‏نمایش پست‌ها با برچسب نوشته های مجید. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نوشته های مجید. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ فروردین ۹, سه‌شنبه

ناشی از استرسه!


تا حالا شده به اتاقی برید و ندونید چرا به سمت اون اتاق رفتید؟یا تا حالا شماره تلفن منزل خودتونو رو فراموش کنین؟؟ دوستای عزیز شفا اینجا می خواهم بهتون بگم برطبق مقاله ای که اخیرا خوندم و بر پایه یافته های علمی اکثر این فراموشی ها ناشی از استرسه! و با توجه به شرایط اجتماعی و ... اکثر مردم کشور ما استرس های زیادی رو در طول زندگیشون تحمل می کنن! توصیه های برای تقویت حافظه در مقاله ای خوندم که خوبه شما هم بخونید و در زندگیتون بکار ببرید ....

توصیه هایی برای تقویت حافظه:

١. موز ! دوستای من به جای چیپس و پفک و .... موز بخورید


٢. با خودتون مهربون باشید! انجام کارهای مورد علاقه مانند خریدن یک شاخه گل , کتاب رمان, ملاقات دوستان قدیمی و ........ باعث افزایش ترشح هورمون " دوپامین " می شود که احساس خوبی را در فرد به وجود می آورد و این افزایش تاثیر مثبتی بر سلسله اعصاب و آن بخش از مغز که مسوول حافظه است می گذارد


.٣. قدم بزیند : زنان یا مردانی که به طور مرتب قدم می زنند بسیار کمتر دچار فراموشی میشوند . چرا؟ تحقیقات نشان داده است که فعالیت ,ارتباط مغزی را در بخشی که ذهن مسوول حافظه است گسترش می دهد.


٤. غذای سس دار نخورید : بر اساس تحقیقات انجام شده برروی عادت غذایی بیش از ٨ هزار نفر , استفاده از این نوع سس ها و غذاهای سویا دارباعث کاهش قدرت حافظه می شود. علت آن است که یک ماده شیمیایی موجود در این نوع سس ها و سویا که گفته می شود ضد سرطان و بیماری قلبی است دقیقا عکس این خواص را با خود دارد.با این حال یک بار خوردن آن در هفته چندان مشکلی ندارد!


٥. خواب به موقع : یک استراحت خوب مغز می تواند اطلاعات بشتر و بهتری را به حافظه شما باز گرداند تا مغزی که تمام روز را بدون استراحت گذرانده باشد .


٦. بیشتر به خودتان برسید : تحقیقات نشان می دهد افرادی که رژیم های غذایی بسیار کم کالری در برنامه روزانه خود دارند نه تنها پروسه اطلاع رسانی را بسیار کند انجام می دهد بلکه از دیگر افراد هم سن و سال خود که این رژیم را ندارند نیز کمتر قادر به استفاده از حافظه خود می باشند. لذا به فکر خود باشید و رژیم های غیر موجه را فراموش کنید.


٧. چای گیاهی بنوشید : آهن برای عملکرد صحیح حافظه ضروری است و نوشیدنی های کافئین دار به علت دارا بودن موادی به نام " تانن " (اسید تانیک) که ٧٥ درصد آهن موجود در بدن را از بین می برند.


٨. خوردن قند و شکر مصنوعی را کاهش دهید : این امر ممکن است در کاهش وزن به شما کمک کند اما نوشیدن بیش از یک یا دو نوشیدنی رژیمی در طول روز حافظه دراز مدت شما را تخریب می کند . خوشبختانه تاثیرات منفی این مسئله دائمی نیست و شما به راحتی می توانید با قطع مصرف شیرینی های مصنوعی مجددا حافظه خود را اصلاح کنید.


9. بهره گیری از سه قانون اولیه تداعی ارسطو

*-قانون تشابه : خاطره مشابه با تاثیر معینی به یاد می ماند . *-قانون عكس یا متضاد: اگر دو یا چند تاثیر ، آنتی تز یكدیگر باشند داشتن یكی سبب یاد آوری دیگری می شود. *-قانون همزمانی یا همراهی : اگر دو یا چند تاثیر همزمان اتفاق بیافتند ، بروز یكی سبب یاد آوری دیگری می شود .


10-اعتماد به نفس : اعتماد به حافظه نخستین گام تقویت حافظه است ، باید به قوی بودن حافظه خود اعتماد داشته باشید . باید از كاربرد كلمات و جملاتی كه موجب تضعیف حافظه می شوند جدا" خودداری كنید . حتما" از گفتن جملاتی نظیر حافظه ام یاری نمی كند ، حافظه ام ضعیف شده است …. خودداری كنید. چرا كه با گفتن این جملات ، به خودتان تلقین می كنید كه واقعا" حافظه تان ضعیف شده است ، در آن صورت حافظه نیز به یاری شما نمی شتابد .


