‏نمایش پست‌ها با برچسب نوشته هاي امير. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نوشته هاي امير. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ آذر ۱۸, شنبه

رنگ گندم عین زندگیست ...

زندگی با تمام سختی هایش، با تمام زخمهایی که میزند ،
با تمام زخمهای زده ی بی مرهمی که دردش رهایمان نمی کند ،
با تمام هر آنچه از آنچه " حق " ما نبود اما" سهم " ما شد ،

با تمام آرزوهای دست نیافته و دوری که روزی روی کاغذ های سفید نقاشی با مدادهای رنگی می کشیدیم و به آن لبخند میزدیم و حالا در رویاهامان هم حتی نمی آیند دیگر...

با تمام آنهایی از تبار دوست و عزیز و گاهی حتی " جان " ، که روزی بودند و حالا نیستند از ما گرفته است ،

- و نبودنهاشان با هیچ بودنی پر نمی شود -

با همه اشکهایش و لبخندهای از ته دلی که بهمان بدهکار است ،

- و حسابش هم عجیب دارد بالا می زند این روزها ... -

با همه گشتم نبود ، نگرد نیست های مدامی که حواله مان می کند ،

با همه تشنه تا لب آب بردنهامان و خسته تر و تشنه تر و برگرداندن هایش،

با همه سنگ های ستبری که بر جاده هامان نهاد و آنقدری سخت و خارا بود که حتی نتوانستیم بر آن یادگاری حک کنیم ...

با تمامی اینها و آنهایی که می خواستم بگویم اما نشد ،

عجیب زیباست !

میدانی برای چه ؟

برای خاطر ِ " رنگ گندم " ...
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن : رنگ گندم برای تو چیست ؟ 
کیه که تو رو اهلی کرده ؟
از آخرین باری که اشک شوق تو چشمات حلقه زده یا از ته دل خندیدی چقدر گذشته ؟
یا آخرین باری که با یه حباب ساز بزرگ حبابهای بزرگ و رنگی ساختی و با نوک بینیت نو هوا ترکوندیشون و بی اختیار خنده ات گرفته؟
شازده کوچولو رو چی ؟ 
یا همون مسافرکوچولوی خودمون...
یادت میادش ؟
آخرین باری که خوندیش کی بود؟
یا آخرین باری که بهش گوش دادی ؟
آنتوان دوسنت اگزوپری ممنون که نوشتیش ،
شاملوی بزرگ روحت شاد باشه و ممنون که گفتیش برامون ...
لینک دانلود پی دی اف :
http://behdad.org/books/shamlou/thelittleprince/text/thelittleprince.pdf
لینگ دانلود زیپ شامل فایل صوتی  و تصاویراز وبلاگ کتابهای صوتی با روایت و صدای شاملوی بزرگ:
http://audiobook.blogfa.com/cat-55.aspx


۱۳۹۱ مهر ۲۸, جمعه

غم و شادی

حس خیلی عجیب و ناب و دوست داشتنی و در عین حال طاقت فرساییه این تقابل شادی و غم که هر دو در یک لحظه اتفاق می افتن و مثل آوار یکی خراب میشه رو سرت و دیگری دو تا بال بهت می بخشه و همچین ناخودآگاه از رو زمین میکنه و بلندت میکنه میبره تو ابرا که دست خودت نیست و ناگزیر از پروازی و رها شدن
و دیشب برای من این اتفاق افتاد و فقط خدا میدونه که در اون لحظه ها چه حس و حالی داشتم
وقتی تو مراسم عروسی یکی یکدونه خواهر عزیز جونم مجری جشن گفت پدر داماد و برادر بزرگ عروس، به جای مرحوم پدر عروس بیان روی سن تا در خدمتشون باشیم و شروع کرد به حرف زدن درباره بزرگترها و ارزش و مقام اونها و اینکه برادر عروس الان به جای پدری که حضور نداره اما شاهد و ناظر این جشنه و .... نمیدونم چی بگم و چجوری شرح بدم گه تو اون لحظه ها چی گذشت بهم در حالی که صدای مجری توی گوشم یه طنین مبهم نامفهوم بود و من اونجا نبودم و داشتم تو گذشته ها و خاطراتم سیر می کردم و غرق شده بودم تو یادها
از طرفی شاهد شروع یه مرحله جدید از زندگی تنها خواهری باشی که از جون عزیزتره برات و از طرفی دیگه جای خیلی خالیه پدر رو تو اوم لحظه ها خیلی بیشتر از همیشه های دیگه ببینی و حسش کنی
جایی که چقدر میتونه حضور بزرگ مردی مثل پدر چه تکیه گاه و پشتیبان و دلگرمی باشه برات
اما در نهایت به این نتیجه میرسی که چقدر خدا بهت لطف داشته و هوای تو رو داشته که انگاری تا حدودی از پسش براومدی و حالا که تو همچین شبی قرار داری باید آروم بگیری و در برابرش سر تعظیم و تسلیم فرود بیاری و به نشان شکر و قدردانی لحظه لحظه ات پر باشه از یادش و احترام به تقدیر و تصمیمی که برای تو و عزیزانت و سرنوشتشون رقم زده و داره میزنه
وقتی به سالهای سال پیش نیگاه می کنم و روزهای کودکی دخترکی مو فرفری و دوست داشتنی رو به یادم میارم که وقتایی که مامان مدرسه بود به کمک مادربزگ از تکون دادن گهواره اش گرفته واسه آزوم کردن گریه هاش تا غذا دادن و خندوندنش وقتای بازی و امروزی رو پیش چشمم می بینم که خانومی به معنای واقعی رو پیش روم دارم که داره آخرین واحدای ارشد فیزیک اش رو که همیشه عشق ش بود تو مدرسه داره میگذرونه و حالا تو لباس عروسی شبیه فرشته ها شده و هر لبخندش به یک دنیا که نه به هزاران دنیا می ارزه واسم ، انگاری که همین دیروز بود و انگار نه انگار که سالهای سال سپری شده
و در نهایت تمامی اینها جز به یاری مهربانی و نظر خداوند میسر نشده
خدایا ممنونم ازت از همینجا تا به قول یک عزیز ، تا به شونه های خودت ممنونم ازت
   به تعبیری از جبران خلیل جبران ، غمهای خیلی خیلی بزرگ زندگی انگار برای خالی کردن جایی از وجود آدمیست  که قراره روزی شادی های بزرگ این  شادی ها و احساسهای وصف ناپذیر اون جای خالی رو پرکنند
و بار دیگه سرشار شی از احساسهای ناب و خاص به یادموندنی که رفتن تو بایگانی یادها و خاطرات بی شمار عمرت
که به این میگن " زندگی " ، همین
...

