داشتم خواب می دیدم . نگران بودم . فرار کرده بودم . یه عده دنبالم بودن اونا سوار ماشین بودن ، می دویدم توی کوچه پس کوچه ها ، فقط دلم می خواست برم یه جایی گم و گور بشم . شب رو توی یه کنج کنار خیابون خوابیدم . صبح بازم بهم رسیده بودن ، فقط داشتم می دویدم . نمی دونم چی شد کسی دیگه دنبالم نبود یه دفعه رسیدم به اون خیابونه که توی مشهد هست انتهاش میرسه به حرم ، ته ته ِ اون خیابون بودم میشد گنبد رو دید کنارشم گوهرشادو . خیابون رو می رفتم مغازه های کوچیک تسبیح و زرشک فروشی رو هی رد میکردم .
رسیدم دم ورودی ، همونجا که میگردنت ، کسی کاریم نداشت . رفتم تو ، داشتم شبستانها رو یکی یکی رد میکردم برسم به صحن اصلی ، هنوز نرسیده بودم ، از خواب بیدار شدم .
صبح شده بود .
.
.
.
.
شکر
2 نظر:
تعبیرش اینه که یه کاری رو هی میندازی عقب چون ازش می ترسی.
جالبه ، اما تعبیرش برای من حس خوبیه که از سه روز پیش تا الان دارم، همین برام کافیه
ارسال یک نظر