۱۳۸۸ شهریور ۶, جمعه

مکبث


مکبث، وقتی شاه ِ عادل مهمانش بود، شب هنگام او رو کشت.
چند روز بعد تاج ِ شاه را بر سرش گذاشت و مخالفانش را قتل ِ عام کرد.
به آینده های پر قدرت ِ اسکاتلند فکر می کرد.

چند ماه بعد در کشور ِ همسایه بین ِ شاه و وزیر و سرداران گفتگویی جالب رخ میدهد. در پرده‌ی پنجم، صحنه‌ی دوم:

- مکبث به چه کارهایی مشغول است؟

- او قلعه‌ی دنسی‌ نین را مستحکم ساخته. برخی او را دیوانه می‌خوانند. دیگران که کمتر نسبت به او تنفر دارند این کار را خشمی دلاورانه می‌نامند. ولی در حقیقت اقدام جنون آمیز ِ وی طوری نیست که رفتارهای قانونی بتوانند او را تابع ِ خود بسازند.

- اکنون احساس می‌کند که جنایات ِ پنهانی ِ وی در دستش سنگینی می‌کند و شورش‌ های روز افزون ِ مردم او را به خاطر ِ نقض ِ عهدش ملامت می‌کنند. رعایای او به علت ِ ترس، سر ِ اطاعت به او فرود می‌آورند، نه به خاطر محبت و وفاداری. اکنون دیگر عنوان سلطنت چون بار سنگینی به گردن ِ او آویخته و مانند ِ ردای غول بر پیکر ِ راهزن ِ کوتوله افتاده است.

- چه کسی می‌تواند حواس ِ آشفته‌ی او را ملامت کند. آنچه در درون ِ اوست، خود را محکوم می‌کند که چرا در چنین نقطه‌ای قرار گرفته؟

... محمد

منبع ِ انگلیسی ِ این ترجمه

۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه

چه‌ آب‌ است‌ کآتش‌ به‌ جان‌ افکند...






1 - سنگ آسیاب ِ دستی ،
دو تا سنگ ِ گرد که روی هم می چرخن و هی می چرخن و توی این گردش ِ مداوم دونه های برنج رو خرد و تبدیل به آرد می کنن.
یه یادگار ِ عزیز ِ به جا مونده از بهترین مامان بزرگ ِ دنیا ،
همه ی مامان بزرگا بهترین مامان بزرگ ِ دنیا هستن که منم یه روز یکیشونو داشتم ،
امسال هم مثل ِ همه سالها با رسیدن ِ رمضان عزیز ، سنگ ِ آسیاب ِ دوست داشتنی ازلای پارچه ی سفید اومد بیرون و کش و قوسی به دست و کمرش داد و سر و رویی تکوند و با " یا علی " مادر به گردش دراومد دوباره صدای عزیزش تو فضای اطاق طنین انداخت.
خواستم به مادر کمک کنم و رفتم نشستم کنارش ،
ازم پرسید بلدی؟!!
با اطمینان گفتم ، آره ! کاری نداره !
و دست به دستگیره ی سنگ انداختن همانا و سنگی که تا همین الان با حرکتی رقص گونه داشت برنجا رو آرد می کرد و یک جا ثابت ایستاده بود ، به سمتم حرکت کردن همانا !
بهم گفت دیدی بلد نیستی ! زورکی که نیستش ، جور داره ، باید روشش رو بلد باشی .
بهم یاد داد و شروع کردم به چرخوندن ِ سنگ و ...
همینقدری بگم که برنج آرد کردن با سنگ ِ آسیاب دستی لذتی داره یگانه که هیچجوره نه میشه به چیزی شبیهش کرد و نه توضیحش داد. یه جورایی شریک ِ زحمت ِ شالیکار و کشاورز شدنه انگاری قبل از نون شدن تو تنور به دست ِ نونوا و یا فرنی شدن به دست ِ مادر .
داشتم به دنیا و روزگاری که داریم سپری می کنیم می اندیشیدم و به سنگ ِ آسیاب و به روزنه ای که برنجها با اون دونه های درشتشون وارد ِ گود ِ گردون می شدند و آردی که از دوره ی سنگ ِ زیرین به بیرون می ریخت و به سرنوشت دونه ها و آدمها و سرنوشت و آسیاب ِ سنگی و گردون و ...
----------------------------------------------------------------
2- چشمه
فرصتی که این روزها برای بهره مند شدن از نور ِ جاری در تک تک واژه های قرآن دست میده ، یکی از عزیزترین فرصتهای تکرار نشدنیه .
عین ِ تشنه ای که انگاری توی ظلمات با چشم و گوش بسته کنار ِ یه جوی خنک گوارا افتاده باشه و هی زار بزنه تشنمه تشنمه و دارم هلاک می شم و هی از این و اون طلب ِ آب کنه و کاهی وقتا هم جای آب هر چی بهش بدن رهگذرا ،هی تشنگی اش زیاد تر بشه و باز غافل بمونه انگاری تو تاریکی و بی نصیب بمونه از چشمه سار ِ عجیب خنک و نوشینی که از چند قدمی اش در حال عبوره ؛
بی نصیب موندیم از قرآن ،
چه سخت ِ دیدن ِ نسلی که اینگونه برای رسیدن به آرامش به هر دری میزنه و چنان از قرآن دور افتاده که ...
نه از قرآن ، که این روزها در سایه ی اتفاقات و زیر پا ماندن باورهای انسانی ، از هر چه نام ِ دین و مذهب و فریضه و ... به همراه داشته باشه که گاه لرزه بر تن ِ آدم میندازه این بیگانگی و سرگشتگی ...
کاش می شد اینطوری نمی شد !
----------------------------------------------------------------
3 - " حضرت عباس " و " شفا "
با همه خستگی راه و بی خوابی ها و مشکلات سفر ،
که از ساعت 3 صبح از نجف راهی سامرا و کاظمین شده بودیم با توقف هایی کوتاه بعد از حدود 18 ساعت رسیده بودیم کربلا ،
با همه دیر وقت بودن ِ شب و نبودن ِ امنیت ،
راهی شدم سمت ِ حرم ،
بر حسب ادب بعد از زیارت حضرت سیدالشهدا و یارانش از بین الحرمین وارد ِ حریم ِ حرم ِ حضرت ابوالفضل العباس شدم .
به مناسبت اعیاد نیمه شعبان حرم ها تا خود ِ صبح باز بودن و فرصتی مغتنم بود برای دل ِ سیر زیارت در سکوت و خلوتی باور نشدنی که هرگز در سه روزی که مقیم ِ کربلا بودیم تکرار نشد.
وقتی پنجه در ضریح ِ حضرت عباس درآویخته سینه ام رو تکیه داده بودم به ضریحش و داشتم داخل ِ ضریح ِ زیبا رو تماشا می کردم و با خودم و با خدا و با حضرت عباس حرف می زدم و درددل می کردم باهاش ،
وقتی داشتم آیه های قرآنی رو که روی پارچه سبز ِ زیبای داخل ضریح به خط ِ زیبا و زربافت نوشته شده و با سنگهای ریز و درشت رنگارنگ تزیین شده بود رو می خوندم، در لحظه یاد ِ " شفا " و عزیزانش افتادم .
شاید باورتون نشه که تک تک ِ شما ها با نام حضور پیدا کردید انگار کنارم ،
نمیدونم چرا تو اون لحظه با دیدن ِ اون آیه ها بی درنگ یاد ِ شفا افتادم ، نمیدونم ،
اما اینقدری اون لحظه و حضور ِ شماها عزیز بود که به گفتن نمیاد.
حرف و یاد و خاطره زیاده و فرصت اندک ،
سفر از جنس ِ سرگشتگی و دلدادگیست ،
سفر از جنس ِ بهت و حیرت ِ ،
از جنس ِ عشق ،
آزادگی ،
در یک کلام ،
سفر " سبز " بود .
به قول محمد عزیز ،
بگذریم ...