۱۳۹۱ مهر ۲۰, پنجشنبه

یه روزی ...

روزی یه آقاهه زنگ میزنه پیتزا فروشی میگه که دوتا پیتزا می خواستم
مسئول پیتزا فروشی میپرسه : به نام ِ ؟
آقاهه که دست و پاش رو گم کرده بودش جواب میده که: آهان ، ببخشید ، به نام خدا؛
!!! دوتا پیتزا می خواستم
----------------------------------------------------------------------------------
 لطیفه یا جوک ِ بالا رو دست کم شاید 100 بار تعریف کردم برای دوستهای نزدیکم که منو میشناسن از نزدیک اما نمیدونم چرا هر بار که تعریفش می کنم باز همشون میزنن زیر خنده طوری که حتی خودمم خنده ام میگیره
خواستم بگم که حال ما خوب است اما تو باور مکن
دیدی که ما آدمها چقدر تو گول زدن خودمون و توجیه کردن کارها و اشتباهات و راه های به بیراهه رفته مون ماهر و چیره دستیم؟
گاهی وقتها هستش که دیگه برای برگشتن خیلی دیر شده و با اینکه میدونی مسیرت اشتباست باید تا انتهاش بری به هر قیمتی که شده و در انتظار باشی که به جایی برسی که یه دوربرگردونی چیزی به پستت بخوره که بتونی دور بزنی و برگردی
وقتی هم که داری بر می گردی منظره های جاده ای که طی کردی در برابر نگاهت عبور می کنه و اینبار در لاین مخالف و تو باید کلی برگردی تا برسی به جایی که میتونی از نو شروع کنی
و این شروع های دوباره و برگشتن ها و دور زدن ها و این جاده رو هی رفتن و رفتن عین زندگیه
جالبه تو این مسیر به آدمهایی بر می خوری که دارن تو مسیری که تو رفته بودی و ایمان داری که اشتباه بوده دارن حرکت می کنن و هرچی می خوای حالیشون کنی نمیتونی و این یکی از بزرگترین عذاب های زندگیت میشه
حالا اگه اون رهگذر یکی از عزیزانت باشه که دیگه هیچی
بگذریم
اینجا رو دلم تنگ شده بود براش خیلی
و هنوز هم نمیدونم و شاید هم تا همیشه ندونسته باقی بمونه واسم که چرا با اینجا نوشتن و گفته شدن چقدر سبک می شم و چقدرتر دوستش دارم اینجا و اهالی و دوستانی که به برکت حضور در اینجا دارم رو
در پایان اینکه آخرین آلبوم " گوگوش " به نام اعجاز ، ترانه هایی داره توش  که به معنای واقعی واژه اعجاز به حساب میاد از لحاظ سبک ترانه ها و موسیقی و شعرهاش مثل ترانه " برای من " یا خود " اعجاز " که آدم از شنیدنش سیرمونی نداره
...
------------------------------------------------------------------------------
پ .ن : مهزاد، اون دختربچه بازیگوش که گم شده بودش پیدا شد بلاخره یا نه؟

۱۳۹۱ تیر ۱۸, یکشنبه

جالبه بدونید ...

 جالبه بدونید که ...
قلب یه جورایی حیاتی ترین و مهمترین عضو بدن حساب میشه که به همون قدر که مهم و اساسیه کارکردش به نظر من به همون اندازه هم از طرف ما آدمها مورد بی مهری و بی توجهی قرار می گیره و علتش هم اینه که داره کار خودش رو به نحو احسنت به قول ِ عربا ، انجام میده و خیلی وقتها یه جورایی یادمون میره که قلبی هست تو قفسه سینمون و باهاش خیلی بد رفتاری می کنیم و بی اونکه بدونیم و بخوایم خیلی تحت فشارش میگذاریم و وقتی میفهمیم که کار از کار گذشته دیگه و ...
سن ابتلا به بیماری های قلبی و بروز حمله قلبی تو مردا حدود 35 سالگی ولی در خانم ها 45 سالگیه ! (حالا من یکی چرا یه 3 سال زودتر عجله داشتم و رفتم تو نوبت ، بماند سر فرصت  )
ولی خانمها به دلیل داشتن قلب کوچکتر نسبت به مردا هم ضربان قلبشون سریعتره ولی از طرفی احتمال نجاتشون از مرگ هنگام بروز اولین حمله قلبی خیلی کمتر از مرداست!
و از طرفی هم درصد ابتلا به عارضه های قلبی در مردا خیلی بیشتر از خانمهاست !
این رو علاوه بر دلایل فیزیولوژیکی به یه سری از عوامل دیگه هم ربط میدن مثل :
کم حرفی مردها و عنوان نکردن بسیاری از مسائل و مشکلات روحی و انباشتن اونها در درون خود و نوعی درونگرایی و مقاومت در برابر عنوان شدن اونها !
کم گریستن ! که گفته میشه گریستن خانمها از خیلی جهات اونها رو بیمه میکنه که یکیش هم بروز نارسایی ها و حملات قلبی میتونه باشه !
پناه بردن و روی آوردن به مصرف بی رویه دخانیات ( از هر نوع ... ) و مشروبات الکلی برای گریز از استرس و فشارهای کار و زندگی و داشتن قدرت مانور و آزادی های بیشتری نسبت به خانمها برای استفاده از اونها و ...
و ...
شاید همه با دلایل گفته شده موافق نباشن اما بیشترش منطقی به نظر می رسه و برای من جالب بود !
البته امیدوارم شاهد بروز اینگونه اتفاقات برای هیچ مرد یا زنی نباشم که خیلی سخت و ناگوار و طاقت فرساست !


" شفا " هست همیشه ، بودنی که ما را شرمنده می کند حتی !


