درست یادم نیست اولین باری که ارزو کردم کی بود؟زمان زیادی از اون روزها میگذره !شاید اولین ارزو رو بعد از اینکه یاد گرفتم بگم اب بده کردم !یادش بخیر چقدر اون روزها اب میخوردیم!
راستی هیچ فکرش رو کردی چرا اول از همه یاد میگیری بگی اب وبعد ش اول از همه یاد میگیری بنویسی اب؟شاید بخاطر اینکه د انه ارزوت نیاز به اب داره.... به یک چیز پاک و گواراو شفاف حتی با وجود موجودات زیاددیگه که توش زندگی میکنن اون هنوز شفاف، شکلش برای اینکه دلت رو نشکونه عوض میشه ولی هنوز شفاف با وجود تمام بی رنگیش.
اره یادم اومد بهش اب میدادم، یواشکی چند تا از اون لیوان ابهایی رو که میخواستم میبردم تو باغچه میریختم رو دونه ارزوم، کودش هم شده بود کتابهای قصه و کارتون، از لوبیای سحر امیز گرفته تا خاله ریزه.
با همون ارزوهای کوچیک و پاک مثل چادر گل گلی گذاشتن و پلو پختن تو دیگ پلاستیکی وحرف زدن با مورچه ها دونه ام جوونه زد. ولی جوونه خیلی ضعیف بود، نگرانش بودم ارزو داشتم بزرگ بشم و بهتر ازش محافظت کنم ولی وقتی یه ادم بزرگ می اومد بهم میگفت ای کاش ماهم بچه بویم دلم میریخت جوونه ام با طوفان دلم می پژمرد بچگی چی داره که من ازش غافلم؟
دیگه صبر فایده ای نداشت برش داشتم از باغچه و کاشتم اش تو قلبم و راه افتادم کوله بارم امید بود و سایه ام خدا تا مطمئن نمیشدم مواظبم به راهم ادامه نمیدادم تو راه اواز میخوندم و تا زمانیکه پرنده ها با هام هم اواز بودن می فهمیدم اون با هام.چیزی از راه رو نرفته بودم که با خودم گفتم راه رو دارم اشتباهی میرم، این جاده تمومی نداره سرشار از غرور بودم و برای زود رسیدن عجول.جوونه رو کندم و انداختم بیرون ، ادای ادم بزر گها رو دراوردم .خواستن توانستن است پس بخواه! یادم رفته بود خواستن باید خواستن توباشه و بس نه خواستن همسایه ها و فامیل و مدیر مدرسه ،دیگه به بردن عطرگل سرخ به مهمونی جوونه راضی نبودم میخواستم اب و باد و خاک رو به خدمت بگیرم.
رفتم خیلی راه رفتم که فهمیدم این جاده همون جاده بود ،با همون بی انتهاییش یکهو همه چیز دلمو زد خواستن وطمع بی انتها دلمو زد.سراسیمه برگشتم چه بلایی سر جوونه ارزوم اومده بود باید پیداش می کردم ایا اون منتظرم مونده بود؟
بوی عطرش منو بسمت خودش میکشوند.اولش نشناختمش ،اون در کنار درختانی که در ارزوی سفر بودن بزرگتر و پخته تر شده بود بهم یاد داد ارزو اونیکه تو دوست داری برو دنیال خودت نه دیگران خودت رو بشناس و ارزو کن اونوقت راهی که داری چون دوستش داری خیلی نزدیکترو دیکه توش از خستگی و تاول خبری نیست.قلمم رو انداختم وقلموم رو برداشتمم و رفتم سراغ ارزوهای پاک بچگی ام نه ارزوهای تند و ناخالص و پراز سرخوردگی بزرگیم.
می دونی چه چیزی هست تو بچگی که همه ازش غافلن و میخوان بزرگ بشن؟اون هیچییه ،هیچ سرری تو زندگی نیست، خودتی و خودت....
6 نظر:
بهار جان خوش اومدی. با چه نوشته های زیبایی شروع کردی (:
سلام بهار..
با یادداشتهای قشنگ و دوست داشتنی تو که همیشه اندیشه هایی پاک و آسمونی رو به همراه دارند مدتهاست از طریق ِ نوشته های خوانندگان ِ شفا آشناییم..
می گم که پارسال همین موقع ها بود که من و غزاله نعمت ِ و افتخار ِ نوشتن توی این جای عزیز نصیبمون شد..
باورم نمی شد زمانی که بعد از انتشار ِ ویژه نامه ی هفت سالگی شفا محمد عزیز منو به عنوان ِ نویسنده دعوتم کرد..
بهت تبریک می گم پیوستنت رو به جمع ِ دوستان ِ شفایی ..
و چه آغاز ِ زیباو خدایی رو رقم زدی بهار ِ عزیز..
سلام و درود
به سرزمین نارنجی خوش آمدید.
با بهترین آرزوها
هادی
معرکه شروع کردی بهار! به جمع ِ کسانی که خاطره های شخصی شون رو فقط و فقط برای خودشون در شفا می نویسن خوش اومدی. من از اولین نوشته ات خیلی حظ بردم مخصوصا اونجایی که صادقانه برای خودت نوشتی:
"جوونه رو کندم و انداختم بیرون ، ادای ادم بزر گها رو دراوردم .خواستن توانستن است پس بخواه! یادم رفته بود خواستن باید خواستن توباشه و بس نه خواستن همسایه ها و فامیل و مدیر مدرسه"
همه ی این نوشته خواندنی است. خدا قوت!
اضافه شدن ِ دوستان ِ بسیار خوبمان هادی عزیز و بهار به جمع شفا یک سورپرایز برای تولد ِ هشت سالگی ِ شفاست.
مرسی بچه ها
امیدوارم بتونم کنار همه شما نویسندگان خوب شفا بنویسم
ارسال یک نظر