۱۳۹۰ فروردین ۹, سهشنبه
ناشی از استرسه!
۱۳۸۷ بهمن ۲۵, جمعه
امروز کاری بکن !

به آرامی آغاز به مردن ميکنی
،اگر سفر نکنی
اگر چيزی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی
به آرامی آغاز به مردن ميکنی
زمانيکه خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری ديگران به تو کمک کنند
به آرامی آغاز به مردن ميکنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگرهميشه از يک راه تکراری بروی
...
اگر روزمرگ را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
تو به آرامی آغاز به مردن ميکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چيزهایی که چشمانت را به درخشش وا ميدارند
و ضربان قلبت را تندترمی کنند،
دوری کنی...
تو به آرامی آغاز به مردن ميکنی
اگر هنگاميکه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آنرا عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
امروز زندگی را آغاز کن!
نگذار که به آرامی بميری ...
شادی را فراموش نکن !
قدر امروز را بدانيم چون امروزاولين روز
از روزهای باقيمانده عمر ماست
۱۳۸۷ بهمن ۱۹, شنبه
قانون زندگی , قانون باور است

معیار واقعی بودن تصمیم آن است که دست به عمل بزنیم (انتونی رابینز)
اجازه نده ترس تو را فلج سازد (مارک فیشر)
افرادی که از ریسک کردن میترسند به جایی نمیرسند (مارک فیشر)
منشا همه بیماریها در فکر است ( ژوزف مورفی)
رحمت خداوند ممکن است تاخیر داشته باشد اما حتمی است ( انتونی رابینز)
چنانچه نیک اندیش باشید خیر و خوشی به دنبالش خواهد امد ( ژوزف مورفی)
افراد موفق هیچ وقت اجازه نمیدهند که شرایط آزارشان دهد ( مارک فیشر)
افرادی که زمان را در انتظار شرایط عالی از دست میدهند هرگز موفق نمیشوند (مارک فیشر)
اعمال ثابت ما سرنوشت ما را تعیین میکند ( انتونی رابیتز)
هنگامی که تخیلات و منطق در ضدیت با هم قرار بگیرند تخیلات پیروز میشوند .(مارک فیشر)
وقتی که هدف روشنی داشته باشیم احساس روشنی به ما دست میدهد . (انتونی رابینز)
ترس را از خود بران و با خود بگو من با نیروی شعور خود قدرت انجام هر کاری را دارم.(ژوزف مورفی)
هر کس از قدرت انتخاب برخوردار است پس سلامتی و شادی را انتخاب کند.(ژوزف مورفی)
اعتقادات ما اعمال افکار و احساسات ما را شکل میدهد ( انتونی رابینز)
با هر تصمیمی تغییری تازه در زندگی اغاز میکنید ( انتونی رابینز)
برای شروع باید باور داشته باشی که میتوانی سپس با اشتیاق شروع کنی.( مارک فیشر)
اگر نمیدانی به کجا میروی به هیچ کجا نخواهی رسید ( مارک فیشر)
نبوغ در سادگی نهفته است( مونزارت)
این روشنی هدف است که به شما نیرو می بخشد ( انتونی رابینز)
در زندگی شکست وجود ندارد بلکه فقط نتیجه موجود است ( انتونی رابینز)
تمام کسانی که ثروتمند شده اند باور داشته اند که میتوانند ثروتمند شوند.(مارک فیشر)
باور به طور خود بخود به اجرا در میاید ( ژوزف مورفی)
نه موفقیت و نه شکست یک شبه ایجاد نمیشود ( انتونی رابینز)
به ضمیر باطن خود به صورت یک هوش زنده و یک یار موافق بنگرید(ژوزف مورفی)
ترس باعث میشود تا بسیاری از مردم به رویاهایشان نرسند( مارک فیشر)
زندگی دقیقا به ما ان چیزی را میدهد که به دنبالش هستیم(مارک فیشر)
نباید مطالب غلطی که از گذشته در ذهن ما برنامه ریزی شده اند حال و اینده ما را تباه کنند( انتونی رابینز)
آرزوهی هر فرد موجب شکل گرفتن و بقای افکار او میشود( هراکلیتوس)
اندیشه هایتان را عوض کنید تا سرنوشتتان عوض شود.(ژوزف مورفی)
زندگی آماده است تا بسیار بیشتر از انچه تصورش را میکنید به ما بدهد (مارک فیشر)
تنها کسانی میتوانند کارهای بزرگی انجام دهند که به قدرت ذهن ایمان دارند( مارک فیشر)
لبخند بزنید و شاد باشید
۱۳۸۷ دی ۲۵, چهارشنبه
رنگ عشق

