۱۳۸۷ دی ۱۹, پنجشنبه

داشتم میرقصیدم . همه جا تاریک بود . داشتم میرقصیدم با همه کسایی که دوستشون دارم . همه عزیزهام . و بعدی و بعدی
همه جا تاریک بود . میرفتم جلوتر و جلوتر
یه دفعه یه صدایی بلند شد
همه داشتن میدویدن فرار میکردن همه جا رو دود خاکستری گرفته بود
همه داشتن فرار میکردن یکی جیغ میزد یکی فحش میداد
خواستم منم یه طرفی بدوم ولی جایی رو بلد نبودم سر جام وایسادم . حالا دیگه همه رفته بودن نمیدونم کجا کدوم سوراخ
فقط صدا میومد صدای فحش صدای دعوا صدای انکار صدای تایید
وایساده بودم هیچ جا رو نمیشد دید. دیدم اون گوشه یه سایه محوی داره تکون میخوره ، رفتم نزدیک نشستم زمین . زل زده بود بهم همون دختر بچه کوچولو بود همونی که اول از همه باهام رقصید . نگاهش ، توی نگاهش ترس نبود توی نگاهش جادو بود . بغلش کردم. شروع کردم به دویدن
جایی رو بلد نبودم فقط میدونستم باید بدوم..................


روی پله های اضطراری، همه جا سیاهی مطلق بود . فقط لبه های پله ها رو میشد دید . بالا و پایین انگار فرقی نداشت ولی میدونستم که باید برم بالا . نمیدونم کجا ولی بالا .............


کوچه بود دیواره های گلی قدیمیش بوی اسفند گرفته بودن . نور به زور از لای دود اسفند رسیده بود به کوچه . به زور ..................


وایسادم روبروی ساختمون تا نور بهم بخوره . میگن خورشید پشت اون ساختمون بلندهاست . وایسادم تا ببینمش وقتی نورش میفته روی پنجره های آینه ای ساختمون روبرویی..............



شب بود نصفه شب. توی بغلت بودم . همه جا تاریک بود ماه اومده بود پایین ، طلایی بود . نمیفهمیدم چی میگی فقط گرمای صورتت رو حس میکردم . به حال خودم نبودم . گوشه آسمون طلایی شده بود .............


برای تو برای تو، برای آوازی که از یعقوب خوندی برام اونشب و من اصلا نمیفهمیدم . ذوب شده بودم انگار توی آغوشت . و تو چه جسورانه تر نزدیک میشدی با آواز یعقوب ...............................
.
.
.
.
.
.

نور افتاده روی زمین ، از انعکاس پنجره ها از لای دود .................



.

3 نظر:

مانی گفت...

چه وهم عجیبی داشت این نوشته...

دایانا گفت...

مهزاد عزیز، بعد از مدتی ننوشتن با این متن زیبا و اون موسیقی...
خیلی زیبا بود عزیزم، ممنون

Mohammad گفت...

تاثیرگذار بود و از لحاظ تصویری قوی. تو که این قدرت ِ تصویرگری رو داری می تونی تجسم ِ خلاق ِ زیادی داشته باشی. حسودیم شد، البته چه عیبی داره که آدم به خوبی های دیگران حسودی کنه! و اینکه این حسادت رو به جای پایین بردن ِ دیگری صرف ِ بالا بردن ِ خود بکنه. همونطور که تو نوشتی که بالا رفتی :)