توجه توجه!!!دوستای من !!!موقع امتحان سرتون خیلی زیاد به طرف ورقه و پایین خم نکنید!چون باعث کاهش کارایی مغز و حافظه شما میشه.

۱۳۸۷ بهمن ۲۵, جمعه

امروز کاری بکن !



به آرامی آغاز به مردن ميکنی

،اگر سفر نکنی

اگر چيزی نخوانی

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نکنی



به آرامی آغاز به مردن ميکنی

زمانيکه خودباوری را در خودت بکشی،

وقتی نگذاری ديگران به تو کمک کنند



به آرامی آغاز به مردن ميکنی

اگر برده عادات خود شوی،

اگرهميشه از يک راه تکراری بروی

...

اگر روزمرگ را تغيير ندهی

اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،

يا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

تو به آرامی آغاز به مردن ميکنی



اگر از شور و حرارت،

از احساسات سرکش،

و از چيزهایی که چشمانت را به درخشش وا ميدارند

و ضربان قلبت را تندترمی کنند،

دوری کنی...

تو به آرامی آغاز به مردن ميکنی



اگر هنگاميکه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آنرا عوض نکنی

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی

اگر ورای روياها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

امروز زندگی را آغاز کن!

نگذار که به آرامی بميری ...

شادی را فراموش نکن !

قدر امروز را بدانيم چون امروزاولين روز

از روزهای باقيمانده عمر ماست



۱۳۸۷ بهمن ۱۹, شنبه

قانون زندگی , قانون باور است


معیار واقعی بودن تصمیم آن است که دست به عمل بزنیم (انتونی رابینز)

اجازه نده ترس تو را فلج سازد (مارک فیشر)

افرادی که از ریسک کردن میترسند به جایی نمیرسند (مارک فیشر)

منشا همه بیماریها در فکر است ( ژوزف مورفی)

رحمت خداوند ممکن است تاخیر داشته باشد اما حتمی است ( انتونی رابینز)

چنانچه نیک اندیش باشید خیر و خوشی به دنبالش خواهد امد ( ژوزف مورفی)

افراد موفق هیچ وقت اجازه نمیدهند که شرایط آزارشان دهد ( مارک فیشر)

افرادی که زمان را در انتظار شرایط عالی از دست میدهند هرگز موفق نمیشوند (مارک فیشر)

اعمال ثابت ما سرنوشت ما را تعیین میکند ( انتونی رابیتز)

هنگامی که تخیلات و منطق در ضدیت با هم قرار بگیرند تخیلات پیروز میشوند .(مارک فیشر)

وقتی که هدف روشنی داشته باشیم احساس روشنی به ما دست میدهد . (انتونی رابینز)

ترس را از خود بران و با خود بگو من با نیروی شعور خود قدرت انجام هر کاری را دارم.(ژوزف مورفی)

هر کس از قدرت انتخاب برخوردار است پس سلامتی و شادی را انتخاب کند.(ژوزف مورفی)

اعتقادات ما اعمال افکار و احساسات ما را شکل میدهد ( انتونی رابینز)

با هر تصمیمی تغییری تازه در زندگی اغاز میکنید ( انتونی رابینز)

برای شروع باید باور داشته باشی که میتوانی سپس با اشتیاق شروع کنی.( مارک فیشر)

اگر نمیدانی به کجا میروی به هیچ کجا نخواهی رسید ( مارک فیشر)

نبوغ در سادگی نهفته است( مونزارت)

این روشنی هدف است که به شما نیرو می بخشد ( انتونی رابینز)

در زندگی شکست وجود ندارد بلکه فقط نتیجه موجود است ( انتونی رابینز)

تمام کسانی که ثروتمند شده اند باور داشته اند که میتوانند ثروتمند شوند.(مارک فیشر)

باور به طور خود بخود به اجرا در میاید ( ژوزف مورفی)

نه موفقیت و نه شکست یک شبه ایجاد نمیشود ( انتونی رابینز)

به ضمیر باطن خود به صورت یک هوش زنده و یک یار موافق بنگرید(ژوزف مورفی)

ترس باعث میشود تا بسیاری از مردم به رویاهایشان نرسند( مارک فیشر)

زندگی دقیقا به ما ان چیزی را میدهد که به دنبالش هستیم(مارک فیشر)

نباید مطالب غلطی که از گذشته در ذهن ما برنامه ریزی شده اند حال و اینده ما را تباه کنند( انتونی رابینز)

آرزوهی هر فرد موجب شکل گرفتن و بقای افکار او میشود( هراکلیتوس)

