۱۳۸۷ مهر ۲۷, شنبه

من روم کم نمیشه!



به نام خدا. خانمها و آقایون عزیز ، من مهزاد هستم صفرساله از تهران . یه چند روز بود له شده بودم اما خب دیگه این اولین بار نبوده آخرین بار هم نخواهد بود ، زیاد دنبال چرا نیستم البته گاهی چراها از هر سو هجوم می آورند اما شیر مهزاد فسپری پیف پاف ِ " من کاری که می تونستم رو انجام دادم " برداشته همه رو ناکار میکنه . میدونم الان زوده میدونم فکرها باز هم سراغم خواهند اومد اما بلاخره آدم باید از یه جایی شروع کنه ، خسته شدم از بس غصه خوردم!


براتون گفته بودم که تا ده دوازده سالگی فوتبال بازی میکردم . فوتبال ورزش خشنیه ، یادمه همیشه سر زانوها و آرنجهام زخم بود وقتی پوست روی آسفالت کشیده میشه ریز کنده میشه ، میشه یه دایره از زخمهای کوچولوی کنار هم . یادمه دلمه که می بست خیلی طول می کشید تا خوب بشه ،همون دلمه ها گرچه سطح زخم رو می پوشوندن که زود خوب بشه ولی آخراش یه چیز اضافه بودن نمیذاشتن زخم هوا بخوره که زودتر خوب بشه . همیشه از دیر خوب شدن دلمه ها خسته می شدم وقتی چندروز میگذشت که می دونستم زخم از زیر بسته شده دلمه ها رو با ناخن می کندم!


زیرش پوست تازه صورتیه صورتی بود .


وقتی دلمه ها رو میکنی خیلی می سوزه اصلا ممکنه خون بیاد اما خب آخه معلوم نیسه کی بلاخره دلمه خشک بشه و بیفته شاید اصلا هیچ وقت نیفته .


حالا توی این فوتبال زندگی هم اگه بخوای تند بدویی و شوت سوباسایی بزنی احتمال اینکه روت تکل برن بخوری زمین و دست و پات َشل و پل بشه خیلی زیاده . فراموشی دردی رو دوا نمیکنه مگه میشه دلمه به این گندگی رو فراموش کرد ، نگاش کن به اون وحشتناکی هم که فکر می کنی نیست اصلا یه کم که بگذره عادی میشه . حالا که عادی شد ناخن مبارک را بذار زیرش ، مطمئنی میخوای اینکارو بکنی!؟ میسوزه ها!!؟



ای ول! نگا کن پوست زیرش چه تازه و صورتیه !






4 نظر:

امیر گفت...

" تو دیوانه ای مهزاد سوباسا ، دیوانه! "

از اون دیوانه خوباها..
از همونایی که هیچ عاقلی رو جسارت ِ راه بردن به ژرفای اندیشه هاش نیست..
جسارتم رو ببخش..
اگه نمی گفتم می موند تو دلم..

خوشحالم که باز رسیدی به درک ِ اون صورتی قشنگه تازهه..

امیر گفت...

و چقدر خوب که وقتی برگشتم دیدم که تو هم از فوتبالت برگشتی و پیروز هم برگشتی،
هر چند با سر و رویی زخم و زیلی..
راستی قول داده بودم که بگم خدا اون شب بهم چی گفت وقتی لای قرآن رو گشودم..
برام خیلی مهم بود که در اون لحظه تو فکر ِ خدا چی میگذره..
خدا گفت:
وَإِنْ عَاقَبْتُمْ فَعَاقِبُواْ بِمِثْلِ مَا عُوقِبْتُم بِهِ وَلَئِن صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرٌ لِّلصَّابِرينَ
«126»
وَاصْبِرْ وَمَا صَبْرُكَ إِلاَّ بِاللّهِ وَلاَ تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَلاَ تَكُ فِي ضَيْقٍ مِّمَّا يَمْكُرُونَ
«127»
سوره نحل

خدا به صبر می خواندم..
به صبر ...
صبر ..
صبر..

مراد گفت...

مهزاد جان ؛
اگه زود اون دلمه های روی زخم رو بکنی به بدنت فرصت نمی دی که خودش رو کاملا درمان کنه
مثله مريضی تو اتاق عمل می مونه که جراحی که تموم شه بگی ديگه بخيه کردن نمی خواد ؛مهم رگای قلبش بود که درست شد!
وقتی يه اتفاقی ميوفته بايد به خودمون فرصت بديم و فکر کنيم تا اون درسی که تو اون زخمِ هر چند نا خوشايند هست رو بگيريم مگر نه اون اتفاق دوباره تکرار می شه و جای اون زخم مثله يه ترکيبِ نا همگون هميشه رو پوستمون می مونه

Anonymous گفت...

