجیح اینه که به جای تشریح ِ این اتفاق به صورت ِ ترسناک، طوری خبر کار بشه که مردم بفهمن شهر بازی وسایلش بسیار غیر استاندارد و خطرناکه وگرنه اون دو تا که متاسفانه مرحوم شدن و دستشون از دنیا کوتاه شده.

[2] این عکس بود که می آموخت موقع راه رفتن اگه هدفون بذاری تو گوش و بی خیال راه بری تو افکار ِ خودت ممکنه ماشین بزنه بهت. همین. نمی خوام ببینیدش چون به غیر از این مطلب بقیه ی چیزهای عکس مطلبی آموزنده نداره

[3] این وب سایتیه که خود کشی رو تبلیغ می کنه. می بینین که حتا سانسور کردن چیز خوبی نیس چون باعث میشه کسانی که این رو می خونن برن 45 دقیقه تو گوگل بگردن که این رو پیدا کنن و ببینن و بعد از تیم ساعت چرخیدن توش و خوندنش و زیر و روش کردن بفهمن که سر ِ کار بودن و وقتشون تلف شده و امیدی هم نگرفتن و حالا برگشتن به حالت ِ اول با این تفاوت که ضعیف تر شدن. شیطان اینه. اینه که توی تو می خواد ضعیفت کنه. شیطان همون وسوسه ی ضعیف کننده ی وقت کشه.



Excerpt: Weakening and fear, strengthening and beauty.


12 نظر:

مراد گفت...

یادمه بچه گیام شبا موقع خواب چراغا که خاموش می کردم از تاریکی گوشه اتاق همیشه وحشت می کردم تا که این جرات رو به خودم دادم(با قوت قلبی که بهم داده بودن!) که تو تاریکی اونجا رو لمس کنم و ببینم که فقط یه ترس از ندیدنه!
حالا این تاریکی شب بچه گی تو حالت های مختلف برامون بار ها تکرار می شه

به نظر من آقا امید منظور دیگه ای هم داشتن.
همه ما اگه اون ترس بچه گی رو حلش نکنیم و فقط بهش پشت کنیم و لحاف رو سرمون بکشیم و بخوابیم تا آخر عمر این ترس رو با خودمون یدکش می کشیم

نمی گم که از تاریکی بگیم و چشممون رو به صفحه حوادث بدوزیم اما عملا هم نشون بدیم که چطور با اعتمادی که به زیبایی و حرارت و روشنی خورشید می کنیم می تونیم تاریکی و سردی هر شبی رو که فقط یه مفهوم ساخته ذهن هستش رو پاکش کنیم و قشنگیش رو ببینیم
مثل پست "توبه من تیز دویدنه " که از مبارزه با یکی از این تاریکی ها مثه نومیدی بود

از ترس هامون نترسیم و دنبال اون ضربه کنگفو باشیم که باید به اونا بزنیم!

خلاصه اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد "ما" و ساقی به هم سازیم و بنیادش برندازیم!!
 

Mohammad گفت...

مراد جان، نوشته های تو مثل ِ یه مدرسه است برای من. همیشه حظ می کنم از فکر های سازنده ات. زنده باشی پسر!

مهزاد گفت...

اگه درمورد واکنش زیستیه شادی و اثرات بعدیش روی فعالیتهای مغز و... خواستید بخونید کافیه لغت serotonin رو سرچ کنید،یه ماده شیمیاییه که توی مغز ترشح میشه بهش مولکول شادی هم میگن .

Anonymous گفت...

حدود یک ساله که با شفاییها آشنا شدم و تقریبا هر روز اومدم اینجا و جالبه بدونید بیشتر روزهایی که یک سوال برام پیش اومده جوابش رو اینجا گرفتم "خیلی دقیق و زیبا" و هر روز یک چیزی ازتون یاد گرفتم و امروز یک سوال بزرگم رو آقامحمد جوابش رو دادند. ممنون از کلام قشنگتون که اینقدر به دل میشینه. همیشه سلامت باشید و کلامتون نافذ

هادي گفت...

