۱۳۸۸ تیر ۲۸, یکشنبه


هر روز انتظارت را میکشم در پایان روز تقویم را باز میکنم و با خطی قرمز با ان روز وداع میکنم وداعی شیرین که در پس ان سلامی است برای روز دیگری،روز دیگری که امید خواهم داشت تو با من خواهی ماندتمام انروز را.

شب هنگام با ترس چشمانم را برهم می نهم چون نمیدانم امشب در خواب چه خواهم دید خواب از دست دادنت را یا خواب در اغوش گرفتنت را !
شبهایی که اسوده پشت براسمان و رو به زمین میخوابیدم را دیگر بیاد ندارم چون ماهها از ان می گذرد سخت نبود ترک عادتی که از ترک کردنش هراسان بودم چون تو با من بودی وبرای داشتنت حاضر به ترک هر عادتی بودم همانگونه که برخلاف خواب سنگین دیروزها امروز با هر حرکت کوچکی از خواب می پرم تا ازسالم بودنت اطمینان یابم.
خوب بیاد دارم که چقدر از انتظار کشیدن بیزار بودم خصوصا انروزها که در دیاری غریب مادر قول امدن مهمانی از دیار اشنا را بمن میداد . ولی اینبار همه چیز فرق دارد تو از هر مهمان اشنایی برایم اشناتری هر حرکت کوچکت در درونم بودنت را به من اثبات و انتظارکشیدنت را برایم شیرینتر از قبل میکند
شیرینم نمیدانم تو هم انتظار می کشی یا نه؟دلت میخواهد به این دنیا بدانجایی که من منتظرت مانده ام پانهی یا نه ؟
فرشته اسمانی ام که به زمین خواهی امد قبول دارم هوای زمین بیش از هر چیز پر دروغ و ریا است میدانم نفست بند میاید و صورتت سرخ سرخ میشود و طول خواهد کشید تا به این هوا ی الوده عادت کنی ولی صبر کن خوب گوش کن وقتی امدی صدای الله اکبررا هم خواهی شنیدو خواهی دانست هنوز کسانی اینجا هستند که از این دروغ ها به خدا پناه میبرند و ارزو دارند فرشتگان به این سرزمین باز گردند وانها را بر بال ازادی پرواز دهند بدون ترس از سقوط ،ترس از قفس، ترس از مرگ








Excerpt: expecting a baby in this desperate time when you are not sure that is he expecting tocome to this world or not?





5 نظر:

مهزاد گفت...

چند ماه دیگه ان شاالله؟ (:
عکس این فرشته کوچولو رو وقتی اومد برامون بذار.

بهار گفت...

به امید خدا دو ماه و نیم دیگه

Mohammad گفت...

بهار خانم. خبر خوشحال کننده ای بود. امیدوارم یه نوزاد ِ تپل و خوشگل به دنیا بیارید. از همه جالب تر اینه که شما اولین ِ مادر ِ نویسنده در وبلاگ ِ شفا هستید! باید از تجربیات و عکس های نوزاد برامون بنویسید که به شدت به درد می خوره. امیدوارم که اسم ِ قشنگی براش انتخاب کنین و امیدوار بزرگش کنین. به امید ِ روزی که فرزند ِ شما در شفا اولین نوشته اش رو بنویسه!

امیر گفت...

یکی از عزیزانم که به زودی قراره مادر بشه هم مدام از حس عزیزی که تو وجودشه حرف می زنه ،
از بیدار شدن های نی نی اش ،
از سکسکه هاش ،
از کش و قوس هایی که وقت و بی وقت توی دنیای خودش انجام می ده و مادر با تمام ِ وجود حسشون می کنه ...
احساس عجیب و منحصر به فردیه و موهبتی که خداوند تنها و تنها به انسانهای بزرگی از جنس ِ مادر عطا می کنه،
منم تبریک می گم بهتون ،
منتظر نوشته های عزیز از جنس ِ اون فرشته کوچولوها و از زبون ِ اونها هستم ازتون .
راستی یه عالمه عکس از این فرشته های نازنین دارم که این عکس هم بود توشون ،
خیلی عزیز و دوست داشتنی هستن ،
انگاری دستهاشون هنوز تو دستای خداست و نگاه های ناز و ناب و نورانی شون هنوز گره از نگاههای خدا باز نکرده

امیر گفت...

یکی از عزیزانم که به زودی قراره مادر بشه هم مدام از حس عزیزی که تو وجودشه حرف می زنه ،
از بیدار شدن های نی نی اش ،
از سکسکه هاش ،
از کش و قوس هایی که وقت و بی وقت توی دنیای خودش انجام می ده و مادر با تمام ِ وجود حسشون می کنه ...
احساس عجیب و منحصر به فردیه و موهبتی که خداوند تنها و تنها به انسانهای بزرگی از جنس ِ مادر عطا می کنه،
منم تبریک می گم بهتون ،
منتظر نوشته های عزیز از جنس ِ اون فرشته کوچولوها و از زبون ِ اونها هستم ازتون .
راستی یه عالمه عکس از این فرشته های نازنین دارم که این عکس هم بود توشون ،
خیلی عزیز و دوست داشتنی هستن ،
انگاری دستهاشون هنوز تو دستای خداست و نگاه های ناز و ناب و نورانی شون هنوز گره از نگاههای خدا باز نکرده