که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس تو خواهم شد »
***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »
***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست
***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »
Excerpt: Your Text Here
۱۳۸۷ آذر ۱۵, جمعه
شفا
به راستی که وبلاگ شفا ، به تنه درختی در میان برف می ماند.اما ، نه چنین چیزی شدنی نیست.
زیرا شفا با زیبایی ها، خوبی ها ، عشق و دلدادگی پیوندی نا گسستنی دارد.
شفا درختی تنومندی است که ریشه اش در اعماق قلب های بی ریای نویسندگان و خوانندگانش قرار دارد.
و کسی را یارای(بریدن) هک کردن آن نیست.
Excerpt:
۱۳۸۷ شهریور ۱۱, دوشنبه
از خوردن کیک لذت ببرید!

چرا خداوند این بلاها را سر من می آورد؟
دختری به مادرش می گوید : مادر چرا من همش بد می آورم؟
او احتمالا یا امتحان ریاضی اش را خراب کرده یا نامزدش به خاطر بهترین دوستش با او بد رفتاری کرده است.
یک مادر خوب می داند هنگامی که دخترش ناراحت است، فقط یک چیز می تواند او را خوشحال کند...
"درست کردن یک کیک خوشمزه"
در آن لحظه مادر دختر را در آغوش می کشد و در حالیکه سعی می کند اورا بخنداند به آشپزخانه می رود.
در حالیکه مادر وسایل و مواد لازم برای درست کردن کیک را آماده می کرد،دخترش در گوشه ای از آشپزخانه نشسته بود.مادرش از او پرسید؟"دختر عزیزم کیک دوست داری؟"
دختر جواب داد "البته ،مادر می دانی که عاشق کیکم."
مادر گفت : بسیار خوب از این روغن مایع بنوش"
دختر در حالیکه شکه شده بود گفت :"چی ،به هیچ وجه!!!"
مادر دوباره گفت :"نظرت در مورد خوردن یک فنجان تخم مرغ چیه؟"
دختر در پاسخش گفت :"مادر داری شوخی می کنی؟"
بار دیگر مادر پرسید :"نظرت در مورد خوردن کمی آرد چیه؟"
دختر گفت : "نه مادر مریض می شوم."
مادر گفت : "همه این مواد خام و بد مزه هستند اما اگر باهم مخلوط کنیم ..."آنها تبدیل به یک کیک خوشمزه می شوند"
خداوند نیز همین گونه عمل می کند.وقتی از خود می پرسیم چرا خداوند باعث می شود که متحمل این همه سختی شویم ما تشخیص نمی دهیم که چگونه و کجا این سختی ها ممکن است برای مان پیش آید.فقط خداوند است که می داند چه وقت آن وقایع برایمان رخ می دهد و نمی گذارد آسیب ببینیم.لازم نیست وقایع تلخ"خوردن مواد خام را بپذیریم"به او اعتماد کنید...و ببینید چه وقایع خارق العاده ای مثل آن کیک خوشمزه رخ می دهد!
خداوند عاشق ماست و هر بهار برایمان گلهای زیبایی می فرستد.
هر زمان که نیاز به گفتگو با او دارید آماده شنیدن حرفهای شماست
از خوردن کیک لذت ببرید!منظورم اینه از روزهایتان لذت ببرید.
۱۳۸۷ تیر ۱۶, یکشنبه
بی ادبی، ادب و ادبیات در علم

