۱۳۸۷ آذر ۱۳, چهارشنبه

ش.ف.ا.


در ابتدا لازمه بگم واقعا خدا رو شکر می کنم که امروز بلاخره زنده و سالم به خونه رسیدم و یک بار دیگه این فرصت بهم داده شد که بیام و اینجا بنویسم . حالا الان تعریف می کنم چی شد . بله عرض شود که مهزاد خانم ، که گیسهاش رو در اتوبوس سواری و ترافیک سفید کرده در اتوبوس نشسته بود که ناگهان اتوبوس ایستاد و آقایی سوار شد و شروع کرد بحث لفظی با راننده که چرا پیچیدی جلوی من و حق نداشتی و ... بله مهزاد خانم در حال گوش دادن به ای مستی یاران بیا ای شاه طراران بیا بود که حس کرد صدای جر و بحث بیش از حد بلند شده ، بعد یکدفعه صدای حرفهای بد بد بلند شد و چون نباید این حرفا رو جلوی بچه ها گفت چشم و گوششون باز میشه ، من هی سعی کردم نشنوم . بعد یه دفع صدای حرف بد قطع شد صدای بزن بزن بلند شد . روی انگشتام وایسادم ببینم چه خبره دیدم راننده اتوبوسه عین ماتریکس توی هوائه اون آقاهه هم پایین ِ پله های اتوبوس بعد آقای راننده تشریف بردن روی کله آقای دوم بعد خون و این حرفا و دیگه چون این صحنه ها خیلی خشن بود و مشاهده اش برای کودکان اصلا خوب نیست من چشمهام رو بستم .

و در نهایت بعد از کتک کاری جانانه آقای دومی که زورش نرسیده بود گفت(یعنی عربده کشید) میرم قفل فرمون رو میارم . آقای راننده هم به جای اینکه راه بیفته بره نشست توی اتوبوس گفت وایمیسم ببینم میخوای چیکار کنی. خلاصه آقای نیمه محترم قفل فرمون رو آورد و باهاش شروع کرد به کوبیدن به اتوبوس و شیشه ها در این لحظه بود که اتوبوس به حرکت افتاد و آقای نیمه محترم شروع کرد به ضربه زدن به شیشه اتوبوس و فکر میکنم بتونید حدس بزنید بنده در اون لحظه که این آقا با قفل فرمون میزد به شیشه کجا نشسته بودم . آفرین! کاملا درست گفتید! دقیقا کنار پنجره! واقعا جای شکر داره که شیشه نشکست وگرنه گل بود که به سبزه نیز آراسته میگشت .

بعد هم مراسم تعقیب و گریز شروع شد و با هر توقف اتوبوس در ایستگاه ما منتظر بودیم که آقای نیمه محترم با قفل فرمون از در پشتی که نزدیکتره یعنی در زنانه وارد اتوبوس بشه . خلاصه بلاخره مجبور شدیم پیاده بشیم وایسادیم کنار میدون تا یه اتوبوسی بیاد و اتوبوس بعدی هم باز وایساد و باز مجبور شدیم همه پیاده شیم و کنار خیابون ودویدن دنبال اتوبوس سومی و دست و پا تکون دادن که مارو سوار کن و بلاخره اتوبوس سومی مارو سالم به مقصد رساند. خلاصه الان با اعصابی شدیدا! راحت و خیالی کاملا! آسوده در خدمت شما هستم .



خب بگذریم و اما بهترین نوشته های یکسال اخیر شفا از نگاه من :


یه چیزی بگم؟ الان دقیقا نزدیک سه ساعته من دارم آرشیو شفا توی سال گذشته رو زیر و رو میکنم. خیلی متنهای قشنگ و جالب از همه بچه ها هست . هرکدوم هم کلی متن دلنشین دارن یکی دوتا نیست . بذار اینو خیلی راحت بگم چیزی که از نوشته هاتون برای من عزیز و زیباست بخشی از وجود خودتونه که توی کلمات ثبت شده ، تعارف که ندارم آثار ادبی خیلی زیباتر و پرمغزتر توی ادبیات کل دنیا هم هست مسلما اونا نوشته های خیلی زیباتری خواهند بود. چیزی که برای من دلنشین و با ارزشه وجود ِ عزیز و دوست داشتنیه خودتونه. نمیگم اینجا کلی خواهر و برادر دارم میگم اینجا کلی دوست دارم که خیلی دوستشون دارم خیلی برام عزیزن و وجود عزیز خودشون نوشته هاشون رو برام با ارزش میکنه حتی چرت و پرت هم بنویسن!


