۱۳۸۷ آذر ۲۵, دوشنبه

آزادي




گاهي فكر ميكنم زندگي همه تقديره . ولي فوراً جواب ميدم : نه نميشه !تنها چيزي كه توي اين زندگي به ما اهدا شده آزادي و انتخابهامون ِ، پس اينا چي ميشن ؟با خودم ميگم هر كدوم از ما تو يه كشوري ،‌دهي ،‌شهري ،‌سرزميني پا به اين دنيا گذاشتيم پدر و مادرمون رو خودمون انتخاب نكرديم ،‌اينكه چه شكلي باشيم يا حتي چه خلق و خويي هم داشته باشيم ،‌باز هم دست ما نبوده محيط اجتماعي ،‌توارث ،‌خانواده ،‌تمام چيزهايي هستند كه ما رو با هم متفاوت ميكنه
.پس اون چيه ؟اون چيه كه باعث برتري ميشه ،‌باعث ميشه زندگي ما به يه تراژدي تبديل بشه يا يه شاهكار بشه ؟
خدا با آوردن ما به اين دنيا به ما زندگي نبخشيد بلكه بهمون فرصتي داد تا زندگي خودمون رو خلق كنيم .
ما هر جا كه باشيم يا هركس كه باشيم آزاديم ،‌آزاديم كه رگ دستمون رو بزنيم و خلاص ! آزاديم كه سلامتيمون رو داغون كنيم ،‌آزاديم كه از غم عشق هيچ وقت فارغ نشيم ،‌آزاديم كه تو گذشتمون بمونيم و بپوسيم ،‌آزاديم كه قهرمان بشيم ،‌آزاديم كه شكست بخوريم ،‌آزاديم كه زندگي كنيم يا تبديل به گورهايي متحرك بشيم ،
اونچه كه خودمون و ديگران از ما ميدونند فقط يه سري اطلاعات ِ ، ما رو با يكسري اطلاعات به اين دنيا آوردن ،بعد از اون تازه كار ما شروع ميشه كار ِ‌به اثبات رسوندن خودمون
اين مرد معلول ميتونست انتخاب كنه كه اين بدن رو تحمل كنه ،‌اداي مريضها رو درآوره ،‌خودش رو تو افسردگي غرق كنه و خيلي زود هم بميره ،اما او انتخاب كرده كه زندگي رو دوست داشته باشه ،‌شاد باشه ،‌سبك باشه …


تو زندگيم گل نكاشتم ،‌خيلي اوقات مجبور بوم به خاطر محدوديتها يا مشكلات پا بگذارم رو خواسته هام و آرزوهام ،‌هنوز به اونجايي كه ميخوام نرسيدم ولي زندگي رو دوست دارم ،‌گاهي ديدن يه گل كوچيك تو باغچه ي خونه منو به اندازه ديدن لاله هاي رنگارنگ هلند شاد ميكنه ،گاهي وقتا تو يه اتاق كوچيك نشستم و دارم كتاب ميخونم و در حال سفرم به سرزمين هاي دور ،‌به اقيانوس ها و كهكشانها و كشورهايي كه شايد هرگز نديدمشون با يه عالمه همسفر ِ‌جالب و دوست داشتني . دوست دارم كتاب بخونم ،‌ديوانه وار ، تا تمام زندگيهايي رو كه فرصت شناختنش رو نداشتم تجربه كنم ،‌گاهي وقتا ديدن يه ستاره ي كوچيك و درخشان تو يه شب تاريك و سرد يا تلاش يه گل براي زنده موندن تو سرماي پاييز ، ميتونه كسي رو به زندگي برگردونه يه اشعه ي نازك نور كه از لاي كركره داره انگشتت رو نوازش ميكنه مثل يه حمام آفتاب ميتونه لذت بخش باشه ‌ ، لحظاتي تو زندگي هست كه به اندازه ي ابديت وسعت داره ،‌من نميدونم چطور ميشه ابديت رو تو لحظه اي گنجاند ولي اين اتفاق ميافته ،‌و همين لحظه ها هستند كه باعث ميشن عاشق زندگي بشيم .
خوشبختي كف دستامون ِ ،‌فقط اگه نگاه كنيم ...

5 نظر:

Mohammad گفت...

پرنیان، همیشه از مطالب تو و صحبت هات با خودت نکاتی پرنفوذ یاد می گیرم که گاهی توی سرم سوت می کشه. این متنت رو که خوندم باید اقرار کنم که کمی صداهای اطرافم آروم شد یا شاید گوش های من توجهش رو به اطراف کم کرد.

ghazaleh گفت...

پرنیان و نوشته هاش و حرفهاش همیشه برای من مساوی بوده با یک بستهِ بزرگ انرژی!!! (: ممنون پرنیان عزیز.

هادی گفت...

درود. بی نظیر بود

مهزاد گفت...

آدم اگه میخواد بمیره خب بمیره اگه هم میخواد زندگی کنه، خب مثل آدم زندگی کنه .
راستی اینکه توی زندگیت گل کاشتی یا گل زدی یا گل خوردی رو نمیدونم ولی میدونم خودت گلی (:

مانی گفت...

به اینا می‌گم بهانه‌های کوچک خوشبختی!