" میلاد دوباره ی جان "
حواسم نبود و گویا بار دیگر به دنیا آمده ام
حواسم نبوده و از دنیا رفته بودم انگار و می گویند باز به دنیا آمده ام انگار
باز حواسم نبوده و از شادی و شور و شعور ِ ناشی از این حادثه دست و پایم را چنان کودکی گم کرده ام و هیچ کس هم نیست که هوایم را داشته باشد و دستم را بگیرد دست کم که یک وقتی گم نشوم،می ترسم آخر
حس می کنم زمان زیادی نگذشته از اولین روزی که پدر چرخهای یدکی دوچرخه ام را باز کرد و من تا آن روز خبر نداشتم که دوچرخه ام چهار چرخ داشته و دستش را حائل کرد پشتم و گفت هوایت را دارم و برو ، رکاب بزن و دور که زدم دیدم پدر لبخند زنان روبرویم ایستاده و دست بر کمر نهاده و مرا نگاه می کند ، حالی که فکر می کردم هنوز به کمک اوست که دارم رکاب می زنم
یا از سخت ترین ظهر ِ عمرم که داغ ترین روز ِ یک مرداد ِ بی معرفت  بود و " پدر " رفت اما هنوز می بینم که دارد لبخند میزند در برابرم و من هنوز همان کودکم که دارم رکاب می زنم
یا روزهایی که حتی طاقت لحظه ای دوری از " مادر " و بچه ها را نداشتم یا از روزهای دانشگاه رفتن  ندا  و عروس شدنش یا از  مرد " شدن ِ امید ِ برادر 
از هر آنچه که در تمامی این سالهایی که گاهی هر لحظه اش که بگذرد گویی هزاران بار جان از دنیا رفت و باز از دوباره بازگشت ، بر من گذشت ، زمان زیادی سپری نشده حس می کنم ،
شاید هم دارم اشتباه می کنم نمیدانم
تو در انتهای هر جمله ای که دوست داری و می آید بهش علامت سوالی بگذار  یا سه نقطه ای یا نقطه ای برای پایان اما شروع ِ سطری نو که با شور و اشتیاق مرا می خواهد روایت کند و تو هم با من همسفری انگار که داستان ی زندگی جز این نیست
اگر هم دوست نداشتی به حال خودش رهایش کن واژه ها را و جمله ها را و در نهایت مرا اما کاری به خود نداشته باش
گفتم آخر شاید این هی به دنیا آمدنهایم خسته ات کنند و رنگ تکرار بگیرند برایت اما برای من اینچنین نیست 
که می گویند از " عشق " و از " زندگی " خیلی میگویم و می نویسم و می خوانم این روزها
آری ، نه این روزها ، بلکه از زمانی که به یاد دارم از این دو می گفته ام و می نوشته ام حتی زمانهایی که خودم یادم نمی آید و انگار که مرده بودم
کسی بی آنکه من بدانم در جانم هارمونی سرودی از " عشق " و " زندگی " را ساز کرده از وقتی یادم هست
بارها و بارهای پس از این هم که دنیا فرصت دوباره آمدن به دنیا عطایم کند باز در برابر خورشید خواهم ایستاد و با چهره ای گشوده و لبخندی بر لب ، از این دو خواهم گفت و نوشت 
خدا را چه دیدی ، شاید بخت یار شد و برایتان آواز هم خواندم از این دو و سوار بر شانه های باد راهی سمت شما شد سرودهایم 
یا حتی بنشینم و زانوی غم در بغل بگیرم و باز به خودم و به " تو " دروغ بگویم که نمیدانم چه ام شده و چه مرگم است و هی آگاهانه و دانسته فکر بکنم و غصه بخورم و غصه بخورم و باز فکر کنم حتی الکی و با اینکه میدانم چقدر برایم ضرر دارد حتی  ...
از اینکه هنوز می توانم بنویسم ، از اینکه هنوز می توانم اینجا باشم ، خوانده شوم ، بخوانم ، بغض کنم ، اشکهای پنهان و خارج از ظرفیت چشمانم بی اختیار از دو گوشه ی چشمانم سر بخورند و بیایند پایین ، و باز بی اختیار وقتی یادهای دوستان می آیند سراغم بلند بلند بخندم و یکی را بگیرم جلویش را و بگویم فلانی یادت هست فلان جا فلان روز ... و حرفم تمام نشده هردو بلند بلند بخندیم ، یا زنگ بزنم به دوستی که ماه هاست نشنیده ایم هم را و به او بگویم که این همه مدت به یادش بوده ام ، هر چند نتوانسته ام با او تماسی بگیرم و او هم اطمینان بدهد به من که گفتن نمی خواهد و او هم چنین حسی دارد و دلم آرام بگیرد ، یا وقت مرور عکسهای قدیمی ساعتها بنشینم و پاها و زانوهایم خشک شوند و وقتی می خواهم بلند شوم نتوانم و ببینم هوا روشن شده است و من امشب چه سالهایی را که پشت سر نگذاشتم و از چه کوه ها و جنگل ها و چشمه سارهایی که نگذشتم و با رفیقان و دوستانی همسفرم نشدم و چه جاده هایی که نپیمودم 
که میدانم جاده های زیادی برای رفتنم باقی اند و شهرهای زیادی و بندرگاه های کشف نشده ای
و کودکانی
با نگاه ها شان
و آغوشهای به ظاهر کوچک ولی به وسعت ِ اقیانوس ها ، بی کرانشان
!!!
وای وای وای ... من همین لحظه ، همین حالا ، همین الانی که هنوز واژه ی دیگری نقش نبسته بر اینجا خوشبخت ترین مرد ِ جهانم و حتی روزها و ماه ها و سالهای بعد از آن هم حتی در وجودم چنان ایمانی موج می زند که این خوشبختی را می توانم تا پایان جهان هی کش اش بدهم و به تمامی روزها و شبهایم بپاشم گرد ِ جادویی اش را و حتی با " تو " هم قسمتش کنم و چنانچه حتی اگر تمامش را هم اگر به " تو " هدیه دهم میدانم که تمام نخواهد شد
 که گمان می کنم از جنس " نور " است و تمامی ندارد و حریف هر تاریکیست 
هر چقدر هم تاریک که می خواهد باشد
حیف که نقاش نیستم تا این تابلو زیبایی را که همین حالا نقش بسته بر قاب جانم به تصویر بکشم ، حیف 
و در نهایت
چه خوب که گذاشتی و اجازه دادی که جانم دوباره جان بگیرد و بیایم به این دنیا دوباره  و گذاشتی زنده باشم هنوز
ممنونم " خدا "ی جان
ممنونم " شفا " ممنونم
-----------------------------------------------------------------------------------
پ . ن 1: الانه که مهزاد بیاد و به اتهام ِ از اینور زدن و در اومدن از اونور ِ جاده های نور من رو بازخواست کنه باز
پ . ن 2: فقط خدا میدونه و بس که الان که دارم مینویسم و اینجا هستم چه حس ِ خوبی از امید و زندگی تو وجودمه و چقدر مدیون ِ شما ها میدونم این حضور رو و چقدرتر دوست دارم که قسمتش کنم باهاتون
پ . ن 3: حالم خوب نبود اما خوبم حالا و وقتی خدا مهربونی کرده و بهم فرصتی دوباره واسه زنده بودن و زندگی کردن  داده نمی خوام بسوزونمش بلیطم رو چونکه ممنکه فرصت ِ دیگه ای در کار نباشه دوست دارم تجربیاتم رو از این سفر با شما ها قسمت کنم
پ . ن 4: یه دونه از این حباب سازها از یه لوازم التحریری یی جایی بخرید در اولین فرصت از من می شنوید و در هر سنی که هستید حالش رو ببرید هیچ خجالت هم نکشید و بشتابید و بدانید که پشیمان نخواهید شد
اصلن به تضمین ِ من باور کنید که یک سری از مشکلاتتون حل خواهد شد باور کنید ، به امتحانش می ارزه
و در نهایت شرمنده و ببخشید که اینهمه شد
 