مرحبا به این قدرت ،

خوشحالم کردی مهزاد.

بارک الله با این روحیه .

پایدار باشی‌ دوست من.

"مطلبی درباره یک کامنت"(ممنون میشم اگه محل جاش مناسب نبود ، ویرایش کنید) :)

ممنون از دوستا ن ‌ خوبم توی شفا به خاطر توضیحات ونظراتشون. و تشکر خاص ازمحمد به خاطره مطلب قشنگ و آموزنده ای که گذاشته بود. ) و پوزش از اینکه بخاطر نوشته مبهم من تصویر متفاوتی از آنچه منظورم بود به ذهن متبادر شده بود.(
بعد از اینکه نوشته ی خودمو دوباره خوندم این احتمال از خاطرم گذشت که معنی فدای مختصر نویسی شده بود؛.قسمتی‌ ا ز ا ون چیزی رو که سعی‌ کرده بودم بگم رو مراد عزیز با توضیح قشنگش اضافه کردن.که منو یاد جمله معروفی انداخت :”از توهم به پرهیزید چنان که از آ تش می پرهیزید!” یعنی‌ همون ترسهایی که ساخته ِی ذهن ِ و عموما وجود واقعی‌ نداره.و تصوراتی که با حقیقت همسو نیستن بلکه نشات گرفته از حرص ها و نفرتها و به طور خلاصه ناخوداگاه ماست.
همونطور که غزاله عزیز هم گفت بود همه ی ما بنا بر انسان بودنمون و ناکامل بودنمون لحظاتی داریم که نیاز داریم کسی‌ باشه که بگه بله عزیزم’ آره دوست خوبم ’ من دردت رو میفهمم ‘من ترست رو میفهمم و میدونم که چه حس بدیه, همدردی کنه و بگه که دردمون به نوعی مشترکه. چه بهتر که اضافه کنه که چه جوری با اون مساله کنار اومده یا از چه راهکار هایی استفاده کرده.
با اعتمادی که به زیبایی و حرارت و روشنی خورشید می کنیم می تونیم تاریکی و سردی هر شبی رو که فقط یه مفهوم ساخته ذهن هستش رو پاکش کنیم و قشنگیش رو ببینیم.

مراد جان ممنون از احساسی‌ که به این قشنگی جمله ش کردی، درسته،همانا اون روشنی وجود خود ماست ، درون ما و جزیی‌ از ماست پس اگه باشه تاریکی‌ رو هم جزیی‌ از خیر و خوبی‌ میبینه و همه ی کارهای او بالذات خیر و خوبیه.و‌ زیبایی هم چیزی مجزا از هستی تو نیست’ هستی تو زیبا یی رو ادرک می‌کنه چون شرایطش رو براش مهیا کردی.چون روحت رو آینه صیقل خورده کردی ومیتونی‌ نقش وحدت رو با جان ببینی‌.
.پس شاید سوال خوبتر این باشه که چه جوری صیقلی کنیم. تا اون چیزهای ناموزون و نامتناسب هم تو نگاه مون وحدت بگیرن. تضاد هامون و جدال درونیمون نادیده گرفته نشن،چرا که همین اینها ممکنه با عث به وجود اومدن یه نفاق پنهانی بشه. بدیهیه که صحبت کردن از این موضوع آسونتر از به هماهنگی‌ در آوردنشه.اما ما میتونیم به هم کمک کنیم و تو وبلاگمون ازتجربیا ت وموارد متنوعی صحبت کنیم که جز انکار نا پذیر دنیای واقعی‌ باشن.و اینکه چطور این سنگینی‌ و رو با نگاه کلی‌ گرایا نه تر و منسجم تری شفاف کنیم تا جایی که به کمترین تضاد با باورها و تجربیات قشنگ روحانی ،معنوی و یا هنریمون برسه و باهاش همسو بشه.
یقینا این به اون معنا نیست که به اسم واقع بینی‌ نور و سرور رو از لحظاتمون بگیریم،کمترین فایده ش اینه که میتونیم با درک کردن افرادی که توی اجتماع زندگی‌ می‌کنن راحتتر کمکشون کنیم، بقول آقای قمشه ای اونوقت میدونیم اون هنرمند (اون انسان)از چه بیماری رنج میبرده و دردش چی‌ بوده.
با عشق
امید