۱۳۸۷ دی ۴, چهارشنبه

it is raining in my heart


وقتي بارون ميباره بعضي ها دستپاچه ميشن و دنبال چتر و كلاه ميگردن ، بعضي ها هم ذوق زده ميشن و شادي ميكنن ،‌مثل درختا .
تقريباً همه ي درختا به جر كاجها خشك و عريان شدند ،‌دستهاشون رو به سوي آسمون گرفتند و نمي دونم، شايد دعا ميكنند ،
‌يادم مياد خنده و سرسبزيشون تو بهار .
اون همه گرمي و طراوت و سرسبزي و زيبايي كجا رفت ؟

باغبون داره شاخه ها ي خشك رو با قيچي باغبوني مي بره و سرشون رو ميزنه ،
‌درخت بيچاره ،مثل يه مرده ست ،‌بي جان و بي روح ...

اما خودش رو لاي يه سكوت رازآميزي پوشانده ، يه راز بزرگ ، مثل راز مرگ يا راز لبخند ...آره لبخند وقتي خوب ِ خوب نگاش ميكنم ،‌انگاري داره لبخند ميزنه ، يه لبخند خيلي خيلي محو ، مثل لبخند موناليزا ،‌ با شاخه هاي بريده و عريان داره آروم آروم به قطره هاي بارون گوش ميكنه كه رو تنش ميريزن و تا عمق وجودش فرو ميرن و نويد بهار رو بهش ميدن .
درختا به آفريدگارشون ايمان دارند ، از نگاهشون ميشه خواند .

داره بارون ميباره
تو قلبم ، داره بارون ميباره ، به قطره قطره هاي بارون ايمان دارم .

درخت كهنه پوش ، تو نونوار ميشي
بازم بهار مياد ، پر برگ و بار ميشي
تو فكر شب نباش ، به آفتاب ميرسي
رها ميشي از اين ، دنياي بي كسي

1 نظر:

forever84 گفت...

چه طراوتی داره این عکس
دل‌ام بارون می‌خواد

راستی پرنیان، این بیت ِ آخری، خوب رو زبون‌ام نمی‌چرخه، فکر کنم باید مکث‌اش رو بیشتر کنم