۱۳۸۷ اردیبهشت ۷, شنبه

یک حرف از هزاران



جای شما خالی من دیشب رفته بودم جلسه حلقه مربوط به یکی از این گروه های ریکی (جلسه ای که توش افراد این گروه دور هم جمع میشن و بعد از بحث و گفتگو مراسم مدیتیشن و دعا و سماع دارن) . این گروهی که من جلسه شون رو رفته بودم اعتقاداتشون تلفیقی از عرفان هندی و تصوف ایرانی بود . بحث هاشون که حرف از خوبی و خوب بودن بود . سر مدیتیشن هم که من وارد جزییات نمیشم چون در هر حال کسانی هستن که روش اینها براشون با ارزشه . اما باور کنید من خیلی سعی کردم چشمام رو بستم و تمرکز کردم که اون نور آبیی که همه جا رو گرفترو ببینم ولی نورش نمی دونم چرا زرد بود آبی نمی شد !
میدونید روشهایی که این گروه ها برای ارتباط با هستی و خدا و .. دارن خیلی جای بحث و در واقع ضعفهای خیلی بزرگی داره اما یه واقعیتی هست که هیچ کاریش هم نمیشه کرد و اون اینه که وقتی چیزی به عنوان اعتقاد برای یک آدم پذیرفته میشه اون اعتقاد میشه یه تکیه گاه و دلخوشی و قوت قلب برای اون شخص که بدون اون احساس خالی بودن و پوچی میکنه . به خاطر همینه که خیلی از آدما معمولا نسبت به عقایدشون خیلی متعصبن و نسبت به چیزی که یه کم عقایدشون رو بلرزونه سریع جبهه گیری میکنن . به خاطر همین هم من از اول که میخواستم برم با خودم قرار گذاشتم با کسی اونجا درمورد اصولشون صحبت نکنم و فقط شنونده باشم . میدونید شاید خیلی از عقاید اونها برای من غیرقابل قبول باشه یا مثلا وسط مدیتیشن من خندم بگیره اما فکر میکنم اگر این راه و روش باعث میشه اون آدم حس خوبی پیدا کنه ، بتونه با خوبیها و خدای خودش ارتباط برقرار کنه خب حتما این راه برای اون بهترینه هرچند برای کس دیگه ای ارضا کننده نباشه چون این راه ، راه اونا نیست . دیشب داشتم فکر می کردم اشکال از یه جای دیگه هم هست اینکه کسایی که راه های متعالی رو پیدا کردن و معرفی کردن کمتر شناخته شدن . مثلا خیلی جالب بود دیشب یکی داشت میگفت وقتی من دارم خوب و بر اساس ذات انسانیم عمل میکنم ، دروغ نمیگم و ... چرا باید اسمش رو الکی بذارم دین . خب خدا خیرت بده که زدی وسط خال . مشکل همینجاست اینکه راههای واقعی ، آدمهای راهنمای واقعی اسمشون کمرنگ شده و به جاش یه سری آدمهای دیگه که هیچ فرقی با ما ندارن و چیزی بیشتر از ما نمیدونن اومدن حرفای آون آدمهای حقیقی رو تحویلمون میدن و ما هم بدو پریدیم دنبالشون . چرا ؟ چون یه عده آدم دیگه به واسطه سو استفاده از اسم و حرفها و راه اون بزرگان اومدن و زهر تلخ به خوردمون دادن و حالا هم ما شدیم مار گزیده و متاسفانه این اتفاق بیشتر در حوزه دین رخ داده تا عرفان و تصوف و غیره .
درهر حال با این وضع فکر میکنم با حرف زدن و دلیل و مدرک آوردن نمیشه تغییری ایجاد کرد ، فقط با عمل کردن تغییری اتفاق میوفته . اون آدمی که الان به چیزهای بیخودی معتقده وقتی در من واعمال و رفتار من تاثیر عقیده ام رو ببینه اگر این عقیده درست باشه بدون شک ذات انسانی و الهی اون آدم هم به درستی این عقیده گواهی میده و به تدریج جذب این راه میشه .
و باز یه حرف جالبی که شنیدم این بود که یکی میگفت این جلسات مثل دوش گرفتن برام میمونه ، وقتی میام اینجا انگار روحم پاک میشه و آرامش پیدا میکنم ولی وقتی که میرم بیرون و سرکار و زندگی بعد چند روز دوباره همه چیز برام تیره میشه . در علم پزشکی به این میگن اعتیاد! آرامش و عقیده ایی که صرفا از توی جلسات بدست بیاد فقط هم توی همون جلسات کاربرد داره و به درد میخوره . آرامش و اعتقادی که از توی همین زندگی با همه بالا و پایین و سختی و داری و نداریش به دست میاد تا ابد همراه آدم باقی میمونه و البته نمیشه انکار کرد که به دست آوردن این اعتقاد بدون زنده بودن اون ذات پاک انسانی بدون راهنمایی بدون رفتن سراغ کسایی که حرف اول رو توی این راه زدن و اصلا انسانها رو نگیم بدون رفتن سراغ خود خدا و حرفهاش با ماها خیلی کار سختیه .
خلاصه بعد از مراسم مدیتیشن و دعا چراغها خاموش بود و خانمها میرفتن استادشون که یه خانم میانسال بود رو محکم بغل میکردن و همونطور که توی بغلش بودن مشکلاتشون ، گره کارشون، حرف دلشون و ... رو درگوشش میگفتن و ازش میخواستن که براشون دعا کنه .(گویا این کار یه سنته بین خودشون و علاوه بر این استادشون رو هم تا حد امامزاده قبول دارن) من هم گفتم برم بغلش کنم! وقتی سرش خلوت شد رفتم بغلش کردم و همونطور که منو محکم توی بغلش گرفته بود در گوشش گفتم ، من زیاد به جلسات و عقاید شما آشنا نیستم و کلا هم اعتقادات خاص خودم رو دارم اما درهرحال به عقاید شما احترام میذارم و امیدوارم که موفق باشید!
خانمه یه کم جا خورد شاید انتظار نداشت کسی بیاد درگوشش اینو بگه ، بعدش که از آغوشش بیرون اومدم لبخند زد و متعاقبا برام آرزوی موفقیت کرد و البته همین هم انتظار میرفت .

-------------------------------------------------
ان شاالله که هدف این گروه ها معنویست نه مادی ولی دیشب داشتم حساب میکردم بیایم با بچه های شفا یک بیزنس راه بندازیم ، اسمشم بذاریم موسسه فرهنگی تجارتی ِ عرفان ِ شفا، دست کم میتونیم ماهی سه چهار میلیون درآمد داشته باشیم . قسمت آشنایی اعضا با مرجان و ساغر و رضا ، قسمت صحبتها و بحث ها با محمد و هدی و مراد ، قسمت نیایش و دعا با پرنیان و امیر و غزاله ، قسمت سماع و حرکات موزونشم با من D: