۱۳۸۷ آبان ۲۱, سه‌شنبه

خوابیدیم روی شنها
کنار هم
موج آروم میاد هی کف پاهامون رو خیس میکنه .
چه آسمون فوق العاده ای
جداً ایده ساختن ابرا چه جوری به ذهنت رسید خیلی فکر جالبیه . هوم؟
ساکتی فقط نگام میکنی
یه سوال بپرسم؟
با چشمات زل زدی یعنی بگو
چی توی ذهنت بود که منو ساختی
ساکتی فقط لبخند میزنی


.

2 نظر:

Anonymous گفت...

چطوري مهزادي ؟ چاني ، چوني كاكا ؟
دلم واست تنگه عزيزُم ،
واسه شيطونياتون ، واسه خنده هاتون
هواي غزاله رو كه داري؟ ها ؟ ، دلش مث دل گنجيشكِ ، نرم و نازك ،تر و تازه ،
‌سلامم رو گفته بودم ماه به هر دوتون برسونه
رسوند ؟
چي بگه برات، چتو بگه ، خب حتماًتو تو ذهنش بودي ، شايد هم رو لبش بودي
مث يه لبخند، كه ايطور لبخند زده
پرنيان

غزاله گفت...

آخ گفتی پرنیان! بالاخره یکی پیدا شد بفهمه منو! ظاهرا من در انتخاب دوستانم در اینهمه سال اشتباه کردم، پرنیان جان از این به بعد فقط تو دوستمی (; نه شوخی بود، تو همیشه یکی از دوستهای خوبم بودی و البته بقیه هم سر جاشون هستند و میمونند!