۱۳۹۰ شهریور ۷, دوشنبه
ماه، تو دستور بده
در زمینه ی عید فطر هدف از اینکه مسولیت اعلام ماه شوال رو انداختن بر دوش ماه و نه آدم ها، اینه که وحدت آدم ها از طریق ماه بدست بیاد.
هدف وحدت هستش که روزه دارها هماهنگ با هم باشن.
اما ماها حکایتی ویژه ساختیم. به جای اینکه مجوز ِ شادی رو ماه به همه بده، یه آدم میده.
ماه ِ من، بیا که با آمدنت من بی نیاز از هر کسی با تو شاد می شوم. جشن می گیرم. هر کسی که تو را ببیند همین حال می شود. و روزه دارها ناخودآگاه هماهنگ می مانند. و تو به دور ِ ما می گردی چون خبر را تو می دهی.
ماه ِ من، اصلا تو دستور بده کی بخورم، کی نخورم.
... محمد
۱۳۹۰ شهریور ۳, پنجشنبه
نوشتن چه آرامشی به آدم می ده!
حتی اگه چیزایی که می نویسی راجع به یه داستان باشه که خوندی یا یه فیلم که دیدی یا شاید راجع به یه احساس یا هر چیز دیگه ای! حتی اگه چند ورقی رو که می نویسی گوشه ای بندازی و خاک بخورن و هیچ کسی هم نخوندشون! حتی اگه نتونی اون احساسی رو کهداری روی کاغذ بیاری، حتی اگه ...
ولی همین آرومت میکنه.
Excerpt: What a relief it gives you!
No matter what you are writing is about a story you’ve read or about movie you’ve watched or about a pain you’ve suffered or anything else! Even if you throw your pieces of paper away and no one reads them, even if you can’t convey your feeling , even if …
.But this will make you calm
۱۳۹۰ مرداد ۲۵, سهشنبه
۲۰ ثانیه فکر کن
شیری در راه به دسته ای گربه ها رسید
فکر کرد که بهتره قلع و قمشون کنه و چند تائیشون رو بخوره. اما وقتی نزدیک شد نفهمید چرا نظرش عوض شد و نشست تا ببینه چی میگن. گربه ها داشتن دعا می کردن که ای خدا این همه دعا کردیم که از آسمون موش بباره و تو هیچ ترتیب اثری ندادی.
دیگری می گفت شاید با خلوص بیشتری باید دعا کنیم. اما دیگری می گفت فایده ای نداره. مثل اینکه خدایی در کار نیست. همه اش دروغه و کشکیه. اون یکی می گفت: من که دیگه به خدا اعتقادی ندارم.
شیر بلند شد و راهش رو کج کرد و رفت. توی راه با خودش فکر می کرد: من می خواستم اینها رو بخورم و خدا در دلم انداخت که نخورشون. اینها اصلا به حفاظتی که خدا ازشون می کنه توجهی ندارن. فقط روی این متمرکز هستند که چه چیزی ندارند یا چه چیزی به دست نمی آورند یا چی تا حالا از دست داده اند و اصلا به این فکر نمی کنند که چقدر ایمنی و آسایش بهشون داده شده.
نوشته ی پائولو کوئیلو
ترجمه: محمد
منبع
درسته که باید خواست و خوب هم خواست اما با اولین شکست ایمانت رو کار نداشته باش. چارچوب فکریت رو عوض کن و راه بهتری پیدا کن. ایمان مثل موتور ِ ماشین می مونه و فکر مثل جی پی اس GPS (راهیاب). آیا وقتی گم شدی ماشینت رو خاموش می کنی؟ یا با ماشین ِ روشن و سر ِ حال و پر بنزین راهت رو عوض می کنی؟
... محمد
Excerpt: A lion came across a group of cats having a chat. “I’m going to devour them,” he thought.
But then an odd feeling of calm came over him. And he decided to sit down with them and pay attention to what they were saying.
- Good God! – said one of the cats, without noticing the lion’s presence. – We have prayed all afternoon! We asked for the skies to rain mice on us!
