۱۳۸۷ آذر ۱۸, دوشنبه

اگر دوست داری بشین مثل ... بالا سر قبری که توش مرده نیست گریه کن


من یک عادت نه چندان خوب دارم که البته تازگیها هم فهمیدم خیلی از اطرافیانم هم به این بیماری مبتلا هستند و فقط من رو درگیر نکرده: عادت تخیل بافی منفی! حالا این یعنی چه؟ یعنی اینکه می شینم و فکر می کنم اگر اتفاقی که ازش می ترسم، ازش فرار می کنم، ... بیوفته چی میشه؟؟!! من اون موقع چه حسی خواهم داشت، وای باید چی کار کنم!!؟؟؟ ماشالله اینقدر در تخیل استادم که گاهی راستی راستی باورم میشه اون اتفاق همین الان افتاده!!
استدلالم هم برای این کار اینه که "می خوام قبه ترسناک بودن ماجرا رو برای خودم بشکونم!" این عادت نه چندان دلنشین که خیلی وقتها باعث آزار من هم میشه، ادامه داشت تا اینکه چند روز پیش یه جمله از یه عزیز دوست داشتنی تق مثل پتک خورد به کلهِ ما(درست در بخشی از مغز که مسئول کنترل همین عادت بود!) :
" اگر دوست داری بشین مثل ... بالا سر قبری که توش مرده نیست گریه کن!" اولش که این حرف رو شنیدم کلی خندیدم، اما بعد که کم کم جمله برام جا افتاد دیدم چقدر جالب! من خیلی وقتها فقط برای یه قبر خالی زار زدم. ترسم از اتفاقهایی که ممکنه بیوفته، آسیبهایی که ممکنه ببینم، بدبختیهایی که ممکنه پیش بیاد خیلی اوقات فقط در حد تخیل من موند و اون اتفاق هیچ وقت نیوفتاد. تازه همون چندباری هم که افتاد، اصلا اون جوری که من فکرشو کرده بودم- اونقدر ترسناک و آزاردهنده- نبود. حالا که نگاه میکنم میبینم کلی از وقتم برای اون مثلا "مانورهای قدرتی برای افزایش پتانسیلهای تحمل پذیری خویش" حروم شده! هیچ کدوم به دردم نخورد، حتی یه ذره. مقاومت من با اون فکرهای آزاردهنده، با خودم رو تو شرایط بحرانی و منفی تصور کردن نبود که زیاد شد، اگرم قدرتی برای تحمل مشکلات کسب کردم به خاطر اتفاقها و دیدگا ههای مثبتی بود که تو زندگیم باهاش برخورد داشتم.
خلاصه اینکه کلا سر کار بودیم تمام این مدت. و از وقتی این ضربهِ ظریف اما کاری رو خوردم تصمیم گرفتم دیگه هیچ وقت به خودم اجازهِ همچین کاری رو ندم. نیازی نیست یه بخشی از وجودم رو دائما بترسونم و چنگ نگه دارم که شاید روزی واقعا پیش بیاد که بترسه و ...
زار زدن بالای سر یه قبر خالی فقط وقت شاد بودن رو ازمون میگیره، گریه و زاری رو هم بذاریم برای وقتی که (خدای ناکرده، زبونم لال،...) چیزی توی اون قبر گذاشتن و واقعا ارزش گریه کردن داشت.

____________________________________________________________

Excerpt: Let' s cry for things which are worth it. There's no good in preparing ourselves for scary moments by scaring ourselves, we'll know what to do then!



2 نظر:

هادي گفت...

درود
حرفهايي كه زدين عالي بود
عكسي هم كه انتخاب كردين جالب بود. اون طفل معصوم داره گريه ميكنه چون خيال ميكنه كه بابا نوئل سال 2000 مرده و عيد كريسمس امسال (كه 2-3 هفته بهش مونده) از هديه ها خبري نيست. غافل از اينكه هيچ وقت بابا نوئلي نبوده بلكه اين مامان باباي مهربونش بودن كه اون رو هرسال با هديه هاشون شاد و خوشحال ميكردند.

نتيجه گيري اخلاقي : قدر مامان باباهاتون رو بدونيد

شاد باشيد و انرژي بخش
هادي

Mohammad گفت...

این چیزی که نوشتی مشکل ِ من هم بوده و گاهی هتوز هست. ممنونم از دوایی که نوشتی. واقعا فکر می کنم من هم چقدر انرژی هدر دادم وقتی که این همه تخیل منفی کردم. البته این روزها یاد گرفتم که وقتی تخیل منفی کردم روش بلافاصله یه تخیل هیجان انگیز ِ خوب بچپونم. هم داره کم کم عادتم میشه تحیل مثبت و هم از شر ِ تحیل منفی دارم رها میشم و هم دارم آینده ام رو بهتر از پیش می سازم توی ذهنم. ممنون از جمله های روشنت.