دیگه اینکه یه چیزی در رابطه با شفا ، الان که داشتم خود ِ ثبت شده ام توی نوشته ها رو می دیدم ، دیدم مهزاد خیلی فرق کرده یعنی خب بذار رسما بخش پشت پرده رو شروع کنم ، این یکسال در واقع 86 87 جز اون سالهای خیلی متفاوت زندگیم بوده یعنی رفتم اون بالای بالا بعد از اون بالا ییهو در اوج ِ اوج با مغز اومدم پایین ، یه چیزی توی مایه های خورد و خاک شیر . و اومدم اینجا هم نوشتم چه اون بالا ، چه اون پایین ، چه چپ چه راست، چه اون موقع که خیلی دلم خجسته بود چه اون موقع که خیلی شکسته . بعد که به 8هزار قطعه مساوی تقسیم شده بودم فکر میکردم حالا از این به بعد میشم یه چینی بند زده پر از تیکه های ریز ریز که به زور میخوای کنار هم نگهشون داری پر از ریز ریز هایی که خیلی هم تیزن حواست نباشه راحت دستتو میبرن . دو سه روز بیشتر نگذشته بود همون موقع که روی خاک بودم هزارتیکه ، دیدم ریز ریز های وجودم دارن آروم آروم به هم می چسبن خودشون دارن همو پیدا میکنن هی دارم بزرگتر میشم هی همه ذره های وجودم داره دوباره بهم اضافه میشه بدون هیچ چسب وتیزی و برندگی . خودشون خود به خود میومدن کنار هم . انگار که با یه پتک محکم بکوبی به یه تیکه یخ بزرگ ، خورد ِ خورد بشه و بعد ذره هاش روی زمین گرم آب بشن و ....

مثالهای متنهام رو هم در این مورد نمیگم چون دوست ندارم!


دیگه اینکه هر وقت که این بلاگر توی آپ لود عکس یا پابلیش متنها یا درستی ادیت متن اذیت میکنه و کلی وقت آدم رو میگیره ، هی به خودم میگفتم و میگم عجب غلطی کردم ، نامردم من اگه تا آخر این هفته چیزی پست کنم ، بعد دوباره دو روز بعدش میومدم یه چیزجدید پست میکردم!

دیگه اینکه کامنت ِ بی نام (ناشناس) خیلی حرص منو در میاره ، یعنی چی خب یعنی جدا شما اسم نداری!؟ صادقانه بگم من خودمم توی همین شفا کامنت بی نام گذاشتم ولی خب فقط یکی دوبار بیشتر نبوده ، الان هم دیگه بچه خوبیم اصلا اینکارو نمیکنم .

دیگه جونم برای شما بگه که نهضت از شفا نویسی را همچنان ادامه خواهم داد ...

4 نظر:

marjan گفت...

سلام مهزاد,بخش پشت پرده ای که نشون دادی... انگار این تیکه ی نوشتت هم رنگ نارنجی شفا شد (:


راستی این عکسی که گذاشتی, تو کویر مرنجاب گرفته شده،دریاچه نمک,جزیره سرگردانی !من هم بودم!
این عکس رو از اینترنت گرفتی؟!

مهزاد گفت...

بلی مرجان جان!عکس رو از یه سایتی برداشتم ولی اصلا یادم نیست که مربوط به چی بود سایتش.منم خیلی دوست دارم مرنجابو ببینم.

Anonymous گفت...

من هم اتفاقا از دست اون هایی که کامنت های ناشناس می زارن خیلی حرص می خورم!

...D:

Mohammad گفت...

ناشناس هر چه سریعتر خودت رو معرفی کن. هرچند که حدس هایی در موردت بین صاحبنظران وجود داره!