پس از دو روز بحث و پشت سر گذاشتن چهار مرحله انتخابات برای تعیین محل استقرار مرکز سزامی در خاورمیانه ، در غذاخوری سرن(مرکز تحقیقات هسته ای اروپا)، مشغول قهوه خوردن بودیم که مایکن برگ به ما ملحق شد.فیزیکدانی مثل همه فیزیکدانان دیگر.ضمن معرفی معلوم شد که او مسئول ایستگاه دلفی از شتابگر LHC است.شتابگری به قطر 27 کیلومتر ، محیط حدودا برابر 100 کیلومتر در عمق 100 تا 150 متری زمین، میان سوئیس و فرانسه.کار وی طیف نمایی میونی بود.400 دانشگربه جز مهندسان زیر نظر وی کار می کردند.پرسید که آیا مایلم از مرکز بازدید کنم؟منم که بسیار مشتاق بودم و چند ساعت فرصت داشتم ، گفتم :البته، و راه افتادیم.پس از عبور از کوره راه های روستایی و زیبای فرانسه پس از 20 دقیقه به محلی رسیدیم با تابلوی سرن.تمام متعلقات سرن مصونیت سیاسی دارند، و جزو خاک سوئیس یا فرانسه به حساب نمی آیند.پلیس و دیگر بخشهای خدماتی هم بدون اجازه مدیرکل سرن حق ورود ندارند.درهرصورت پس از عبور از بخشهای ایمنی به آسانسوری رفتیم که ما را 100 متر زیر زمین برد.تاسیسات سطح زمین ساده و اندک بودند.جز یک جرثقیل مدور بزرگ که ماشین آلات را زیر زمین می برد و نیز هواساز عظیم.آنچه در زیر زمین دیدم ازحل مسائل ساده روزمره مثل نفس کشیدن و دستشویی و غیره بگیرید تا حفر تونل تونلهای دسترسی برای تعمیرات حفاظت در مقابل تابش،فناوری خلا برای ایجاد خلا کامل در تونل اصلی محل آزمایش مغناطیس های گوناگون محاسبات دینامیک ماشین پرازشگرهای عظیم انبوه کابلهاو انواع آشکارسازها و ...و بسیاری چیزهای دیگر که مرا به قدری متاثر کرد که موقع خداحافظی به مایکن برگ گفتم : شرمنده ام از اینکه بگویم من هم یک فیزیکدانم!هنگام برگشت به سرن تمام مدت این تصویر زشت از مقابل من می گذشت:مدیران علمی ما درجمهوری اسلامی ، مهد انقلاب فرهنگی، چقدر در رعایت بعضی آداب کوتاهی می کنند.نه ادب سنتی که کسی جرات نمی کند به راحتی آن را زیر پا بگذارد، بلکه ادبی که باید آن را ادب تکامل یافته صنعتی نامید نه ادب دوره شبانی.یادم افتاد که خانم محققی که از خارج از کشور آمده بود تا استخراجی بکند از شرایط کار در ایران.پس از مدتی موفق شده بود از مدیر یک پژوهشگاه وقت ملاقات بگیرد.به هنگام حضور مجبور در پایین اتاق و در پایین یک میز بزرگ کنفرانس شاگردانه بنشیند.رئیس مرکز با تبختری در کنار میز تحریر بزرگ خود که در آن سر میز کنفرانس بود وی را می پذیرد.رفتار و صحبتها چنان با تبختر بود که آن پژوهشگر از ایرانی بودن خود شرمسار می شود.این رفتار از یک رئیس در جمهوری اسلامی که پس از گزینش های اخلاقی انتخاب می شود قاعده است نه استثناء.با خود می گفتم :آیا این ما هستیم که ادعای به ثمر رساندن یک انقلاب فرهنگی را داریم؟این ما هستیم که ادعای ادب اسلامی را داریم؟این ما هستیم که خود را وارث بزرگانی چون ابوریحان می دانیم؟ما مراکزی به عنوان دانشگاه و پژوهشگاه راه انداختیم .آنها را قبضه کرده ایم نمایش به راه انداخته ایم با رفتارمان، با نمایش تجهیزاتمان.از سادگی و صداقت مردم جامعه مان ، از اتبهت گذشته اسلامی مان و از تا ریخ پر تلاطممان مایه می گذاریم بدون اینکه خودمان سرمایه ای معنوی و مادی به همراه داشته باشیم و یا تولید بکنیم.ادب را به هنگام ورود و خروج از درها مراعات می کنیم اما نمی دانیم ورود و خروج به کجا و از کجا!ورود به آزمایشگاه ، کدام آزمایشگاه ؟ورود به کلاس، کدام کلاس؟این چه ادبی است که همه را به خصوص جوانان نا آگاه از این بازیها را سرکار می گذاریم.این چه ادبی است که نمایش را جای واقعیت میفروشیم؟این چه ادبی است که بنده با شرمساری باید بشنوم که فلان رئیس مرکز علمی بزرگ ایرانريالبه هنگام سخنرانی در یک مرکز تحقیقات بین المللی در اروپا چه اداهایی در می آورده است.شرممان باد که سادگی و ادب علمی را باید از کسانی بیاموزیم که در نوشتارهای سیاسی روز ما در عرف سیاسی روز ما جزو کشورهای دشمن به حساب می آیند مثل آمریکا.نوشتار گفتم یاد ترکیب وازه ادبیات با وازه های مدرن افتادم که این روز ها بسیار باب شده است.ادبیات فیزیک، ادبیات سیاسی!نمی دانم کجای علم غیر از انچه در بالا گفتم به ادب و ادبیات مربوط می شود.اما می دانم این یک بی ادبی علمی است که برای یافتن معادل لغتی مثل LITERATURE به اولین معادلی که در لغت نامه آمده است اکتفا کنیم.یک معنی آن ادبیات است ، اما در ترکیب با فیزیک یا سیاست معنی نوشتار می دهد.و منظور هر آنچه در زمینه فیزیک یا بخشی از آن مثل کیهان شناسی مکتوب شده است بصورت مقاله یا کتاب.ما نوشتارهای کیهان شناسی داریم نه ادبیات کیهان شناسی.
Excerpt:Iranian Journal of Physics Vol 17 No 1& 2 Spring and Summer 1999.
۱۳۸۶ اسفند ۲۹, چهارشنبه
ترانه ی صلح بال می گشاید