- And so far nothing has happened! – said another. – I wonder if the Lord really exists.
The skies remained mute. And the cats lost their faith.
The lion rose and went on his way, thinking: “funny how things are. I was going to kill those animals, but God stopped me. And even so, they stopped believing in divine grace. They were so worried about what was missing that they did not even notice the protection they were given.”
۱۳۹۰ مرداد ۲۴, دوشنبه
سحر و دو بار خوابیدن
امروز بعد از سحری خوردن خوابم نمی برد. کتابی باز کردم و مشغول شدم. اما وسط ها خوابم برد. بعد از چند دقیقه بیدار شدم و با یه ناراحتی ای و عصبانیت و با صدای ضعیفی گفتم آخه من چیم که جون دارم و الان خودم رو حس می کنم. کجا بودم و نگران از اینکه چرا نمی دونم کیم؟.خوابم برد با این استرس ها. نمی دونم توی خواب بود یا توی بیداری که حس کردم که من و همه ی آدم ها یه چیز هستیم. اگه یکی اینور میره و یکی اونور، یکی دزده ، یکی زورگو و یکی دانا و یکی زیبا این ها خیلی جدا و مستقل از من نیست. خیلی هویت ها مستقل نیست. همه از یک جا جان های مساوی گرفتیم.
اصلا موضوع برطرف نشد و چیزی حل نشد اما امروز حسی دارم نه اینکه جدید باشه. همه ی اینها رو می دونستم. قبلا خونده بودم و بهش رسیده بودم. اما دوای چیزی نشده بود این حس. حسی که نشون بده تو روی این سیاره ی موقتی با اعضای دیگه ای از یک هیکل داری زندگی می کنی. اینکه دروغ بگی قائدتا نباید خیلی مخفی بمونه و دیگری با یه حسی این رو می فهمه که دروغه. مدت ها بود چیزی از این قماش ذهنم رو درگیر نکرده بود. با این وجود، چقدر زیباست که گل ها هنوز هستند برای همه و شب هست با ستاره هاش. و سحر از پشت کوه پیداست..
... محمد
۱۳۹۰ مرداد ۲۳, یکشنبه
خریدی بالاتر از خرید!
بیست تومن گذاشتم توی جیبم. همسر جان هم همینطور. ۲۰ دقیقه وقت داشتیم خرید کنیم یه هدیه برای هم. قبل از افطار رفتیم فروشگاه. از جلوی آسانسور ساعت ها تنظیم شدند. حالا ۱، ۲، ۳ : حرکت!
به ازای هر ۱ دقیقه تاخیر یه تومن جریمه
اگه چیزی نخری دو برابر یعنی چهل تومن جریمه باید بدی
اگه چیزی که می خری بیش از بیست تومن باشه به ازای هر ۱ تومن بالای قرار، باید ۱ تومن جریمه بدی
و چند تا قانون دیگه...
بعد از بیست دقیقه بدو بدو توی فروشگاه ها بالاخره برگشتیم سر قرار! من با ۳ دقیقه تاخیر ، همسر جان با ۶ دقیقه. البته هر دو سرخ شده بودیم از هیجان!
بالاخره بعد از افطار بسته ها باز شدند.
هر دو هدیه خیلی قشنگ بودن. بیست دقیقه هم خاطره خریدیم!.
کلی چیز زیبا توی فروشگاه ها دیدیم که قبلا نمی دیدیم! البته بگذریم از اون خانوم ِ فروشنده ی مهربان که من با این همه عجله ام رو میدید و باز داشت از اینکه چقدر قیمت ِ این چیزی که خریدم خوبه حرف میزد. می خواستم برم هوا مثل ِ شاتل از استرس چون ۱ دقیقه بیشتر نداشتم و تا محل ِ قرار ۴ دقیقه راه بود، اما اون فس فس کنان داشت عینکش رو پاک می کرد!