اندیشه هایتان را عوض کنید تا سرنوشتتان عوض شود.(ژوزف مورفی)

زندگی آماده است تا بسیار بیشتر از انچه تصورش را میکنید به ما بدهد (مارک فیشر)

تنها کسانی میتوانند کارهای بزرگی انجام دهند که به قدرت ذهن ایمان دارند( مارک فیشر)

ضمیر باطن شما سازنده بدن شماست و میتواند شما را درمان کند (ژوزف مورفی)

من ایمان دارم که حال حسام کوچولو(نخودفرنگی امیرجان) خوب میشه...
و به امید شفای همه انسانها و صلح و ثبات در جهان

لبخند بزنید و شاد باشید


۱۳۸۷ دی ۲۵, چهارشنبه

رنگ عشق



دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس تو خواهم شد »

***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست

***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »






Excerpt: Your Text Here


۱۳۸۷ آذر ۱۵, جمعه

شفا

به راستی که وبلاگ شفا ، به تنه درختی در میان برف می ماند.
پنداری آن تکیه گاهی بس سست دارد و چنین می نماید که می توان آن را با فشاری ناچیز به سویی لغزاند.
اما ، نه چنین چیزی شدنی نیست.

زیرا شفا با زیبایی ها، خوبی ها ، عشق و دلدادگی پیوندی نا گسستنی دارد.

شفا درختی تنومندی است که ریشه اش در اعماق قلب های بی ریای نویسندگان و خوانندگانش قرار دارد.


و کسی را یارای(بریدن) هک کردن آن نیست.





Excerpt:


۱۳۸۷ شهریور ۱۱, دوشنبه

از خوردن کیک لذت ببرید!


گاهی اوقات از خود می پرسیم : چکار کردم که مستحق این عذابم؟
چرا خداوند این بلاها را سر من می آورد؟

دختری به مادرش می گوید : مادر چرا من همش بد می آورم؟
او احتمالا یا امتحان ریاضی اش را خراب کرده یا نامزدش به خاطر بهترین دوستش با او بد رفتاری کرده است.
یک مادر خوب می داند هنگامی که دخترش ناراحت است، فقط یک چیز می تواند او را خوشحال کند...
"درست کردن یک کیک خوشمزه"
در آن لحظه مادر دختر را در آغوش می کشد و در حالیکه سعی می کند اورا بخنداند به آشپزخانه می رود.
در حالیکه مادر وسایل و مواد لازم برای درست کردن کیک را آماده می کرد،دخترش در گوشه ای از آشپزخانه نشسته بود.مادرش از او پرسید؟"دختر عزیزم کیک دوست داری؟"
دختر جواب داد "البته ،مادر می دانی که عاشق کیکم."
مادر گفت : بسیار خوب از این روغن مایع بنوش"
دختر در حالیکه شکه شده بود گفت :"چی ،به هیچ وجه!!!"
مادر دوباره گفت :"نظرت در مورد خوردن یک فنجان تخم مرغ چیه؟"
دختر در پاسخش گفت :"مادر داری شوخی می کنی؟"
بار دیگر مادر پرسید :"نظرت در مورد خوردن کمی آرد چیه؟"
دختر گفت : "نه مادر مریض می شوم."
مادر گفت : "همه این مواد خام و بد مزه هستند اما اگر باهم مخلوط کنیم ..."آنها تبدیل به یک کیک خوشمزه می شوند"
خداوند نیز همین گونه عمل می کند.وقتی از خود می پرسیم چرا خداوند باعث می شود که متحمل این همه سختی شویم ما تشخیص نمی دهیم که چگونه و کجا این سختی ها ممکن است برای مان پیش آید.فقط خداوند است که می داند چه وقت آن وقایع برایمان رخ می دهد و نمی گذارد آسیب ببینیم.لازم نیست وقایع تلخ"خوردن مواد خام را بپذیریم"به او اعتماد کنید...و ببینید چه وقایع خارق العاده ای مثل آن کیک خوشمزه رخ می دهد!

خداوند عاشق ماست و هر بهار برایمان گلهای زیبایی می فرستد.
هر زمان که نیاز به گفتگو با او دارید آماده شنیدن حرفهای شماست

از خوردن کیک لذت ببرید!منظورم اینه از روزهایتان لذت ببرید.