۱۳۸۸ شهریور ۱, یکشنبه


بگو پليد و پاك يكسان نيستند
هر چند كثرت پليد[ها] تو را به شگفت آورد
پس اى خردمندان از خدا پروا كنيد
باشد كه رستگار شويد

مائده:100

----------------------------------------
این قسمت بعدا اضافه شده:
ب.ا
: یعنی شما ای کسانی که اهل دانشید، درست است که پلیدی ها زیاد شده است اما شما به کثرت های جامعه توجه نکنید. به حق و نا حق بودن، پاک یا پلید بودن توجه کنید و از خدا (کسی که دانا است به پاکی ها و پلیدی ها) حساب ببرید.






Excerpt: Say: The evil and the good are not alike even though the plenty of the evil attract thee. So be mindful of your duty to Allah, O men of understanding, that ye may succeed.

Translated to English by Pickthal


۱۳۸۸ مرداد ۳۰, جمعه

مارشمالو را نخور



1

نگهبان ِ 50 ساله ای داشتیم. شب ها که می آمد چراغ ِ اتاق های دانشگاه را چک کند با هم حرف می زدیم.

یکبار به من گفت: محمد می دونی چرا آفریقایی ها فقیرن و همیشه محتاج؟ گفتم نه شما بگید. گفت من آفریقا رفته ام برای خوشگذرانی و توی رفتارهاشون دقت کردم. من و زنم با هم به این نتیجه رسیدیم که اگه یه تکه نون بهشون بدی همش رو همون موقع می خورن و دوباره دستشون رو میارن جلو که بازم بده! به این فکر نمی کنن که اون نون رو نصفش کنن، یک تکه اش رو برای فردا صبحانه و احیانا ناهار نگهدارن و الان فقط کمی از اونو بخورن! بچه هم می خوان بیارن به آینده اش فکر نمی کنن، فقط به لذتش فکر می کنن (1).