مولوی:
عقل بفروش، و جمله حیرت بخر
که تو را سود، زین خرید، آید به دست
... محمد
Excerpt:Memory shopping!! no no don't get it wrong! I did not buy a digital memory, in fact I purchased a mental memory in 20 minute in a shopping mall. Here is the story: I and my beloved decided to buy a gift for each other in 20 minutes withing the limited budget of 20 dollars. It was wonderfully fun! All excuses were fined, so we got our gifts in 20 minutes.
۱۳۹۰ مرداد ۲۱, جمعه
پنچـــرگيري فكر
ماهها بود كه مي خواستم فايلهاي مهمم رو از درايو سي C بريزم توي جاي امنتر تا مبادا پاك بشه. اما هر روز به اميد فردا shut down مي كردم! اين فرداي افسانه اي، يكسال منو پشت دربهاي بسته ي خودش نگهداشته بود و نمي آمد. البته فكر كنم دليل اصلي پشت گوش انداختنهام ”احساس امنيت“ بود، يعني اونقدر از گارد كامپيوتر مطمئن بودم كه يقين داشتم انتقال فايلهام به ديسكت هاي نو پول دور ريختنه! (”احساس امنيت“ !! :)
دو هفته ي پيش بالاخره چند تا ديسكت خريدم و آوردم كه فايلهاي مهمم رو بريزم روشون. قبلش تصميم گرفتم اي ميله رو چك كنم. درست موقع دريافت اي ميل هام، بوسيله ي يه اي ميل ويروسي شدم و اين ويروس همه چي رو به طرفة العيني قفل كرد. وقتي خاموش روشن كردم، ديدم نمي تونم به ويندوز وارد شم. نهايتاً عمل سي پي آر هم افاقه نكرد و دوستم كه براي كمك اومده بود پيشم، مجبور شد كامپيوتر رو فرمت format كنه و اين كار يعني پاك شدن فايلهاي درايو سي c.... وقتي جريان رو فهميدم يخ كردم. بيحال شدم. آخه 117 برنامه ي كاريم رو از دست دادم. تقريبا نود درصد برنامه هاي مهمم.
قبلا عادت داشتم كه موقعي كه سختي بهم وارد ميشه، دنبال ريشه بگردم و هي غصه بخورم كه اگه قبل از فلان كار، فلان كار رو مي كردم اينجور نميشد. اما چون اون راه خسته ام كرده بود و راهي بي نتيجه بود، اينبار سعي كردم ريسك كنم و چيزي رو كه تازه ياد گرفتم رو محك بزنم. اخيرا ياد گرفتم كه موقع سختي بايد دنبال ”درس“ بود. درس رو كه ياد بگيري، سختي خودبخود خودش حذف ميشه.
آب خنكي نوشيدم و سعي كردم مغزم رو براي مدتي كاملا از كار بندازم. منظورم قسمت فكر كردن و هوشياري شه. همون قسمتي كه هي مي گفت: بدبخت شدي و زحمت يكساله ات پريد و ول كن نبود. كسي كه فرياد وامصيبتا از درونم سر مي داد، كسي غير از خودم نبود.
در اون حال روي صندلي نشستم و سعي كردم به هيچ چي فكر نكنم. كم كم اشك اومد تو چشمم. تصميم داشتم ناظر واكنشهاي خودم باشم و دخالتي در فرايندهاي طبيعي بدنم نكنم. پس اشك ريختم. دائم مغزم تلاش مي كرد كه فكري جلوش بذاره و منو به غصه خوردن تشويق كنه. هر چي مغزم سعي مي كرد بهم بقبولونه كه اگه قبل از چك كردن اي ميلها برنامه ها رو توي ديسك مي رختم الان اينجوري نميشد، زير بار نمي رفتم و مي گفتم: اين اتفاق بايد مي افتاد و من بايد درسي رو بياموزم. بدون بياد داشتن اين درس، زندگيم مي لنگه.