۱۳۸۷ تیر ۱۶, یکشنبه

بی ادبی، ادب و ادبیات در علم


اخیرا نگاهی که به آرشیو مجلات فیزیک خودم انداختم،در شماره1و2 سال 17 تابستان 78 ، سرمقاله مجله با عنوان : بی ادبی ، ادب و ادبیات در علم نوشته دکتر منصوری رو خوندم، که دوست دارم شما هم بخونید و نظرتونو بیان کنید.
پس از دو روز بحث و پشت سر گذاشتن چهار مرحله انتخابات برای تعیین محل استقرار مرکز سزامی در خاورمیانه ، در غذاخوری سرن(مرکز تحقیقات هسته ای اروپا)، مشغول قهوه خوردن بودیم که مایکن برگ به ما ملحق شد.فیزیکدانی مثل همه فیزیکدانان دیگر.ضمن معرفی معلوم شد که او مسئول ایستگاه دلفی از شتابگر LHC است.شتابگری به قطر 27 کیلومتر ، محیط حدودا برابر 100 کیلومتر در عمق 100 تا 150 متری زمین، میان سوئیس و فرانسه.کار وی طیف نمایی میونی بود.400 دانشگربه جز مهندسان زیر نظر وی کار می کردند.پرسید که آیا مایلم از مرکز بازدید کنم؟منم که بسیار مشتاق بودم و چند ساعت فرصت داشتم ، گفتم :البته، و راه افتادیم.پس از عبور از کوره راه های روستایی و زیبای فرانسه پس از 20 دقیقه به محلی رسیدیم با تابلوی سرن.تمام متعلقات سرن مصونیت سیاسی دارند، و جزو خاک سوئیس یا فرانسه به حساب نمی آیند.پلیس و دیگر بخشهای خدماتی هم بدون اجازه مدیرکل سرن حق ورود ندارند.درهرصورت پس از عبور از بخشهای ایمنی به آسانسوری رفتیم که ما را 100 متر زیر زمین برد.تاسیسات سطح زمین ساده و اندک بودند.جز یک جرثقیل مدور بزرگ که ماشین آلات را زیر زمین می برد و نیز هواساز عظیم.آنچه در زیر زمین دیدم ازحل مسائل ساده روزمره مثل نفس کشیدن و دستشویی و غیره بگیرید تا حفر تونل تونلهای دسترسی برای تعمیرات حفاظت در مقابل تابش،فناوری خلا برای ایجاد خلا کامل در تونل اصلی محل آزمایش مغناطیس های گوناگون محاسبات دینامیک ماشین پرازشگرهای عظیم انبوه کابلهاو انواع آشکارسازها و ...و بسیاری چیزهای دیگر که مرا به قدری متاثر کرد که موقع خداحافظی به مایکن برگ گفتم : شرمنده ام از اینکه بگویم من هم یک فیزیکدانم!هنگام برگشت به سرن تمام مدت این تصویر زشت از مقابل من می گذشت:مدیران علمی ما درجمهوری اسلامی ، مهد انقلاب فرهنگی، چقدر در رعایت بعضی آداب کوتاهی می کنند.نه ادب سنتی که کسی جرات نمی کند به راحتی آن را زیر پا بگذارد، بلکه ادبی که باید آن را ادب تکامل یافته صنعتی نامید نه ادب دوره شبانی.یادم افتاد که خانم محققی که از خارج از کشور آمده بود تا استخراجی بکند از شرایط کار در ایران.پس از مدتی موفق شده بود از مدیر یک پژوهشگاه وقت ملاقات بگیرد.به هنگام حضور مجبور در پایین اتاق و در پایین یک میز بزرگ کنفرانس شاگردانه بنشیند.رئیس مرکز با تبختری در کنار میز تحریر بزرگ خود که در آن سر میز کنفرانس بود وی را می پذیرد.رفتار و صحبتها چنان با تبختر بود که آن پژوهشگر از ایرانی بودن خود شرمسار می شود.این رفتار از یک رئیس در جمهوری اسلامی که پس از گزینش های اخلاقی انتخاب می شود قاعده است نه استثناء.با خود می گفتم :آیا این ما هستیم که ادعای به ثمر رساندن یک انقلاب فرهنگی را داریم؟این ما هستیم که ادعای ادب اسلامی را داریم؟این ما هستیم که خود را وارث بزرگانی چون ابوریحان می دانیم؟ما مراکزی به عنوان دانشگاه و پژوهشگاه راه انداختیم .آنها را قبضه کرده ایم نمایش به راه انداخته ایم با رفتارمان، با نمایش تجهیزاتمان.از سادگی و صداقت مردم جامعه مان ، از اتبهت گذشته اسلامی مان و از تا ریخ پر تلاطممان مایه می گذاریم بدون اینکه خودمان سرمایه ای معنوی و مادی به همراه داشته باشیم و یا تولید بکنیم.ادب را به هنگام ورود و خروج از درها مراعات می کنیم اما نمی دانیم ورود و خروج به کجا و از کجا!ورود به آزمایشگاه ، کدام آزمایشگاه ؟ورود به کلاس، کدام کلاس؟این چه ادبی است که همه را به خصوص جوانان نا آگاه از این بازیها را سرکار می گذاریم.این چه ادبی است که نمایش را جای واقعیت میفروشیم؟این چه ادبی است که بنده با شرمساری باید بشنوم که فلان رئیس مرکز علمی بزرگ ایرانريالبه هنگام سخنرانی در یک مرکز تحقیقات بین المللی در اروپا چه اداهایی در می آورده است.شرممان باد که سادگی و ادب علمی را باید از کسانی بیاموزیم که در نوشتارهای سیاسی روز ما در عرف سیاسی روز ما جزو کشورهای دشمن به حساب می آیند مثل آمریکا.نوشتار گفتم یاد ترکیب وازه ادبیات با وازه های مدرن افتادم که این روز ها بسیار باب شده است.ادبیات فیزیک، ادبیات سیاسی!نمی دانم کجای علم غیر از انچه در بالا گفتم به ادب و ادبیات مربوط می شود.اما می دانم این یک بی ادبی علمی است که برای یافتن معادل لغتی مثل LITERATURE به اولین معادلی که در لغت نامه آمده است اکتفا کنیم.یک معنی آن ادبیات است ، اما در ترکیب با فیزیک یا سیاست معنی نوشتار می دهد.و منظور هر آنچه در زمینه فیزیک یا بخشی از آن مثل کیهان شناسی مکتوب شده است بصورت مقاله یا کتاب.ما نوشتارهای کیهان شناسی داریم نه ادبیات کیهان شناسی.

