۱۳۸۷ دی ۲۹, یکشنبه

بعیده، ولی میشه!ا



سوز سرما تا توی استخونم نفوذ کرده، و دندونام داره به هم میخوره، کاملا ناخودآگاه، درست مثل اون روز که م. بهم میگفت : " بسه دیگه، چقدر میلرزی!" تندتر راه میرم که گرم بشم و دارم فکر میکنم " باورم نمیشه!! همین 4 ماه پیش حسرت یه همچین سرمایی رو میخوردم. بستنی، آب یخ، کولر و ... تا یه کم از گرمای جهنمیِ تابستون کم بشه". انگار اصلا تصور همچین چیزی غیر ممکنه برام. یعنی واقعا 5 ماه پیش بود؟؟! نه!
درست مثل زندگی هر روزمونه، اینطور نیست؟ بزرگترین و شادی آورترین لحظه ها فقط چند ساعت، نهایت چند روز به یادمون میمونه. مثل مصیبتهای بزرگ زندگی. یه وقتی می آد باورمون نمیشه همین مثلا 1 ماه پیش بود که از فرط غم و بدبختی داشتیم خفه میشدیم،... وااااااااای که بشر چقدر فراموشکاره (:
دندونام که به هم میخوره خودم رو تو چلهِ تابستون تصور میکنم، گرما، خورشید و میوه های تایستونی، با یه لیوان آب یخ و زیر کولر... بعیده، یعنی آدم تو ناف سرما که وایساده عمرا باورش بشه همچین روزی میاد. دونه های برف که روی تنت میریزن انگار کم کم پوستت مزهِ آفتاب رو از یاد میبره، درست همونطور که آفتاب با چند بار تابیدن به تنت طعم یخ برف رو آب میکنه از وجودت.

اما میاد، میدونم که میاد، خوب 20 و اندی ساله که دیدم میاد. تابستون داغ و گرم میاد، و زمستون سرد و سفید بعدش و ...

درست مثل روزهای زندگی ...

بعیده، آدم تو ناف تاریکی که وایساده باشه عمرا باورش بشه بالاخره همچین روزی میاد، ولی میدونم که میاد. آسمون داره داد میزنه... داد میزنه که میاد.

2 نظر:

Mohammad گفت...

" یه وقتی می آد باورمون نمیشه همین مثلا 1 ماه پیش بود که از فرط غم و بدبختی داشتیم خفه میشدیم"

آره. این تجربه باشه بهتره تا فراموش کاری. من فکر کنم ما فراموش نمی کنیم فقط متجرب تر میشیم. به هر متنت خیلی غیر قابل انتظار بود و امیدوار.

parnian گفت...

تجربه ي خيلي قشنگيه وقتي تو ايمان داري كه اتفاق ميافته با وجودي كه الان باورش سخته ...