2

این خاطره وقتی یادم افتاد که سخنرانی زیر رو با زیرنویس ِ فارسی اش دیدم. در این سخنرانی کوتاه، جواشیم دِ پوسادا Joachim de Posada (که یکی از معلم های موفقیت در کلمبیا، کسی مثل ِ دکتر آزمندیان یا تونی رابینز و ...) یک آزمایش تعیین کننده در زمینه به تعویق انداختن لذت را توضیح می دهد. اینکه چطور از این طریق می توان میزان موفقیت افراد را پیش بینی کرد. همراه با نمایش فیلم بی نظیری از تلاش کودکان برای نخوردن مارشملو (نوعی شیرینی خمیری مانند)!

جواشیم دِ پوسادا در این سخنرانی "از راز موفقیت" می گوید. تفاوت ِ این سخنرانی با بقیه در اینه که این تحقیق در دانشگاه انجام شده در یک بازه ی زمانی ِ 20 ساله.

استادی در دانشکده ی روانشناسی ِ دانشگاه استنفورد به بچه های کوچک می گه من شما رو با مارشمالو تنها می گذارم، اگه بتونی 15 دقیقه نخوریش یکی دیگه بهت می دم. از اتاق بیرون میاد و فیلم می گیره. بچه هایی که مارشمالو را نمی خورند 18 - 19 سال بعد انسان هایی هستند که در تحصیلات موفق تر از بقیه بودن وارد ِ دانشگاه شدند و نمراتشون بهتره. اما بچه هایی که می خورند هیچکدوم به این حد از موفق بودن در کار نرسیده بودند.

راز ِ موفقیت اینه که توانایی داشته باشی لذت رو به عقب بندازی. صبور باشی. آقای دپوسادا این کار رو در کلمبیا تکرار کرده و عینا همین جواب رو گرفته.



3

این به نحوی به رمضان ربط داره. ربطش هم معلومه، به چیزی که می خوری قانع نباش. گرسنه ی چیزهای بهتر باش.

4

اما در ادبیات ِ فارسی از ملا نصرالدین نقل میشه که زنش حلوا تو کمد گذاشته بوده و ملا هر چی می خواد شب بخوابه می بینه بوی حلوا میاد و نمی تونه بخوابه. اینه که نصف ِ شب به زنش میگه پاشو یه راز ِ مهمی بهت می خوام بگم، زن هم پا میشه. ملا میگه اول اون حلوا رو بیار، زنه هم میره میاره، بعد ملا همه ی خلوا رو یه لقمه ی چربش می کنه و می خوره. بعد می گیره می خوابه. زنش میگه ملا پس از راز که گفتی چی بود؟ ملا می گه راز اینه که تا حلوا توی کمد هست نگیر بخواب.

5

به نظرم پیام ِ راز ِ ملا و پیام ِ مارشمالو را نخور متفاوت نیستند. خوب دقت کنید به جملات: تا حلوا توی کمد هست نگیر بخواب - مارشمالو را نخور

اولی یاد نمیده که صبور نباش. داره میگه کدوم بهتره بین ِ خوابیدن (که کنایه ار ول گشتنه و بی هدفی) و حلوا خوردن (که کنایه از لذته). میگه لذت رو انتخاب کن. این یه انتقامه از دنیای فراموش کار. بری، فراموش شدی. من وقتی بابابزرگم رفت فکر می کردم همیشه به یادشم اما ده سال نشد که فراموش کار شدم. تو هم بری همینه. منم برم فراموش میشم. همینه. پس بمون و بمون و بمون و ماندنی شو. از جنس ِ ماندن شو.

در ادامه "مارشمالو را نخور" قرار داره. این جملات در ادامه ی هم هستند. اول ترجیح بین ِ بیکاری و لذت، دومی ترجیح بین ِ لذت ِ بیشتر و لذت ِ کمتر.

این دو جمله را پشت ِ سر ِ هم باید خواند: تا حلوا توی کمد هست نگیر بخواب. مارشمالو را نخور

بین ِ بیکاری و لذت: "لذت" رو انتخاب کن. بین ِ لذت ِ کم و زیاد هم: "لذت ِ زیاد" رو انتخاب کن.

... محمد

________
(1) ما ایرانی ها هم به برکت ِ سیاست های بی تدبیر ِ اخیر دقیقا به همین سو، با سرعت، داریم سقوط می کنیم که دولت غذا بگذاره توی دهن ِ مردم و حقوقشون رو زیاد کنه. این همون طور که مهندس موسوی گفت این سیاست قجریه، یعنی بانک ها شدن حیاط خلوت ِ دولت. این نمی گذاره مردم خودشون فکر کنن و آزاد باشن راه ِ تجارت انتخاب کنن. بگذریم ...

کار ِ بسیار جالب ِ تد TED اینه که بعضی از سخنرانی ها را به زبان ِ فارسی هم زیرنویس می کند. این نشان میده که ما زبان ِ علم ِ روز رو یادگرفتیم، چیزی که ما در زمان ِ شاه اصلا در این حد نبودیم و یقینا از بعد از انقلاب بود که با تدبیر ِ کسانی که امروز مدام بهشون توهین میشه، مثل همین مهندس موسوی یا خاتمی یا هاشمی، ایران تونست از مرز ِ المپیاد عبور کرده و به علم ِ روز برسه. ... بگذریم.