-مجید :
راستی برای خواهرم من هم که فوق لیسانس شیمی تجزیه و دارای مقاله ISI و چندین مقاله و پژوهش در زمینه نانوتکنولوژیه ، همین اتفاق افتاد .برای استخدام در یک شرکت تولیدی برای مصاحبه دعوت شد.ایشون هم رفتند ولی با چه رفتار زشتی از طرف مدیر شرکت مواجه شدند از این نظر که مدیر شرکت شیمیایی مهندس مکانیک بود و همه فامیلها رو جمع کرده بود در شرکتش . خواهر منو برای استخدام در شرکت به منظور تحقیق و پژوهش می خواستند ولی به گفته خواهرم اونها اصلا نمی دونستند تحقیق یعنی چی؟تحقیق از نظر اونها یعنی بدست اوردن اطلاعات شرکتهای رقیب در زمینه تولیدی شون.فکرشو بکنید که یک لیسانس مکانیک در زمینه شیمی سخنرانی کنه!!!اونهم برای کسی مثل خواهر من.بهر حال کشور ما در زمینه مدیریت تخصصی خیلی مشکل داره.یکی از اساتیدمون میگفتند که می خواستند پروزه ای رو در یکی از مراکز صنعتی اجرا کنند مدیر اون مرکز گفته بود که باید دو ماهه به نتیجه برسید!!! در حالیکه استاد ما حداقل 2 سال فرصت می خواست.
کی این مشکلات جامعه ما حل میشه؟؟؟؟
درضمن اگر زمانی گذرتون به اروپا! افتاد و خواستید از مرکز سرن بازدید کنید می تونید به لینک زیر مراجعه و ثبت نام کنید. یکی از آرزوهای علمی من بازدید از این مرکزعلمی و تحقیقاتی فیزیکه!
موفق و پیروز باشید
همیشه شاد باشید!لبخند هم فراموش نشه !!!!

Excerpt:Iranian Journal of Physics Vol 17 No 1& 2 Spring and Summer 1999.






۱۳۸۶ اسفند ۲۹, چهارشنبه

ترانه ی صلح بال می گشاید


دخترک
با دوازده بوته
به رنگ دوازده سال
بر پیراهنش
بر پله ها می نشیند
و مادر
گیسوان رهایش را می بافد
صلح را می بافد
اگر بگذارند
دوشیزه ی صلح
بر بیست و چهار اسب زیبا
با بیست و چهار خورجین پر از خورشید و بهار
دختر، با بیست و چهار سال زیبایی
کنار چشمه می ایستد
می نشیند
و ساق هایش را
در خنکای زلال آب فرو می کند
ازین گونه
تمامی آب ها رایحه ی صلح دارند
اگر بگذارند
پرنده ی جوان لانه می بافد
تخم می نهد
و صلح را متولد می کند
به روزی می اندیشد
که کلاه خود همه ی ژنرال ها
لانه ی پرنده شود
موسیقی در رگ ها می دود
و حنجره ها شکوفه می دهند
آبی و بنفش
بر شانه ی ما
این سیاره ی صلح است که می چرخد
اگر بگذارند
پنجره های محله ی ما
گشوده می شوند به چهره ی عشق
و قاب می گیرند
زیبایی دختران تازه سال را
در کوچه ها
ترانه ی صلح بال می گشاید

