
بالاخره این ماراتونِ امتحانام تموم شد که بیام منم از کیک های تولد شفا بخورم!
دیگه حدود 8 سالی می شه که با شفا آشنام، شاید یکی دو ماه کمتر؛ از همون ابتدایی که تب وبلاگ نویسی شروع شده بود و با هزاران موضوعات مختلف خیلیا شروع به وبلاگ نویسی کرده بودن.
خیلی وبلاگا بودن که عزیز بودن برام و دوست داشتم که با نویسنده هاشون آشنا بشم ، اما بعد آشناییشون فهمیدم که چقدر نوشته های آدما با خودشون فرق داره با خیلی چیزای دیگه.
اما شفا واقعا تنها جایی بود برام که هیچوقت ادعایی نکرد ولی خواست که یکی از بهترین ها باشه که بوده و هست!
25 آذر متولد شد، بزرگ تر شد دوستای زیادی پیدا کرد به خیلی گل های نرگس شفا داد ، بهش جفا ها کردن ، اما بازم ادامه داد مثل نیلوفر های آبی، دور از غرور، که تو همه طوفان ها سالم می مونن بالا و پایین ها شد اما هر روز کامل تر و غنی تر با دوستای بیشتر ، مثل آقا پسر یا دختر خانم هایی که 7 سالگی مدرسه می رن و باسواد ترو پخته تر شدن می شن ،
تو سال هفتم شفا خیلی بیشتر اوج گرفته ، یاد گرفته که مستقل تر زندگی کنه و مطمینم که هر سالش بهتر از سال های دیگه می شه اونقدر که دانشگاه شفا دانشجو های زیادی رو تحویل جامعه بده
محمد جان ، آفتاب انوری که 8 سال پیش متولد شد و قولش رو دادی ،الان دلای زیادی رو گرم کرده.
پی نوشت: تو حاشیه مراسم تولد شفا، صورت ماه همه دوستای شفاییم رو می بوسم (نزنینم! خانما رو نگفتم!)
6 نظر:
ممنون مراد جان. از تو هم ممنون بابت نوشته های خوبت.
راستی محمد جان از نرگس خانم خبری داری؟همون خانمی که سرطان داشتن؟
چه عکس قشنگی گذاشتی مراد (:
ایشون بعد از اینکه به من نوشتن که سرطانشون با شیمی درمانی و معجزه ی اعتقاد به معجزه خوب شد، هر از گاهی ای میل می زدن و بعد می دونم که ازدواج کردن. اما من خیلی وقته ازشون بی خبرم. اگه اینجا رو می خونن خوشحالمون می کنن که کامنت بگذارن.
مراد تو هم؟ تو هم اغفال شدی؟ D:
ممنون
نه مهزاد، اغفال نشدم (;
گفتم یهو به جشنمون گیر ندن که شبهه داره!
ارسال یک نظر