(2) در ابعاد ِ جامعه هم، جریانی که در انتخابات تقلب کرد و جوان های زیادی را شهید کرد نباید زیاد شاد باشد چرا که مارشمالو را خورده است.

جانستان همین بغل مغل هاست


* با یکی از دوستام حرف میزدم درباره اینکه کیا کنکور قبول شدند و رتبه شون چند شده و این سوالها. گفت خبر داری خواهر فلانی که بعد ۳ سال تازه امسال مجاز شده بود فوت کرده؟
یک دفعه ای خشکم زد. فکرشو بکنید یه دختری که فقط ۲۱ سالش هست فوت کرده. بعد از ظهری بعد از اینکه با خانواده اش عصرونه خورده، رفته اتاقش یه کم استراحت کنه و وقتی صداش کردن جواب نداده و بعدش بردنش بیمارستان و دکتر گفته این ۳ ساعته که فوت کرده. علت مرگ هم طبیعی بوده.

* داشتم فکر میکردم که مرگ چقدر به ماها نزدیکه و ما چقدر اونو دور میدونیم. چرا من فکر می کنم که حالا حالاها زنده ام و میتونم به آرزوهام برسم و اینقدر کار عقب افتاده دارم؟ میدونم در برابر خبر شنیدن مرگ، آدم خیلی ناراحت میشه، ولی نمیدونم چرا وقتی خبر مرگ یک جوون رو می شنوم بیشتر بر خودم میلرزم. چقدر فرصتهامون ممکنه کم باشه و چقدرم از این موضوع بیخبریم…

* پاشیم بریم یه کم حلالیت بطلبیم. به شخصه یکی از دردناکترین تصوراتی که دارم اینه که هنوزم کسی منو نبخشیده باشه، حتی بعد از مرگم. کلا زمان باعث میشه که آدم بزرگتر بشه و بیشتر ببخشه. خیلی از کسانی که شاید قبلا فکر میکردم هیچوقت فراموش نمیکنم، الان اصلا یادم نمیاد چی بود قضیه اش؟ ولی خوب نمیشه حکم قطعی داد. مسئله اینجاست به خیلی از آدمهایی که باهاشون ارتباط داشتم اصلا دسترسی هم ندارم و نمیدونم آیا ازم راضی بودن یا نه؟

* و کلا ناگهانی مردن، یک حقیقت دردناکه…

زهرا

بله، شاید کسی هست که اونقدر دلگیر شده از شما که حتا حاضر نیست بهت تلفن کنه. پاشو بهش تلفن کن. پاشو برو دیدنش. وقتی سلول های زنده ی تو دیگه نیازی به غذا نداشته باشن و بپوسن دیگه هیچ حرکتی نمی تونی بکنی، هیچ ...

سایه ها




دنبال سایه اش می کند
می ایستد
به سایه اش نگاه می کند
و
باز
دنبال آن می دود

*

خیلی زود درک می کند
سایه ها
سایه ها
ارزش دنبال کردن ندارند
حتی اگر خورشید را نشناسد...!



از کتاب بی نهایت کودکی
سید مجید میر ابولقاسمی
(سروده ها یی برای کودکش)





Excerpt: Your Text Here


۱۳۸۸ مرداد ۲۹, پنجشنبه

بازگشت


عمری به سر دویدم در جستجوی یار:

جز دسترس به وصل ویم آرزو نبود.

دادم درین هوس، دل دیوانه را به باد؛

این جستجو نبود.

هر سو، شتافتم پی آن یار ناشناس،

گاهی ز شوق، خنده زدم، گه گریستم.

بی‌آنکه خود بدانم ازین گونه بی‌قرار

مشتاق کیستم!

رویی شکفت چون گل رویا و، دیده گفت:

-" این است آن پری که ز من می‌نهفت رو.

خوش یافتم، که خوشتر ازین چهره‌ای نتافت

در خواب آرزو..."

... هر سو مرا کشید پی خویش دربه در،

این خوش پسند، دیدهء زیبا پرست من.

شد رهنمای این دل مشتاق بی‌قرار،

بگرفت دست من.

و آن آرزوی گمشده، بی‌نام و بی‌نشان،

در دورگاه دیدهء من جلوه می‌نمود.

در وادی خیال، مرا مست می‌دواند،

وز خویش می‌ربود.

از دور، می‌فریفت دل تشنهء مرا؛

چون بحر موج می زد و لرزان چو آب بود.

وآنگه که پیش رفتم، با شور و التهاب،

دیدم سراب بود!

بیچاره من، که از پس این جستجو، هنوز

می نالد از من این دل شیدا که:-" یار کو؟

کو آن که جاودانه مرا می‌دهد فریب؟

بنما، کجاست او!..."