عافیت در استخوان سالمندان ریشه می زند
و زندگی غلبه می کند
بر مرگ عجول
و گیسوان صلح را می بافد
مادری
با سرانگشت امید
بی اعتنا به زوزه ی گرگان
سال نومبارک!
یک سال دیگه هم با همه اتفاقها و هیجان های خاص خودش سپری شد...
دعا می کنم سال 87 سالی پر از موفقیت ، شادی ، سلامتی ، سرزندگی و نشاط برای همه عزیزانمون در سراسر جهان باشه!
و آرزوی من به عنوان یک انسان ، مشاهده اینه که مردم جهان در صلح و آرامش در کنار هم زندگی مسالمت آمیزی داشته باشند،جنگ و خونریزی نباشه، و به قول لنون خواننده مشهور بریتانیایی :«دست يابی به صلح، هدف بزرگ ماست.»
دوری کردن از تعصب ، افراط و تفریط در مسائل مختلف می تونه یکی از راههای رسیدن به صلح باشه...صلح در مقیاس کوچکتر رو می تونیم از خانواده ها به عنوان کانونهای کوچک اجتماعی تمرین کنیم.آیا صلح در بین افراد خانواده شما وجود داره؟ و در مقیاس بزگتر در بین کشورها، اینهم جنگ و خونریزی در عراق و جاهای دیگه برای چیه؟
بچه ها همیشه به عنوان نمادهای صلح در جهان مطرح بودند...واقعا بچه ها چه گناهی دارند که باید قربانی چنین جنگ هایی باشند؟؟
کودکان همه ساله به یاد ساداکو دختربچه قربانی اثرات به جا مانده از بمباران اتمی، درنای کاغذی درست می کنند تا به سران کشورها بگن که ما می خواهیم در دنیای زیبا، که پر از صلح و آشتی زندگی کنیم ، نه در جهانی که درزمین بازی بچه ها مین کار گذاشتند.
اخیرا شنیدم که گروه آریان با کریس دبرگ ترانه صلح می خوان ، بخونن... من منتظر شنیدن این ترانه هستم ...
به نظر من،هرکسی باید خودشو مثل یک سفیر صلح در جهان بدونه...
آیا دوست دارید سفیر صلح باشید؟در این صورت چه راهکارهایی برای این کار دارید؟ درست کردن درنای کاغذی؟یا ...
همه دوستای گلم رو دوست دارم وامیدوارم همیشه پیروز و سربلند و شاد باشند.
حالا لبخند بزنید!!!فقط کافیه بگید ......................سیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییب!
پس هر موقع دلتنگ شدید ، عصبانی هستید!!!و یا... این کلمه معجزه آسا رو با آرامش تکرار کنید !بگید سیییییییییییییییییییییییییییب!
غنچه کنید تا زیبایی زندگی رو درک کنید...
بدرود

۱۳۸۶ اسفند ۱۴, سه‌شنبه

زندگی واقعا رقصیست به سوی خدا.


از جمادی مردم و نامی شدم
وز نما مردم به حیوان بر زدم
مردم از حیوانی و آدم شدم

پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم

حمله دیگر بمیرم از بشر
تا برآرم از ملایک پروسر
وزملک هم بایدم جستن ز جو

کل شیء هالک الا وجهه

بار دیگر از ملک قربان شوم
آنچه اندر وهم ناید آن شوم
پس عدم گردم عدم چون ارغنون
گویدم که انا الیه راجعون

همچو نیلوفر برو زین طرف جو
همچو مستسقی حریص و مرگ جو
مرگ او آبست و او جویای آب
می خورد وا...اعلم بالصواب

ای فسرده عاشق ننگین نمد
کو زبیم و جان زجانان می رمد
سوی تیغ عشقش ای ننگ زنان
صد هزاران جان نگر دستک زنان

