۱۳۸۷ دی ۷, شنبه

همینجوری



احساس میکنم پوست بدنم رو درسته کندند، هر چیزی حتی وزش نسیم هم تا عمق وجودم رو میسوزونه، اونقدر که اشکم در می آد. نه اینکه اتفاقی افتاده باشه ها، نه، خودمم نمیدونم چرا اینجوری شد، اما مدتیه (نه خیلی زیاد شاید یکی دو روز!) حس میکنم باطریم تموم شده. حتی وقایع عادی و روزمرگی همیشه رو هم نمیتونم تحمل کنم، چه برسه به چاله ها و دست اندازهای خفن. احساس آدمی رو دارم که میخواد سرما بخوره، هیچ جاییم درد نمیکنه اما انگار میخوام از حال برم، حس میکنم ضعف تمام وجودم رو گرفته. اما میدونم این ضعف از مریضی یا غم و غصه نیست، یه جور تغییر فازه، انگار که بخوام پوست بندازم! آره، خودشه. یه جور حس پوست اندازی. فعلا تو مرحله از دست دادن این پوست اولی هستم، امیدوارم بتونم تا آخر ادامه بدم.
میدونم که میتونم (: اگر قرار بود چیزی باشه که از پسش بر نیام هیچ وقت شروع نمی شد.




Excerpt: Things are changing again in an obvious way.



1 نظر:

بهار گفت...

"احساس میکنم پوست بدنم رو درست کندند" خیلی قشنگ
موفق باشی عزیزم کمک خواستی خبرمون کن