"هوشنگ ابتهاج"
---------------------------------------------------

سلام خدای جون ،

سلام " شفا "

سلام نارنجیه دوست داشتنیه عزیز ،
سلام همه ی عزیزایی که دلم براتون تنگ شده بود.
و سپاس محمد عزیز ،
که امروز خاطره ی فرصت ِ اولین حضور و " گفتن " تو شفا به لطف و کمک ِ تو زنده و تداعی شد برام .
یه عالمه حرف و خاطره دارم براتون از " سفر "
سفر به سرزمین ِ عراق ،
نجف و کوفه و سامراء و کاظمین ،
و " کربلا "
سفری که یادهای تک تک ِ شماها به یادم بود و همراهم و حضور داشت.
یه کوله بار ِ عزیز از خاطره های تکرار ناپذیر و بدیع مونده به جا که مرور و یادآوریش لحظه به لحظه جون می ده بهم .
نمی دونم چرا و از کجا شعری که اون بالا نوشتم هم مثل ِ یه کوبه بیت های اولش توی تموم ِ جونم طنین مینداخت تو تموم ِ طول ِ سفر.
و رنگ ِ سبز ِ عزیزی که همه جا بود و جاری بود ،
هم تو حریم ِ حرم های عزیز ،
هم تو دست ِ بچه و پیر و جوون ،
چه بر گردن آویخته و چه بر دست بسته و چه ...

۱۳۸۸ مرداد ۲۶, دوشنبه

جای شکستن در کلمه هاست


حق در تک تک ِ کلمه های دروغ نشسته، آرام و با متانت.

در کلمه ها، فعل ها، قیدها و ضمیرهایی که دروغ را تشکیل می دهند هست. و چه زیباست که در کلمه ای دروغ، آنچنان صداقتی هست که با کل ِ آن کلمه رو در رو ایستاده و آن کلمه را انکار می کند.

جالب این است که این دروغ است که خود را از حق پنهان می کند.

گاهی، جمله ای دروغ است. در تک تک ِ کلمه های دروغش صداقتی مهمان است که با آن جمله رو در روست. صداقتی که پای دروغ بودن ِ یک جمله را به میان ِ تک تک ِ کلمه های آن جمله می کشاند.

کلمه ها ضعیف تر هستند. همیشه کلمه ای هست که کمتر از بقیه ی کلمه ها به این بی صداقتی ِ جمله اش معترض است. سرانجام، این کلمه ی مشکوک بین ِ دروغ و راست، همانند ِ حر بن یزید ِ ریاحی صداقت را تشخیص داده، رویارویی با صداقت را بر نمی تابد و می شکند. آن جمله ی دروغ از همانجا شکسته می شود و برملا می شود، دود می شود و از بین می رود.

صداقت نیازی نمی بیند که مثل ِ دروغ مدام حرف بزند. هر کس را دیدید مدام در تلویزیون و رادیو مدام حرف زد، و به کسی که مدام بدش را می گوید اجازه ی حرف زدن نداد، شک بر انگیز عمل می کند.

"من گالی لئو گالیله ، فرزند مرحوم وین چنزو گالیله، ساکن ِ فلورانس ، هفتاد ساله ، که خود را به محضر ِ دادگاه آورده ام تا مقابل ِ شما کشیش ِ مقدس ِ مسیحی و ... (*) و در حالی که چشمهایم برانجیل ِ مقدس است و من با دستان خودم لمسش کرده ام،

قسم می خورم که من همیشه به هر مقاله ای که در کلیسای کاتولیک ِ مقدس و کلیسای وابسته به پاپ در رم می آموزند، اعتقاد داشته ام و با عنایت به خدا نیز در آینده باور خواهم داشت.

اما به این خاطر که من در این دفتر ِ مقدس توبه کرده ام، بدین وسیله عقیده ی نادرستم را که مدعی بودم خورشید در مرکز است و جرکتی ندارد را یکسره باطل می دانم و هر نوع دفاع یا تدریس ِ مقاله های مجعول را به هر شکلی و به هر دلیلی ممنوع اعلام می کنم.

من مایلم اینجا اعلام کنم که با تمام ِ وجودم حاضرم این سوء ظن شدیدی را که حضرات و همچنین هر مسیحی ِ کاتولیکی به حق نسبت به من داشته اند، را از خویش مبرا کنم؛ و با یک قلب ِ پاک و ایمان ِ واقعی از گفته های اشتباهم و دکترین ها و مقالاتی که بر خلاف ِ آموزه های کلیسای مقدس است، برای همیشه، بیزاری و برائت می جویم.

و قسم می خورم که در آینده هم چیزی چه به صورت ِ شفاهی یا کتبی نخواهم گفت که با آموزه های کلیسای مقدس متضاد باشد و یا از چنین چیزی دفاع نخواهم کرد.همچنین اگر من کسی را بشناسم که به بدعت گذاری هایم قانع باشد یا اینکه ظن پیدا کنم به الحادش، خود را موظف می دانم که خودم او را به این دفتر ِ مقدس ، و یا به نهادهای تفتیش عقاید ِ محل گزارش کنم.

همچنین، من قسم می خورم به رعایت ِ کامل ِ تمام ِ جریمه ها یی که باید در این دفتر ِ مقدس به من داده شود.