جوی دیدی کوزه اندر جوی ریز
آب را از جوی کی باشد گریز
آب کوزه چون در آب جو شود

محو گردد در وی و جو او شود


عمر ِ ما هفتاد سال و هشتاد سال که نیست. ما بودیم و هستیم و خواهیم بود. گریزی از این نیست. ما چه بخوایم و چه نخوایم نمی تونیم بمیریم. مرگ نداریم. اون مرگی هم که میگن یه چیز ظاهریه برای اینکه بقیه که مردن ِ ما رو می بینن به فکر فرو بیفتن و دست بردارن از تکرار کارهای بیهوده. در مقابل عمر نامتناهیی که داریم این عمر ِ ما صفره. فکر نکن که هفتاد سالته. همه مون تا نود سالگی بچه شیرخوره ایم. یه حکیم انگلیسی در کتابی بنام Nursling of Eternity میگه تازه موقع مرگ ما رو از شیر میگیرن و بهمون شکر میدن!حالا با این عمر ِ جاودانه چه بکنیم؟ بیاین توی این عمر نامتناهی شغلمون رو بیابیم. شغل اصلی ما عاشقیه. عاشق ٍ پروردگار بودنه. عاشق خدا بودن هم یه چیز ِ خیالی نیست که بریم توی یه معبدی خودمون رو حبس کنیم و با دنیا تماس نداشته باشیم. خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد. عاشق ِ خدا بودن یعنی عاشق ِ زیبایی بودن، عاشق ِ دانایی بودن و ....
ما اول توی بهشت بودیم. گفتند: میوه ی هستی نخور، چون هستی قید ایجاد میکنه و ما خوردیم و مقید شدیم. یعنی اول به قید ِ نیستی، آزاده بودیم. آزاد و راحت. اما خواستیم از نیستی با پیدا کردن ِیک صورت ِ اختصاصی "هست" بشیم. پس از شر ٍ نیستی راحت شدیم. شدیم موجود. بعد گفتند به میوه ی ترکیب نزدیک نشو. چون مرکب شدن ناراحتی داره. عناصر که ترکیب می شن، بعدا می خوان از هم جدا بشن و پوست از سرمون میکنن. درواقع گندم یا سیب رمزی از همون میوه ی درخت ٍ ترکیبه. حالا که اون میوه رو خوردی و اومدی توی عالم ِ ترکیب. فکر نکن که دیگه تموم شد. ما هنوز هم داریم میوه می خوریم! اون موقعی که بچه بودیم، توی بهشت ِ کودکی ِ خودمون بودیم. اما آرزوی بزرگ شدن داشتیم. میوه ی عقل رو خوردیم و شدیم مکلف. البته درسته که به توصیه ی نخور گوش نکردیم اما این نخورنخورها رو برای این گفتند که ما رو تشویق به خوردن بکنن! اگه نمی گفتن نخور ممکن بود صد سال که بگذره هم از کنار ِ این میوه رد نشیم، اما چون اشاره کردن بهش و گفتن نخور، ما تحریک به خوردن شدیم. مثل موقعی که مثلا میگن لواشک نخور و بمحض گفتن ِ این حرف ما بزاقمون تحریک میشه برای خوردن. ما این میوه ها رو خوردیم و خوب کاری هم کردیم، چون در مشکلاتش تجربه ها کسب می کنیم و به حکمتهایی میرسیم.بعد از مکلف شدن گفتند میوه ی درخت علم رو نخور. چون نهایتا اگه اشتباهی کنی میگن جاهله و نمی دونه و مسؤول نیست. اما اگه عالم بشی دیگه مسؤول میشی. ما گوش نکردیم و خوردیم!بعد از علمِ گفتند لااقل میوه ی درخت ِ عشق رو نخور چون عشق چیز ساده ای نیست و حریفش نیستی. حتا کوه هم از پذریفتن ِ این بار خودداری کرد. "که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکلها". اما ما عاشق شدیم و میوه ی عشق رو هم خوردیم. (الهی قمشه ای)

پرنیان عزیز، بهترین کاری که به نظر من تو می تونی برای عزیزی که الان کنارت نیست ، ولی یادش در قلب پاکت هست انجام بدی :
دعاست...


و باز به قول حکیم الهی قمشه ای : تمام ساختمانهای این دنیا در برابر ِ مقام ِ تو کوتاهه. اشکال ِ کار ِ ما اینه که نشستیم. اگه همت کنیم و روی پای خودمون بلند شیم، قد ِ ما از سقف ِ آسمان بلندتره که گفت: "لقد کرمنا بنی آدم". این بلندای ما بخاطر َ مقام ِ شخصی ِ ما نیست. ما بواسطه ی بلندی مقام ِ خداست که این مقام رو می تونیم پیدا کنیم. الله الصمد. یعنی خدا بی نیازه. مثل دریا که به کف و موج وابستگی نداره اما کف و موج به دریا وابسته اند و بی دریا، اونا هم وجود ندارن. برای بلند شدن باید دعا کرد. دعا رو دست کم نگیرین. کسی که دعا می کنه رو هم دست کم نگیرین. دعا یعنی استجابت. همون موقع که دعا می کنی مستجاب میشه. تمام نیروهای درونت بسیج میشن. نیروهایی که در خواب بودن بیدار میشن و هم هدف میشن. آخه خیلی چیزها در وجود ِ ما خوابیده و دعا یعنی بسیج ِ نیروهای درون. خداوندی که چو نامش بخوانی نیابی تو در جوابش افترانی(نظامی)

همه با هم برای شادی روح همه عزیزانمون که یادشون در قلبمون زنده است ، دعا کنیم...

