۱۳۸۷ مهر ۱۶, سه‌شنبه

و خداوند ملانین را آفرید!

وقتی در مورد موجودات می خونی سیستمها ، سلولهاشون ، مولکولهای به اون کوچولویشون ، اول از همه یه چیز خیلی خیلی مهم یاد می گیری ، هیچی به حال خودش رها نشده . هر چیزی که بهش نگاه کنی یه شعور یه مراقب یه چیزی که دائم مراقبه اگه کفه اینور داره سنگین میشه هوای اونطرف رو داره ، که اون تعادل و پایداری به هم نخوره . تغییر پیش میاد ، همیشه پیش میاد ، میتونه به واکنشها به سلولها حتی به خود موجود جهت بده حتی میتونه نحوه زندگی خود اون موجود رو تغییر بده .
این همه ظرافت و دقت بی صاحاب به حال خودش رها نشده ، یه نظمی یه قانونی یه شعوری نمی دونم هرچی دوست داری اسمش رو بذار اصلا یه خدایی ، توی هر واکنشی توی هر اتصال اتمها به هم هست که دائم مراقب پایداری این سیستمه ، چون سیستم زنده یعنی سیستمی که پایدار باشه حالا کل سیستم اصلا روشش تغییر کنه بیان ژنش عوض شه پروتیین هاش تغییر کنن مهم نیست ، مهم اینه که بمونه .
وقتی این کنار هم قرار گرفتن سختی و نرمی ، پیچیدگی و سادگی رو می بینی نمی دونی اصلا یه جوری میشی .
ملانین یه ماده رنگیه درست توی دل ِ پوست ، رنگ پوست به خاطر اونه ، آدمایی که پوستشون سبزه اس نسبت به آدمایی که سفیدن ملانین بیشتری دارن ، هرچی ملانین بیشتر پوست هم تیره تر. اما کار اصلی این دونه کوچولوی رنگی نیست ، دیدی وقتی پوستت توی آفتاب شدید باشه تیره میشه ، میگی پوستم سوخته حالا با کلاس ترش میشه سولاریوم یا رفتم اسکی ! وقتی به پوست نور شدید میخوره برای اینکه به خاطر اشعه های قوی که توی تابش خورشید سلولهای پوست آسیب نبینن، میزان تولید ملانین توی پوست زیاد میشه به خاطر اینه که پوست تیره میشه . این دونه های رنگی کوچولو اون انرژی ریاد تابش رو میگیرن که به خود سلولها آسیب نرسه . اگه اینا نباشن پوست خیلی در مقابل نور حساس میشه زود سلولهاش میمیرن سریع پوسته پوسته میشه یا حتی ممکنه سرطانی بشه .
پوست یه بافت خیلی ظریف و حساسه اما می بینی گذاشتنش روی ِ رو ، جایی که بیشتر از همه در معرض ضربه و خراش و بریدنه . اصلا فکر کن اگه به جای پوست سطح بدن ما از یه لایه استخوان پوشیده شده بود ، حالا جدا از زشتی اون لایه سفت و سخت خیلی راحت با هر ضربه ای خرد میشه و خش برمیداره . پوست که نمیتونه عین استخون باشه، کارش یه چیز دیگه اس وجودش یه چیز دیگه اس اگه بخواد اونطور سفت و محکم باشه دیگه خودش نیست میشه یه چیز مصنوعی و بی استفاده . نمیشه دیگه آقا جان! چرا هی چونه میزنی ، آره قبول که پوست هم گاهی تیره میشه ضمخت میشه خشک میشه اما ذاتش که تغییر نمیکنه . زیر اونهمه لایه مرده و شاخی شده هنوز لایه های زنده هست بعد یه مدت سریع اون لایه تیره و خشک پوست پوست میشه و میریزه . دوباره میشه عین اولش همونقدر ظریف و حساس و نرم و انعطاف پذیر .
تضادها خیلی راحت کنار هم می شینن ، پوست باید نرم و حساس باشه درست وسط این همه خراش و ضربه ، استخون باید محکم باشه درست وسط اونهمه گوشت نرم که دورش رو گرفتن . همینجوری هم به حال خودشون ول نشدن ، ملانینی هست ، شعوری هست ، هر چیز را تقدیر و اندازه ای هست .

2 نظر:

Mohammad گفت...

"نمیشه دیگه آقا جان! چرا هی چونه میزنی ، آره قبول که پوست هم گاهی تیره میشه ضمخت میشه خشک میشه اما ذاتش که تغییر نمیکنه ."

:)

مطلبت جالب بود. واضح بود!

غزاله گفت...

مهزاد، خیلی خوبه که زبونت رو خوب یاد گرفتم!
" زیر اونهمه لایه مرده و شاخی شده هنوز لایه های زنده هست بعد یه مدت سریع اون لایه تیره و خشک پوست پوست میشه و میریزه . دوباره میشه عین اولش همونقدر ظریف و حساس و نرم و انعطاف پذیر ."

ممنونم عزیز ;)