
هزار فرم مختلف که بیشترشان اجق وجق اندباهزار رنگ عجیب روی بوم سفید 70*70در مقابلم جولان میدهندهمه شان شلوغ پلوغ اند به شلوغی زندگی پر تلاطم خودم.
همه انها را ول کن اینبار میخواهم فقط یک زمین بکشم با یک اسمان. انطوری که خاک زمین اش بوی خدا بدهد و اسمانش رنگ خدا .
رنگ اسمانی که در ذهنم است رنگ ابی است که توش سبز هم دارد چند لکه رنگ صورتی مایل به بنفش که در رنگ ابی اسمان محو شده را گوشه سمت چپ میگذارم ان پایین هم تپه ای است از گلهای ابی همان گلهای ریز که در نهایت بی کسی در زیر دیوارهای گوشه خیابان هر جا که اندکی خاک باشد میرویند تا به تو بگویند دم عید است طفلکی ها انقدر به دیوار جفت میشوند تا پناهشان شود و زیر پا له نشوند
میدانم خیلی کشیدنشان سخت است خیلی ریز اند اما عاشقشانم میخواهم برای یکبار هم که شده بجای پای دیوار روی یک تپه پهناور سبز باشند که دیگر از تنگی جایشان نهراسند
و
ودیگر هیچ نمی کشم همین تپه و همان اسمان .خدا هم که همان بالا لابه لای ابرهاست گاهی هم این پایین کنار گلها یم لم میدهد که با همه بی عطریشان بوی خاک نگیرند بوی بهار بگیرند.
قلمو در دستانم است ولی میلرزد !
میخواهم دردنیای واقعی باشم خود را بجای زیر نور مهتابی زیر نورتازه دستنخورده خورشید که هنگام طلوع ازلابه لای ابرها می ایند تجسم میکنم
ولی بازدستانم میلزرد! اگر رنگ خدا نشود چه؟
2 نظر:
احساس ترس از سنگینی یک کار رو همه رو اولش می ترسونه. وقتی کاره انجام شد می بینی که اونقدر ها هم سخت نبوده. ممنون از دلنوشته هات.
این قاطی کردن رنگا، خیلی حس خوبی به آدم میده.وقتی اون وسط با چندتا رنگ یه دفعه خدا هم رنگ میگیره.
ممنون
راستی میشه عکس نقاشیهات رو برامون بذاری
ارسال یک نظر