۱۳۸۷ دی ۸, یکشنبه

هر روز چیزی هست برای بیداری

از اینکه هوا انقدر تاریک بود اخمهام رفته بود توهم وچشمام رو بزور باز نگه میداشتم
راهرو تاریکِ تاریکِ بود به ساعتم نگاه کردم 7:03
دستهای یخ زده ام رو بطرف پریز برق بردم که نور نارنجی که افتاده بود روی دیوارهای ته راهرو بیدارم کرد
راهرو رو بسرعت به سمت پنجره ته سالن طی کردم. نمیخواستم از دستش بدم
اون دوردورها درختهای بلند با شاخه های خشکیده سیاه بالونه ها یی که رو این چوبهای نازک و بظاهر بی جون ساخته شده بودن روپس زمینه نارنجی سفید ابی چه منظره پر انرژی ای خلق کرده بودند !
واین انرژی رو تا کیلومترها اینطرف تر فرستاده بودند
و
این تاریکی بود که باعث شده بود ببینمش

هر روز چیزی هست برای بیداری
برای تولد دوباره ای
چیزی چون
سپیده ای غلطیده در نوری نارنجی
گلی عطر اگین شده با سلامی
قاصدکی همسفر شده بانسیمی
وشایدهم
ستاره ای جا مانده از شبی

هر روز چیزی هست
تا ان زمان که انتظار هست