۱۳۹۰ دی ۲۲, پنجشنبه

یک برش از کیک ِ پرتقالی



گاهی وقتا به سالهایی که گذشته فکر می کنم ، به روزها و شبهای سپری شده ی عمرم که از مرز 30 سالگی گذشته و داره سرازیر میشه سمت ِ چهل سالگی و یه دلگیری عجیبی میاد سراغم نمیدونم واسه چی ! یعنی راستشو بخوای میدونما ! یه ترس شاید بهتر بشه اسمش رو گذاشت یا یه افسوس ! از عمری که گذشته و لحظه هایی که سپری شده و احساس می کنم که یه جورایی بی حاصل و بیهوده بوده شاید ! می گم شاید چونکه مطمئن نیستم !
واسه اینکه خب خیلی چیزها برام داشته که میشه بهش افتخار کرد و بالید بهش و یه جورایی دلخوش بود به بودنشون ! اتفاق افتادنشون ! حتی اگر حالا " حضور " نداشته باشن !
خدا رو شکر که این دلگیری و حرمان ِ زمان و عمر از دست رفته معمولن زیاد طول نمیکشه و بعد از لحظاتی زندگی تو روزای گذشته و خاطراتش و گوش دادن به یه موسیقی خاطره انگیز با تموم انگیزه ای که چند برابر شده حالا شیرجه میزنم تو زمانی که در حال گذر و از دست رفتنه و این اندیشه هر لحظه پر رنگ تر و پر رنگ تر میشه تو جونم که مهم نیست که آدم چند سال و ماه و روز و شب زنده بوده باشه ! مهم اینه که چند تا از این لحظه ها رو تونسته باشه اونطور که شایسته و لایق ِ نام ِ زندگیه " زندگی " کرده باشه !
برای دلخوشی بهونه های خیلی خیلی زیادی هست !
با نشستن و زانوی غم در بغل گرفتن و حسرت گذشته ها رو خوردن و بی امید به روزهای آینده نگریستن دردی رو دوا نمی کنه که هیچ ! بلکه افسردگی و اندوه رو تزریق میکنه تو رگهای بیگناه و سرشار از بودن ِ زندگیت!
تو زندگی همه ی ما " اسلاید " هایی هستن از شیرین ترین و به یادموندنی ترین لحظه های زندگی مون که حتی تو سخت ترین شرایط هم یاد آوریشون دل انگیز و زیبا و امید بخشه ! باید این " اسلاید " ها و میکروفیلم های خاطرات زیبا رو که تو عزیزترین جای دل و جونمون واسه همیشه حک شدند رو به یاد بیاریم و از اونا با دیگرون حرف بزنیم قسمتشون کنیم و اونهایی رو که یه جورایی حس می کنن که به انتها رسیدن و به بن بست وادار کنیم تا برگردند به اون لحظه های خوب و به یادموندنیشون و داشته هایی که الان از چشمشون پنهون مونده و میتونن با تکیه به اونها یه شروع که چه عرض کنم ، بارها و بارها دوباره بلند شن و از نو آغاز کنن.
این یادآوری ها به عزیزامون مثل یه تلنگر و یه گوشزد به خودمون میمونه و خیلی هم تاثیر خوبی داره رو خودمون.
در نهایت ، هرچند بی ربط باشه اینکه " تموم راه های منتهی به آسمون از همین زمین خودمون میگزره ! "
همین.
....................................................................................................
پ . ن1 : بعد از مدتها غیبت حس می کنم که یه عالمه حرف موند تو دلم نتونستم بنویسم و بگم !
پ . ن2 : " شفا " جان خیلی دوستت دارم و مخلصم .


۱۳۸۹ بهمن ۱۱, دوشنبه

یکمی آدم باش

شمردن صفرهای حساب بانکی اش شاید از حوصله ی من و تو خارج باشه ،همینطور رقم های معاملاتی که هر روزه انجام میده،
اما همسرش رو کتک میزنه !
دست به خیر و کمک به همنوعانش خیلی خوبه ،
اما همسرش رو کتک میزنه !
همیشه اتومبیل های روز و مدرن و گرون قیمت سوار میشه و ساعت های گرون قیمت میبنده ،
اما همسرش رو کتک میزنه !
تو یکی از بهترین نقطه های شهر یه دفتر کار ِ شیک و تر و تمیز و مدرن و مجهز داره ،
اما همسرش رو کتک میزنه !
خونه ای که میشینه خیلی درندشت و وسیعه ، همینطور زمینهایی که تو مناطق خوش آب و هوا و مرتفع واسه ویلاسازی خریده،
اما همسرش رو کتک میزنه !
برای پدر و مادرش و همه ی فک و فامیلای دور و نزدیک سرمنشا خیر و برکت ِ سرتاسر ،
اما همسرش رو کتک میزنه !
خدا بهش دو تا بچه داده عین ِ دوتا دسته ی گل و ماه و دوست داشتنی ،
اما همسرش رو کتک میزنه !
وقتی اومدن خواستگاری همه و همه ناراضی و مخالف بودن اما اون ادعای عاشقی و سینه چاکیش میشد ،
اما همسرش رو کتک میزنه !
همسرش به خاطرش از خونه پا گذاشت به فرار چونکه داشت دیوانه وار دوست داشته میشد از سوی مرد ِ آینده اش ،
اما همسرش رو کتک میزنه !
و ...

یکی دو بار از سر ِ درد و جراحت به اورژانس محل زندگی اش میره و حالا دیگه میترسه به اونجا مراجعه کنه چونکه میگه براش پرونده تشکیل میدن و آبروش میره و ...
مرد ِ قدرتمند ِ پولدار وقتی بچه هاش مدرسه هستند و یک فصل دوباره کتک نثار ِ همسرش میکنه ،همسری که عاشقشه و شدیدن بیماره و سالهاست که رنج میبره از بیاری های مختلف ، میزاره میره از خونه و میگه ماهی 3 ، 4 میلیون براتون میفرستم .
اینبار بدجوری کتکش زده ،
بدتر از همیشه،
چون اینبار اولین باریه که طفلکی داشته از خودش دفاع میکرده !
.
.
.