اما اگر (خدای نکرده) پیش آمد که من تمام ی قول هایی که اکنون داده ام و سوگندهایی که خورده ام را شکستم، خودم را همینک مستحق اعلام می کنم به همه ی درد و مجازاتی که توسط کانون ِ مقدس و دیگر دادسراهای عمومی و خاص ِ قانون اساسی برایم در نظر بگیرند.

بنابراین ، امیدوارم که خدا به من در این مهم یاری رساند. به همین انجیل ِ مقدس، که من همینک با دست های خود لمسش می کنم، قسم می خورم که من، صاحب ِ اسم ذکر شده در بالای این متن، گالیلئو گالیله، به شهادت ِ حضرت باریتعالی خودم را موظف می دانم که اعلام کنم که این توبه نامه را با دست ِ خودم نوشته ام و من به تک تک ِ کلمه هایش وفادار می مانم."



(*) عین کلمات: Most Eminent and Most Reverend Lords Cardinals, General Inquisitors of the Universal Christian Commonwealth against heretical depravity,

... محمد

_____________

* تصویری از دست خط ِ گالیله که در کلیسای واتیکان نگهداری می شود
* همان تصویر با دقت ِ بسیار بالاتر و ثابل ِ زوم شدن
* منبع




Excerpt:
I, Galileo Galilei, son of the late Vincenzio Galilei of Florence, aged seventy years, being brought personally to judgment, and kneeling before you, Most Eminent and Most Reverend Lords Cardinals, General Inquisitors of the Universal Christian Commonwealth against heretical depravity, having before my eyes the Holy Gospels which I touch with my own hands, swear that I have always believed, and, with the help of God, will in future believe, every article which the Holy Catholic and Apostolic Church of Rome holds, teaches, and preaches.

But because I have been enjoined, by this Holy Office, altogether to abandon the false opinion which maintains that the Sun is the centre and immovable, and forbidden to hold, defend, or teach, the said false doctrine in any manner ... I am willing to remove from the minds of your Eminences, and of every Catholic Christian, this vehement suspicion rightly entertained towards me, therefore, with a sincere heart and unfeigned faith, I abjure, curse, and detest the said errors and heresies, and generally every other error and sect contrary to the said Holy Church; and I swear that I will never more in future say, or assert anything, verbally or in writing, which may give rise to a similar suspicion of me; but that if I shall know any heretic, or any one suspected of heresy, I will denounce him to this Holy Office, or to the Inquisitor and Ordinary of the place in which I may be.

I swear, moreover, and promise that I will fulfil and observe fully all the penances which have been or shall be laid on me by this Holy Office. But if it shall happen that I violate any of my said promises, oaths, and protestations (which God avert!), I subject myself to all the pains and punishments which have been decreed and promulgated by the sacred canons and other general and particular constitutions against delinquents of this description.

So, may God help me, and His Holy Gospels, which I touch with my own hands, I, the above named Galileo Galilei, have abjured, sworn, promised, and bound myself as above; and, in witness thereof, with my own hand have subscribed this present writing of my abjuration, which I have recited word for word.


۱۳۸۸ مرداد ۲۴, شنبه

بارش شهابي پرساووشي



دنباله دارها وقتي به دور خورشيد مي گردند و از آن دور مي شوند ذرات ميليمتري وميكرومتري از خود بر جاي مي گذارند و وقتي زمين در مدار با دنباله دارها برخود مي كند بارش شهابي ايجاد مي كند.
دنباله دار ((سويفت تاتل)) عامل اين بارش ساليانه است كه هر 120 سال يك دور به گرد خورشيد مي گردد واولين بار



سال 1862 رصد گرديد. انتظار مي رفت اين دنباله دار در سال 1980 ميلادي در آسمان ظاهر شود اما در سال 1992 مجددا" به ديدار خورشيد آمد و دليل تاخير از هم گسيخته شدن آن اعلام شد.
بارش پرساووشي كه برخي به اشتباه با حذف ((پ)) زبان فارسي آنرا بر ساووشي تلفظ مي كنند در روزها ي
پاياني امرداد هر سال به اوج خود مي رسد. انتظار مي رفت دهها شهاب در بامداد چهارشنبه 21 امرداد در آسمان مشاهده شوند اما نور كوژ ماه كاهنده مزاحم رصد شهابهاي كم نور بود.
آذر گويها از شاخصه هاي اين بارش زيباي شهابي هستند.

۱۳۸۸ مرداد ۲۳, جمعه

سپر نوازی



سپر نوازی یک هنری جدیده. از ظرفیت های کاسه برای موسیقی استفاده شده. صدای عجیبی داره.

اطلاعات بیشتر درباره ی سپر نوازی.

سوال: آیا سپر یا hang drum می تونه به موسیقی ِ کلاسیک ِ ایرانی اضافه بشه، یا ظرفیت رو داره؟

جواب: فکر کنم که سفال نوازی بوده اما به این شکل مسلما نه. باید بررسی کرد ...





لینک به این ویدیو



Excerpt: introducing hang drum.


