۱۳۸۷ آذر ۱۱, دوشنبه

هشت می شویم


بهههههههه، سوووووووووووووت، دددددددددددددست دست، آهان ای ول ، شله شله ، اون خانوما و آقایونی که ته سالن نشستن ... آهان ....
بله به این وسیله آغاز رسمی سلسله جشنهای هشت هزار و پونصد ساله ، ببخشید! هشت سالگی ِ شفا رو اعلام می نمایم . برنامه های کاری بنده در این جشنها عبارتند از
_معرفی نوشته های برتر نویسندگان از دید عالم بزرگ قرن، دانشمند زمان = خودم
_بررسی روند تغییرات متنها یا به عبارتی جایزه بزرگ بیشترین میزان روند تغییر نسبت به سال قبل می رسد به ...
حالا با هم صحبت می کنیم ببینیم برسد به که
_افشای برخی از ماجراهای پشت پرده نوشته هام
_انتخاب بهترین و بدترین نوشته و پادکست شفا طی سال گذشته
_ به احتمال زیاد من به موارد بالا که گفتم زیاد پایبند نخواهم بود و معلوم نیست چیزی که می نویسم زیاد به اینا ربط داشته باشه . بذار اول سه شنبه این امتحان نیم ترم انقلاب رو بدم.


ددددددددست دست ....آهان ........ غزاله برو زنگ بزن ببین بچه ها کجا موندن ، نکنه آدرسو نتونستن پیدا کنن .
چی؟ آخه چطوری؟ میگی پرنیان زده آزمایشگاهو منفجر کرده الان متواریه!؟ چی؟ امیر رفته لب دریا دیگه اثری ازش نیست!؟ نه!!؟ محمد رفته سمینار کوانتوم بده به جای اون فیزیکدان هسته ای پاکستانیه دستگیرش کردن!؟ هان!؟ مرجان چی شد؟ چی!!!!! آپولوی آزمایشی ساختن پاش گیر کرده لای سیما با آپولوئه رفته هوا!؟ فوراور کو؟ شوخی میکنی؟ رفت توی محدوده نیروگاه اتمی بوشهر با تیر زدنش! پس هدی کجا موند؟ هان؟ خودشو شبیه سازی کرده چند بار!؟ چی؟ چیکار کردی؟ به یکی آدرسو دادی به یکی دیگه خبر تولدو!؟ مجید چی؟ اونم توی آپولوئه پیش مرجان!؟ ای از دست این فیزیکدونا. رضا؟ نمی شنوم صداتو گفتی کجائه؟ متوجه نمیشم ای بابا. گفتی ساغر کجا مونده؟ خروجیه اتوبانو اشتباهی پیچیده رفته الان توی جاده کمربندی؟ ای بابا! میلاد؟ فرستادنش سربازی؟ پس چرا هیچ خبری نداد. چی؟ مراد توی برفا گیر کرده چی داشته میگفته؟ داد میزده چی؟ بهمن!؟ اسماعیل چی؟چی میگفته؟ این شماره مسدود می باشد؟ هادی هم که دو دقیقه پیش همین دور و برا بود کجا رفت؟
نمی دونم چرا اینطوری شد. ای بابا. اِوا!! مهزاد! تو اون وسط داری چه غلطی میکنی !؟ این حرکات چیه! خاک به سرم! بیا بشین آبرومونو بردی !






در اینجا جا داره از دست ِ خودم ، موبایل محترم غزاله و همینطور خودش و همه هموطنانی که مارو در تهیه این عکس یاری کردن تشکر نمایم.

8 نظر:

Ghazaleh گفت...

D: مهزاد نمیری تو با این کارات D: D:
کلی خندیدم خداییش!انشاالله قسمتهای بعدی را زودتر بفرستید فیض ببریم. به قول دوستان : ما منتظر دومیش هستیم!!!
پ.ن: این عکسا خودشون یه داستان 10 قسمتی محسوب میشوند!!! D:

امیر گفت...

آقایون دست ..
خانوما رقص..
حالا برعکس..
...
واقعن که مهزاد..
همین مونده که تو این آشفته بازار نیروی انتظامی و پلیس ِ امنیت اجتماعی بیاد و در ِ شفا رو تخته کنه به جرم ِ برقراری مجالس ِ مختاط ِشادمانی هاو ... . اینا..
حالا بیا بنده خدا محمد رو به عنوان صابخونه ی طفلکی و بی گناه آواره و سرگردون ِ کلانتری و اینا کن سند به دست که عده ای جوون ِ مورد دار از اینجا به نحو ِ سو بهره برداری کردند و اینا..
راستی نمیدونم چرامن تا مدتها که شفا می خوندم فک می کردم که مهزاد پسره؟
تو پست ِ قبلی با اون تفنگ به دست و.. هم دیدم که مردیه واسه خودش..
از شوخی گذشته موقع ِ ذخیره کردن ِ عکس ِ اون سوار ِ تفنگ به دست اومدم برای اون فایل اسم بگذارم،
نوشتم مهزاد..
این دریا رفتن ِ منم سوژه ای شده برا خودش ها..

marjan گفت...

مهزاد ای ول دختر D:D:
کلی خندیدم
کلی کیف کردم
*:بوس بوس*:

marjan گفت...

D: D:
یه بار دیگه خوندمش نه! خوردمش!
بسی خوشمزه بود

هادی گفت...

داشتم این کیک با شکوه جشن هشت سالگی شفا رو قبل از خوردن و بعد از خوردن مقایسه میکردم، متوجه شدم که حدود یک هشتم کاغذ شیرینی هم خورده شده (-;

عجیباً غریبا

ghazaleh گفت...

خداییش کیک بسی خوشمزه ای بود!!!! جای همگی خالی D;

Mohammad گفت...

به به! این چه وضعشه؟! بیرون، همه بیرون ببینم! :) خب حالا منهای شوخی این کیک رو یه ذره خامه ای چیزی می ریختین روش با چایی چیزی آخه! مهزاد، منتظر نوشتن متنی که قول دادی هشتیم!!!

هدی گفت...

با حال بود! مرسی‌ کلی‌ خندیدم. من هم منتظر نوشته‌ای که قول دادی هستم. امتحانت خوش باد!!