شاید شاید شاید ...
شاید اگه همون عکاس ِ ساده ی بی پول و تقریبن آس و پاس و ساده باقی می موندی و اینطور ییهویی پله های ترقی رو جفت پا جفت پا طی نمی کردی اوضاع الان اینطوری نبود !
این مردی که ساختی از خودت به " هیچ " نمی ارزه به " هیچ "
چون که تو همسرت رو کتک میزنی !!!
میگن دل سیاهی !
میگن درست بشو نیستی !
نمیدونم !
دلم به حال ِ اون زن میسوزه !
با اینهمه تحملی که میکنه ،
با اینهمه معصومیت و بیگناهی که در وجودشه !
و صبری که داره ،
و دردی که میکشه...
خدایا خودت کمک اش کن...
دلم میخواد زودی خودم رو بهش برسونم و بغلش کنم و سرش رو بگذارم رو شونه هام تا های های گریه کنه و دلش خالی شه...
یاد ِ بازیگوشی های روزهای رهای بچگی بخیر ...
--------------------------------------
پ . ن : " شفا " ببخش ،
همیشه دوست داشتم اینجا از امید و شوق ِ زندگی بنویسم،
اینبار بعد از اینهمه ننوشتن این قسمتم شد برای گفتن...


۱۳۸۹ شهریور ۶, شنبه

هر روز سال ِ نو



کسی میدونه که چرا لحظه های اذان مغرب و نشستن پای سفره افطار اینقده حس و حالش شبیه لحظه ی تحویل ِ سال ِ نوست؟
برای من اینگونه تداعی میشه !
با این تفاوت که هر روز و هر روز تکرار می شه و لذتش یه جورایی واسه خاطر ِ تکرار شدن و تموم نشدنش بیشتر از تحویل ِ ساله !
چقدر لحظه های ناب و دوست داشتنی غروب ماه رمضان عزیزه و چقدر شنیدن ِ " ربنا " یادآور ِ خاطرات ِ فراموش نشدنیه همیشه .
برای بازگشت به خود بهترین روزها و فرصت هاست .
و برای مرور هر آنچه نشانی از خوبی دارد .
دم غنیمته داره و به سرعت هم در گذر ...
اجابت ِ دعاهای اجین با قسم دادن های خدا تو لحظه های سحر و افطار خیلی نزدیکه باور کن ...
-----------------------------------------------------------------------------------

پ . ن : خداییش خیلی سخت بود بنویسم و از واژه ی " نور " استفاده نکنم !
از ترس ِ مهزاد که نیاد و گیر نده باز که چیه داری تو جاده نور بالا میری !!!

۱۳۸۹ مرداد ۱۳, چهارشنبه

" شفا " کو ؟



سلام،
" شفا " کو ؟
این سوالیه که ذهن من رو هم مدتهاست به خودش مشغول کرده و باعث شده تا در پی یافتن ِ جوابش به خود ِ گم و شده و از دست رفته و ناامیدم هم بیشتر سر بزنم و دوست تر باشم با خودم.
شفا رو همون نامهایی می سازند که تو همین ستون نویسندگان صف کشیدن و من هم آرزوم بود روزی میون اونها باشم و این آرزوم محقق شد ...
پشت هر کدوم از این نامها دنیایی از درد و مشغله و کار و گرفتاری و شوق و هیجان و شادی و اشک و لبخند و احساس بود و هست...
اما چرا از اینهمه ای که بود اکنون خبری نیست ؟!!!
هر کسی که حق نوشتن در شفا داره هم میتونه بیاد اینجا " بناله " هم لبخند بزنه و بخندونه و هم امید ببخشه و هم ناامیدی هاش رو بیاره و جرعه ای نور لطب کنه از دریای بیکران ِ بخششی که در شفاست ...
قرار نیست همه و همه از سر ِ خوشی و شادمانی بیان اینجا و بنویسند.
خیلی وقتها ممکنه از سر ِ به انتها رسیدن و ته کشیدن ِ داشته هامون از احساس و خوبی و صد البته امید بیایم اینجا...
من خودم 4 هفته پیش اتومبیلی که سالها بود داشتم اش و عجیب بهش دل بسته بودم و برام به واسطه خاطرات عزیزی که خلق شده بود توسط اش خیلی خاص بود ، توی یک حادثه موتورش آتیش گرفت و سوخت !!!
توی یک پست قدیما نوشته بودم یکی از خاطرات سفر باهاش رو ،
اومدم اینجا بنویسم اون حادثه رو و درسی رو که گرفته بودم ازش اما زمان اینقدری سریع سپری شد که نشد ...
تنها برادرم که ماشین اون لحظه دستش بود صحیح و سالم جان بدر برد از اون حادثه ی ناگوار ،
برادری که در اوج سردرگمی و حیرانی و سرگشتگی بعد از دو روز از اون حادثه عازم سفر ِ حج بود با کاروان عمره دانشجویی...
یا از آرزوهام ،
یا از خیلی چیزهای دیگر که باید می نوشتم و ننوشتم ...
یا زمانی که محمد از نیایش های الکسیس کارل نوشت چقدر دلم خواست بیام اینجا و بنویسم که چقدر با اندیشه های این مرد در کتاب ِ نیایش دکتر شریعتی تو اولین تجربه ی سفرم با قطار به قصد ِ مشهد و زیارت امام رضا زندگی کردم و راه و رسم ِ خواستن آموختم و دعا برام معنا و مفهوم ِ دیگه ای پیدا کرد ، و نشد که بیام و بگم و بنویسم ...
این روزها خیلی از آنهایی که بودند و دوستشان می داشتیم و اکنون نمی نویسند در شفا همچنان هستند و بی شک هر روز مثل من نتونن چند روزی در میان میان و سر می زنن و می خونن و یادهاشون رو مرور می کنند و زندگی می کنند همچنان.
در ِ شفا تخته شدنی نیست ،
که شفا فنا شدنی نیست ...
حتا اگر روزی اینجایی که بود هم وجود نداشته باشه " شفا " و شفایی زیستن یه عادت شده تو جون ِ تک تک ِ اهالی اینجا.
اما اینکه پویایی و های و هوی سرشار از زندگی گذشته ها نیست درش باید در موردش اندیشید ...
که اهالی این جا الان هر کدوم با چه مشغله هایی دست و پنجه دارن نرم می کنن و چه مشکلات و گرفتاری هایی داره موج می زنه تو لحظه هاشون... و چقدر دنیا و زمانه بی رحم شده این روزها قبول کنید...
حادثه ها افتاده اند روی یک دور ِ تند کنترل نشدنی و دلخوشی ها رفته رفته کم و کمتر دارن می شن و ارزشها رو به زوال .
من هم برای رسیدن چند ساعتی از روز ِ جمعه ای که به کمک موتور پناه ببرم به بالاترین نقطه از مرتفع ترین کوه های اطراف و چند دقیقه ای خودم باشم و اونهمه ای از کوه و دریا و مه و روستا و شهر و جنگل و رود و برکه دور از آدمها ، دلم تنگ میشه ...
خلاصه اینکه من هم دلم برای " شفا " ی اون روزها که حسرت ِ نوشتن درش رو داشتم ، تنگ شده ...
اما اون شفا دور نیست ،
همین دور و بر هاست،
باور کنید ...

۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

بهار



سلام شفا ،
با همه تلاشم برای چند کلمه نوشتن از جنس ِ آرزو و نیایش در این واپسین لحظه های سالی که پشت ِ سر گذاشتیم جز شعری که عجیب به دلم نشست برنیامد گفتن ...
بیایید همه برای پیش رفتن ِ دنیا به سمت ِ خوبی دست به دعا شیم ،
غربت و حرمت ِ خاصی داره نیایش گاه ِ نو شدن ِ سال ،
برای " شفا " ی همه ی اونهایی که چشم به نورهای جاری از میانه ی دستان ِ رو به آسمان ِ ما دوخته اند ...

زندگی با همه وسعت خویش

محمل ساکت غم خوردن نیست،

حاصلش تن به قضا دادن نیست
اضطراب و هوس و دیدن و نادیدن نیست،

زندگی کوشش و راهی شدن است
زندگی جوشش و جاری شدن است،

از تماشگر آغاز حیات
تا به آنجا که خدا می داند....



۱۳۸۸ اسفند ۴, سه‌شنبه

روی رود تشنگی ات سد بزن



دانسته ها و تجربیات ِ حاصل از سالها زندگی روی کره ی زمین ، روبرو شدن همواره با انسانها در اجتماع ، انسانهایی که هر یک مجموعه ای منحصر به فرد از اخلاق و رفتار و سلیقه های متفاوت و جور و واجور هستند ، خواندن ِ پند و اندرزها و جملات پر مغز و کلمات تاثیر گذار و نوشته ها و تجربه ها و سرگذشت ِ بزرگان و نصیحت ها و ... همه و همه ی اینها اگر تاثیری بر نوع و نحوه ی نگرش ما به مسائلی که هر روز خواه و ناخواه با آن روبرو می شویم و تصمیماتی که در راستای آنها اتخاذ می کنیم نداشته باشند ؛ به هیچ نمی ارزند .
تنها انبوهی از دانسته های بی مصرف می شوند که حجم ِ عظیمی از مغز و روح و روان ِ عزیز و گرانقدر و ارزشمند ِ انسان رو پر می کنند و یا بهتر است گفت که اشغال می کنند !
چند نفر پیرامون ِ خود سراغ دارید که اینگونه اند و همینگونه نیز دارند ادامه می دهند به زیستن ؟
بگذریم ،
محسن ِ نامجو در ترانه ی " گذر " جمله ای می گوید که عجیب دوستش می دارم ،
رو جهان ِ بیکرانه را سند بزن
روی رود ِ تشنگیت سد بزن !
و در زندگی گاه هایی وجود دارد که علیرغم ِ اینکه همگان فکر می کنند که شکست خورده ای ، شکست در عرصه گاه ِ حریف اتفاق افتاده و به او فرصت ِ سند زدن ِ جهان ِ بی کرانه را عطا نموده ای که رود ِ تشنگی اش چنان طغیان نموده که گویی هیچ سدی رو یارای مهار و کنترل اش نیست آن را !!! بگذار او مست ِ سند زدن اش باشد و تو ...
تو سبکبار باش ،
تو سبکبار باش و مشق ِ پر گشودن آغاز کن ،
او روی زمین های سند زده اش که هی دارد وسیع تر می شود به جشن و پایکوبی اش خوش باشد .
اما دریغ از لذت ِ پروازی که تو داری حس می کنی ،
دریغ از ذره ای از شوق ِ دیدن ِ چشم اندازهایی که تو از سبکباری ات از آن بالاها داری می بینی او چیزی بفهمد با این حال ِ آلوده ی زمین و زمین و زمینی بودن اش ...
-------------------------------------------------------------
پ . ن 1 : گاهی وقت ها یک ایمیل مثل ِ ایمیلی که پرنیان زحمت ِ ارسالش رو برای گروه کشیده بود و حاوی یه فایل ِ پاورپوینت بود با موضوع ِ دوست داشتنی معجزه می کنه ! یک عالمه ممنون پرنیان
پ . ن 2 : اگه میشه مهزاد دوباره اون متنی رو که توی یه محوطه دخترک ِ بازیگوشی گم شده بود و داشتن صداش می زدن و دستاش رنگی رنگی بود رو بگذارش اینجا ، این یه خواهشه نه تقاضا !
پ . ن 3 : گاهی وقتها همواره و همیشه و هر لحظه دعا و توجه یکی رو که به اشتباه فکر می کنی که فراموش ات کرده رو با تمام ِ وجود ات حس می کنی و تاثیر ِ مستقیم اش رو می بینی تو زندگیت و از این حس ِ عزیز ِ وصف نشدنی نمیتونی با هیچ کسی چیزی بگی و تنها و تنها در درون ات با تمام وجود باهاش زندگی می کنی و عزیز میداریش و به حضور ِ به ظاهر دور ِ اون اعتماد می کنی ...
پ . ن 4 : همین ...

۱۳۸۸ بهمن ۶, سه‌شنبه

مشکی و قرمز



ماههاست که روزها و شبها می گذرند از پی هم ،
حال و روزم صفحه ی سیاهی را می ماند ،
صفحه ای به غایت سیاه ،
که بر آن خطوط ِ قرمز ِ تند ِ تند کشیده اند ،
محتاج ِ زردی نارنجی را شبیه ام ،
محتاج ِ زردی از تبار ِ نور ،
نور از جنس ِ بخشش است ،
نور همواره می بخشد ،
می تابد و بی دریغ می بخشد ...
و آلوده ی سکوتم نیز،
سکوتی که گاه بغض را نیز می ترساند از شکفتن ،
اشک را می هراساند از صدای چکیدن ،
گاه به حال ِ روح ها قبطه می خورم ،
و در حال خنده می گیردم از اندیشه ام ،
که روح ها به غایت آزادند و رها ،
که روح ها چون نور می مانند ،
با خودم قهرم ماههاست ،
غریبه شده ام با تو تقصیر ِ تو نیست ،
حساب روزها رفته پاک از دستم ،
که امروز به گمانم شنبه ی یکم بود و نیست !!!
دلخوشی هایم ناچیز و اندک شده اند ،
و چه دوووووووووووووور و دست نیافتنی انگار


پ ن1 : " شفا " ببخش این حضور ِ خاموش ِ خسته رو ، بی حضورم ولی هنوز هستم .
پ ن2 : کسی میدونه چه رازی نهفته تو آرامشی که در برت می گیره گاه ِ نگریستن به کودکی که در خوابه و گاه لبخند میزنه؟!