۱۳۸۸ مرداد ۱۹, دوشنبه

راهروهای جدید


یک رشته ی جدیدی در بیولوژی داره به وجود میاد بنام Biomimicry که متخصص ها باید بگن ترجمه اش چیه.

هفته ی پیش دکتر جنین بنیوس سخنرانی جالبی در TEDکرد.

زندگیش رو ببینین توی ویکی پدیا، به نظر میاد که بسیار مستقل تر از اینه که خودش رو پشت ِ نام ِ دانشگاهی مخفی کنه تا بزرگ بشه.

سوال اینه:

تصور کن که ما می خواستیم بهار رو برگزار کنیم، آره آره، می دونم که برگزاری ِ یه عروسی ِ ساده سخته، اما حالا بیا تصور کن که ما می خواستیم برگزاری ِ بهار رو برنامه ریزی کنیم.

این رو این خانم با گوشت و پوستش داره میگه، یعنی حسش کرده که برگزاری ِ بهار چه چیزهایی می خواد،برنامه ریزی از قبل، پروتکل برای تغییر ِ فصل و ... و ... این باید طوری باشه که هر سال سر ِ موقع ِ خاصی یه سری اتفاق پشت ِ سر ِ هم بیفته و اگه یکیش حا بمونه همه ی فرایند باید دوباره از اول تکرار بشه. چیزهای زیاد هست که باید انجام داد: تعداد ِ زیادی عشق در هوا باید بوجود بیاد بین ِ پرنده ها، تعداد ِ زیادی بازگشایی ِ گل می خوایم و ....

ما اولین کسانی نیستیم که داریم خونه می سازیم برای بچه هامون، نگران ِ تحصیل و زندگیشونیم، این همسایه های ما هم میلیون ها ساله دارن همین کار رو می کنن، اما اونا این کار رو به شیوه ای انجام می دن که باعث میشه برای میلیون ها سال بتونن زندگی کنن.

Biomimicrist ها روی زندگی های اطراف توجه کردن و من چیزهایی از این یافته ها رو بهتون الان می گم.

باید همیشه بپرسین: چطور طبیعت این مشکل رو حل کرده؟

یه مرغی هست به نام ِ Kingfish. از هوا شیرجه می زنه توی آب که ماهی بگیره اما وقتی وارد ِ آب که میشه یه جوری وارد میشه که چلپ چلوپ روی آب درست نمی کنه. خیلی آروم و نرم وارد ِ آب میشه تا بتونه ماهی ها رو ببینه.
با این یه جور قطار طراحی شد که حرکتش آشفتگی ِ هوایی Turbulance ایجاد نمی کنه اطرافش.

یا مثلا ما اولین کسانی نیستیم که باکتری رو از خودمون دور باید بکنیم. کوسه هایی هستن که بدنشون بدون باکتری می مونه. نه به خاطر ِ اینکه سریع تو آب حرکت می کنن تا باکتری ها ازشون بریزه. اتفاقا این کوسه ها خیلی آروم هم حرکت می کنن. به این خاطر باکتری ها ازشون دور میشن چون که پوستشون یه بافت ِ خاصی داره که باکتری بهشون نمی چسبه. یه شرکت ِ زرنگ هست که اینو یاد گرفته (به اسم ِ Sharklet Technologies) همین الان داره همین طرح رو روی راهروی بیمارستان ها پیاده می کنه و این از تی کشیدن ِ مداوم با مواد شیمیایی بسیار بسیار بهتر داره عمل می کنه.

یه سوسکی هست توی صحرا که آب نداره بخوره و از مه ِ هوا آب می خوره. این سوسک تهش به دریچه داره که هوا رو می میکه و میاره داخل ِ بدنش و آبش رو می گیره. حالا توی همین دانشگاه کمبریج یه استادی از همکارهای ما هست که داره یه ساختمونی می سازه که آبش از مه ِ هوا بتونه تامین بشه.

یا مثلا موجودات ِ زنده فکر نمی کنن CO2 یه چیز ِ سمیه. بسیاری از اونا از CO2 استفاده می کنن. حالا یه شرکتی هست به نام ِ Calera که داره سیمانی با جذب ِ CO2 میسازه.

در فرایند ِ سیمان سازی معمولا باید مقدار ِ زیادی CO2 به هوا داده بشه. اما این استفاده ی Coral ها از CO2 این خلاقیت رو عملی کرده.

حدود ِ ده مورد ِ دیگه میگه. خودتون بشنوید و ببینید

ایشون در آخر وب سایت askNature رو معرفی می کنه که بسیار بسیار جالبه. صحبت های این خانم بی نهایت بی نهایت بی نهایت تحریک کننده ی خلاقیت ِ ماست.



خودتون قضاوت کنین که نسلی که این چیزها رو داره جلو می بره چطور می تونه اگه ببینه آداب و رسوم ِ "همه" که عرف شده، اشتباهه بهش نقد نداشته باشه. چطور ازش پیروی کنه. من بارها نوشتم که من ابدا به این کوروش و داریوشی و 2500 سال تمدن احترام نمیگذارم. اگر این تمدن رو نداشتیم برای هر مشکلی می گشتیم یه جواب می آفریدیم، یعنی جوابی خلق می کردیم، نه اینکه بگردیم ببییم باباهامون چی می کنن یا عرف ِ قبیله ای چیه و ما هم فکر کنیم که مساله حل شد. پیروی از عرف یعنی تکرار ِ اشتباه از نسلی به نسل ِ دیگه.



طبع، چیز ِ نو به نو خواهد همی
چیز ِ نو، نو راهرو (*) خواهد همی
جلال الدین محمد بلخی
بقیه ی شعر
(*) نو راهرو: راهروی نو، دانشجوی جدید، نسل ِ جدید، نورون های Neuron نو

من موندم این آدم های گنده د ِماغی که فکر می کنن خیلی با تجربه هستن و همه چیز رو بلدن (و در عمل هم نشون دادن که خیلی اشتباه های جبران ناپذیری رو باعث شدن) به چی چی خودشون مینازن یا بر اساس ِ کدوم اطلاعات تصمیم می گیرن که کاری انجام بدن یا چیزی رو به کسی تحمیل کنن؟!

منی که موهام رو تماما در راه ِ یادگیری از دست دادم و نیمه های عمرم هستم همیشه توی یه حالت ِ "حیرت" به سر می برم از اینکه روز به روز دارم توی مقاله های علمی دنبال ِ خدا می گردم و همیشه در "حیرت هام" پیداش می کنم. من به تعداد ِ بسیار کمتری اصل اعتماد دارم. گویا هر چه "حیرتت" بیشتر باشه کمتر "اصل" توی زندگی داری و هر چی خودت رو به "همه" و "عرف" بچسبونی بیشتر "اصل" برای خودت می تراشی.

حالا هر کسی هر جوری هست مبارکش باشه، اما ای کاش یه روزی بفهمم با چه جرأتی کسی با این همه ضعف توی دانسته هاش تصمیم می گیره که برای زندگی ِ دیگران برنامه ریزی کنه و گاهی برای عمرشون تصمیم بگیره!

... محمد



Excerpt: On the Biomimicry with Jenyne Benyus


۱۳۸۸ مرداد ۱۵, پنجشنبه

و خدا فلمینگ را ساخت


پسری بی اسم.

به پیروی از پدرش خودش را قلمینگ معرفی می کرد.

به خودش زحمت می داد و به جای وقت تلف کردن و خوابیدن و بلفنی حرف زدن انرژی ِ مغزیش رو توی آزمایشگاه و رو در در روی شخص ِ اول ِ طبیعت مصرف می کرد.

6 آگوست 1881 جیغ زد و به دنیا اومد. مثل همه ی بچه های دیگه. بزرگ شد مثل ِ همه. دوست پیدا کرد مثل ِ همه. درس خوند مثل ِ همه. ازدواج کرد مثل ِ همه. خونه خرید مثل ِ همه. میرقت سر ِ کار مثل ِ همه. دوچرخه خرید مثل ِ همه.

از دانشکده ی پزشکي دانشگاه لندن دکترا گرفته، مثل ِ هم اتاقی هاش. توی همون دانشگاه به تدريس و پژوهش پرداخت، مثل بعضی ها. وقتی سال 1928 شد، اروپا هم جنگی و پر شهید شده بود. فلمینگ که پسری 47 ساله بود داشت روي عوامل بيماري ها مطالعه مي کرد، که متوجه شد يک قطعه کپک (mould) که بر حسب اتفاق در تشتک ِ کشت افتاده بود در اطراف خود عوامل بيماري staphylococcus را کشته است. وي با مشاهده اين وضعيت، موفق به کشف پني سيلين شد که تاکنون صدها ميليون انسان را نجات داده است.

به همین راحتی و به خاطر ِ دقتش و دور نریختن ِ اون ماده و اصرار بر جدا شدن از "همه" و جرات ِ کار ِ جدید را پیدا کردن اين كشف بزرگ، دکتر فلمينک رو برنده ی جايزه نوبل كرد.


سخنرانیش بعد از اهدا نوبل بسیار جالبه. بخونیدش.

... محمد



Excerpt: On Fleming's life.


۱۳۸۸ مرداد ۱۴, چهارشنبه

در ِ گوشی


يه دختری بود كه اسم نداشت، عاشق ِ چیزی شد كه وجود نداشت، دنبالش رفت به شهري كه كسي توش نبود، اتوبوسی سوار میشد که سرنشین نداشت.

یه روز باد ِ ملایمی درست در ِ گوشش وزید

دختر از باد شنید که

...

حالت ِ چهر ه ی مات و بی خونش یوهو باز شد
مثل ِ گلی بسته با نسیم ِ گرم باز شد
اعتمادی کرد به زمزمه
زیر ِ پوست ِ زردش دید خون ِ قرمز میره

دختر فکر کرد که در بیست هزار روزی که زنده هست
باید ...

... محمد



Excerpt: A closed-up view on opening, surrendering, giving up to beauty.