با دوازده بوته
به رنگ دوازده سال
بر پیراهنش
بر پله ها می نشیند
و مادر
گیسوان رهایش را می بافد
صلح را می بافد
اگر بگذارند
دوشیزه ی صلح
بر بیست و چهار اسب زیبا
با بیست و چهار خورجین پر از خورشید و بهار
دختر، با بیست و چهار سال زیبایی
کنار چشمه می ایستد
می نشیند
و ساق هایش را
در خنکای زلال آب فرو می کند
ازین گونه
تمامی آب ها رایحه ی صلح دارند
اگر بگذارند
پرنده ی جوان لانه می بافد
تخم می نهد
و صلح را متولد می کند
به روزی می اندیشد
که کلاه خود همه ی ژنرال ها
لانه ی پرنده شود
موسیقی در رگ ها می دود
و حنجره ها شکوفه می دهند
آبی و بنفش
بر شانه ی ما
این سیاره ی صلح است که می چرخد
اگر بگذارند
پنجره های محله ی ما
گشوده می شوند به چهره ی عشق
و قاب می گیرند
زیبایی دختران تازه سال را
در کوچه ها
ترانه ی صلح بال می گشاید
عافیت در استخوان سالمندان ریشه می زند
و زندگی غلبه می کند
بر مرگ عجول
و گیسوان صلح را می بافد
مادری
با سرانگشت امید
بی اعتنا به زوزه ی گرگان
سال نومبارک!۱۳۸۶ اسفند ۱۴, سهشنبه
زندگی واقعا رقصیست به سوی خدا.