۱۳۸۷ بهمن ۱۷, پنجشنبه

سلام خداي جان ِ حسام ..


سلام شفايي هاي عزيز نوراني ،
سلام محمد عزيز ..
سلام مهزاد ، غزاله ، هادي ، مجيد ، پرنيان و ..
مدتها و مدتهاست كه قادر نيستم از شهرمون صفحه ي ابتدايي BLOGGER رو باز كنم و واسه همينم خيلي از حرف ها و نوشته ها كه دوست داشتم اينجا قسمت ِ شما بشه فرصت ِ نوشتن اش از دست رفت ..
امروز بلاخره قسمت شد كه اين نعمت نصيبم بشه كه ..
يك دنيا حرف داشتم ،
ديدين آدم ِ تشنه كه ميرسه لب ِ رود چه حالي داره واسه هورتي قلپ قلپ آب ِ گوارا سر كشيدن؟!
اما همه از ذهنم پر كشيد و رفت وقتي " حسام " يادم افتاد ..
دلم خون بود و وجودم يه گلوله آتيش وقتي بچه هاي مظلوم و بي گناه و حتي گاه در خواب ِ فرشتگان ِ خدا تو همين روزهاي نه چندان دور داشتند به دست ِ اجلي ناخود خواسته بر مي گشتن سمت ِ فرشته هاي نگاهبانشون يه جايي همين نزديكي ها ..
دلم خون بود از هرچي دود و باروت و گلوله و جنگ ..
و حالا..
شفايي ها ،
فقط خدا مي دونه كه توي تمناي نورانيه دستاي بر خاسته سمت ِ نور ِ شما چه نيرويي نهفته از اميد و رسيدن و بودن و " شفا " يافتن ..
كه پيش از اين هم ديده ايم و خوانده ايم و زندگي كرده ايم و بغضمان شده است و خدا ..
همه ي حرفهايم ته كشيد از نوشته ي شفاي امشب شدن ..
همه ي مناجات هايم رنگ باخت وقتي " حسام " يادم افتاد..
با آن چشمان ِ رنگين ِ سبز و دوست داشتني اش ..
حسام تنها 2 سال دارد،
پزشكان به طور ِ اتفاقي متوجه صدايي اضافي كه حكايت از يك نارسايي دارد در قلب ِ كوچك اش شده اند ..
اول مي گفتند كه هر چه سريعتر بايد تحت ِ عمل ِ جراحي قرار بگيره ،
اما حالا..
اميد ِ اين ميره كه با متدهاي جديد و تكنيك هاي جديدي بشه بدون ِ عمل ِ جراحي ..
شفايي هاي تا هميشه راهي خوبتر شدن ِ دنيا و آدمهاي در اون ..
براي حسام ِ كوچولو دعا كنيد ..
براي نخود فرنگي من دعا كنيد ..
طفلك ِ معصوم همه اش 2 سال داره ..
من به استجابت ِ تك تك ِ واژه ها و نيايش هايي كه از صميم ِ قلباي آسمونيتون راهي سمت ِ خدا ميشه ايمان دارم ..

۱۳۸۷ آذر ۱۸, دوشنبه

اسماعيل ِ من،اسماعيل ِ تو ..



و اكنون ابراهيمي،
و اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي،
اسماعيل تو كيست؟
چيست؟
مقامت؟آبرويت؟موقعيتت؟شغلت؟پولت؟خانه ات؟باغت؟اتومبيلت؟معشوقت؟خانواده ات؟عملت؟
درجه ات؟هنرت؟روحانيتت؟لباست؟نامت؟نشانت؟جانت؟جوانيت؟زيبايي ات...؟
من چه مي دانم؟
اين را تو خود مي داني و تو خود آن را،او را - هر چه كه هست و هر كه هست - بايد به منا آوري و براي قرباني انتخاب كني.
من فقط مي توانم نشاني ها را به تو بدهم:
آنچه تو را،در راه مسئوليت به ترديد افكند،
آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است،
آنچه دلبستگي اش نمي گذارد پيام را بشنوي،
تا حقيقت را اعتراف كني،
آنچه تو را به فرار مي خواند،
آنچه تو را به توجيه و تاويل هاي مصلحت جويانه مي كشاند،
و عشق به او،
كور و كرت مي كند،
ابراهيمي يي و ضعف ٍ اسماعيلي ات،تو را بازيچه ابليس مي سازد.
در قله بلند شرفي و سراپا فخر و فضيلت،
در زندگي تنها يك چيز هست كه براي به دست آوردنش،از بلندي فرود مي آيي،
براي از دست ندادنش،
همه دست آوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي...
او اسماعيل توست،
اسماعيل تو ممكن است يك شخص باشد،
يا يك شيء،
يا يك حالت،
و حتي،
يك " . " ضعف!!!
اما اسماعيل ابراهيم،
پسرش بود!
اسماعيل تو شايد " خودت " باشي،
شايد خانواده ات باشد،
يا...

" حج - علي شريعتي "

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۰, جمعه

پيامبر راستين ِ من




من از نيازموده هاي خويش و عواقب ِ آنها بي خبرم،

اما مي دانم كه همين نيازموده در جاي خود به خوبي پيشرفت مي كند و محكوم به پيروزيست.

*******
اگر مي خواهيد خدا را بشناسيد،
چنان كه مي خواهيد چيستاني بگشاييد در پي اش نرويد،
بلكه ديده بگشاييد و پيرامون ِ خويش را بنگريد،
او را در حال ِ بازي با كودكانتان خواهيد ديد.

*******
پرسيدم: چه مي كني؟
پاسخ داد:به دشتها مي نگرم.
پرسيدم: ديگر چه مي كني؟
گفت: مگر براي دريافتن ِ زندگي همين بس نيست؟!
چنين پاسخ داد مردي كه ديوانه اش مي خواندند.

*******
گسترهء خداوند درون ِ ماست.
پس بايد آرام شويم و اجازه دهيم كانون ِ هستيمان آرام گيرد.

آنگاه كشف خواهيم كرد كه " عشق " حقيقت دارد.

*******
كيست كه بتواند دريا را،
- آنگاه كه رخساره مي گشايد -
يا كوه را،
- آنگاه كه در پرتو خورشيد مي خندد -
به اندوه آرد؟!


*******
با آنكه نور ِ روز رو به پايان مي رفت،
كنار ِ چرخ ِ بافندگيم نشستم،
تا پارچه اي بافم كه خود هرگز آن را نخواهم پوشيد.

*******

مردي در راه به جمجمه اي برخورد،
بدان نگريست،
ايستاد و به انديشه فرو رفت،
پس گفت: پروردگارا،
تو، تويي و من، من،
تو همواره به گذشت بازمي گردي و من همواره به گناه.
سپس به سجده بيفتاد..
ندا آمد:
سر بردار،
تو، تويي و من، من.
تو همواره به گناه باز مي گردي و من همواره به گذشت.
و همان دم آمرزيده شد.


*******
بي شك در نمك نيروي شگفت و مقدسي است.
نيرويي كه در اشك ِ ما و در دريا وجود دارد.
*******
در نور ِ " حق " حركت كن كه وزش ِ هيچ بادي خاموشش نمي كند.

*******
ما همگي از دور به نور ِ خورشيد زنده ايم،
اما كدام يك از ما مي تواند در خورشيد زندگي كند؟

*******
اگر در خويش ميل ِ به نوشتن سراغ كردي،
- ميلي كه سر ِ آن را جز اوليا ندانند. -
بايد در تو 3 چيز باشد،
شناختي،
هنري،
و سحري.
شناخت ِ موسيقي ِ كلمات.
هنر ِ ساده و بي پيرايه نويسي.
و سحر ِ عشق و علاقه داشتن به آنها كه نوشتهء تو را مي خوانند.

*******
تمامي نوشته ها از " جبران خليل جبران" مي باشد.
جبران در زندگي من،زماني كه آشفته ترين و سرگشته ترين روزهاي دوران نوجوانيم را سپري مي كردم برايم نقش ِ پيامبري راستين را ايفا كرد و آشنايي با انديشه ها و روح ِ بزرگ اش كه در نوشته هايش متجلي ست ، آرام آرام از كوره راه هاي خاص ِ آن دوران گذرم داد و بسيار كمكم كرد.
حالا به پشت ِ سر كه مي نگرم،مي بينم كه آرزويي در دلم نهفته است پس از اينهمه سال كه جز سفر به زادگاه ِ او در شمال لبنان و ديدن و درك كردن ِ جايي نيست كه در آن آرام گرفته است.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲, دوشنبه

بانوی اردیبهشت...



سلام،

داشتم به مطلبي كه سال گذشته در چنين روزي نوشته بودم نگاه مي كردم.

دلم نيامد با عزيزاني كه شفايم بخشيده است شان و شفايم بخشيده اند، شريكش نشوم..

" مادر "..

تنها اين واژه را بر زبان بياوريم و سپس در سكوتي دوست داشتني گذشته ها را مرور كنيم..

چه اتفاقي مي افتد؟

هيچ ترجماني راستين و واقعي تر از واژه اي كه "عشق" اش مي نامند نمي توان يافت كه اين واژه و فرشته اي كه در پس آن نهفته است به روشني مي نمايدمان..

من نوشتن بلد نيستم،

تنها حرف هاي دلم را رها روي كاغذ مي آورم،

از سالهايي نزديك ،گاهي هم جايي كه دنياي مجازي اش مي نامند،
-و من هيچ اعتقادي به مجاز بودنش ندارم-
انديشه هايم را با انسانهايي كه دوستشان مي دارم،
- بي آنكه چيزي ازشان بدانم -
شريك مي شوم..

بگذريم،
سالي دور يادم مي آيد كه دستنوشته اي دلانه را به نيت روز ميلاد مادر تقديمش كردم و وقتي خواند همديگر را چنان در آغوش كشيديم و گريستيم كه گويا..

نوشتن بلد نيستم..

امسال هم سنگي عقيق را مزين به نام نوراني " الله" و نيز نام پنج تن به سفارش و راهنمايي عزيزي برايش تهيه كردم كه در گوشه اي خاموش از سجاده اش آرام بگيرد كه مي گويند عقيق علاوه بر فضيلت هايي كه دارد،سنگيست از براي ماه ارديبهشت.

----------------------------------------

2/2/86

" مادر "
شنيدن اين واژه بعضي را به ياد داشته هاشان مي اندازد و برخي ديگر را به ياد دردهايي از جنسي كه بوي غربت و جا ماندن مي دهد، بوي دير ماندن.
و مرا بي اختيار به ياد عشق مي اندازد،
به ياد بهشت،
ياد ارديبهشت...
" م " مثل ماه،
" م " مثل مريم،
" م " مثل مادر...
مادر،مادر،مادر...
مادر مثل صبر،
مادر عين درد،
مادر عين سوز...
مادر، صوت الرحمن و يس،
مادر بوي سجاده،
مادر عطر تربت بقيع...
مادر حسرت بقيع،
مادر عين غربت،
مادر حس ٍ امنيت،
مادر،
بي مثل و بي مانند.
شكوه:
هيچ كار من به آدميزاد نرفته
نه از آن تكه كاغذي كه بعنوان هديه ي روز تولدش چندين سال پيش- كه داغ پدر تازه و تازه بود - به مادر دادم و آتش بر وجود بيقرارش انداختم... و نه از امشبم كه...
خداييش خيلي جرات به خرج دادم كه با مادر- اون هم شب تولدش- پاي تماشاي فيلمي نشستم كه نه در سينما و نه در خلوت تنهايي خودم تا اون لحظه جرات دیدنش رو نداشتم.
آره درست حدس زدي.
روز تولد مادر،با مادر،پاي تماشاي "م" مثل مادر.
خدايت بيامرزاد ملاقلي پور و روحت شاد.
با غم شگرفی که در این فیلم آفریدی جاي پایي ابدي از خود بر جا نهادي .
بغضم را كجا مي خواستم ببرم؟
كجا مي خواست خراب شود بر سرم اين بغض؟
نه هنوز تمام نشده:
مي خواهم باز هم بگويم...
مادر مثل غربت،
غربتي عجيب چون مدينه،
مادر چون كلكسيوني رنگارنگ از دردهايي قشنگ،
مادر، تجلي عيني طلوعي به يادگار مانده از غروبي مدام...
مادري عاشق،
عاشق پدر،
عاشقي چون پدر،
مادر چون سفر،كندن،رفتن،رفتن...رفتن،اما...جا ماندن،
جا ماندني عين تنهايي،
تنهايي را تنها تنها زندگي كردن و لب نگشودن.
مادر يعني شكوه بلد نبودن.
تقدس واژه ي " مريم "
برانكارد،آمبولانس،دلشوره...دلشوره...دلشوره...
انتظار...انتظار...انتظار...
انتظاري ازلي تا به ابد.
ميبيني،دارم ياد مي گيرم گفتن رو.
فرياد كردن رو هم تمرين دارم مي كنم.
شكستن غرورم رو كه سال هاست فوت آبم،از برم.
كاش مي شد خاك شد...
كاش مي شد خاك شد و گسترد وجود،
خاك پاي مادر...
مادر تو،
مادر من،
همه ي مادران دنيا.