۱۳۸۶ اسفند ۸, چهارشنبه

خاطرات دوران کودکی

سلام بر دوستان عزیزم

حال و احوال شما؟

ترم اول با خوبی و خوشی!!تموم شد و فرصتی به من داد تا مطالبی رو برای وبلاگ شفا بفرستم.واقعا اکثر ما در دوران بچگی چه دنیاهای بی ریا و پاکی برای خودمون ساخته بودیم...من یادمه که اولین بار که عکس هواپیمای ساخت برادران رایت رو دیدم ، به فکر افتادم که من هم یک هواپیمای کوچولوبرای خودم درست کنم!برای همین تخته ،میخ و موتورو ... از بازار خریدم و نقشه ساخت یک هواپیمای با طول بال 1 متری "یعنی هر بال 30 سانتی متری" رو کشیدم.روزها روش کار کردم و بالاخره درستش کردم !!!یکم شبیه هواپیمای برادران رایت بود ولی مال من بهتر بود!!!برای تغذیه موتوروش چندتا باتری قلمی خریده بودم ویک ملخ پلاستیکی نسبتا بزرگ برای نوکش و چهار تا ملخ متوسط برای دوطرف بالها قرار داده بود.!!


روز آزمایش، خیلی دلهره داشتم ...

رفتم بالا پشت بام...کلید زدم و موتورهای کوچولوی هواپیما من روشن شدند!"راستی اون زمان فکری برای فرود و خاموش کردن موتور و کنترلش نکرده بودم!!!"

بعد هواپیما با بالهای چوبی!! و موتورهای کم توان با سوخت باتری!!! رو در آسمان زیبای بالای سرم رها کردم!چه لحظه با شکوهی بود...
در لحظه پرتاب کم مونده بود خودم هم باهاش پرواز کنم...البته واقعا هم انگار مثل کارتون خاله ریزه ؛ با گفتن کلمه جادویی کوچولو شده بودم و خلبان هواپیمای ساخت خودم!!!بودم.

همگی می دونیدکه چی شد!
چون وزن هواپیما زیاد بود و موتورش هم کم توان ! پس از چند دقیقه هواپیمای من سقوط کرد!!!


البته خوب شد چتر نجات داشتم"شوخی کردم"....ولی جدا خیلی دلم گرفت گریه کنان رفتم حیاطمون و لاشه هواپیما رو جمع آوری کردم"شاید جعبه سیاه هم باید تو هواپیما به کار می بردم تا به راز سقوط هواپیمام پی ببرم" بهر حال چند روزی حالم بد بود ...

چرا هواپیمای برادران رایت سقوط نکرد؟مال من سقوط کرد؟؟؟

رفتم پیش بابام....گفتم :چرا ؟؟؟چرا؟... لاشه هواپیما تو دستم و در حال گریه!!!بابام گفت: پسرم می خوای بدونی چرا هواپیمات سقوط کرده؟؟؟سرم تکون دادم....گفت : برو دوباره داستان برادران رایت بخون ...بعد از مطالعه فهمیدم بیچاره اونها اونقدر آزمایش کرده بودند که بالاخره به نتیجه رسیده بودند...

من هم با خودم گفتم: مجید یکی دیگه درست کن...و البته این دفعه با تجهیزات ساخت ماکت هواپیما که در اسباب بازی فروشی ها می فروشند!یک هواپیمای فوق مدرن!!!! درست کردم...

یادش به خیر .خاطرات دوران کودکی هر انسانی سرشار از خلاقیت،شور و نشاط و زندگی وپاکی و بی ریایی و صمیمیته...

پیشنهادی هم برای نویسندگان و خوانندگان خوب شفا داشتم که خاطرات کودکی شونو بنویسند...

یک داستان دیگه هم در اینترنت خوندم که خوندنش خالی از لطف نیست.

به امید موفقیت و شادی و سلامتی همه عزیزان
همیشه لبخند بزنید

مجید!

داستان : "اطلاعات لطفا"



وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم ..

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.

ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم ..

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ ...

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات ...

انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد ...

پرسید مامانت خانه نیست ؟

گفتم که هیچکس خانه نیست .

پرسید خونریزی داری ؟

جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم ...

پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

گفتم که می توانم درش را باز کنم ...

صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .

یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم ...

صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات ...

پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد ...

بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم ...

سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم ...

روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم .

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟

فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد ..

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم ..

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .

احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد .

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !

صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات ..

ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده ...
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟

گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .

گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم ..

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم ..

یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات ..

گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم ..

پرسید : دوستش هستید ؟

گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی ..

گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .ا
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش ..

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد ..