۱۳۹۰ دی ۴, یکشنبه

به جهنم که پیر می‌‌شوی
دیوانه !!!!!
چروکِ زیر چشمانت
همانقدر زیباست
که چینِ رویِ دامنت


نیکی‌ فیروزکوهی


از کتاب بال‌هايي براي پرواز

مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد همه آرزوی تملک آن را داشتند.
باديه‌نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد.
حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد باديه‌نشین تعویض کند. باد‌يه‌نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، با ید به فکر حیله‌ای باشم.
روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می‌کرد، در حاشیه‌ي جاده‌ای دراز کشید.
او می‌دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می‌کند. همین اتفاق هم افتاد...
مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد.
مرد گدا ناله‌کنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم.
روزهاست که چیزی نخورده‌ام نمی‌توانم از جا بلند شوم دیگر قدرت ندارم.
مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد.
مرد متوجه شد که گول باديه‌نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! می‌خواهم چیزی به تو بگویم.
باديه‌نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد.
مرد گفت: تو اسب مرا دزديدی. دیگر کاری از دست من برنمی‌آید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن.
برای هیچ‌کس تعريف نکن که چگونه مرا گول زدي...
باديه‌نشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟
مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درمانده‌ای کنار جاده‌ای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسي به او کمک نخواهد کرد.
باديه‌نشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند ، اسب اصیل را به صاحب واقعی آن پس داد ...

برگرفته از کتاب بال‌هايي براي پرواز
نوربرت لش لايتنر

بران بودم که باشم که زندگی کنم
تنها باکنار زدن پرده ها، داشتن گلدانی پر از برگهای سبز با هر روز هرس کردن پیرها دیدن جوانه زدن جوانها.رقصیدن بهمراه رقص ریشه ها شان در اب.

بران بودم که عشق ورزم، عاشق بمانم ،شاد باشم و هر روز بیش تر از دیروز زنده بمانم

حالا هر روز به اندیشه هایم می اندیشم
به60 سالگی پدرم
هر روز به این می اندیشم که پدرم چه اسان از 60 سالگی به یک سالگی رسید !
به اشکهایش ،به نگاه معنی دارش، به تلاشش برای گفتن کلمه ای یا حتی اوایی
صورتش را غرق بوسه میکنم و تنها از او اشک میبینم
اری من این روزها به این چیزها می اندیشم واین اندیشه ها و
درد
دردمرا قورت میدهد، می بلعد
و استخوانهای ترک خورده مرا با بیرحمی در کنج دلتنگی خاطرات شیرین بالا می آورد

من فقط می خواستم روزها بی ثمر نباشندنمی خواستم خدای گلدانم باشم می خواستم بی درد باشم
من در سفرم بسوی خود، بسوی خدا، در اولین قدم بازماندم ،باتمام جوانی ام با تمام شورم جا ماندم.
اری من تنهابه پیری پدرم میاندیشم که به کودکی رسید.
گلدان سبزم از یادم رفت

Excerpt: how horribale this feeling is !the man who was your everything sleep there with out any ability.he is even more weakling than a child.



۱۳۹۰ دی ۱, پنجشنبه

این خانم میشلِ دوست داشتنی!


حس عجیبیه دیدن یه جوجه تیغی از نزدیک؛ موجودی عجیب و ترسناک و در عین حال ظریف و با مزه .

همیشه هستند دور و برمون آدمهايي كه فارغ از دغدغه هاي بي خودي كه ما داريم؛ مشغول زندگي خودشونن؛ اونا توي محيط كوچكي كه براي خودشون ساختن؛ پنهان از چشم ديگران؛ مي خندن؛ گريه مي كنن؛ كتاب مي خونن؛ و در حالي كه ممکنه همه جورِ ديگه اي راجع بهشون فكر كنن؛ اونا فارغ از قضاوت هاي ديگران توي دنياي خودشون ؛ لذت بردن از هستی رو با همه ی رنج ها و سختی هاش تجربه می کنن!

راستی شما یه جوجه تیغی سراغ ندارید؟!

پشت جلد کتاب می خونیم:

" خانم ميشل ظرافت جوجه تيغي را دارد؛ از بيرون پوشيده از خار، يك قلعه ي واقعي نفوذ ناپذير، ولي احساسم به من مي گويد كه از درون به همان اندازه ي جوجه تيغي ظريف است، حيوان كوچك بي حال ، به شدت گوشه گير و بي اندازه ظريف"

داستان راجع به خانم میشل سرایدار ساختمان شماره ی 7 خیابان گرونلِ؛ خانم میشل درس چندانی نخونده و به گفته ی خودش: " نام من رنه Rene است. 54 سال دارم ؛ من بیوه ام: ریزه میزه ؛ چاق ؛ خِپله...." او عاشق فلسفه ، موسیقی؛ هنر و ادبیاتِ. داستان در شهر پاریس و توی یه ساختمان بزرگ و با شکوه اتفاق می افته . داستان از دو زاویه دید روایت میشه ! علاوه بر خانم میشل ؛ پالوما Paloma دختر 12 ساله ی باهوش ِ یکی از همین آپارتمانها هم روایتگر داستانه. هر دوی اونا سعی می کنن خودشون رو از دیگران مخفی کنن ؛ چون دنیای اونا با دنیایی دیگران کاملا" متفاوته! با وارد شدنِ آقای اوزووOzu به داستان ماجرا جورِ دیگه ای پیش میره ...

"ظرافت جوجه تیغی" از کتابایی بود که زمین گذاشتنش برام سخت بود! داستانی پر از لحظه های ناب، درسهای فلسفی، امید و زندگی . خواستم سهیم باشم لذت خوندن این کتاب رو با شما.

پروانگی

خوشحالم که مازیار فلاحی اولین قدم رو برای خوندن ترانه ای انگلیسی به خوبی برداشت. منبع در یوتیوب

۱۳۹۰ آذر ۳۰, چهارشنبه

حتی طولانی ترین شب نیز با اولین تیغ درخشان نور به پایان می رسد ، حتی اگر به بلندای یلدا باشد ... بیدار و امیدوار باش خورشیدی در راه است ...

پدر

وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره ، میفهمی ... پیر شده وقتی داره صورتشو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی .... پیر شده وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه....و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو بود دلت..........میخواد.....

۱۳۹۰ آذر ۲۹, سه‌شنبه

یلدا


واژه «یلدا» به معنای «زایش زادروز» و تولد است.
تاریکی نماینده اهریمن بود و چون در طولانی‌ترین شب سال، تاریکی اهریمنی بیشتر می‌پاید، این شب برای ایرانیان نحس بود و چون فرا می‌رسید، آتش می‌افروختند تا تاریکی و عاملان اهریمنی و شیطانی نابود شده و بگریزند، مردم گرد هم جمع شده و شب را با خوردن، نوشیدن، شادی و پایکوبی و گفتگو به سر می‌آوردند و خوانی ویژه می‌گستردند، هرآنچه میوه تازه فصل که نگاهداری شده بود و میوه‌های خشک در سفره می‌نهادند.

۱۳۹۰ آذر ۲۸, دوشنبه

تا فراموش شود

دو دوست قدیمی در حال عبور از بیابانی بودند. در حین سفر این دو سر موضوع کوچکی بحث میکنند و کار به جایی میرسد که یکی کنترل خشم خودش را از دست میدهد و سیلی محکمی به صورت دیگری میزند. دوست دوم که از شدت ضربه و درد سیلی شوکه شده بود بدون اینکه حرفی بزند روی شنهای بیابان نوشت:« امروز بهترین دوست زندگیم سیلی محکمی به صورتم زد.»


آنها به راه خود ادامه دادند تا اینکه به درياچه ای رسیدند. تصمیم گرفتند در آب کمی شنا کنند تا هم از حرارت و گرمای کویر خلاص شوند و هم اتفاق پیش آمده را فراموش کنند. همچنانکه مشغول شنا بودند ناگهان همان دوستی که سیلی خورده بود حس کرد گرفتار باتلاق شده و گل و لای وی را به سمت پایین میکشد. شروع به داد و فریاد کرد و خلاصه دوستش وی را با هزار زحمت از آن مخمصه نجات داد. مرد که خود را از مرگ حتمی نجاتیافته دید، فوری مشغول شد و روی سنگ کنار آب به زحمت حک کرد:« امروز بهترین دوست زندگیم مرا از مرگ قطعی نجات داد.»

دوستی که او را نجات داده بود وقتی حرارت و تلاش وی را برای حک کردن این مطلب دید با شگفتی پرسید:« وقتی به تو سیلی زدم روی شن نوشتی و حال که تو را نجات دادم روی سنگ حک میکنی؟»مرد پاسخ داد:« وقتی دوستی تو را آزار میدهد آن را روی شن بنویس تا با وزش نسیم بخشش و عفو آرام و آهسته از قلبت پاک شود. ولی وقتی کسی در حق تو کار خوبی انجام داد، باید آنرا در سنگ حک کنی تا هیچ چیز قادر به محو کردن آن نباشد و همیشه خود را مدیون لطف وی بدانی.»

یاد بگیریم آسیبها و رنجشها را در شن بنویسیم تا فراموش شود و خوبی و لطف دیگران را در سنگ حک کنیم تا هیچ گاه فراموش نشود. ما آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم نه به هر قیمتی زندگی کنیم!

۱۳۹۰ آذر ۲۵, جمعه

یعنی‌ من اونی‌ نیستم که هر بار می‌دیدی

اولا که فایل های خوبی‌ به دستمون رسیده برای سخته یه پادکست عالی. فعلا ۴ نفر شرکت کردن و مطالبی بسیار خوبی‌ گفتن که با یه تنظیم خوب می‌شه ماندگارش کرد. چون طول میکش تا تنظیم کامل بشه اگه کسی‌ دوس داره هنوز شرکت کنه میتونه تا ۱ هفتهٔ دیگه ۲ دقیقه مطلب برامون بفرسته.

دوما، که هیچ نمی‌دونی الهی دورت بگردم چقدر مهم شده تو فیزیک. این روز‌ها داره به کامپیوتر هایی فکر می‌شه که سیستمشون بر اساس قربون صدقه دو تا ذره به همه. این دوره اون میچرخه و اون دوره این. اما این چرخش یه چیز ذهنیه و واقعا این ذره‌ها مثل آدم‌ها هستن و حال ندارن واقعا پاشن دوره هم بچرخن و اینا. یه کاری که می‌کنن اینه که به صورت ذهنی‌ تو ذهنشون قربون صدقه هم می‌رن! تپل هم هستن! به همین دلیل بهشون میگن ذرات توپولوژیکی. این منو یاد این انداخت که مولوی گفته

نکو بنگر به روی من
نه آنم من که هر باری
(یعنی‌ من اونی‌ نیستم که هر بار می‌دیدی)

ببین دریای شیرینی
ببین موج گهر باری

... محمد

۱۳۹۰ آذر ۲۴, پنجشنبه

سه قطره باران

گاهی هم سعی می کنم که شخصیت الانم رو بازی کنم. عین هنرپیشه ها میشم.
خیلی فرق داره. بیرون ِ خودت رو بازی کردن خیلی از اشتباه ها رو نشون میده. شجاع تر یا عاقل تر میکنه آدم ِ اون تو رو.

و اینکه به تازگی چیزهایی خوندم که خیلی گیجم کرده. اینکه من فکر می کردم آدم باید دنباله روی طبیعت باشه. این همه اخلاق هم برای اینه که انسان طبیعی رفتار کنه. اما چیزی خوندم ورای این فکر. اینکه طبیعت نمی تونه، اما انسان می تونه. سوت میکشه مخم. بدجوری از جنس شراب ِ تلخیه (که حافظ می خواست).

و اینکه علی (ع) با همه ی بزرگیش بهتر بود یک "سیستم ِ" نظارت در نظارت می ساخت که طلحه بشه یه گوشه از حکومت و ابوذر بهش نظارت کنه و مالک اشتر به او نظارت کنه و ... . شاید با ۱۱ یا ۱۲ لایه ی تو در توی نظارتی هم همه ی مسلمون ها به کاری واداشته شده و در حکومت دخیل بودن؛ هم خودش بار همه چی حتا غذا بردن به منزل فقرا به دوشش نمی افتاد که نتونه به نحو کاملی انجامش بده؛ هم جنگ با نادان ها کمتر رخ می داد و مردم هم تا یه جای خیار تلخ میشد همه چی رو از دید حاکم نمی دیدن و خودشون سهیم بودن توی همه منافع و مضارش.

خلاصه خیلی در هم بر هم شد نوشته ام. این ها همه به کنار. دعا برای پدر ِ بهار یادمون نره انشالله سلامتش رو بدست بیاره.

... محمد

۱۳۹۰ آذر ۱۹, شنبه

برای بابام

خداروشکر که چشماش رو باز کرده مگه برای این لحظه برای دیدن چشماش ثانیه شماری نمیکردی ؟برو ،برو بچه انقدر عجول نباش.برو خدارو شکرکن.
مدام این جملات رو با خودم تکرار می کردم ولی سیل اشک رهام نمیکردودلم اروم نمی گرفت.
چرا منو نمیبینی بابا؟ چرا به اون دور دورا خیره شدی؟ بابامن اینجام شاید نه برای اینکه تو به من احتیاج داری برای اینکه من بهت احتیاج دارم.مگه نگفتی پشتتم مگه نگفتی با یک تلفن پیشتم .پاشو دیگه پاشو دلم برای اون لبخند پر از عشقت تنگ شده.
بابا دستام رو فشار بده می خوام بگم بهشون که بیداری .بابا....بابا........
بابا اصلا اینها رو ولش کن نگام کن فقط تو چشام نگاه کن فقط یک نگاه
بابا دلم تورو میخواد بهش چی بگم به این دلِ........ ؟
بابا
بابا می خواستم بگم دوست دارم حتی اگه نگاهم نکنی

Excerpt:my father is in coma and now he just can open his eyes.this is my feeling about the moment that I see him.


۱۳۹۰ آذر ۱۸, جمعه

درد خوش




یک شب آتش در نیستانی فتاد               سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد

شعله تا سر گرم کار خویش شد             هر نی ای شمع مزار خویش شد

نی به آتش گفت کاین آشوب چیست        مر تورا زین سوختن مطلوب چیست

گفت آتش بی سبب نفروختم                  دعوی بی معنیت را سوختم

زان که می گفتی نی ام با صد نمود        همچنان در بند خود بودی که بود

با چنین دعوی چرا ای کم عیار              برگ خود می ساختی هر نو بهار

مرد را دردی اگر باشد خوش است         درد بی دردی علاجش آتش است

شاعر: مجذوب علیشاه کبوتر آهنگی


شهرام ناظری-اجرای جدید آتش در نیستان

۱۳۹۰ آذر ۱۷, پنجشنبه

ریز علی خواجوی


برای هماهنگ کردن وقت مصاحبه شماره خانه اش را می گیرم؛ خودش تلفن را برمی دارد، سلام که می کند به زبان آذری چیزهایی می گوید که من متوجه نمی شوم اما من به زبان فارسی حال و احوال می کنم و پشت سرهم توضیح می دهم که خبرنگارم و برای چه زنگ زدم اما گوشش بدهکار نیست چون فارسی بلد نیست، پس نتیجه این می شود که بی مقدمه تلفن را روی من قطع می کند؛ اما بالاخره با کمک همکار ترک زبانمان با دهقان فداکار قرار ملاقات می گذاریم.

صبح جمعه راهی حصارک کرج می شویم همانجا که "ریز علی خواجوی" به همراه همسر پیر و ترک زبانش چهار سالی است که در خانه کوچکی زندگی و روزگارشان را سپری می کنند؛ وقتی می رسیم هر دویشان سرکوچه به استقبالمان آمده اند و به گرمی خوشامد می گویند؛ پیرمرد با کت و شلوار خاکستری و عصا بدست از پشت عینک نزدیک بینش نگاهی به ما می اندازد و کلاه شاپور مشکی اش را آرام روی سرش جا به جا می کند.

زندگی شان ساده به اندازه یک خانه کوچک در طبقه همکف یک آپارتمان با فرشهای گلدار قرمز، پشتی های قدیمی، چند قاب عکس یادگاری دوران جوانی، عکس پسرها، نوه ها و... و تابلویی که مزین به بسم الله است.

می نشیند درست روبری ما و رو به عکاس، انگار دارد برای برنامه زنده تلویزیونی صحبت کند، همین طور به لنز بزرگ دوربین عکاسی خیره شده و از خاطراتش می گوید از پاییز سال 1341 و آن شب سرد بارانی که ناجی مسافران قطاری شد که تا مرگ تنها چند قدم فاصله داشتند؛ از شبی که ریز علی خواجوی به واسطه آن نماد فداکاری چند نسل دانش آموز این مرز و بوم شد و شهرت ملی و حتی جهانی یافت.

" باجناقی داشتم که از میانه به خانه ما در روستا آمده بود و شب که شد قصد کرد که برگردد، هرچقدر به او گفتم که شب است و هوا هم بارانی، بگذار فردا صبح برو قبول نکرد که نکرد، گفت که دوستانش قرار است فردا برای بردن گوسفند به تهران بروند و او هم باید خودش را به آنها برساند. پس فانوسم را با تفنگ شکاری که داشتم برداشتم و با هم از کنار رودخانه راهی خانه رئیس ایستگاه راه آهن شدیم؛ وقتی او را سپردم به رئیس ایستگاه که برای رفتن راهنمایی اش کند، خودم کنار خط راه آهن را گرفتم و برگشتم، همین طور که می آمدم دیدم که بین دو تونل قطار که یک فضای باز 50 متری داشت کوه به شدت ریزش کرده و ریل را بسته است".

ریز علی اول قصد می کند موضوع را نادیده بگیرد و راهی خانه شود اما بعد یادش می افتد که قطار مسافربری در همین ساعتها از ایستگاه راه آهن حرکت می کند و قطعا در برخورد با این سنگهای عظیم سرنگون خواهد شد، پس تصمیم به بازگشت به ایستگاه راه آهن می گیرد تا مانع از حرکت قطار به این سمت شود.

بقیه ی ماجرا



Excerpt: About Rizali Khajavi, a person who burned his cloths in a cold winter night in order to stop a train from moving toward a stone avalanche on the train rail...


۱۳۹۰ آذر ۱۶, چهارشنبه

یخچال یک عزادار

۱۳۹۰ آذر ۱۱, جمعه

نفس

علیرضا عصار



link to source