
گاه ناباورانه می بینی هر انچه را که می خواستی و در ارزوهایت می پروراندی هم اینک در درونت و چندتایشان هم در چند قدمیت خرامان خرامان می روند و می ایند، انچنان که دیدنشان برایت عادتی روز مره گشته ، بی انکه به یاد اری برایت خواستنی بودن در دوردستهایی دست نیافتنی .
به یاد ار! نه در دنیای واقعی، که در خوابها و رویاهایت بارها شیرینتر از امروز با انها شب را به صبح می رساندی. به یاد ار!
بیادآر ورنه دنیای رنگین امروز گاه به تو تلنگوری می زند ازخاکسترودود که ناگه هر انچه را که داشتی با اهی از حسرت روزهای غفلت سیاه و سفید میکند. نه ان سفید که در کنار سیاه روشنایی و نور است نه ! ان سفیِدِ محو افقهای دور که هرانچه را داری بی حس و بی روح میکند، آن سفید وسیاه هم که هرچند بخوانیش رنگ پر پرستوی عشق برای مرگ عزیزانت باید بر تن کنی اش .
به یاد ار! نه در دنیای واقعی، که در خوابها و رویاهایت بارها شیرینتر از امروز با انها شب را به صبح می رساندی. به یاد ار!
بیادآر ورنه دنیای رنگین امروز گاه به تو تلنگوری می زند ازخاکسترودود که ناگه هر انچه را که داشتی با اهی از حسرت روزهای غفلت سیاه و سفید میکند. نه ان سفید که در کنار سیاه روشنایی و نور است نه ! ان سفیِدِ محو افقهای دور که هرانچه را داری بی حس و بی روح میکند، آن سفید وسیاه هم که هرچند بخوانیش رنگ پر پرستوی عشق برای مرگ عزیزانت باید بر تن کنی اش .
آری سقوط از دنیای رنگین به دنیای سیاه و سفید
دنیای خالی از رنگ و درونِ مطلاتمت ارام نمیگیرد با انکه خالی از همه جیز و هیچ است هیچ برایت نمانده جز دریای طوفانی و ساحل بی کس و افق بی امید و اسمانی که بی ستاره بودنشون جز نوید فردایی چون امروز طوفانی دادن هیچ ندارد
وساحل هم که جز خود هیچ ندارد که زیر سیلی امواج بگیرد تا اهنگی بنوازد هر چندکمرنگ و نا مفهوم
*"بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی كه نه كس كشته ،
ندروده به سوی سرزمینهایی كه در آن هر چه بینی بكر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
كه چونین پاك و پاكیزه ست
به سوی آفتاب شاد صحرایی....."
رهایم کنید که این مسافرنادم را پای راه سپردن نیست بال پرواز می خواهد.
بالی چون بال سیمرغ که زودتر برساندمم برای بیاد اوردن
رهایم کنید که این مسافرنادم را پای راه سپردن نیست بال پرواز می خواهد.
بالی چون بال سیمرغ که زودتر برساندمم برای بیاد اوردن
صدایی می شنوم آری کسی نوای زندگی مینوازد
تا جان داشتم دویدم که ترس از دیر رسیدن می ترساندمم نمیدیدمش چون همین جا بود زیر پایم و کوچک بود کوچک ،به اندازه انگشت سبابه ام.با همه کوچکی اش صدای کوبیدنش به ساحل چه نوایی سر داده نوای زندگی
برشگرداندم و خود رانیز در دریایی که با نور خورشید رنگین گشته بود،شستم.شستم و و بازگشتم.
و
شفا برای من همان ماهی بود با همان نجوا
*مهدی اخوان ثالث
4 نظر:
خوش اومدي بهار و خوش ميماني بهار :)
توي اين پاييز ِ بي برگي آدم چقدر دلش ميخواد بگه بهار بهار ...
درود، چه عكس بي نظيري و كلمه شـــــفا بالاي اون به همراه تشعشعات نور چه زيبا شده.ممنون
ميدونيد اسم اين درياچه بحر الميت هست، نكته بارز اون اين هست كه آب اين دريا در اثر آفتاب كم كم خشك شده بطوريكه اارتباطش با آبهاي آزاد قطع شده و در نتيجه ميزان املاح تو اون وحشتناك بالاست. به همين دليل ميگن چون وزن مخصوص بالايي داره عمراً كسي تو اين دريا در اثر زير آب رفتن دچار خفگي ميشه. محل اون اردن هست و عنوان ميشه كه پائين ترين سطح آب رو تو دنيا تو ركورد داره.
براي اطلاعات كامل تر يه سر بزنيد به http://en.wikipedia.org/wiki/Dead_Sea
صدایی می شنوم،
آری کسی نوایی مینوازد،
نوای زندگانی..
----------------------
می بینی گاهی که احساس می کنی سیاهِ سیاه است و مانده ی مانده،
گاهی که ادراک کم می آورد و صبر تمام شده است و نوری نمی تابد،
نجوای نرم و یواش ِ هستی بخش ِ زندگانی جاری در جان ِ دنیا چه غوغا می کند؟!!
و به راستی که نام ِ اینجا اگر جز این بود..
اگر!!!
حالا که " شفا " ست و بس..
تصویر ِ به غایت زیبایی انتخاب کردی..
بخصوص نوری که در تابیدنه..
به سوی آفتاب شاد صحرایی باشی بهار جان
ممنون
ارسال یک نظر