با درود،

ريشه ترس كجاست: جهل و تجربيات و تلاشهاي ناموفق و رنج آور گذشته مون

راه برطرف كردن ترس: افزايش آگاهي و عشق ورزيدن

آره، عشق بلاشرط موثر ترين راه برطرف كردن ترس، اين عشق قدرت ميده، آزادي مياره، شادي مياره، خلاقيت مياره

عشق شاديست
عشق آزاديست
عشق آغاز آدميزاديست

شاد و دل آرام باشيد
هادي
(از نويسندگان 2-3 سال قبل شفا)

هادی گفت...

یاد یه جمله از استادی بی نظیر افتادم که میگه:

گناه و ترس مابین ما و میراث معنوی حقیقی ما قرار گرفته است.

غزاله گفت...

من فکر میکنم حرفِ آقا امید این بود که شاید گاهی آدم به مرحله ای از ترس و ناامیدی میرسه که خیلی از حرفها و فکرهای امیدوارکننده هم به دادش نمیرسن. آدم گاهی واقها نیاز پیدا میکنه به اینکه بدونه این حالت برای اطرافیانش هم پیش می آد، اینطوری کمتر احساس خفقان و تنهایی میکنه. آقا امید، همهِ ما هم گاهی آنچنان گرفتارِ ناامیدی می شیم که با وجود همهِ زیباییها، با علمِ به اینکه هستند و قشنگند باز میترسیم. اما توی تاریکترین لحظه ها هم یه روزنهِ خیلی کوچولوی امیدواری وجود داره، امید به "خدایی که در این نزدیکیست". قبول دارید؟ همون روزنه به مرور رشد میکنه تا بالاخره نجاتمون میده. به روزنه ات فرصتِ رشد بده :)
راستی محمد، متنت فوق العاده بود! ممنون از اینهمه نوری که با ما قسمت کردی.

parnian گفت...

به نظرم این بحثها خیلی خوبه و باعث میشه ، بیشتر و بهتر و محکمتر به سمت امید و شادی واقعی قدم برداریم ، ممنون بچه ها که نظرتون رو میگید ، امید و بقیه ی دوستان
محمد من فکر میکنم چون خود شما تمام اینها رو تجربه کردی نوشته ات اثر گذار میشه ،
ممنون

Mohammad گفت...

هادی جان خوش اومدی. امید که مطالب مفیدی برای خودت در شفا بنویسی. پرنیان عزیز، شما لطف داری. اگه نفوذی هست اول به قلب ِ خود ِ نویسنده است.

marjan گفت...

و کیست نیکوقولتر از کسی که به سوی خدا فرامی خواند وعمل نیک انجام می دهد
...
سورهفُصّلت آیه33

امیر گفت...

سلام محمد جان،
نمیدونم با چه کلماتی باهات حرف بزنم که حق مطلب رو ادا کرده باشم به تمام..
ممنونم از اینکه اینطور جمع کردی همه ما ها رو دور ِ هم..
بار ها گفتم و باز هم می گیم که با تمام ِ ندانستن و نشناختن هایم و دور بودنم از شما ها،بارها شده که در طول ِ چند ساعت مدام پنجره شفا را باز و بشته کرده ام به امید ِ تابیدن ِ نور ِ تازه ای بر گستره ی وجودم..
و بارها این نور تابیده و شفا بخشیده..
می ترسیدم،
نسخه ی به روز شده ای از ترس و گمراهی مطلق رو در همین روزهای اخیر تجربه کردم،
چند بار وسوسه شدم تا بیام اینجا و بنویسم اش،
فریادش بزنم،
اما دست نگه داشتم،
تا اینکه امید نوشت و تو گفتی و مهزاد جاری شد و پرنیان سرود و ساغر دست به دعا بلند کرد و..
خدا رو شکر می کنم برای اینجا بودن،
برای سکوت ِ ترسهایم و قسمت ِ شما نشدن هایش..
حالا ترسها رفته اند و جای خودشون رو به دنیایی نیلی از احساسهای آگاهانه و دلنشین داده اند..
ممنونم محمد جان برای همه چیز..
ممنونم شفا و اهالی دوست داشتنی و نزدیک ِ شفا..

Anonymous گفت...

امیر جان ، احساست ستودنیه.

پایدار باشی‌

امید