بعد از بدست آوردن سكوت نسبي در فكر، رفتم كه توي محيط باز راه برم. موقع برگشتن يه گنجشك رو ديدم كه افتاده بود تو باغچه و داشت تقلا مي كرد. يعني راستش اونقدر توي برگاي دور برش تكون مي خورد كه از شدت سر و صداي برگا متوجهش شدم. بلندش كردم. هنوز يك دقيقه نبود كه تو دستم بود كه احساس كردم قلبش از تپش افتاد. قلبي كه تا دو ثانيه ي قبل محيط داخل دستم رو با تپش خودش مي لرزوند، يوهو و بدون هيچ دليلي وايساد.
بعد از دفن گنجشك كوچولو فكري به سرم رسيد. خواهرم گفت: ”اين فكر، فكريست كه اون گنجشك مي خواسته بهت بگه.“
بلافاصله بعد از مرگ اون گنجشك من احساس كردم مي تونم به زنده بودن خودم ببالم. پس از روح اون گنجشك عزيز كه جهان ما رو ترك كرد و از درب خونه ي ما مستقيماً به بهشت رفت، تشكر كردم. بله، من زنده ام و هنوز خدا صاحب تمام قدرتهاست و من چيزي از دست ندادم. من برنامه هام رو از دست نداده بودم. بلكه همه ي اون برنامه ها تصميم گرفته بودن به من درسهاي مهمي بدن. اون برنامه هاي شده بودن به شكل انگيزه. مثل تخم مرغ خامي كه ميشه نيمرو و تغيير شكل ميده. !
تصميم گرفتم از زنده بودنم نهايت استفاده رو بكنم و برنامه ها رو دوباره بنويسم. از دو هفته پيش تا حالا كه اينو مي نويسم دقيقا 112 تا از مجموع 117 تا رو نوشتم. اونم با چه ابتكارات جديدي! مغزم دوست داشت اسم اين كار رو بذاره: دوباره كاري، اما روح اون گنجشك كوچولو و عجيب اين اسم رو از درونم فرياد مي زنه: ”يك درس ِ بدرد بخور“
سه درس جديدم:
1- «خداوند قبل از اينكه ما را دچار سختي كند، بارها بما فرصت مي دهد.»
2- «توي سختي و فشاره كه نقاط ضعف آدم ميزنه بيرون»
اونجاهايي از فكر كه سوراخه و داره انرژيمونو هدر ميده، بند بياريم. به عبارت ديگه: ”پنچري فكرمون رو بگيرم!“ يه جمله در اين رابطه خيلي بدردم مي خوره:
«فكرهايي هست كه انرژي مغز را مي مكند.»
به قول مولانا:
ز عقل انديشه ها زايد، كه مردم را بفرسايد
3- «بعد از اينكه بطور جدي متوجه نقص در طريقه ي زندگيمون شديم، نيازي به ماندن سختي وجود نخواهد بود و خدا سختي را آسان مي كند. (بعد از هر سختي، آسانيست)»
محمد
منبع
۱۳۹۰ مرداد ۱۲, چهارشنبه
سبز شدم جایی که نمیدونستم
بی اینکه کسی بدونه مبلغ زیادی پول دادم به محتاجی. امروز دیدم بهم نامه زده. اون هم بعد از ۷ سال و توضیح داده که موفقیتش مدیون منه! جواب دادم به هیچ وجه اینطور نیست. به من هم دیگه از این نامه ها نده. زحمت ِ خودش و خدا بوده. اما دوست دارم دوستم باشه. اما جالب بود که ۷ سال پیش همه ی درآمدم رو دادم به کسی و اون پول رفت. فکر نمی کردم راه به جایی برده باشه. فکر می کردم شده باشه چارتا غذا که بین ِ حس بدبختی ِ کسی. اما اشتباه می کردم. شده خرج تحصیل. پس من ۷ سال جوانه ای زدم که نمی دونستم. چیزی از من جامونده در یه مسیر ِ دیگه. حس می کنم که دو شاخه شدن احساس جدیدیه. نه خوشحالم ، نه ناراحت و نوستالژ شده.
فقط همینطوری دیدم سبز شدم در جایی که فکر نمی کردم!
... محمد