وز نما مردم به حیوان بر زدم
مردم از حیوانی و آدم شدم
پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم
تا برآرم از ملایک پروسر
وزملک هم بایدم جستن ز جو
کل شیء هالک الا وجهه
بار دیگر از ملک قربان شوم
آنچه اندر وهم ناید آن شوم
پس عدم گردم عدم چون ارغنون
گویدم که انا الیه راجعون
همچو نیلوفر برو زین طرف جو
همچو مستسقی حریص و مرگ جو
مرگ او آبست و او جویای آب
می خورد وا...اعلم بالصواب
ای فسرده عاشق ننگین نمد
کو زبیم و جان زجانان می رمد
سوی تیغ عشقش ای ننگ زنان
صد هزاران جان نگر دستک زنان
جوی دیدی کوزه اندر جوی ریز
آب را از جوی کی باشد گریز
آب کوزه چون در آب جو شود
محو گردد در وی و جو او شود
ما اول توی بهشت بودیم. گفتند: میوه ی هستی نخور، چون هستی قید ایجاد میکنه و ما خوردیم و مقید شدیم. یعنی اول به قید ِ نیستی، آزاده بودیم. آزاد و راحت. اما خواستیم از نیستی با پیدا کردن ِیک صورت ِ اختصاصی "هست" بشیم. پس از شر ٍ نیستی راحت شدیم. شدیم موجود. بعد گفتند به میوه ی ترکیب نزدیک نشو. چون مرکب شدن ناراحتی داره. عناصر که ترکیب می شن، بعدا می خوان از هم جدا بشن و پوست از سرمون میکنن. درواقع گندم یا سیب رمزی از همون میوه ی درخت ٍ ترکیبه. حالا که اون میوه رو خوردی و اومدی توی عالم ِ ترکیب. فکر نکن که دیگه تموم شد. ما هنوز هم داریم میوه می خوریم! اون موقعی که بچه بودیم، توی بهشت ِ کودکی ِ خودمون بودیم. اما آرزوی بزرگ شدن داشتیم. میوه ی عقل رو خوردیم و شدیم مکلف. البته درسته که به توصیه ی نخور گوش نکردیم اما این نخورنخورها رو برای این گفتند که ما رو تشویق به خوردن بکنن! اگه نمی گفتن نخور ممکن بود صد سال که بگذره هم از کنار ِ این میوه رد نشیم، اما چون اشاره کردن بهش و گفتن نخور، ما تحریک به خوردن شدیم. مثل موقعی که مثلا میگن لواشک نخور و بمحض گفتن ِ این حرف ما بزاقمون تحریک میشه برای خوردن. ما این میوه ها رو خوردیم و خوب کاری هم کردیم، چون در مشکلاتش تجربه ها کسب می کنیم و به حکمتهایی میرسیم.بعد از مکلف شدن گفتند میوه ی درخت علم رو نخور. چون نهایتا اگه اشتباهی کنی میگن جاهله و نمی دونه و مسؤول نیست. اما اگه عالم بشی دیگه مسؤول میشی. ما گوش نکردیم و خوردیم!بعد از علمِ گفتند لااقل میوه ی درخت ِ عشق رو نخور چون عشق چیز ساده ای نیست و حریفش نیستی. حتا کوه هم از پذریفتن ِ این بار خودداری کرد. "که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکلها". اما ما عاشق شدیم و میوه ی عشق رو هم خوردیم. (الهی قمشه ای)
پرنیان عزیز، بهترین کاری که به نظر من تو می تونی برای عزیزی که الان کنارت نیست ، ولی یادش در قلب پاکت هست انجام بدی :
دعاست...
و باز به قول حکیم الهی قمشه ای : تمام ساختمانهای این دنیا در برابر ِ مقام ِ تو کوتاهه. اشکال ِ کار ِ ما اینه که نشستیم. اگه همت کنیم و روی پای خودمون بلند شیم، قد ِ ما از سقف ِ آسمان بلندتره که گفت: "لقد کرمنا بنی آدم". این بلندای ما بخاطر َ مقام ِ شخصی ِ ما نیست. ما بواسطه ی بلندی مقام ِ خداست که این مقام رو می تونیم پیدا کنیم. الله الصمد. یعنی خدا بی نیازه. مثل دریا که به کف و موج وابستگی نداره اما کف و موج به دریا وابسته اند و بی دریا، اونا هم وجود ندارن. برای بلند شدن باید دعا کرد. دعا رو دست کم نگیرین. کسی که دعا می کنه رو هم دست کم نگیرین. دعا یعنی استجابت. همون موقع که دعا می کنی مستجاب میشه. تمام نیروهای درونت بسیج میشن. نیروهایی که در خواب بودن بیدار میشن و هم هدف میشن. آخه خیلی چیزها در وجود ِ ما خوابیده و دعا یعنی بسیج ِ نیروهای درون. خداوندی که چو نامش بخوانی نیابی تو در جوابش افترانی(نظامی)
همه با هم برای شادی روح همه عزیزانمون که یادشون در قلبمون زنده است ، دعا کنیم...
۱۳۸۶ اسفند ۸, چهارشنبه
خاطرات دوران کودکی


قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم ..
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.
ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .
بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم ..
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ ...
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات ...
انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد ...
پرسید مامانت خانه نیست ؟
گفتم که هیچکس خانه نیست .
پرسید خونریزی داری ؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم ...
پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم ...
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم ...
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات ...
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد ...

بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم ...
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم ...
روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم .
پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟
فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد ..
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم ..
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .
احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد .
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات ..
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده ...
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟
گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .
گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم ..
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم ..
یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات ..
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم ..
پرسید : دوستش هستید ؟
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی ..
گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .ا
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش ..
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد ..